حلقه لئون تروتسکی
۰۴/۰۲/۲۰۲۳

مقدمه

اعتراضاتی که پس از قتل مهسا امینی توسط گشت ارشاد در ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲ ایران را تکان داد، متاثر از عزم و تعهد زنان و مردانی است که آن را رهبری می‌کنند. حضور معترضان کم سن در این اعتراضات بسیار تاثیرگذار است.
زین پس، ده ها هزار زن بدون حجاب بیرون رفته و در مقابل کسانی که به آنها حمله می کنند ایستادگی می‌کنند. دیروز باز هم، مثل هر جمعه، تظاهرات جدیدی در زاهدان، مرکز بلوچستان، برگزار شد. پنج ماه است که تظاهرات در بسیاری از شهرهای دیگر پراکنده شده است. تظاهرات بدون برنامه قبلی برگزار شده و اماکن پلیس مورد حمله قرار گرفته است. این اقدامات به حملات جنایتکارانه پلیس، اعدام های در ملا عام و دستگیری های دسته جمعی ختم می شوند. اما زنان و مردان روزهای بعد دوباره شروع می کنند. حدود ۲۰۰۰۰ دستگیری، ۵۰۰ قتل، ده ها حکم اعدام، فقط به دلیل حضور در تظاهرات، اعدام در ملاء عام چهار جوان، هر ۴ نفر کارگر، همه اینها خشم علیه جمهوری اسلامی را تشدید کرده است.
جوانان در خط مقدم هستند، اما تمام مردم از آنها حمایت می کنند: توده مردم، محروم از گوشت، تخم مرغ و بسیاری دیگر از محصولات اساسی، به دلیل تورم و سوداگری؛ توسط کارگران، به‌ویژه کارگران نفت و گاز، ذوب‌آهن، حمل‌ونقل یا معلمان، که در سال‌های اخیر اعتصابات خود را برای افزایش دستمزد یا تصدی از ناامنی اقتصادی افزایش داده‌اند؛ توسط طبقه متوسط، فقیر شده به واسطه بحران و محروم از آینده به دلیل تحریم آمریکا؛ توسط محافل روشنفکری، هنری یا ورزشی، که امروز این رژیم “کودک کش” را محکوم می کنند. موضوع از آزادی زنان و حتی خود آزادی فراتر رفته است، این خود نظام است که مورد اعتراض واقع گشته.
این اولین جنبش اعتراضی ایران نیست. تنها در پنج سال گذشته، دو شورش علیه قدرت رخ داده است. هر دو بار، دیکتاتور و دژخیمان‌اش آن را با سرکوبی بی رحمانه خفه کردند. هر بار رهبران غربی سرکوب را تقبیح کرده اند، اما علیرغم میل باطنی‌شان، زیرا مخصوصا نمی خواهند این رژیم توسط یک انقلاب مردمی سرنگون شود.
اعتراضات فعلی عمیق تر از اعتراضات قبلی است: چرا که توانایی بقا دارد، چرا که همه اقشار اجتماعی کشور را تحت تاثیر قرار می دهد و چرا که گسست میان جامعه و رهبران جمهوری اسلامی جبران ناپذیر به نظر می رسد. آیا این اعتراضات با وجود سرکوب، راه‌ و شجاعتش را پیدا خواهد کرد؟ آیا در نهایت این دیکتاتوری کهنه‌پرست و ضد طبقه کارگر را سرنگون خواهد کرد؟ تنها چیزی که داریم امید است!
اما صرف سرنگونی دیکتاتوری، سرنوشت ستمدیدگان را تغییر نمی‌دهد. مردم ایران هزینه گزافی بابت این تجربه پرداخت کرده‌اند : رژیم اکنون منفور ملاها، در سال‌های ۱۹۷۹-۱۹۷۸ با تکیه بر شورش کل مردم، علیه دیکتاتوری شاه ایران، که طرفدار آمریکا بود، به قدرت رسید. این رژیم که با تظاهر به دفاع از فقرا در برابر ثروتمندان و بهره برداری از احساسات ضد امپریالیستی مردم متولد شده، امروز مدافع تا پای جان خواص ایرانی است. وی همچنین، به واقع، پاسدار نظم جهانی است.
برای سرنوشتی متفاوت، تنها راه این است که طبقه کارگر آگاهانه رهبری اعتراضات را با سازماندهی و اهداف سیاسی خاص خودش به دست گیرد. در این قدرت منطقه‌ای که ایران است، با ۸۷ میلیون سکنه‌، تاریخ طولانی شورش‌های اجتماعی‌، صنعت توسعه‌یافته‌ و طبقه کارگر مبارزش، چنین چشم‌اندازی یک خواب و خیال نیست: یک برنامه است!

تحت کفالت امپریالیسم

تاریخ معاصر ایران نقاط مشترک متعددی با کشورهایی مانند ترکیه، مصر، چین یا هند دارد: روابط اجتماعی پایه‌گذاری شده در قرون گذشته با گسترش سرمایه داری در قرن نوزدهم زیر و رو شده اند. سرمایه‌داری غرب در جستجوی مواد خام و بازار، به منظور استقرار کالا و سرمایه، به رقابت علیه طبقات ممتاز قدیمی پرداخت: زمین داران بزرگ، بازرگانان ثروتمند و مقامات عالیه. به زور اسلحه و معاهدات نابرابر، درب این کشورها به زور بر روی کالاها و سرمایه های غربی باز شد. این آغاز امپریالیسم بود.
در رقابت با روسیه تزاری در شمال، بریتانیا اولین قدرتی بود که در پارس، که از سال ۱۹۳۴ ایران نامیده شد، جای پایی به دست آورد. سرمایه داران بریتانیایی در ازای اعطای چند امتیاز ناچیز، امتیازات متعدد کشاورزی، معدنی و بانکی را از شاه گرفتند.
این قیمومت محرک جنبش‌هایی شد که به اشکال مختلف از جمله قیام های مسلحانه رخ داد. اولین مورد در سال ۱۸۹۱ با اعطای امتیاز انحصاری تجارت تنباکو به امپریال توتون بریتانیا آغاز شد که تولیدکنندگان و بازرگانان محلی را ویران کرد. بین سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۱، کشور تحت تأثیر جنبشی قرار گرفت که هدفش تحمیل یک قانون اساسی به شاه و ایجاد یک پارلمان – اولین پارلمان در خاورمیانه – بود. این اعتراض که به واسطه انقلاب روسیه در سال ۱۹۰۵ دلگرم شده بود، همه طبقاتی را که از ضررهای امتیازهای داده شده به قدرت های خارجی رنج می بردند، علیه سلطنت کهن متحد کرد.
این اعتراضات توسط دو نیروی سیاسی دشمن شاه، به دلایل مختلف اگر نگوییم مخالف، رهبری می شد. از یک سو، بخش بزرگی از روحانیت شیعه، با ملاها، مساجد و مدارس قرآنی خود، به رهبری تأثیرگذارترین متکلمان خود، یعنی آیت الله ها، جمعیت را بسیج کردند. روحانیون دیدگاه طبقاتی را نمایندگی می‌کردند که رقابت سرمایه‌داران غربی را یک تهدید میدید: به‌ویژه بازرگانان. از سوی دیگر، روشنفکران، فرزندان چهره‌های سرشناس زمین دار یا تجار بزرگ که از اندیشه های انقلاب فرانسه تغذیه شده بودند، با کشف اندیشه های لیبرال، دموکراتیک و گاه سوسیالیستی در اروپا، خواهان مدرنیزه کردن ایران بودند. آنها امیدوار بودند که سرمایه‌داری ایران بتواند بدون تبعیت از امپریالیسم جایگاه خود را در اقتصاد جهانی پیدا کند.
اما چنین راهی بسته بود. سرمایه داری‌ که در کشورهای مستعمره یا نیمه مستعمره به وجود آمد خیلی دیر وارد بازی شد. در سال ۱۹۰۷، بریتانیای کبیر و روسیه تزاری معاهده‌ای را امضا کردند تا مناطق کلیدی ایران را به اشتراک بگذارند. در سال ۱۹۰۸، انگلیسی ها نفت خوزستان را تصرف کردند. آنها شرکت نفت انگلیس و ایران (AIOC) را، جد بریتیش پترولیوم، پایه گذاشتند که برای چندین دهه سهم بخش بزرگی از سود نفت را در اختیار داشت. قبل از اینکه این مجلس در سال ۱۹۱۱ منحل شود، انگلیسی ها موفق شده بودند برخی از نمایندگان مجلس جدید را با رشوه به فساد بکشانند. پس از این دوره، شاه و سلطنت کمی‌ضعیف‌تر شدند و کشور کمی بیشتر تحت کنترل انگلیسی‌ها و روس‌ها بود، قبل از اینکه جنگ جهانی اول بهانه‌ای برای اشغال نظامی به دستشان بدهد.
در این سال ها افتتاح چاه های نفت، معادن، راه آهن، اولین صنایع نساجی، طبقه کارگر ایرانی را به دنیا آورد. کارگران به میادین نفتی باکو در آذربایجان که توسط شرکت های روسی تحت نظارت روچیلدها و نوبل اداره می شد، مهاجرت کردند. آنها در آنجا با میلیتانت‌های حزب سوسیال دموکرات روسیه ملاقات کردند. این طبقه کارگر، که هنوز بسیار ابتدایی بود، از طرفی در پیوند با طبقه کشاورز و برآمده از آن و از طرف دیگر، از طریق خود سازمان سرمایه داری، با طبقه کارگر بین المللی مرتبط بود. بر خلاف بازرگانان، زمین داران و سرمایه‌داران ملی، طبقه کارگر چیزی برای محافظت در رژیم کهن و چیزی برای امید در سرمایه داری نداشت.
به همین دلیل، همانطور که انقلاب در روسیه نشان داد، طبقه کارگر نماینده یک نیروی انقلابی بود. در فوریه ۱۹۱۷، امپراتوری قدیمی روسیه سقوط کرد و ائتلافی از همه طبقات به قدرت رسید. در اکتبر ۱۹۱۷، به لطف سیاستی که حزب بلشویک از آن دفاع کرد، طبقه کارگر، متحد با دهقانان، تمام قدرت را از طریق شوراهایی که بنا کرده بود به دست گرفت.

تأثیر انقلاب روسیه

انقلاب روسیه ایران را مانند بقیه جهان تکان خواهد داد. شور و شوقی که این انقلاب در روسیه برانگیخت و پیوندهایی که بین میلیتانت‌های بلشویک قفقاز و میلیتانت‌های ایرانی برقرار شد، تولد اولین حزب کمونیست را رقم زد. به قول سلطان زاده، میلیتانت بلشویک ایرانی-ارمنی، یکی از موسسان حزب جدید در ژوئن ۱۹۲۰: «کنگره با حضور روشنفکران ندرخشید» بلکه «۴۸ نماینده کارگری و دهقانی را گرد هم آورد که نماینده ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ میلیتانت پراکنده در سراسر کشور بودند. » این میلیتانت‌ها در آن زمان اتحادیه هایی برپا کردند که موفق به سازماندهی ده ها هزار عضو شد.
در مراکز نفتی، در شهرهایی که تازه شروع به صنعتی شدن کرده بودند، میلیتانت‌های کمونیست گرفتار سرکوب مأموران بریتانیایی شدند: دستگیری، تبعید به هند و گاهی اوقات اعدام های فوری. سلطان زاده در این شرایط نوشت: «حزب کمونیست نمی‌تواند حزب توده‌ها باشد، اما می‌کوشد تا آگاه‌ترین عناصر طبقه دهقان و کارگر (ماهر و ساده) را گرد هم آورد.»
انقلاب روسیه، با متزلزل ساختن نظم امپریالیستی، نه تنها مبارزان جنبش کارگری، بلکه جنبش های ملی گرای کشورهای تحت سلطه را نیز امیدوار کرده بود. در مه ۱۹۲۰، حوادث جنگ داخلی روسیه نیروهای ارتش سرخ را به رشت در شمال ایران کشاند. آنها جنگلی‌ها را – یک جنبش چریکی ناسیونالیستی که دشمن شاه، تزار روسیه و نیروهای بریتانیا بود – در اعلام جمهوری شوروی گیلان یاری دادند.
حزب کمونیست ایران در بدو جوانی‌اش، بدون رهبری جنگ آزموده بین دو قطب در نوسان بود: از طرفی در «جمهوری شورایی» که با شاه مخالفت می‌کرد، اما به مالکان محلی احترام می‌گذاشت (و با آن‌ها همچون یک متحد، برای اعتراض علیه شاه همکاری می‌کرد)، شرکت می‌کرد و از طرف دیگر، قصد داشت کنترل را به منظور اجرای سیاست سلب مالکیت (به هدف مصادره املاک مالکان محلی اشاره شده) در دست بگیرد. حزب هر دو امر را پشت سر هم انجام داد.
بلشویک ها به نوبه خود آگاه بودند که میلیتانت‌های کمونیستِ کشورهای تحت ستم که طبقه کارگر در آنها هنوز ضعیف بود، مانند ایران، باید تاکتیک خاصی داشته باشند. آن‌ها همزمان در مسکو کنگره انترناسیونال کمونیست و سپس در باکو، کنگره خلق های شرق را گرد هم آوردند که در آن ۲۰۰۰ نماینده شرقی از جمله ۱۹۰ ایرانی شرکت داشتند.
بین الملل، میلیتانت‌های کمونیست شرق را تشویق کرد تا از جنبش های ملی بورژوا-دموکراتیک در مستعمرات و نیمه مستعمرات حمایت کنند. از نظر وی، هر چیزی که بتواند به تضعیف قدرت های بزرگ امپریالیستی کمک کند، به انقلاب بین المللی در حال رشد کمک خواهد کرد. اما بین‌الملل از ادغام احزاب کمونیست با این جنبش های ملی‌گرا خودداری کرد. وی اصرار داشت که استقلال جنبش پرولتاریا حفظ شود، «حتی زمانی که هنوز در شکل بدوی خود بود»، زیرا طبقه کارگر نیز باید خود را دیر یا زود آماده مبارزه علیه سرمایه‌داری ملی، بر سر سرنوشت انقلاب می‌کرد. بین‌الملل، بر «ضرورت مبارزه با گرایشی که می‌خواست در کشور‌های تحت سلطه، رنگ کمونیسم را روی جریان‌های دموکرات-بورژوا بپاشد» پافشاری می‌کرد. وی نکته دیگری را نیز مطرح کرد: «ضرورت مبارزه با روحانیت و دیگر عناصر مرتجع که در کشورهای مستعمره نفوذ دارند».
میلیتانت‌های کمونیست ایران زمانی برای اجرای این سیاست نداشتند. در ژوئیه ۱۹۲۱، انگلیسی ها کنترل گیلان و به طور کلی ایران را به دست گرفتند. آن‌ها برای پایان دادن به جنبش‌های اجتماعی و ملی‌گرا، کودتایی را با تکیه به کلنل رضاخان ترتیب دادند. وی جنگلی ها را مانند میلیتانت‌های کمونیست شکار کرد و امتیازات ملاها را کاهش داد – این مسئله دشمنی روحانیت را با سلطنت تقویت کرد -. رضاخان که خود را شاه ایران – رضا پهلوی – معرفی کرد، می خواست مانند ملی‌گرای ترک، مصطفی کمال، که در آن زمان در حال تثبیت قدرت خود در ترکیه بود، یک مدرنیست باشد. دیکتاتوری پهلوی اول مانع اعتصابات کارگران بنادر، معادن، حمل و نقل نشد. اما شورای مرکزی سندیکا منحل و حزب کمونیست تازه تاسیس ناپدید شد.

