پرویز دستمالچی

ریشه واژه تام گرایی (توتالیتاریسمTotalitarism) از ایتالیا است. جُوانی آمِندولا (Giovani Amendola)، روشنفکری ضد فاشیست، در نوشته خود، در ۱۲ ماه مِه ۱۹۲۳، برای اولین بار، موسولینی را متهم به تام گرایی، به معنای تشکیل حکومتی خواست تام یا مطلق می کند. موسولینی نه تنها این اتهام را رد نکرد، بل در ۲۲ ژوئن۱۹۲۵ از این واژه برای توضیح وتوصیف نوع حکومت خود بهره جُست. او رابطه حکومت و جامعه را چنین توصیف و تعریف می کند:«همه چیز و همه کس در خدمت و برای حکومت، حکومت برفراز همه چیز!».
اپوزیسیون ایتالیا، با یاری واژه تام (Total) سعی می‌کرد ویژه گی اساسی یک نظام سیاسی جدید، فاشیسم را توضیح دهد. این واژه بعدها از سوی جنبش فاشیستی ایتالیا برای توصیف جنبش سیاسی بکار برده شد. واژه تام گرا در آلمان نیز از سوی مخالفان نظام ناسیونال- سوسیالیست آلمان، نازیسم، از سال‌های ۱۹۳۳ به بعد، در رابطه با بیان وجوه مشخصه نظام سیاسی هیتلر بکار برده می شود. تام گرایی(توتالیتاریسم)، در اساس واژه‌ای است در برابر کثرت گرائی (پلورالیسم) و جنبشی ضد آن.
در زمینه فلسفی، افلاطون را پدر اندیشه تام گرائی می دانند. زیرا در فلسفه حکومت او، «حق»، همواره با حکومت است، و منافع و مصالح حکومت و حکومتگران همواره باید بر فراز حقوق شهروندان و قانون قرار داشته باشد. از نگاه افلاطون، فرد باید همواره مطیع حکومت و در خدمت او باشد، زیرا حکومت بیان خواست ونیز نماینده “جمع” است.
عده‌ای دیگر تام گرائی را شکل و بیان نوین اندیشه‌های ماکیاول می دانند. اما، اندیشه های ماکیاول سیاست نامه، درس به “شهریار” درنوع رفتار با زیردستان است، برای حفظ و تحکیم قدرت، بدون در نظر گرفتن اخلاق یا توجه به کلیسا، بدون شکل ویژه ساختار حکومت یا ایدئولوژی و استفاده از “توده”. نظریه سوم ریشه اندیشه‌های حکومت های مطلق را در انقلاب فرانسه و در اندیشه‌های روسو، در قراردادهای اجتماعی، در اندیشه “این همانی حکومت کنندگان و حکومت شوندگان” جستجو می‌کند. حکومتی که مظهر و نماد “خواست واحد همگانی” است، بدون توجه به چندگرایی ملت و بدون توجه به حقوق “اقلیت ها”. بی شک، در رابطه با تام گرائی، تا آنجا که مربوط به توضیح رابطه حکومت و جامعه، یعنی حقوق و وظائف حکومتگران و حکومت شوندگان، یگانگی و وحدت میان ایندو می شود، یا روشها وابزارهای حفظ حکومت، هر یک از این نظرات ریشه هائی از تام گرائی را در خود نهفته دارد.
اما حکومت های مدرن تام گرا، به عنوان یک تمامیت، نتیجه فروپاشی جوامع کهن و شکل گیری جوامع مدرن است که در سده بیست در انواع استالینیسم، نازیسم، فاشیسم و خمینیسم پا می گیرند و تفاوتهای اساسی با نظامهای استبدای، دیکتاتوری یا غیر دمکراتیک دارند( به این تفاوتها در بخش دوم این نوشته خواهم پرداخت). مدرنیزه شدن جامعه، پیدایش توده های وسیع رها شده از روابط و مناسبات کهن، امکان دسترسی، تحمیق، و اِعمال نفوذ به روی آنها از راه رسانه‌های گروهی، پیش شرط های لازم برای حکومت های دیکتاتوری “نوینی” بودند، که بر خلاف سُنّت دیکتاتوری سده های پیش، نه به کلیسا و نیروهای نظانی، بل به میلیونها پیرو خویش تکیه داشتند و دارند.