از کفالت انگلیسی به کفالت آمریکایی، شکست مصدق

تنها بیست سال بعد، در سال ۱۹۴۱ بود که یک حزب کمونیست به نام حزب توده بازسازی شد. اتحاد جماهیر شوروی استالین و بریتانیای کبیر به تازگی ایران را به بهانه جنگ جهانی دوم اشغال کرده بودند. اتحاد جماهیر شوروی ۱۹۴۱ هیچ شباهتی به سال ۱۹۲۰ نداشت. در این بازه زمانی، استالین و لایه بزرگی از ماموران دولتی قدرت را غصب کرده، انقلابیون را نابود کرده و به بهترین مدافعان نظم امپریالیستی تبدیل شده بودند. در کشورهای تحت سلطه، آنها احزاب کمونیست را یدک کش جنبش های ملی گرا قرار داده بودند. حزب توده در ایران با شعار «استقلال، آزادی و پیشرفت» سیاست وحدت ملی را در پیش گرفت و خود را به ویژه در میان افسران ارتش تثبیت کرد.
اما حزب توده به لطف میلیتانت های کارگری که تجربه دو دهه قبل را از سر گذرانده بودند، اعتبار زیادی در بین کارگران پیدا کرد. در سال ۱۹۴۶، حزب توده اتحادیه مرکزی کارگری که بیش از ۱۸۰ سندیکا را گرد هم آورده بود، بازسازی کرد. اما وی از این اعتبار برای زنجیر کردن کارگران در پشت خرده بورژوازی ملی گرا استفاده کرد. زمانی که اعتصابات بین سالهای ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۶ در منطقه نفت خیز خوزستان آغاز شد، وی از تمام قدرت خود برای توقفشان استفاده کرد. وی به عنوان عامل استالین در مناطق آذری و کردنشین، شمال کشور را تحت نظر داشت و برای اعلام جمهوری های خودمختار به آنها فشار می آورد. از این سیاست به محض خروج ارتش شوروی در سال ۱۹۴۶ عقب نشینی شد و این جمهوری ها ناپدید شدند.
در آوریل ۱۹۵۱، محمد مصدق، زمیندار بزرگ، تحصیل کرده اروپا، با تجربه چندین وزارت، بنیانگذار جبهه ملی – گروهی از سیاستمداران سرمایه دار لیبرال – از سوی شاه به نخست وزیری منصوب شد. برنامه اصلی مصدق ملی کردن شرکت نفت انگلیس (AIOC) بود. این تصمیم یک مچ اندازی با امپریالیسم بود و علت بحرانی سیاسی بود که طبقه کارگر را به مدت دو سال با اعتصابات، تظاهرات و حتی قیام بسیج کرد.
مصدق سرمایه داری بود که به نظم اجتماعی احترام می گذاشت. اما مصدق ملی گرا – همچون کلنل ناصر در مصر که کانال سوئز را در سال ۱۹۵۶ ملی کرد – قصد داشت سهم بیشتری از درآمدهای نفتی به سرمایه داران ایران برسد. به این منظور، او آماده بود تا کشور را بسیج کند اما فقط تا یک نقطه مشخص …
در واکنش به ملی شدن AIOC، دولت بریتانیا حکم تحریم شدیدی را صادر کرد که توسط تمام قدرت های دیگر هم اعمال شد. این تحریم دولت ایران را از فروش نفت خود بازداشت و بحرانی اقتصادی را پدید آورد که با سوداگری تجار بزرگ تشدید شد. شاه و سران سلطنت ایران از جمله سران ارتش نمی خواستند با امپریالیسم انگلیس مقابله کنند و خود را برای عقب نشینی آماده کردند.
مصدق ابتدا سعی کرد با بسیج طبقات مردمی نظر آنها را تغییر دهد. وی در ژوئیه ۱۹۵۲ استعفای خود را اعلام کرد. برای مردم ایران این به معنای پایان ملی شدن نفت بود. مردم تهران این مسئله را قبول نکردند. آن ها به خیابان ها آمدند و چندین روز با ارتش و تانک هایش روبرو شدند. این واکنش نشان دهنده نیروی قدرتمندی است که می تواند از احساس حقارت ملی ناشی شود.
تا اینجا،‌ حزب توده از حمایت مصدق خودداری کرده بود و می گفت: بزرگان (سرمایه داران) از ما می دزدند و مصدق هم فقط یک سرمایه دار است. فرمول غلط نبود، اما این امتناع حزب توده ربطی به منافع طبقه کارگر نداشت. انگیزه وی، منفعت استالینِ دنبال دریافت امتیاز نفت شمال ایران بود. مصدق این امر را نپذیرفت. حزب توده در مواجهه با شور و شوق مردمی، موضع خود را تغییر داد و خواهان اعتصاب عمومی مشترک با جبهه ملی و بخشی از روحانیت شیعه شد. شاه عقب نشینی کرد و عنوان نخست وزیری مصدق را به او بازگرداند.
اما امپریالیسم ابدا عقب نکشید. بحران اقتصادی وخیم تر شده و سبب اعتصابات و شورش های غذایی شد. مصدق که تهدید به اخراج می شد، دیگر به دنبال بسیج مردم نبود. برعکس، وی با همدستی حزب توده، اعتصابات را ممنوع کرد. چرا که تداوم بسیج توده‌ها، تا سقوط سلطنت، خطر چند پاره شدن ارتش را در برداشت؛ ارتشی که با این وجود، تمام بخش‌های آن آماده قطع رابطه با شاه بودند.
ملی‌گراهای ایرانی – چه لیبرال، مانند جبهه ملی مصدق، و چه استالینیست، مانند توده – نه می خواستند ساختار ارتش را بشکنند و نه بر اساس یک خیزش مردمی، قدرت را به دست گیرند.
این بحران با کودتای MI6، سرویس مخفی بریتانیا، به اتفاق سیا در اوت ۱۹۵۳ برای سرنگونی مصدق به پایان رسید. ایالات متحده نقش ژاندارم منطقه را از بریتانیای کبیر پس‌گرفت. درآمد نفت تا حدودی مورد مذاکره مجدد قرار گرفت… اما به نفع شرکت های آمریکایی.
سرنگونی مصدق احساسات ضد امپریالیستی در ایران را افزایش داد. در عین حال، نشان گر محدودیت ملی‌گراهای لیبرال بورژوا بود که قادر به جلب احترام امپریالیست‌ها نیستند، زیرا از تکیه بر توده‌ها می‌ترسیدند. در واقع چیزی ترسناک‌تر از توده‌ها برای آن‌ها وجود نداشت. هم جبهه ملی و هم حزب توده، علاوه بر ممنوعیت و سرکوب، برای مدتی طولانی بدنام شدند.

شاه، دیکتاتوری در خدمت امپریالیسم آمریکایی

شاه، به قدرت رسیده به کمک سیا، دیکتاتوری وحشیانه‌ای را به واسطه پلیس سیاسی مشهور به شرارت، ساواک، اعمال کرد. لازم به ذکر است که بنیانگذار این نیروی پلیس متبحر در شکنجه‌، در سَن سیِر و سامور آموزش دیده است… مدرسه فرانسوی ارعاب دولتی! هم زمان، رژیم می خواست در مسائل اجتماعی مدرن و مترقی باشد: حق رای زنان، ممنوعیت حجاب زنان و ریش مردان…
در اوایل دهه ۱۹۶۰، شاه تحت فشار ایالات متحده، اصلاحات مختلفی را تحت عنوان « انقلاب سفید » اعلام کرد. مورد اصلی مربوط به روستا بود، جایی که میلیون ها دهقان نه زمینی داشتند و نه واجد حق و حقوقی بودند. اصلاحات ارضی شاه به ظهور مزارع بزرگ مکانیزه سرمایه‌داری کمک کرد. بخشی از املاک زمین‌داران در ازای سهام شرکت های دولتی بازخرید شد. روحانیون که بنیادهای خیریه‌شان دارای املاک وسیعی بود، احساس ضرر کردند. دهقانان خُرد از دهات بیرون رانده شدند، زیرا اگرچه اصلاحات به آنها اجازه خرید زمین می داد اما آن‌ها پولی برای خریدشان نداشتند.
در عرض چند سال میلیون ها دهقان راهی شهرها شدند. به این ترتیب بین سال های ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ جمعیت تهران از ۱.۵ میلیون نفر به ۵ یا ۶ میلیون نفر رسید. جنوب پایتخت پوشیده از محله های فقیر نشین بزرگی بود که ساکنان آن بدون آب لوله کشی، بدون برق و بدون دسترسی به مراقبت های بهداشتی شب را روز می‌کردند. برعکس، محله‌های ثروتمند شمال پایتخت دست‌کمی از دیگر محله‌های شیک و ثروتمند پایتخت‌ کشور های غربی نداشتند. مدرنیته محدود بود به طبقات ممتاز شکم‌پر از درآمدهای نفتی و خرده سرمایه‌داری روشنفکری که از اصلاحات سود می برد. برای توده‌های فقیر، رژیم شاه، دیکتاتوری ثروتمندان بود که اقدامات اش در راستای پیشرفت‌، با ضربات باتوم تحمیل می‌شد.
مدرنیزاسیون اجباری ایران همراه با توسعه صنعتی ناعادلانه، موجب عقب‌افتادگی استان‌ها شد. اما در عوض، یک طبقه ‌کارگر واقعی را به وجود آورد. در آستانه انفجار اجتماعی عمیق ۱۹۷۹-۱۹۷۸ صنعت ایران ۲.۵ میلیون نفر کارگر داشت. علاوه بر بخش نفت، کارخانه های بزرگ فلزکاری نیز توسعه یافتند. در دهه ۱۹۷۰، خودروسازان اروپایی، از جمله پژو و رنو، در یک همکاری با سرمایه‌داران ایران، کارخانه‌هایی ساختند که ده‌ها هزار کارگر را استخدام کردند. این کارگران حقوقی کم اما ثابت می‌گرفتند. این امر، مغایر با سرنوشت اکثریت مستضعفین بود: این میلیون‌ها فقیر رانده‌شده از روستاها که با مشاغل خُرد سر می‌کردند. مغایر بود با سرنوشت میلیون‌ها کارگر ساختمانی، پادوهای بازار، باغبانان، آشپزان، کارگزاران خدماتی و باربرانی که زندگی روزمره ثروتمندان را تضمین می‌کردند. آن‌ها از شرایط بد زندگی و کار رنج می‌بردند.
ایران در دهه ۱۹۷۰ به کشوری عمدتاً شهرنشین تبدیل شده بود. دهقانان پرولتاریایی را به دنیا آورده بودند که بخش مهمی از آن در قلب اقتصاد متمرکز شده بود. این موقعیت یک بشکه باروت اجتماعی بود.

مخالفت سیاسی با شاه

اصلاحات شاه مخالفت روحانیون را تقویت کرد. روحانیون از نظر سیاسی همگن نبودند و یک دستگاه متمرکز را تشکیل نمی دادند. اما آن‌ها با با تجار سرمایه‌دار – و دشمن شاه – پیوند داشتند. اصلاحات ارضی به بنیادهای مذهبی ضرر زد. به علاوه، حق رأی و طلاق زنان یا ممنوعیت حجاب در اماکن عمومی با مواضع مردسالارانه آخوندها در تضاد بود.
روح الله خمینی، یک آیت الله بسیار سیاسی، رهبری مخالفان « انقلاب سفید » را بر عهده داشت. او نفرت موجه از ثروتمندان و تجمل گرایی دربار را به نفرت از ایده های مدرن و مترقی بدل کرد و به این واسطه تلاش کرد فقرا را بسیج کند. در ژوئن ۱۹۶۳، وی برای یک راهپیمایی شبه شورشی در تهران فراخوان داد. خمینی دستگیر و سپس به عراق تبعید شد. او از دوران تبعیدش، تئوری سیاسی خود را قوام می‌داد و تحلیل‌ها و دیدگاه‌های سیاسی را به نزدیکان خود در کشور منتقل می‌کرد. سربازگیری برای خمینی در دانشگاه ها و محله های کارگری انجام می‌شد. مستضعفان حلبی‌آبادها حمایت مادی و آسایش معنوی را در مساجد یافتند. این واقعیت، نفوذ ملاها را در اجتماع فقرا تقویت کرد. روحانیت با پراکنده کردن ملاهای خود در سراسر کشور، در واقع یک شبکه مبارز چند صد هزار نفری را تشکیل داد.
احزاب اپوزیسیون متحمل سرکوب شدید شدند. در جانب لیبرال های سرمایه‌دار، جبهه ملی مصدق ممنوع شد، گرچه اعضای آن در رگه‌های قدرت باقی مانند. در جانب ملی‌گراهای استالینیست، مبارزان توده تحت تعقیب قرار گرفته، زندانی شدند و اکثر کادرهای آنها در تبعید بودند. احزاب دیگری نیز در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ توسط دانشجویان، شوریده از دیکتاتوری و سرنوشت محتوم توده‌های فقیر، تشکیل شده بودند. تعدادی از این گروه‌ها از مائو، کاسترو یا چه‌گوارا الهام گرفتند که هدفشان مبارزه علیه تسلط امپریالیستی بود. هدف این ستیزه جویان ایجاد یک حکومت ملی، عاری از امپریالیسم، با روش های چریکی بود. دو تن از این احزاب، با روش‌های تقریباً مشابه، در ایران طرفداران واقعی داشتند.
چریک های فدایی خلق گروه های مسلح مخفی تشکیل داده بودند که نظامیان و شخصیت های رژیم را ترور و به بانک های غربی حمله می کردند. این مبارزان که از شجاعت کم نداشتند، با وجود سرکوب بی رحمانه، پنج یا شش سال این سیاست را اجرا کردند. رژیم شاه مایه خشمگینی جوانان بود تا حدی که زندگی خود برای مبارزه علیه آن به خطر می‌انداختند. به اینگونه چریک‌هایی که کشته می‌شدند جای خود را به افراد جدیدی می‌دادند. گروهی دیگر، مجاهدین خلق، با تکیه بر همین جوانان شهری و روشنفکر، سیاست مشابهی را در پیش گرفتند. اما مجاهدین ادعای اسلام می‌کردند و آن را به دین فقرا تعبیر کردند. آنها به نوعی، اسلام و ناسیونالیسم را در نسخه مائوئیستی آن ادغام کرده بودند.
مبارزان دیگری، جدا از این دو حزب، گاها پس از انشعاب از صفوف آنها بیرون می آمدند. آن‌ها که به دلیل رد مائوئیسم و ​​استالینیسم به عنوان راه سوم شناخته می شدند، مدعی اندیشه های کمونیستی و بعضا طبقه کارگر بودند. آن ها هم با وجود تعداد کم‌شان، همچون دیگر فعالان، از جانب پلیس تحت تعقیب بودند.

طلوع انقلابی ۱۹۷۷-۱۹۷۸

در حدود سال ۱۹۷۵ بحران اقتصادی سرمایه داری، ایران را درنوردید. افزایش قیمت نفت، خزانه سرمایه‌داری نزدیک به شاه را پر کرده بود. هجوم دلارهای نفتی باعث تورم گسترده و سوداگری افسارگسیخته در املاک شده بود. شاه از آمریکا اسلحه سفارش داد. در همین زمان بود که برنامه هسته‌ای ایران آغاز و مایه خوشحالی صنعتگران فرانسوی شد. همزمان، فقرا از حلبی‌آبادها بیرون رانده شدند تا به جایشان آپارتمان بسازند. کارگران از بیکاری و هزینه های بالای زندگی رنج می بردند. بازرگانان، که متهم به افزایش قیمت ها شده بودند، تدابیر مسدود کننده را، اعمال شده توسط رژیم، نپذیرفتند. تنها پاسخ شاه سرکوب بود. در سال ۱۹۷۸، حدود ۳۰۰۰۰ زندانی سیاسی از همه اقشار در زندان ها غلتیدند.
جرقه در ۸ ژانویه ۱۹۷۸ با سرکوب دانشجویان الهیات که در حمایت از خمینی تظاهرات کردند، زده شد. تیراندازی پلیس موجی از اعتراضات را برانگیخت که هر یک با سرکوبی مرگبار همراه شد. این سرکوب‌ها به تظاهرات جدید، ویرانی های هدفمند و شورش ها دامن زدند. این تظاهرات جمعیت عظیمی را از همه طبقات، اما در درجه اول از محله های فقیرنشین گرد هم آورد.
در طول سال ۱۹۷۸، طی هفته‌ها، سرکوب به اوج خود رسید. در شهریور ماه، در پایان ماه رمضان، خمینی صدها هزار نفر را در خیابان های تهران به نماز فراخواند. معترضان فریاد زدند: «‌برادران سرباز، به روی برادرانتان شلیک نکنید.» اما برادران سرباز تحت کنترل افسران خود باقی ماندند. ۸ سپتامبر ۱۹۷۸، جمعه سیاه، در نبردی در تهران، جمعیت غیر مسلح با خودروهای زرهی ارتش رو در رو شدند. در وقایع جمعه سیاه چندین هزار نفر کشته شدند اما موج متوقف نشد.
در میان انقلابیون، مصمم ترین افراد با یک هدف روشن، اسلامگرایان خمینی بودند. مساجد اجازه آزادی تجمع به آن‌ها می‌داد. مساجد در این دوره از سیاسی شدن شتابان، محل اجتماعات، مراکز سازماندهی و انتشار دستورالعمل شدند. خمینی، تقویت و تبلیغ شده توسط آخوندها، با حمایت کامل تجار و دانشجویان اسلام‌گرا، سربازگیری را در میان اراذل محله‌های فقیرنشین – دسته‌های اوباش مسلح به قمه و چاقو، جنین‌های سپاه آینده پاسداران – آغاز کرد. به این ترتیب، وی در اطراف مساجد کمیته ها و شبه نظامیان خود را راه اندازی کرد. وی می دانست چگونه خود را در میان توده های فقیر شهرها تثبیت کند. همه اینها عوامل برتری‌ او شدند.
اما آخوندهای طرفدار خمینی در کارخانه های بزرگ، صنعت نفت، معدن، حمل و نقل و به طور کلی تشکیلات اقتصادی غایب بودند. پس از جمعه سیاه، اعتصابات در تمام بخش های کلیدی آغاز شد. اعتصاب کنندگان خواستار لغو سانسور، انحلال ساواک و اخراج عواملش از شرکت ها و همچنین آزادی زندانیان سیاسی شدند. این ضربات با فلج کردن ماشین اقتصادی کشور، قرار بود ضربه نهایی را به رژیم شاه وارد کند.
کارگران شوراهایی را در کارخانه ها ایجاد کردند. این پاسخی به سرکوب بود. به این ترتیب یکی از کارگران آبادان، پایتخت نفت خیز خوزستان، که در محاصره ارتش قرار گرفته بود، می گوید: «این ارتش بود که ما را مجبور به سازماندهی و حتی مسلح شدن کرد. ما به حرف خمینی گوش می دهیم و تراکت مجاهدین را می خوانیم.» طبقه کارگر ابتکار عمل و توانایی مبارزه زیادی از خود نشان داد. اهمیت و وزن اجتماعی‌‌اش وی را قادر می‌ساخت تا فقرای شهری را پشت سر خود جمع کند و رهبری انفجار اجتماعی جاری را بر عهده بگیرد.
اما برای ایفای این نقش، طبقه کارگر باید متوجه می شد که خمینی نه تنها نماینده منافعش نیست، بلکه دشمنی مهلک برای تمام استثمار شدگان است. طبقه کارگر باید آگاهانه مبارزه می کرد تا بر سر قدرت، اسلام گرایان را به چالش بکشد و شوراهای کارگری را که برای دفاع از خود ایجاد کرده بود، به نطفه واقعی قدرت کارگری تبدیل کند. همه اینها بدون وجود یک حزب انقلابی، در پیوند با طبقه کارگر، مانند حزب بلشویک که در سال ۱۹۱۷ علیه سایر احزاب مبارزه کرده بود تا شوراها تمام قدرت را در دست بگیرند، ممکن نمی‌شود. در ایران چنین حزبی وجود نداشت.
بالعکس، تحت پوشش اتحاد علیه شاه، ضد امپریالیسم و به علت ​​محبوبیت بسیار زیاد خمینی، احزاب اصلی اپوزیسیون، از لیبرال های سرمایه‌دار گرفته تا حزب توده، با جلو زدن از مجاهدین و چریک‌های فدایی، پشت عکس او رژه رفتند. آنها دیکتاتوری اسلام گرایان را پیش بینی نمی کردند، اما اهدافشان را در همه جا شعار می دادند: «حزب، فقط حزب الله.» برخی با فرصت طلبی، خمینی را به عنوان رهبر طبیعی و حتی به تعبیری از حزب توده،«رهبر معنوی مردم» معرفی کردند. چریک‌های فدایی اسلام گرایان را، ناتوان در رهبری قیامی مردمی و ملی گرا، جدی نمی گرفتند. این مسئله در بینش کلی آن‌ها اهمیتی نداشت.
خمینی اما دشمنی خود را با احزاب چپ پنهان نکرد. در زمان تبعیدش در فرانسه، تحت حمایت راغبانه ژیسکار دستن، اعلام کرد: «ما با مارکسیست ها همکاری نخواهیم کرد، حتی برای سرنگونی شاه. (…) ما با ایدئولوژی آنها مخالفیم. »
در ژانویه ۱۹۷۹، ایالات متحده شاه را از مهلکه خارج کرد و به خمینی اجازه داد قدرت را در دست بگیرد. انتقال قدرت با ژنرال های ایرانی مذاکره شد، زیرا خمینی نه می‌خواست دستگاه دولتی را نابود کند و نه منبع قدرت خود را از خیابان ها بگیرد. اما در اتفاقی خارج از اراده‌اش، در روزهای ۹، ۱۰ و ۱۱ فوریه ۱۹۷۹، قیام مردمی در تهران آغاز شد. مردم از ترس مخالفت ارتش با خمینی، اسلحه برداشتند و کنترل پادگان ها را گاه با مشارکت چریک‌های فدایی و مجاهدین در دست گرفتند. از ۱۲ فوریه، خمینی از طریق رادیو از مردم خواست که «سلاح ها را بازگردانند تا مبادا به دست دشمنان اسلام بیفتد.» برای اطمینان از این امر، او تمام شبکه و گروه های مسلح متعدد خود را در محلات بسیج کرد. در این روزها، ستاد کل اعلام کرد که ارتش بی طرف خواهد ماند و این به معنای اتحاد با خمینی بود.