اما موضوع این نوشته نه بررسی تاریخی این ایده ها، بل بررسی وجوه مشترک نظامهای سیاسی تام گرا، ساختار و مکانیسم های درونی و نیز شیوه های حاکمیت آنها است.
تام گرایی یعنی شکل دادن هدفمند جامعه با استفاده از ابزار حکومت به عنوان نهاد تسلط تام بر شهروند، همراه با یک ایدئولووی “رهایی بخش” مطلق، برای رساندن انسان به سرمنزل “سعادت نهایی”، با رهبری فرهمند و برفراز جامعه و حکومت. اینکه “سعادت نهایی” چیست و “ایدئولوژی” حکومت کدام است و”رهبر” مقدس چگونه شخصیتی است، همگی بستگی به بستر فرهنگی ای دارد که حکومت تام از درون آن بیرون می آید. تجسم وطنی این جامعه ایده آل، برای یکی(خمینی) ولایت فقیه، برای دیگری(شریعتی) “جامعه امت – امامتی”، برای سومی (مجاهدین) “جامعه بی طبقه توحیدی صلواتی” برای چهارمی(روشنفکران دینی که حکومت دینی می خواهند) “حکومت دینی مشروط،” و برای پنجمی در نمونه های جهانی “سوسیالیسم واقعا موجود” رومانی، آلبانی، کره شمالی و چین یا نظامهای غیر دمکراتیک فروپاشیده در اروپای شرقی یا خود اتحاد جماهیر شوروی بود. جوامع بسته در برابر جوامع باز. تامگرایان با ورود به حوزه فرد و خانواده و تلاش می کنند بر وجدان شهروند مسلط شوند تا او پندار و کردار خود را مطلقا در تطابق با ایدئولوژی یا جهان بینی حکومتگران قرار دهد. یعنی، اگر حکومتهای آتوریتر آزادیها را محدود می کنند، نظامهای تام گرا اصولا دشمن آزادی اند و کمر به نابودی آن می بندد. و آزادی انسان در جامعه در درجه اول، یعنی رابطه شهروند با حکومت، حکومت است که او را از آزادی اندیشه و بیان آن، یا آزادی مرام و مسلک، یا تحزب و… محروم می سازد.
فاشیسم در ایتالیا، نازیسم(ناسیونال- سوسیالیسم) در آلمان، استالینیسم دراتحاد جماهیر شوروی، و نیز خمینیسم(ولایت فقیه) اشکال گوناگون حکومتهای تام گرائی هستند که درسده بیست ظهور کردند و بخشی از اشکال سازماندهی ساختار حکومت در دوران مدرن می باشند.
استالین بیش از نازیسم آدم کشت(بیش از بیست میلیون نفر). هدف استالینیسم در از میان بردن مخالفان، نه از میان برداشتن تک تک افراد یک گروه ویژه جامعه (یهودیان، بیش از شش میلیون، یا کولی ها و…، آنگونه که نازیها کردند)، که نابودی دشمنان انقلاب و پرولتاریای جهان( از هر گروه و طبقه یا مرام و مسلک و…)بود تا راه برای پرولتاریا، که گویا می رفت انسان را به آخرین مرحله تکامل تاریخ بشر، به جامعه بی طبقه کمونیستی، برساند راه را هموار گرده باشد.
و نازیسم، با همان تام گرایی، اما این بار به نام نژاد برتر آریا و داروینیسم اجتماعی، و با هدف آریایی کردن تمام جهان، نظامی را برقرار ساخت که دنیا را به فاجعه ای مرگبار برد و نتیجه آن چهل میلیون کشته در جنگ و قتل شش میلیون یهودی(بعلاوه کمونیستها، سوسیالیستها، کولی ها، همجنس گرایان، بیماران و…) بود. و خمینیسم با ایدئولوژی امامت، که ویژه جامعه شیعه دوازده امامی مکتب اصولی ایران است، حکومت اسلامی بنیادگرایی را پایه گذاری کرد که می خواست( و هنوز هم می خواهند)در سراسر دنیا حکومت واحد جهانی اسلامی، یک جامعه یکدست مومنان یک فکر و یک اندیشه درست کند، با “احکام وموازینی” که بر فراز ملت اند.
در نظامهای تام گرا، حکومت اندیشه و رفتار دگر را بر نمی تابد و آن را به شدید ترین وجهی “تنبیه” می کند. کسانی که زبان ولایت فقیهیان را نفهمند و به زبان آنها سخن نگویند و اعتقادات و آداب آنها را مورد شک قرار دهند، دشمنان نظام و ملت می شوند و مهدورالدم، یعنی قتل اشان واجب، که چنین نیز کردند.
تام گرائی، نظام حکومتی است که اشکال تظاهر چپ(استالینیسم)، راست(فاشیسم و نازیسم)، و دسنی- مذهبی (خمینیسم، ولایت فقیه) دارد. هر چند که میان شرایط تاریخی پیدایش این حکومتها، ایدئولوژی و جهان بینی، “حقانیت” یا “مشروعیت” آنها، اهداف و ایده‌آل هایشان، نیروهای اجتماعی و سیاسی آنها تفاوت بسیار است، اما همگی جوهری یکسان دارند: از فاشیسم تا ولایت فقیه و از استالینیسم تا نازیسم، آنها نه حقوق اساسی و مدنی شهروندان خویش را به رسمیت می شناسند و نه حقوق بشر آنها را و همگی تلاش دارند شهروندان را از فعالیت سیاسی و دخالت در اداره امورعمومی جامعه، از تصمیم گیریهای اساسی محروم نمایند و تا خصوصی ترین امور شهروند دخالت می کنند. آنها همگی دارای یک “ایدئولوژی” نجات بخش اند، همراه با یک رهبر “مقدس” که بر فراز ملت و قانون است. حکومت همواره “حق” دارد، و فرد باید خود را در اختیار امیال و “اراده جمع “، که در حکومت متبلور است، قرار دهد.
بسیار گفته می شود که حکومت ایران تام گرا نیست، و در این رابطه عمدتا به “گثرت” در جامعه استناد می شود. این منتقدان توجه ندارند که خواست تمام قدرت و کنترل تمام و مطلق جامعه، با اجرای عملی آن دو تا است. در هیچ یک از نظامهای تام گرا، از استالینیسم تا نازیسم و فاشیسم، در هیچ یک کنترل حکومت بر سراسر شهروندان و جامعه آنچنان نبود که نظریه پردازانش مدعی بودند. حتی در آلمان نازیسم، که بر خلاف شوروی(جامعه عمدتا دهقانی) جامعه ای صنعتی و بسیار پیشرفته بود، حکومت نتوانست کنترل تام خود را بر جامعه حاکم کند.
خمینیسم، نگاه از پائین به جامعه نیست، بل برعکس، نگاه از بالا، از حکومت به پائین است. حکومتی که می خواهد با کمک یا تحت “رهبری” مقدسانه جانشین امام پنهانش، جامعه را یک شکل و یک اندیشه کند. می خواهد به نام”الله” و با احکام و موازین منتصب به او بر مردمان حکومت کند، و می کند. این خواست حکومت و حکومت گران است که با شرایط واقعی اجتماعی دو امر متفاوت است. در جامعه، در شهرها و روستاها، در مدارس و کارخانه ها، در واحدهای خانواده، در رنگارنگی ادیان و مذاهب، یا فرهنگها، در زنان، و در …، از یکسو مقاومت، و از سوی دیگر استیصال حکومت است. نگاه کنید به حجاب و جنگ پایان ناپذیر سی و چهار ساله بنیادگرایان اسلامی در ایران. حکومتگران می خواهند کل جامعه را یکدست کنند، اما نمی توانند، حکومت می خواهد، اما نمی تواند یا بعضا نمی تواند، زیرا جامعه در خویش گثرت گرا است. شاید بتوان در یک دهکده با پانسد نفر جامعه یک دست “امت- امامتی” ساخت و آن را به زیر کنترل حکومت در آورد، اما در سراسر جامعه پهن آور ایران ممکن نیست. در اینجا حکومت برای کنترل مردم نیازمند میلیونها حزب الله و پلیس مخفی است. همه کار کردند و نشد و خود مرتبا ریزش کردند.