جمهوری اسلامی، یک دیکتاتوری مرتجع، ضد طبقه کارگر و ضامن نظم اجتماعی

در این زمان، قدرت خمینی و آخوندها نه مستحکم بود و نه یکپارچه. در نتیجه خمینی با تمام سرعت دست به کار شد تا مدیران دستگاه های دولتی، قضات، افسران و مقامات ارشدی را که از اطاعت امتناع می‌کردند را حذف کند؛ تا متحدان لیبرال خود، دموکرات ها یا مبارزان چپ را – که به او کمک کرده بودند تا شاه را سرنگون کند اما به تدریج به مخالفانش تبدیل شده بودند – تعقیب کرده و به حاشیه راند و تا اقلیت های ملی یا مذهبی را که ادعای خودمختاری داشتند سرکوب کند.
افسرانی که بیشترین ارتباط را با شاه داشتند همراه او ایران را ترک کرده‌ بودند. برخی دیگر از کار برکنار شدند، اما ارتش تداوم دستگاه دولتی را تضمین کرد. ارتشی موازی وفادار به رژیم جدید، سپاه پاسداران، تشکیل شد. سازمان اطلاعات و امنیت ایران جایگزین ساواک شد که روش های پلیس قبلی و بسیاری از اعضای آن را بازیافت کرد. نفرات سپاه با ظهور بسیجی ها دوبرابر شد. بسیجیان از میان فقرا – بیکارانی که در این سازمان شغلی پیدا کرده بودند – و همچنین اراذل و اوباش، استخدام شدند تا محلات را مدیریت و مخالفان را ردیابی کنند.
مسئله اضطراری دولت جدید، توقف حرکتی انقلابی بود که امیدهای زیادی را در بین مستضعفان ایجاد کرده بود. بدین منظور، خمینی می خواست بدون معطلی، معنایی را که می خواست به انقلاب کنونی دهد رو کند: روی کار آوردن رژیمی مبتنی بر ایدئولوژی اسلام گرا، در ارتجاعی ترین نسخه آن.
اسلام گرایان ابتدا زنان را هدف قرار دادند. از ۱۶ مارس، پوشیدن چادر اجباری شد. همانطور که می بینیم، کنترل زندگی زنان، عامل محرک شورش کنونی، نشانگر رژیم از بدو تولدش بوده است. ۸ مارس، حدود ۵۰۰۰۰ زن با سر برهنه در تهران علیه پوشش اجباری رژه رفتند. آنها مورد حمله اسلامگرایان قرار گرفتند. چند ماه قبل از آن، تعدادی از این زنان سیاست برداشتن اجباری حجاب توسط شاه را محکوم کرده و از خمینی به عنوان مخالف شماره یک حمایت کرده بودند. در ماه مه، اولین زن در ملاء عام شلاق خورد.
خمینی بعد از حمله به زنان و اول از همه زنان طبقه متوسط شهری، به سراغ محافل مترقی و لیبرالی رفت که قبلا به وی در سرنگونی شاه کمک کرده بودند تا مردان وفادار به خودش را بر سر کار بیاورد. او طوطی دین‌داری فقرا را به جای قناری می‌فروخت و فقرا را علیه آزادی اخلاق و اندیشه‌های غربی به صف می‌کرد تا آنها را وادار به پذیرش بدبختی مستمرشان کند. وی در ۳۰ مارس یک همه پرسی برای تصویب اعلامیه جمهوری اسلامی ایران ترتیب داد. لیبرال ها، حزب توده و چپ ها، به استثنای فدائیان و احزاب کرد، فعالانه برای رای «آری» تبلیغ کردند!
سپس خمینی طبقه کارگر را هدف قرار داد، زیرا این طبقه یک نیرو با سازمان هایی بود که وی کنترلی بر آنها را نداشت. او در فوریه اعلام کرد: «کسانی که تصور می کنند انقلاب ادامه دارد، اشتباه می کنند.» در ماه مه: «کسانی که کارگران را به ادامه اعتصاب تحریک می کنند، به خیانت محکوم‌اند.» در مرداد: «هرکس مانع فعالیت یا تحریک اعتصاب شود به ۲ تا ۱۵ سال زندان محکوم می شود.» حق اعتصاب عملا لغو شد. دولت مدیران اسلامگرا را در شرکتها منصوب کرد تا جایگزین مدیرانی شوند که قبلا توسط کارگران بیرون رانده شده بودند. به تدریج، شوراهای کارخانه، اسلامی شدند، رد اتحادیه ها زده شد و شوراهای اسلامی و دولتی کار، جایگزین آن‌ها شدند. این اتفاق بدون واکنش باقی نماند. اما بسیاری از کارگران توهماتی در مورد آنچه که قدرت جدید برای آنها به ارمغان خواهد آورد داشتند. به خصوص که هیچ کسی در اپوزیسیون، آنها را برای تصرف قدرت آماده نکرده بود.
در ماه اوت، سپاه پاسداران مبارزان جدایی طلب کرد را به شدت سرکوب کردند. محاصره مهاباد، مرکز کردستان، ۶۰۰ کشته بر جای گذاشت. کرد ها که سنی بودند و نه شیعه، با احزابی که شاه موفق به برچیدن آنها نشده بود، قصد نداشتند تسلیم قدرت آخوندهای طرفدار خمینی شوند. حزب دمکرات کردستان ایران ممنوع شد. بنیانگذار کومه له – یک حزب چپ کرد افراطی – ترور شد. سایر اقلیت ها، عرب، آذری یا بلوچ، سرکوب شدند.
در روستاها، دهقانانی که زمین‌ها را اشغال کرده بودند، سرکوب شدند و پاسداران زمین را به صاحبان بازگرداندند. از ماه اوت، سازمان های چپ و چپ افراطی ردیابی شدند، دفاتر فدائیان و مجاهدین مورد حمله قرار گرفتند. در ژانویه ۱۹۸۰، هواداران آیت الله شریعتمداری – از مخالفان خمینی – در تبریز تیرباران شدند.
در عرض چند ماه، یک فضای ارتجاعی بر ایران حاکم شد. تحت پوشش جمهوری اسلامی، با قوانین، مجلس و انتخابات منظم، خمینی دیکتاتوری شاه را جایگزین دیکتاتوری خودش کرده بود! شورش بنیادین مردم یک دیکتاتوری جدید را زاده بود. زیرا استثمار شدگان یک مدیریت و راه سیاسی پیدا نکرده بودند که به آنها امکان دهد، خودشان قدرت را در دست بگیرند.
خانواده های ثروتمندی که بیشترین ارتباط را با شاه داشتند به حساب های بانکی خود در ایالات متحده، اروپا یا امارات عربی پیوستند. شرکت هایشان، که قبلا مرتبط با دولت بود، ملی شدند. اما رژیم جدید از مالکیت خصوصی و منافع بخشی از سرمایه‌داری ایران که می خواست از جایگاه خود در برابر فشار امپریالیسم دفاع کنند، حفاظت کرد. در سال‌های بعد، این سرمایه‌داری با شخصیت‌های جدید دولت، خواه سکولار یا مذهبی، خواه تازه‌کارهایی که به واسطه مناصبشان ثروتمند شده بودند یا فرزند خانواده‌های ثروتمند بودند، ادغام شد.
اما بر خلاف رژیم سلطنتی که تنها به لایه کوچکی از سرمایه‌داری به نام «کمپرادورها» – کسانی که منافعشان به امپریالیست ها پیوند خورده بود – متکی بود، جمهوری اسلامی پایگاهی اجتماعی یافته بود که به وی این امکان را می داد تا بیش از چهل سال، علیرغم اختلافات داخلی و فشارهای امپریالیسم حکومت کند. جمهوری اسلامی نه تنها به صدها هزار نفر فقیر در عوض ثبت‌نام در بسیج و سپاه پاسداران، اشتغال و قدرت داد، بلکه اسلام‌گرایان خمینی با بیرون راندن شاه و پدرخوانده‌های غربی‌اش و با خواندن نغمه ملی‌گرایی، موفق شدند که به میلیون‌ها مستضعف حس غرور دهند.
علت شکست سرمایه‌داری لیبرال مصدق، دلیل پیروزی جمهوری اسلامی بود. آن‌ها بلد بودند چگونه از توده‌ها برای سرنگون کردن شاه و بخشی از سرمایه‌داری، که بیشترین ارتباط را با امپریالیسم داشت، استفاده کنند و در عین حال ابزاری برای کنترل استثمار شدگان با دستگاه‌های ارتجاعی خود فراهم کنند. انقلاب ملی آنها علاوه برکهنه‌پرستی، با استقرار یک دیکتاتوری درنده‌خو انجام شد. اما اگر آن‌ها حاکمیت ملی خاصی را احیا می کردند، نمی توانستند کشور را از فشار امپریالیسم نجات دهند.

ملی‌گرایی و آنتی امپریالیسم وخیم

واکنش آمریکا یک سال پس از استقرار رژیم جدید از راه رسید. این واکنش با اشغال سفارت آمریکا در نوامبر ۱۹۷۹ توسط دانشجویان اسلامگرا که می خواستند شاه و ثروتش را استرداد کنند، تسریع شد. در آوریل ۱۹۸۰، ایالات متحده تحریم های اقتصادی را اعمال کرد. آنها مشوق صدام حسین – رهبر عراق که در آن زمان دوستی بزرگ برای غربی ها و به ویژه فرانسه بود – شدند تا علیه ایران اعلان جنگ کند.
همچون آغاز هر جنگی، تهاجم آغاز شده توسط صدام حسین یک واکنش عمیق میهن پرستانه را در ایران فراهم آورد. داوطلبان از جمله مبارزین توده، مجاهدین و فداییان سرازیر شدند. خمینی در کنار ارتش رسمی، ارتش داوطلبانه ای را با نظارت سپاه پاسداران راه اندازی کرد. این ارتش متشکل از فقرا و جوانانی بود که به کشتارگاه فرستاده می‌شدند، اما به لحاظ روحیه نقش مهمی را در آغاز جنگ بازی کرد.
این جنگ از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ به مدت هشت سال به طول انجامید و یک قصابی به تمام معنا بود: یک میلیون مرگ و رنجی عظیم برای جمعیت دو کشور. صدها هزار انسان شیمیایی یا قطع عضو شدند. ساکنان مناطق مرزی آواره شدند. تاسیسات مناطق صنعتی برای همیشه ویران شد. این جنگ اثر خود را در کشور به جا گذاشت و به شکل گیری نهادهای جمهوری اسلامی پایان داد.
جنگ به رژیم امکان داد تا تمام ابعاد زندگی اجتماعی را نظامی، پاکسازی در دستگاه دولتی را کامل و مخالفان را ساکت کند. در ۲۰ ژوئن ۱۹۸۱، بنی صدر، اولین رئیس جمهور جمهوری اسلامی، از حامیان سابق مصدق و فعلی خمینی، برکنار شد. در همان زمان، مجاهدین به دشمنی با خمینی پرداختند. آن‌ها بعدتر تحت تعقیب قرار گرفتند یا به عراق فرار کردند و در آنجا به مبارزه در جبهه، این بار در کنار صدام حسین، ادامه دادند. هزاران تن از مخالفان سیاسی، آزاد یا در بند، اعدام شدند. اعضای حزب توده اگرچه گوش به فرمان رژیم بودند اما چند ماه بعد یعنی در سال ۱۹۸۳ از دستگیری و اعدام در امان نماندند. در سال ۱۹۸۸ با نزدیک شدن به پایان جنگ، رژیم بین ۱۰ تا ۲۰ هزار زندانی سیاسی را اعدام کرد. دادستان تهران در آن زمان ابراهیم رئیسی – رئیس جمهور فعلی جمهوری اسلامی – بود. بیخود نیست که به او لقب «قصاب تهران» را داده اند.
قدرت‌های غربی، بدون هیچ شرمی، تعادل را بین دو کشور حفظ کردند و دلالانشان، اسلحه خود را به هر دو طرف فروختند. همانطور که در رسوایی ایران گیت در سال ۱۹۸۶ فاش شد، ایالات متحده، خودش ایران را مسلح کرد. آمریکا نمی خواست اجازه دهد صدام حسین، که در نظر آنها به اندازه کافی فرمان بردار نبود، وزن زیادی پیدا کند. در سال ۱۹۹۰ پس از جنگ علیه ایران، صدام حسین به دلیل بدرفتاری حامیان مالی خود، می خواست با اشغال کویت هزینه‌های خود را بدون پشتوانه تامین کند. به چالش کشیدن مرزهای ترسیم شده در پاریس یا لندن توسط قدرت‌های استعماری سابق، سیل آهن و آتش را برای مردم عراق به همراه داشت، همه زیرساخت‌ها را به طور روشمند تخریب کرد و جامعه را برای چندین دهه به عقب راند.
ایالات متحده بیش از ۴۰ سال است که برای دفاع از سلطه تمام عیار خود بر منطقه، از افغانستان تا سوریه با گذر از ایران و عراق، یک سیاست جنایتکار و گستاخانه را دنبال می کند. آنها با بازی دادن یک رژیم علیه دیگری تفرقه می کارند. به طور متناوب سیاست محاصره، بمباران، اشغال نظامی، عقب نشینی، نصب رژیم های دست نشانده، حمایت از اسلام گرایان و سپس جنگ با جهادی ها را اعمال کرده و تغییر میدهند. هر یک از مداخلاتشان به نفرت در میان مردم دامن می زند، هرج و مرج می کارد و قسمت بعدی بربریت و درنده خویی را آماده پخش می‌کند.
این گستاخی بی حد و حصر قدرت های امپریالیستی به رژیم آخوندها این امکان را می دهد که حس “ایران، یک دژ محاصره شده است و باید به هر قیمتی از آن دفاع کرد” را در کشور ابقا کنند. از این احساس در نزد مردم، به منظور توجیهی برای تعقیب و سرکوب مخالفان بهره برداری می‌شود.

جمهوری اسلامی، بخشی از نظم امپریالیستی در خاورمیانه

با این حال، علیرغم خصومت ایران و آمریکا که اولی «شیطان بزرگ» و دومی «محور شرارت» را مورد انتقاد قرار می‌دهد، هر دو می‌دانند چگونه زمین مشترکی پیدا کنند. تناقضشان چیزی جز ظاهرسازی نیست.
امپریالیسم ستیزی رهبران جمهوری اسلامی بیش از هر چیز نمایانگر این تمایل است که سرمایه داران بزرگی که بر جهان فرمانروایی می‌کنند، به آن‌ها اجازه دسترسی به آخور را بدهند. خمینی از همان ابتدا آماده توافق با آمریکا بود. به نوبه خود، ایالات متحده که پز قهرمان ایده های مترقی و دموکراسی را در دنیا می‌دهد – اما رئیس جمهور این کشور که بدون ذکر نام خدا نمی تواند سخنرانی‌اش را آغاز کند – ۲ میلیون نفر را در زندان هایش رها می‌کند تا بپوسند، از جمله ۳۰۰۰ نفر محکوم به اعدام. ایالات متحده از وحشی گری خامنه ای بیشتر از وحشی گری محمد بن سلمان سعودی یا در گذشته، پینوشه شیلیایی – هر دو متحد ابدی‌اش – آزرده نیست.
سیاست ایالات متحده در خاورمیانه یک بازی تعادل دائمی بین قدرت های منطقه ای است که هر کدام نقش میانجی را در هرج و مرج ناشی از مداخلات متوالی امپریالیستی ایفا می کنند. ایران به واسطه مساحت، ظرفیت‌های صنعتی و نظامی‌اش، قدرتی است که با ترکیه، اسرائیل یا عربستان سعودی قابل مقایسه است. این کشور با ۱۵ کشور از جمله عراق، ترکیه، افغانستان، پاکستان، سه کشور از اتحاد جماهیر شوروی سابق و تمامی دولت‌های نفتی یا خرده دولت‌های حاشیه خلیج فارس مرزهای دریایی و زمینی دارد. او روابط خود را با این همسایگان مختلف حفظ می کند. امارات متحده عربی ۳۲ درصد واردات‌اش را از ایران تامین می کند و ایران با قطر یکی از بزرگترین میدان های گازی جهان را به اشتراک می گذارد.
ایران به واسطه سپاه پاسداران یا شبه نظامیان محلی، که آن‌ها را در عراق، سوریه، لبنان یا غزه مسلح می کند، مداخله نظامی انجام می‌دهد تا از دولت ها و احزاب دوست حمایت کند. بودجه نظامی ایران در حال نزدیک شدن به ۳۰ میلیارد دلار است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سهم بزرگی از آن دارد. بنابراین، ایران دارای بودجه‌ای نظامی قابل مقایسه با اسرائیل است که رتبه چهاردهم یا پانزدهم را در جهان دارد. همه این عوامل رژیمی را می‌سازد که تابع امپریالیسمی نباشد که دائماً در حال تضعیف است.
از سوی دیگر، ایالات متحده می داند که دیکتاتوری ایران نقش ژاندارم را ایفا می کند، در داخل برای سرکوب شورش های اجتماعی و همچنین در خارج، برای مشارکت در ثبات منطقه. بنابراین، در پشت پرده این رویارویی، فرصت‌های همکاری بین ایالات متحده و ایران بسیار زیاد بوده‌اند. برای مثال در عراق، در اواسط دهه ۲۰۰۰، هر دو بر سر یک حکومت فرقه ای متکی بر احزاب شیعه و شبه نظامیان توافق کردند. در سال ۲۰۱۴، پس از اینکه سیاست ایالات متحده باعث جنگ داخلی در عراق شد و داعش را پدید آورد، ایران و ایالات متحده با حمایت مشترک از نیروی الحشد الشعبی، متشکل از ده ها هزار شبه نظامی شیعه، موصل و دیگر مناطق عراق را از داعش پس گرفتند.
همه این‌ عوامل انفعال دولت‌های غربی در برابر سرکوب‌های جاری در ایران را توضیح می‌دهد. این انفعال نشان دهنده نگرانی آنها از امکانی است که این رژیم، بسیار سرکش اما شریک حفظ نظم، توسط یک شورش مردمی سرنگون شود. آن‌ها عملا همدست سپاه پاسداران و آیت‌الله‌ها هستند!

قدرت اقتصادی منطقه‌

ایران در تمام این سال ها به پیشرفت خود ادامه داده است. بر مبنای آمار بانک جهانی، از ۸۷ میلیون نفر جمعیت، امروز ۲۸ میلیون کارمند، که ۸ میلیون نفر از میان آن‌ها در بخش صنعتی، صنایع نفت، فولاد، ساخت و ساز خودرو و مکانیک، نساجی یا حتی ساخت هواپیماهای نظامی – پهپادهای معروف فروخته شده به پوتین که به تازگی فهمیده‌ایم ۶۰ درصد قطعاتش آمریکایی‌ست! – متمرکز شده‌اند.
این صنعت عمدتاً توسط رهبران شاغل یا بازنشسته سپاه پاسداران و نهادهای متعدد مذهبی کنترل می شود. ثروتمندترین آن، بنیاد مستضعفان است، بنیاد «ستمدیدگان و محرومان»! این شرکت پس از شرکت ملی نفت ایران دومین کمپانی بزرگ کشور است. این شرکت که در سال ۱۹۷۹ برای مصادره اموال نزدیکان شاه ایجاد شد، تقریباً در تمام بخش های اقتصادی کشور مشارکت دارد. بزرگترین کارخانه نیشکر کشور یعنی هفت تپه و هزاران هکتار زمین نیشکر وابسته به آن متعلق به رئیس شورای نگهبان قانون اساسی است.
هلدینگ خاتم الانبیا و حدود ۸۰۰ شرکت وابسته به آن متعلق به سپاه پاسداران است. سپاه در سایت های بزرگ ساخت و ساز ساختمان شبه انحصار و بر واردات و صادرات، تولید تسلیحات و نفت باد آورده تسلط کامل دارد . ایران چهارمین تولیدکننده بزرگ نفت جهان و دارای دومین ذخایر گاز طبیعی است. از سال ۲۰۰۴، میدان گازی پارس جنوبی، مشترک بین قطر و ایران، در خلیج فارس به بهره برداری رسیده است. این منطقه به واسطه ۲۸ پالایشگاه، ۲۵ کارخانه شیمیایی، پایانه های گاز و تمرکز جمعیتی کارگران به یکی از بزرگترین سایت های صنعتی جهان تبدیل شده است. این سود بادآورده نفت و گاز باعث جذب شرکت های اروپایی مانند توتال یا (ENI (Ente Nazionale Idrocarburi و همچنین گازپروم روسیه شده است.
تا سال ۲۰۱۱، (PSA (Peugeot Société Anonyme و رنو ۴۰ درصد از بازار خودرو ایران را در اختیار داشتند. برای دور زدن تحریم ها، PSA و همچنین مرسدس یا کیا با سازندگان داخلی مانند ایران خودرو یا سایپا همکاری کردند تا خودروهای خود را در داخل تولید کنند.

مصیبت های توافق هسته ای

این مسئله توضیح می دهد که چرا دولت های اروپایی حامیان جدی توافق هسته ای بودند که در سال ۲۰۱۵ بین حسن روحانی، رئیس جمهور وقت، و قدرت های بزرگ در وین امضا شد. این توافق که دوازده سال مورد بحث قرار گرفت، تجدید روابط بین این قدرت ها و جمهوری اسلامی را رسمیت بخشید. در ازای لغو تحریم‌های اقتصادی، دولت ایران کنترل بسیار دقیق تأسیسات هسته‌ای غیرنظامی خود را پذیرفته بود.
تحریم آمریکا سد راه سرمایه داران اروپایی بود. آنها به دلیل استفاده از دلار، واحد پول تجارت بین المللی و عدم تمایل به حذف شدن از بازار آمریکا، تسلیم شدند. BNP Paribas به دلیل نقض تحریم‌های ایران و کوبا در سال ۲۰۱۴ به پرداخت ۷ میلیارد دلار به ایالات متحده محکوم شد.
برای توده‌ها، تحریم ها همیشه به معنای کمبودهای متعدد، کمبود قطعات یدکی برای تعمیر ماشین آلات، تعطیلی کارخانه ها، افزایش قیمت ها و بیکاری گسترده بوده است. امضای توافق‌نامه وین امیدهایی را در مردم برانگیخته بود، امیدهایی که روحانی «اصلاح‌طلب» حفظ کرده بود و آن را به استدلالی سیاسی علیه مخالفان به اصطلاح «محافظه‌کار» خود تبدیل کرد. اما لغو تحریم ها نه به کمبودها پایان داد و نه مشاغل مورد انتظار را فراهم کرد. چرا که اگر تحریم‌های غرب برای دهه‌ها بر جمعیت ایران سنگینی کرده است، تنها بر فساد و امتیازات چندگانه بزرگان رژیم می‌افزاید. عواقب اقتصادی ناشی از لغو تحریم ها، سود بادآورده نفت و قراردادهای جدید امضا شده با شرکت های غربی در انحصار این بزرگان قرار گرفته است.
این توافق مدت زیادی دوام نیاورد. در ماه مه ۲۰۱۸، ترامپ آن را فسخ کرد. او بدین ترتیب خود را سخنگوی شرکت های نفت و گاز آمریکایی کرد و در مقابل از سرگیری صادرات ایران ایستادگی کرد. او با بازگرداندن تحریم‌ها، نه تنها ایران، بلکه شرکت‌های اروپایی، ذینفعان اصلی قراردادهای جدید را نیز هدف قرار داد. اتحادیه اروپا علیرغم اعتراض علیه تصمیم آمریکا، خود را همسو کرد. خروج توتال، ایرفرانس و بریتیش ایرویز، خروج سرمایه خارجی و کمبود ارز را تسریع کرد.
اعلامیه ترامپ باعث فروپاشی اقتصاد ایران شد. سوداگران، ملی یا بین المللی، باعث سقوط ریال شدند. تورم رسمی سالانه اکنون بیش از پنجاه درصد است. کمبودها دوباره به کشور ضربه زد. تولید صنعتی سقوط کرد و بخش جدیدی از کارگران را بیکار کرد. طبقات پایین جامعه عواقب این تصمیم آمریکا را پرداخته اند. خرده بورژوازی که امیدهای زیادی به این بازگشایی اقتصادی بسته بود و از آن سود می برد، در بحران فرو رفت.
اما بخشی از بورژوازی ایران با دسترسی به دلارهای نرخ رسمی دولتی، جیب خود را پر کرد با این هدف که کالاهایی را در خارج بخرد و آنها را به قیمتی گزاف در بازار داخلی بفروشد. این بار دیگر تبلیغات رژیم، به هدف انحراف خشم طبقات پایین جامعه به سمت آمریکا کارساز نبود. در بازارهای تهران شنیده می‌شد: «آخوندها بچه‌هایشان را فرستاده‌اند آمریکا و کانادا و هر روز ما را فقیرتر می‌کنند. »

جمعیت تحصیل کرده ای که در بحران فرو می رود

علیرغم تحریم‌های آمریکا، علی‌رغم تمام جنبه‌های کهنه‌پرستانه رژیم، جامعه ایران از زمان سقوط شاه مدرن شده است. امروزه هفتاد درصد جمعیت شهرنشین است. وی جوان و تحصیل کرده است. تحصیلات، عمومی و شاخص سوادآموزی بیش از ۸۵ درصد است. ۴ یا ۵ میلیون دانش آموز مشغول تحصیلند.
پارادوکس ایران: زنان تحت الشعاع تفکیک جنسیتی رسمی در همه مکان‌های عمومی هستند. آنها از بسیاری از مشاغل کنار گذاشته شده اند و برای بسیاری از اعمال باید توسط شوهر، پدر یا برادرشان همچون یک نگهبان همراهی شوند. آنها از ۱۳ سالگی می توانند ازدواج کنند. حق و حقوق آنها در بسیاری از زمینه ها به ویژه در زمان طلاق یا ارث محدود می‌شود و در عین حال برابر با مردان وارد دانشگاه می شوند. تفکیک جنسیتی زنان، رژیم را مجبور به تربیت معلم زن، پزشک زن، پرستار زن کرد… نرخ باروری در کشور از شش فرزند به ازای هر زن در پایان دهه ۱۹۸۰ به کمتر از دو فرزند در دهه ۲۰۰۰ کاهش یافت. این امر به واسطه گسترش روش های پیشگیری از بارداری ممکن شد. فشار اجتماعی و اخلاقی آخوندها مانع از تحول جامعه نشد.
مدت‌ها قبل از شورش کنونی، زنان، به‌ویژه در طبقه متوسط، از الزامات پوششی یا اخلاقیات تحمیل شده سرباز زدند. ویدا موحد را به یاد می آوریم، این زن جوان در سال ۲۰۱۷ روی یک جعبه برق ایستاد و به طور نمادین روسری خود را که به یک تکه چوب گره زده شده بود، تکان داد. عمل وی به سرعت توسط صدها نفر دیگر تقلید شد.
با وجود این سطح تحصیلات، صدها هزار جوان بدون یافتن شغل فارغ التحصیل می شوند. بر اساس آمارهای رسمی – که بسیاری از فقرای حذف شده از هر سرشماری را نادیده می گیرد – از هر ده بیکار، چهار نفر دارای مدرک دانشگاهی هستند؛ از هر چهار جوان یک نفر بیکار است. بدون ارتباط یا بدون گردن نهادن به مافیاهای مرتبط با قدرت، یافتن شغل دشوار است. این مسئله برای زنان وخیم تر نمود می‌یابد: از هر پنج زن فقط یک نفر شغل با حقوق دارد. این امر به دشمنی جوانان با رژیم دامن میزند؛ جوانانی از همه طبقات، محروم از آزادی و آینده.
علیرغم تبلیغات رژیم که چهل سال است افسانه مسئولیت پذیری و توجه خود را نسبت به سرنوشت مستضعفان تعریف میکند، طبقات پایین جامعه همچنان فقیر هستند. دستمزد کارگران شرکت ها و ادارات، که شغل پایداری دارند، برای چرخاندن خانواده کافی نیست. آنها باید دائماً برای دریافت حقوق و پاداش خود بجنگند تا مبادا ازشان سرقت شود. در حین یک اعتصاب در اواخر دسامبر، کارمندان یک دادگستری نوشتند: «حقوق ما ریالی است، هزینه‌هایمان دلاری است.» با چنین دستمزدهای پایین و تورم بالای ۵۰ درصد، نمی توان تنها با یک شغل سر کرد، باید دو یا حتی سه فعالیت را با هم ترکیب کرد.
زاغه ها ناپدید نشده اند. میلیون ها نفر، از جمله برخی از مردم افغانستان، با مشاغل بی ثبات، دستفروشی، گدایی یا فحشا زندگی را سر می‌کنند. بیش از دو میلیون کودک مجبور به کار کردن هستند. در میان آن‌ها کودکان خارجی – رژیم این کلمه را به عنوان بهانه برای فرار از مسئولیت خود استفاده می‌کند – هم وجود دارد. گویی استثمار کودکان افغان یا پاکستانی کمتر از کودکان ایرانی تکان دهنده است. در واقع، آن‌ها کودکان فقیر یا رها شده‌‌ای هستند که تحت سلطه شبکه های قاچاق مواد مخدر واقع می‌شوند. مواد مخدر یکی دیگر از بلایای بزرگ کشور و شاخصی از معایب جامعه است. در ایران، قطب تجارت جهانی تریاک، چندین میلیون معتاد به مواد مخدر وجود دارد.
تحریم آمریکا، همه‌گیری کووید ۱۹ در کشوری محروم از واکسن‌ و داروهای غربی، بحران عمومی اقتصاد جهانی و قصور ممتازان رژیم، میلیون‌ها انسان را در فلاکت فرو برده است. طی ده سال میانگین استاندارد زندگی مردم ایران ۲۵ درصد کاهش یافته است.

طبقه حاکمی ممتاز و فاسد

رنج مردم ایران با سبک زندگی بزرگان رژیم در تضاد است. امتیازات آنها همه جا قابل رویت است و با سخنرانی های اخلاقی یکسره و همه‌جا حاضرشان ناسازگار است. فرزندان آخوندها با ماشین های لوکس تردد می کنند، در حالی که طبقات پایین جامعه در وسایل حمل و نقل عمومی لبریز از جمعیت، چپانده می‌شوند. زنای محصنه با سنگسار مجازات می شود، اما آخوندها برای تأیید ازدواج موقت که برای استتار فحشا استفاده می شود، پول می گیرند. در صف‌های بیرون مغازه‌ها، سال‌هاست این عقیده که متولیان امر – وزرا، مقامات ارشد، روحانیون – دزد هستند، آشکارا بیان می‌شود. جمعیت فقیر دیگر مزیت ها، امتیازات و مشتری مداریشان را تحمل نمی کند. برخی از رهبران بخش دولتی بیش از پنجاه هزار یورو در ماه حقوق دارند، در حالی که حقوق یک کارمند دولتی بیش از ۳۵۰ یورو نیست.
ممتازان رژیم که برای دفاع از جمهوری اسلامی در برابر فشارهای امپریالیستی متحد شده‌اند و امتیازات خود را علیه مردم حفظ می کنند، به منظور غارت ثروت های کشور، به باندهایی در رقابت با یکدیگر تقسیم شده اند.
مردی‌ که به راستی قدرت را در دست دارد رهبر انقلاب، علی خامنه‌ای است که سی و سه سال پیش توسط مجلس خبرگان – خبرگان در مسائل دینی – برای جانشینی خمینی انتخاب شد. این اوست که انتصاب در پست های کلیدی در دستگاه دولتی را کنترل می کند. قانون اساسی، غلبه دین را بر سیاست تحمیل می کند و در نتیجه به تمامیت روحانیت شیعه در دولت، جامعه و اقتصاد وزن قابل توجهی می دهد. علیرغم تغییرات، دولت و وزارتخانه ها همچون روال سابق وجود دارند. ریاست آن برعهده رئیس جمهوری است که با رای مستقیم انتخاب شده و با مجلس، باز هم بر مبنای انتخابات، سر و کار دارد. در هر دو مورد، نامزدها باید توسط شورای نگهبان قانون اساسی تایید شوند. در تمام سطوح، برخی از مقامات منتخب مذهبی و برخی دیگر غیر غیر مذهبی هستند. دستگاه سوم سپاه پاسداران است، ارتشی موازی، دارای سپاهی زبده برای سرکوب در داخل و مداخله در خارج. مقامات سپاه پاسداران قدرتی سیاسی و اقتصادی دارند که به هیچ بهانه ای قصد از دست دادن آن را ندارند.
اصطلاحات اصلاح طلب، محافظه کار و محافظه کار افراطی گمراه کننده است. ورای تفاوت‌های ایدئولوژیک، چیزی که این دسته‌های مختلف را از هم جدا می‌کند، رقابت آنها بر سر قدرت است. بدین گونه علی لاریجانی، اصلاح طلب اصلی کنار گذاشته شده از آخرین انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۲۱، متعلق به خانواده‌ای ثروتمند از خواص است. وی که از یکی اعضای ارشد سپاه پاسداران است، برای مدتی طولانی از محافظه‌کاران نزدیک به خامنه‌ای بوده. اما رسوایی‌اش از او یک اصلاح طلب ساخت. روحانی، رئیس جمهور سابق، که به دلیل امضای توافق هسته ای مورد احترام غربی هاست، همچون یک اصلاح طلب ظاهر می شود. او حمایت بخشی از بورژوازی ایران که خواهان عادی سازی روابط با قدرت های بزرگ است را پشت خود داشت. اما همین روحانی، دومین دوره ریاست جمهوری خود را در زمستان ۲۰۱۸-۲۰۱۷ با سرکوب شدید شورش ها علیه هزینه های بالای زندگی آغاز کرد. در زمان روحانی اصلاح‌طلب، تعداد اعدام‌ها با بیش از ۱۰۰۰ اعدام تنها در سال ۲۰۱۵، رکورد شکست.

از جنبش ۲۰۰۹ تا جنبش ۲۰۱۹

رقابت میان باند های قدرت برای جامعه ایران عواقب دارد. مانند همه سیاستمداران جهان، سیاستمداران ایرانی نیز به دنبال ارائه منافع خود به عنوان منافع کل جامعه هستند. آسیب‌های مغرضانه‌ای که این باندها و سیاسیون به یکدیگر وارد میکنند چندین بار محرک بحران های اجتماعی یا سیاسی بوده است که از کنترل خارج شده اند.
بدین گونه در سال ۲۰۰۹، اتهامات مبنی بر تقلب، به منظور اطمینان از انتخاب مجدد احمدی نژاد محافظه کار علیه موسوی اصلاح طلب، شورشی را برانگیخت. موسوی جوانان تحصیل کرده، اقلیت های تحت ستم، خرده بورژوازی شهری – خواهان سبک زندگی کشورهای غربی – را اغفال کرده بود. سرکوب وحشیانه مخالفان به این جنبش پایان داد. در آن سال، رژیم باز هم موفق شد ده ها هزار نفر از مردمان فقیر را برای حمایت از خود به تظاهرات بکشاند. طبقات پایین جامعه پشت اصلاح طلبان و طبقه متوسط بسیج نشدند.
در زمستان ۲۰۱۷-۲۰۱۸ عکس این مورد رخ داد. چند هفته پس از انتخاب مجدد، روحانی، آراسته به رنگ‌های اصلاح‌طلبی، از کاهش ۵۰ درصدی یارانه بنزین و مایحتاج متعدد، گندم، شکر، تخم‌مرغ – جایگزین گوشت برای فقرا – خبر داد. محافظه کاران با بازی کردن نقش “دوستدار فقرا” علیه روحانی کمپین به راه انداختند. در تلافی، وی جزئیات لایحه بودجه سال آینده کشور را منتشر کرد. بدین ترتیب میلیون ها نفر از طریق تلویزیون متوجه شدند که بنیادهای مذهبی ۴۰ درصد از این بودجه را بدون کوچکترین کنترلی و بدون پرداخت کوچکترین مالیاتی دریافت می کنند. این افشاگری ها، علاوه بر انفعال و غفلت نهاد قدرت در زلزله مرگبار کرمانشاه در نوامبر ۲۰۱۷ خشم را برانگیخت.
جنبش از مشهد به ده ها شهر کشیده شد. شب، بعد از پایان ساعت اداری، کارمندان، بیکاران و جوانان بدون شعار و تشکل جمع شدند تا خشم خود را فریاد بزنند. آنها قبض های گاز یا آب خود را می سوزاندند تا نشان دهند که نمی خواهند حتی یک ریال هم به دولت بپردازند. تظاهرکنندگان به همه شخصیت‌های رژیم، به همه جناح‌ها، بی هیچ تفاوتی حمله کردند. شعارهای «مرگ بر دیکتاتور» یا «خامنه‌ای خونخوار» فریاد زده شد. برای اولین بار از سال ۱۹۷۹، طبقات فقیر آشکارا علیه رژیمی که ادعای وکیل مدافعشان را داشت قیام کردند. همه جناح‌ها که توسط اعتراضات غافلگیر شده بودند، تصمیم گرفتند اختلافات خود را کنار بگذارند تا اعتراضات را در خون خفه کنند. برخلاف سال ۲۰۰۹، خرده بورژوازی روشنفکر بسیج نشد. چند روز بعد سپاه پاسداران «پایان فتنه» را اعلام کرد.
رهبران غربی، به نوبه خود، خیالشان راحت شد که «نظم در تهران حاکم است.» در جریان جنبش ۲۰۱۸، مکرون با روحانی تماس گرفت تا توصیه کند هنر دیالوگ کردن را باید نوسازی کرد، به عبارت دیگر کنترل را دوباره باید به دست گرفت. ترامپ علیرغم طعنه هایش، بازگشت تحریم های اقتصادی را به مدت ۱۲۰ روز به عقب انداخت. اما نظم طولانی مدت نبود: در نوامبر ۲۰۱۹، جنبش جدیدی علیه افزایش قیمت سوخت و مایحتاج اولیه آغاز شد. تظاهرکنندگان مجدداً به مقامات رژیم، نهادهای مذهبی و پایگاه های بسیج حمله کردند و رژیم مجددا ظرف چند روز جنبش را در خون غرق کرد. به گزارش آژانس رویترز، ۱۵۰۰ نفر در خیابان به ضرب گلوله کشته شدند.

طبقه کارگری مبارز

از سال ۲۰۰۹، مبارزات هرگز متوقف نشده‌اند. حقوق بگیران برای دریافت حقوق، حفظ شغل یا ترفیع جنگیده‌اند. تولیدکنندگان خرد دزدان آب، صنعتگران یا زمین داران بزرگی را که رودخانه ها منحرف کرده و به خشکی می‌کشانند محکوم کرده اند. پس‌اندازهای کوچک به دلیل ورشکستگی بسیاری از بانک‌های محلی – به ظاهر ضمانت شده توسط دولت – ویران شده‌اند، صاحبان این پس‌اندازها برای پس گرفتن پول خود تظاهرات کرده‌اند.
اعتصابات به بخش های نفت، حمل و نقل، تولید شکر، کارخانه های تراکتورسازی، متالورژی یا آموزش رسیده است. هدف اعتصابات، اقتصادی و برای افزایش دستمزد، استخدام و علیه بی ثباتی بوده است. اما، در کشوری که اتحادیه‌های مستقل سرکوب می‌شوند و پلیس رژیم در داخل کارخانه‌ها مامور دارد، اعتصاب‌ها به سرعت سیاسی می‌شوند.
اگر اتحادیه‌ها سرکوب می‌شوند، بعضا میلیتانت‌ها آن ها را بازسازی کرده‌اند. آنها کمیته های اعتصابی را برای سازماندهی مبارزات خود به راه انداخته‌اند. به این ترتیب، ۶۰۰۰ کارگر کارخانه نیشکر هفت تپه خوزستان در سال ۲۰۰۷ اتحادیه کارگران این کارخانه را برپا کردند. از آن زمان، آنها به مبارزه علیه خصوصی سازی کارخانه، علیه تعطیلی آن، برای برکناری مدیر، برای پرداخت حقوق، برای آزادی سخنگویان زندانی خود‌ و برای ملی کردن مجدد کارخانه ادامه داده‌اند. میلیتانت‌های این اتحادیه مانند اسماعیل بخشی، وکلا یا روزنامه نگاران حامی آنها مانند سپیده قلیان به اتهام “توطئه علیه نظام” یا “اقدام علیه امنیت ملی” مورد ضرب و شتم و دستگیری قرار گرفته و به سالها حبس محکوم شده اند.
سندیکای حمل و نقل عمومی شرکت واحد در تهران بارها اعتصاباتی را برنامه‌ریزی کرده‌ است که همواره منجر به دستگیری می شود. رضا شهابی، یکی از مسئولان این اتحادیه، در سال ۲۰۱۲ به اتهام «تبلیغ علیه نظام» و «دشمنی با خدا» به شش سال زندان محکوم شد. پس از ده سال، رضا شهابی همچنان در زندان است و جانش به دلیل وضعیت نامناسب و بدرفتاری در زندان در خطر است. علیرغم سرکوب، اتحادیه های غیرقانونی همچنان پابرجا هستند. رژیم با سرسختی با کنشگران اتحادیه ها برخورد میکند چرا که افرادی شناخته شده هستند و می توانند در شورش های فعلی و آینده نقش داشته باشند.
در تابستان ۲۰۲۰، بخشی از ۱۰۰۰۰ کارگر سایت گازی پارس جنوبی، در جنوب کشور، برای محکوم کردن شرایط غیر انسانی کار – در حالیکه دمای هوا ۵۰ درجه سانتی گراد است – و مسکن دست به اعتصاب زدند. تابستان بعد، آنها دوباره برای ترفیع حقوق کارگران بی ثبات‌کار که دستمزد کافی نمی گرفتند و در ۷۰ سایت این مجتمع عظیم کار می کردند، دوباره اعتصاب کردند. کمیته کارگران پیمانکاری فرعی نفت که برای سازماندهی مبارزه انتخاب شده بود، نوشت: «پیچ ها با دستان ما سفت می شوند و لوله ها با عرق ما جوش داده می شوند. در خانه‌هایتان بمانید تا ببینیم که آیا داربست‌ها به تنهایی بر پا می‌شوند یا خیر!» و به راستی که دیدند! روحانی که مجبور به وارد کردن پول حاصل از فروش گاز به کشور بود، قبل از تسلیم شدن حداقل کلامی مقابل مطالبات اعتصاب کنندگان، کار را با اخراج کارگران آغاز کرد. به گفته یک کارشناس، رئیس جمهور محافظه کار سابق احمدی نژاد: «با منابع عظیمی که در اختیار وزارت نفت است، پاسخگویی به این مطالبات دشوار نیست!»
در پاییز ۲۰۲۱، نوبت معلمان مدارس ابتدایی بود که برای حقوق خود اعتصاب کنند. ده ها هزار معلم که به دلیل تورم شدیدا فقیر شده بودند، خود را در شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان سازماندهی کردند. رژیم با دستگیری چند تن از فعالان برجسته، این جنبش را در هم شکست. برخی پس از اعتصاب غذا آزاد شدند، برخی دیگر هنوز در زندان هستند.
این اعتصابات متعدد در بخش‌های مهم نشان از روحیه جنگجوی کارگران در ایران دارد. وجود اتحادیه های نیمه مخفی و کمیته های اعتصاب، نشان دهنده توانایی کارگران برای سازماندهی حتی بدون رهبری سیاسی است. این امر ما را در باورمان، به ارث رسیده از مارکسیسم و تجربیات گذشته، آسوده خاطر می‌سازد که طبقه کارگر ظرفیت در دست گرفتن قدرت را دارد.

جنبش سپتامبر ۲۰۲۲

جنبش کنونی در چنین شرایطی منفجر شد. ترور مهسا امینی در ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲، خشم انباشته شده در بسیاری از اقشار اجتماعی را آزاد کرد.
ده‌ها هزار زن جوان تصمیم گرفته‌اند با آتش زدن شال‌های خود از دستورات پلیس سرپیچی کرده و زین پس با سر برهنه در تهران، اصفهان و دیگر شهرها رفت و آمد کنند. دختران دبیرستانی بی حجاب، انگشت وسط را به پرتره‌های رهبران انقلاب که در تمامی کلاس‌های‌ درس قاب شده، نشان دادند. بسیاری به دلیل پیروی نکردن از دستور مدیران خود مبنی بر شرکت در تظاهرات برای حمایت از رژیم جان خود را از دست داده اند. حتی دانش‌آموزان ابتدایی هم این پرتره‌ها را از کتاب‌های درسی خود می‌ برند. کاری که برای آن به شدت مجازات می‌شوند. جوانان ۱۳ یا ۱۴ ساله درگیر مبارزه می شوند اما مانند بزرگسالان سرکوب می شوند.
جوانان در خط مقدم این جنبش‌اند. در هفته‌های اول، دانشجویان در کلاس ها شرکت نکردند، پارتیشن‌هایی را که غذاخوری دختران را از پسران جدا می‌کرد نابود کردند، دانشگاه‌هایشان را اشغال کردند، اما بعدتر با مداخله نیروهای نظامی از دانشگاه بیرون رانده شدند. همانطور که پیشه های محکومین جوان – کارگر، فروشنده، پیک، بیکار – نشان می دهد، اعتراضات به طبقه متوسط محدود نشده است. جوانانی از همه اقشار، متحد زیر پرچم آینده نابود شده، در آن شرکت می‌کنند، به ساختمان‌های رسمی حمله می‌کنند، با پلیس مقابله می‌کنند، به آخوندها در خیابان تنه می‌زنند، شب ها میدان‌ها را اشغال می‌کنند تا آتش روشن کنند یا شعارهای اعتراضی را فریاد بزنند. فریاد “مرگ بر دیکتاتور” و “زن، زندگی، آزادی” به یک اندازه شنیده می‌شود. جوانان می دانند که با حضور در خیابان جانشان را در خطر می‌اندازند، اما شجاعت‌ بر ترس غلبه می‌کند.
جنبش جوانان حمایت طبقات مختلف اجتماعی را به همراه خود دارد که هر کدام دلایل خود را برای برنتافتن جمهوری اسلامی دارند. این جنبش همچنین در میان تمام اقلیت‌های ملی کشور، کردها، بلوچ‌ها، عرب‌ها، آذری‌ها، ترکمن‌ها و دیگرانی که بسیاری از آنها تحت ستم یا تبعیض قرار دارند، پذیرفته شده است. این حمایت گسترده نشانگر عمق اعتراض است.
تبلیغات رژیم، معترضان کرد، منطقه تولد مهسا امینی، را به عنوان جدایی طلب نشان می دهد، اما این جنبش خصلت قومی و منطقه ای ندارد. اگر اعتراض در کردستان شدیدتر است – مسئله‌ای که در تظاهرات گسترده و درگیری‌های شورشی علیه سپاه پاسداران عیان می‌شود – به این دلیل است که این منطقه از سال ۱۹۷۹ تاکنون بی وقفه تحت تبعیض بوده است. مخالفت با رژیم در کردستان قاطعانه‌تر و سازماندهی‌شده تر است. این امر به دلیل وجود سازمان هایی سیاسی است که به عراق یا کشورهای دورتر عقب نشینی کرده اند اما در عین حال در کردستان جایگاه محکمی دارند. رژیم با استقرار تانک‌ در کردستان نتوانست بین کردها و دیگر ایرانی‌هایی که شعار می‌دادند: «از کردستان تا تهران، جانم فدای ایران» اختلاف بیندازد. از معترضان کرد، که بیشترین کشته و مجروح را داده‌اند، به عنوان قهرمان در کشور تجلیل می‌شود.
در بلوچستان در مرزهای پاکستان و افغانستان، یک منطقه فقیر دیگر با جمعیتی سنی، تظاهرات خیابانی همچنان هر جمعه بعد از نماز برگزار می شود. خشم حاصل از تجاوز و قتل یک دختر ۱۵ ساله بلوچ توسط رئیس پلیس بندر چابهار به اعتراض به قتل مهسا امینی اضافه شد. حمایتی که متجاوز از آن برخوردار است نمایانگر تحقیر مقامات نسبت به جمعیت فقیر این منطقه است.
جنبش به طبقه متوسط شهری سرایت کرده است. این طبقه دیگر آداب آخوند سالاری، ریاکاری‌ سیستم آخوندی و تعطیلی کشور را بر نمی تابد. شخصیت‌های ورزشی، هنری و فرهنگی با شبکه های خود اعتراضات را در ایران و خارج از ایران بازتاب داده و با این کار حمایت خود را نشان داده‌اند. چندین نفر با دستگیری هزینه آن را پرداختند، مانند شروین حاجی پور که در آهنگ “برای” تمام ممنوعیت های این دیکتاتوری را فهرست کرده است. آهنگی که همه جا پخش شده است. همچنین توماج صالحی، خواننده رپ، که هنوز در زندان و در خطر حکم اعدام است. صدها پزشکی که برای معالجه یا حتی جراحی معترضانی که به شدت مجروح شده‌ اما از بیمارستان‌های تحت نظارت و نفوذ پلیس فراری‌اند، ریسک مشابهی را می پذیرند.
بر خلاف سال ۲۰۰۹، طبقات پایین جامعه، زمین‌گیر شده از افزایش قیمت ها و کمبودها، در جنبش حضور دارند. شعار «فقر، فساد، گرونی، میریم تا سرنگونی» بارها استفاده شده است. برخلاف اعتراضات قبلی، نهاد قدرت ناتوان از به خیابان کشاندن طبقات پایین برای یک راه‌پیمایی حمایتی است. جشن شکست تیم ملی فوتبال ایران مقابل آمریکا در جام جهانی قطر، که حتی در دورترین نقاط کشور هم جشن گرفته شد، گویای بی اعتباری رژیم و فرسودگی شعارهای ضد آمریکایی‌اش است.
دو بار، در ماه های اکتبر و دسامبر، فراخوان هایی برای اعتصاب عمومی در شبکه های اجتماعی و در آگهی های ناشناس منتشر شد. این اعتصاب اشکال مختلفی به خود گرفت از جمله تعطیلی مغازه ها در حدود ۵۰ شهر از جمله بازار بزرگ تهران. زیرا گرچه تجار بزرگ نزدیک به رأس نظام اند، اما صدها هزار تاجر کوچکتر اسیر سوداگری و اخاذی سپاه پاسدارانی می‌شوند که واردات و صادرات را کنترل می کنند. آن‌ها گلایه های زیادی از ممتازان در قدرت دارند. سخنگویان رژیم برای کوچک شمردن حمایت بازار از جنبش، دست به دامن این تهدید شدند که معترضان بازار را تحریم میکنند یا مغازه ها را آتش میزنند. این مسئله حتی اگر درست هم باشد، از سمتی ترس معامله گران گویای این است که فشار از سمت مردم حس می‌شود و از سمت دیگر حمایت از جنبش در میان مردم را نمایان می کند.

رویکرد طبقه کارگر

تا به امروز، در شرکت های بزرگ و ادارات، به فراخوان‌های اعتصاب عمومی برای حمایت از جنبش پاسخ داده نشده است. بر خلاف سال ۱۹۷۸، طبقه کارگر هنوز قدرت اجتماعی خود را علیه رژیم به کار نگرفته است. دلایل متعددی برای عجولانه تصمیم نگرفتن وجود دارد. خطر از دست دادن شغل در کشوری که توسط تورم و بیکاری ویران شده است و شرکت های بزرگش توسط مقامات ارشد رژیم کنترل می شوند، قطعا وجود دارد. اما دلیل مهم تر، فقدان یک رهبری سیاسی است که بتواند به عنوان جایگزینی برای این رژیم منفور ظاهر شود. کارگران باید باور کنند که رژیم فعلی پتانسیل سقوط دارد و رژیم بهتری می تواند جایگزین آن شود تا به اعتراضات بپیوندند.
این بدان معنا نیست که کارگران سلاحشان را بر زمین گذاشته‌اند. سندیکای هفت تپه حمایت اش از “مردم مظلوم کردستان” را اعلام کرد و خواستار “آزادی زندانیان سیاسی” شد. در جریان اعتصاب عمومی ماه اکتبر، کارگران مجتمع گازی پارس جنوبی دست به اعتصاب و تظاهرات زدند. علیرغم دستگیری و اخراج صدها نفر، برخی از آنها در ماه دسامبر به اعتصاب بازگشتند، اما برای مطالبات محلی.
بر اساس ویدئوهای منتشر شده در شبکه های اجتماعی، ده ها هزار کارگر بین ماه های اکتبر تا دسامبر دست به اعتصاب زدند. اما آنها هر بار برای مطالبات اقتصادی خود جنگیدند، بدون تنظیم شعارهایی سر راست که خصمانه رژیم را هدف قرار دهند. بدین گونه، در روزهای ۱۵ و ۱۶ نوامبر، قریب به اتفاق ۱۴ هزار کارگر فلزکاری شرکت ذوب آهن اصفهان، در اصفهان، در صفوف فشرده مقابل کارخانه خود تجمع کردند. کارگران زن و مرد خودروسازی کروز – بزرگترین سازنده قطعات خودرو در ایران مرتبط با Faurecia – دست به اعتصاب زدند. ۱۳۰۰ کارگر ذوب آهن گیلان، علیرغم تهدید مدیران کارخانه، اعتصاب کردند. در آذرماه، کارگران متروی تهران برای دریافت دستمزد ماه اکتبر به مدت دو روز اعتصاب کردند.
این فهرست بر اساس اطلاعاتی است که ما دریافت کرده ایم و قطعا کامل نیست اما نشان می دهد اعتراضی‌ که جوانان آن را به پیش می برند کارگران را به مبارزه تشویق می کند.

سیاست رژیم

رژیم آیت‌الله ها که احساس تهدید می‌کرد همانگونه پاسخ داد که در دهه‌های پیش جواب داده است: فرستادن نیروهای متعدد سرکوب، پلیس، بسیجی، سپاه پاسداران، ارتش، ماموران بی‌شمارش که در همه جا نفوذ کرده‌اند و استفاده از تمام زرادخانه‌های قانونی‌‌‌‌اش که برای از بین بردن مخالفان خود اختراع کرده است. نیروهای سرکوب ظاهراً خسته و بعضا بی‌روحیه شده بودند، سپاه پاسداران نیروهای خود را از سوریه یا عراق بازگرداند. خامنه‌ای و نزدیکانش با سرکوب گسترده، از محافل مردمی گرفته تا شخصیت های بر آمده از طبقات ممتاز، می خواهند به مردم و جناح های مختلف رژیم نشان دهند که تسلیم نخواهند شد.
طبق معمول رژیم سعی کرد دشمنان خارجی و خائنان داخلی را مقصر بداند. رئیسی در ماه اکتبر، پس از حمله داعش به یک زیارتگاه شیعیان در شیراز که ۱۵ کشته داد، برای سازماندهی یک تظاهرات به نفع رژیم بر روی احساسات مردمی حساب باز کرد. اما این راه حل دیگر به خوبی جواب نمی‌دهد. وی همچنین تلاش می‌کند تا طبقات پایین جامعه را، مستاصل از افزایش قیمت‌ها، علیه معترضانی که به عنوان مسئولان هرج و مرج اقتصادی معرفی می‌شوند، برانگیزاند. رئیسی برای رسیدن به این هدف، راه حلی برای آشفتگی اقتصادی ارائه نکرده و آن را حفظ می کند. از شهریور ماه، پول ایران دوباره نیمی از ارزش خود را از دست داده و قیمت ها ۵۰ درصد افزایش یافتند. دولت مثل همیشه از فروش دلار به منظور حمایت از ریال خودداری می کند. هیچ نشانه ای از کارآمد بودن این محاسبه بی‌شرمانه وجود ندارد، تنها کارآمدی‌اش تشدید رنج مردم است.
رئیسی با فرستادن ارتش به منظور محاصره کردستان ایران و بمباران کردستان عراق یکی از بدبینانه‌ترین سناریوهای سیاسی را پیش برد. او خطر یک چرخه نظامی با شبه‌نظامیان کرد عراق و تبدیل شورش اجتماعی علیه رژیم، به جنگ داخلی بین شبه‌نظامیان را – مانند مورد سوریه پس از بهار عربی در سال ۲۰۱۱ – پذیرفت. این تلاش ناکام ماند.
در حالی که آیت الله ها مشغول سرکوب اند، رهبران غربی تماشا می کنند. آه! آنها در مورد آزادی و حقوق زنان اظهار نظر کردند. برخی از مقامات را در لیست قرمز قرار دادند. آنها چند مخالف رژیم را در کاخ سفید یا در الیزه پذیرفتند. اما آنها حتی ابتدایی ترین عمل مبنی بر استقبال بی قید و شرط از همه کسانی که به دنبال فرار از دیکتاتوری هستند را نادیده میگیرند. مرز فرانسه یکی از بسته‌ترین مرزهاست. ایرانیان نیز مانند سایرین، از حق پناهندگی محروم و تهدید به اخراج می شوند. در سال‌های اخیر، برای یک ایرانی گرفتن ویزای آمریکا از دولت ترامپ راحت‌تر از فرانسه بوده است.
یکبار دیگر می گوییم، حتی اگر رهبران قدرت های امپریالیستی تحریم را – که قربانی آن فقط مردم ایران هستند – به هدف تضعیف جمهوری اسلامی تحمیل می‌کنند، ابدا نمی خواهند که این رژیم با یک انقلاب مردمی سرنگون شود.

کدام رهبری؟ چه چشم اندازی؟

واضحا جنبشی که تقریباً پنج ماه پیش آغاز شد، فاقد یک رهبری سیاسی واقعی است. بدیهی است که سازمان دهندگانی متعدد و محرکانی در آن نقش دارند. اگر اقدامات خیابانی را بتوان فی‌البداهه اجرا کرد، اما فرضا حملات بی برنامه به ساختمان های دولتی ناممکن است. شبکه های اجتماعی حتی تحت نظارت، نقش مهمی بازی می‌کنند. کانال های بسیاری وجود دارد که از طریق آنها تبادل نظر انجام شده و دیدگاه ها شکل میگیرند اما ما از آن‌ها بی‌اطلاعیم.
همانطور که دیدیم، میلیتانت‌هایی سرسخت و شجاع، گروه‌ها و گاهی سندیکاها، کارگران و اعتصاب‌ها را در شرکت‌ها سازماندهی می‌کنند. از سپتامبر تاکنون، این کنشگران از چه چیزی دفاع کرده اند؟ آیا در اطراف کارخانه ها یا محله های فقیرنشین، کمیته های مبارزه، حتی در فرم بدوی‌اش، وجود دارد؟ ما نمی دانیم. چهل سال سرکوب سیستماتیک مانع حفظ و نگه‌داری سازمان های سیاسی در ایران شده است. نسل‌های متعدد میلیتانت‌هایی که از زندان جان سالم به در بردند، مجبور به تبعید شدند. احزاب اپوزیسیون، منحل شده توسط خمینی، گاها خود را در تبعید حفظ کردند، اما محرک‌های خود را در ایران از دست داده‌اند. معترضان امروزی که در دوران جمهوری اسلامی متولد شده اند، فقط تاریخ نوشته شده توسط رژیم را می شناسند.
شکاف میان رژیم و جمعیت آنقدر عمیق است که حتی اگر سرکوب یکبار دیگر هم بتواند جنبش را خفه کند، اعتراضات دوباره آغاز خواهند شد، این بار قوی تر. اما با عمیق‌تر شدن اعتراضات چه کسی رهبری آن را بر عهده خواهد گرفت؟ با چه دیدگاه‌هایی و چه تحولاتی را برای سرکوب شدگان به ارمغان خواهد آورد؟
در ایران امروز، مانند تونس یا مصر، در سال ۲۰۱۱، یا اخیراً در جریان جنبش‌های الجزایر، سودان، سریلانکا و قزاقستان، جوانان و استثمار شدگان شجاعت و روحیه جنگندگی خود را ثابت کرده‌اند. اما هر بار که این جنبش‌ها از سرکوب جان سالم به در می ‌برند، به نفع ژنرال‌هایی که فرصت‌طلبانه خود را از دیکتاتور سابق متمایز می‌‌سازند، مصادره می‌شوند یا به چنگ سیاستمداران اپوزیسیونی می‌افتند که از اعتراضات برای به دست گرفتن قدرت بهره می‌برند. سران رأس دولت گاهی تغییر کرده اند، اما سرنوشت استثمار شدگان هرگز.
در ایران نامزدهای این نقش کم نخواهند بود. شعار «نه شاه میخوایم، نه ملا» در تهران و دیروز یکبار دیگر در زاهدان به صدا درآمد، اما این امر مانع عملیات رضا پهلوی – پسر تبعیدی شاه در نیویورک – نمی‌شود. در ۱۳ ژانویه، وی از مخالفان درخواست کرد که به او به عنوان سخنگوی شان وکالت دهند و چهره های تبعیدی به سرعت طوماری را با عنوان “من به شاهزاده رضا پهلوی وکالت می‌دهم” راه اندازی کردند.
فارغ از چگونگی، از میان جناح های مختلف رژیم نیز سیاستمدارانی می‌توانند روی صفحه بازی بیایند، یا از میان دموکرات‌ها یا لیبرال‌های در تبعید، احتمالا زیر نظر سرویس‌های غربی. همچنین گزینه کودتای نظامی را به رهبری یکی از افسران سپاه پاسداران، تغییر ظاهری رژیم، دور کردن آخوندها و آیت الله ها از قدرت، نمی توان منتفی دانست.
مسلماً سقوط جمهوری اسلامی تسکین بزرگی برای میلیون ها ایرانی و به ویژه زنان ایرانی خواهد بود. اما اگر این امر صرفا دستخوش یک تغییر سطحی شود، یا اگر رژیم جدیدی جایگزین شود که نظم اجتماعی را، با تمام نابرابری های عمیقش، رعایت کند و تسلیم سلطه امپریالیستی شود، طبقات پایین جامعه همچنان از زندگی گران، کمبودها، بیکاری و فلاکت رنج خواهند برد. و برای اینکه آنها مجبور باشند تا سرنوشت خود را بپذیرند، چنین رژیمی تنها می تواند یک دیکتاتوری خشن باشد.
آزادی‌های دموکراتیک، حق تجمع، زندگی کردن مطابق میل خود، ابراز وجود بر حسب میل خود، بسیاری از آرزوهای ابتدایی، در ایران مانند همه کشورهای تحت سلطه امپریالیسم، وجود ندارند. این آرزوها قبل‌تر هم، در زمان انقلاب های ضد استعماری در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، زمانی که اقتصاد سرمایه داری جهانی در حال توسعه بود، غیرممکن بودند. این آرزوها در دوره ما غیرممکن تر از همیشه به نظر می‌رسند. دوره‌ای از بحران حاد اقتصادی که رقابت بین سرمایه داران بر سر تقسیم ارزش اضافی در همه جای جهان، جنگ طبقاتی علیه کارگران را تشدید می کند و بسیار ساده تر به جنگ میان دولت‌ها منجر می شود و رژیم های استبدادی را به قدرت می رساند. قدرت‌های کهن امپریالیستی از این امر مستثنی نیستند.
انقلاب‌های گذشته، دور یا نزدیک، در ایران و در جاهای دیگر، این امر را نشان داده‌اند: تا زمانی که سلطه بورژوازی بر جهان ادامه دارد، سرنوشت استثمار شدگان نمی‌تواند تغییری بنیادین کند. اما این مسئله محتوم نیست. اساس سلطه بورژوازی استثمار صدها میلیون کارگر در سراسر جهان است. این کارگران برای نیازهای سرمایه متمرکز شده اند. آنان با هزاران پیوند تولیدی و اقتصادی که سرمایه داری فراهم کرده به یکدیگر متصل‌اند. کارگران، باهم، سود بورژوازی بزرگ را تولید می‌کنند. کارگران ایران، خلیج فارس، خاورمیانه، آسیای مرکزی، همچون کارگران کلانشهرهای امپریالیستی، یک طبقه کارگر بین المللی را تشکیل می دهند.
این طبقه کارگر جهانی در عملکرد اقتصاد نقش حیاتی دارد. چیزی برای حفظ و نگهداری در سیستم سرمایه داری ندارد. منافعی ملی برای دفاع ندارد. امروزه این امر هنوز هم در ایران قابل مشاهده است: طبقه کارگر می‌داند چگونه از صفوف خود، علی‌رغم دیکتاتوری، مبارزانی را بیرون بیاورد که قادرند وی را در سازماندهی یاری دهند و با استثمار مبارزه کنند. با توجه به همه این دلایل، طبقه کارگر یک اهرم و یک نیروی اجتماعی قدرتمند برای سرنگونی امپریالیسم و ​​رژیم های منفور آن در سراسر جهان است. این اعتقاد از زمان مارکس و انگلس اساس ایده‌های کمونیستی انقلابی بوده است.
آنچه امروز طبقه کارگر کم دارد تا بتواند ایده‌هایش را به یک برنامه برای مبارزه‌ تبدیل کند، آگاهی از قدرتش و آگاهی از نقش‌اش است. نقشی بنیادین که می‌تواند همه ستمدیدگان را در پشت سر خود به حرکت وا دارد تا جامعه را بر بنیادهای متفاوتی بازسازماندهی کنند. تجسم این آگاهی تنها زنان و مردانی، میلیتانت‌های طبقه کارگر، هستند که در یک حزب جهانی برای انقلاب گرد هم می‌آیند. چنین حزبی هدف انترناسیونال کمونیست بود که یک قرن پیش در پی انقلاب روسیه تأسیس شد، قبل از اینکه توسط استالینیسم به بیراهه کشیده شود. این هدف بیش از هر زمان دیگری در دستور کار قرار دارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)