حکومت استالین و خواست او الزاما با داده های اجتماعی یکی نبود. او همه کار کرد، اما جامعه چنان بود که بلافاصله پس از مرگش ورقها برگشت، هرچند که گذر به جامعه باز انجام نگرفت. یعنی در بررسی حکومتهای تام گرا باید سه امر را از یکدیگر متمایز کرد: خواست حکومتگران، ساختار حکومت جامعه را.
انقلاب اسلامی ایران، بسیاری را به نان و نوایی قابل توجه رساند. عده بسیاری که تا دیروز روضه و نوحه می خواندند تا امرار معاش کنند، امروز بر مسند قدرت و ثروت نشسته اند و حاکم بر جان و مال و ناموس مردم شده اند. اینها حامیان این نظام خواهند ماند و برای اهدافش، بی توجه به درستی یا نادرستی آن، سینه خواهند درید تا جایی که دیگر نشود. عده ای دیگر “همراهان” این نظام هستند، به هر دلیل. تمام حکومتهای تام گرا هم “نان خور” داشته اند و هم”همراه”، و در تمامی آنها، مردمان تا روز آخر به پای صندوقهای رای رفته اند. و رای مردم، در یک انتخابات دمکراتیک، آزاد و سالم، برای اداره امور جامعه در یک دوره محدود است، و نه تعیین کننده “حق”. یعنی شرکت مردم در انتخابات یک نظام غیر دمکراتیک هرگز “مشروعیتی” یا حقانیتی برای درستی ساختار آن حکومت به همراه ندارد.
اصلاح طلبانی که در ولایت فقیه خواهان حفظ نظام، اما”دمکراتیک” کردن آن هستند، متاسفانه نه دمکراسی را می شناسند و نه حتی درکی درست از نظام تام گرای ولایت فقیه دارند. اینها نظام تمایزی میان خواست تمام گرایانه حکومتگران و خود حکومت تام گرای واقعا موجود نمی گذارند و می پندارند چون این کامل انجام نگرفته است، و جامعه هنوز کثرت نشان می دهد، پس حکومت تام گرا نیست. آنها با جامعه حکومت را، و با حکومت خواست حکوت گرایان را توضیح می دهند و توان تفاوت و تمایز میان آنها را ندارند. حکومت نتوانست حاکمیت تام خود را به کرسی بنشاند، اما همواره خواهان آن بوده است تا به آن حقیقت بخشد، اما نتواسته است، چرا؟ زیرا می خواهد ، اما نمی تواند. به این دلیل ساده که جامعه( زنان، جوانان، اقلیت های دینی- مذهبی مسلمان، پیروان سایر ادیان و مذاهب، نامسلمانان، مسلمانان دمکرات و آزادمنش، سکولارها و…) مقاومت می کنند. پس واقعیات جامعه و خواست حکومتگران دو تا است. عدم تمکین جامعه به “احکام و موازین الهی” با خواست حکومت گران در اجرای آن به هر وسیله ممکن، حتی با مجازاتهای سنگین، دو پدیده متفاوت است، حکومت تام گرا است و جامعه (یا بخشی از آن)نمی پذیرد.
آنچه در حکومت تام گرا اهمیت دارد، خواست حکومتگران به دست اندازی تام بر زندگی انسان و جامعه است. انسان تنها ابزار قدرت نیست، بل خود موضوع قدرت و حامل آن است. جامعه امت- امامتی بنیادگرایان اسلامی در ایران، خمینیسم و چهره های دیگر آن، می خواست( و هنوز هم می خواهد) جامعه “خواهرانه و برادرانه” ای بسازد که مردمانش با حجاب یا پوششی متحدالشکل یا یکسان، به یک نوع موسیقی گوش دهند، موسیقی ای که نوای آن با سلیقه و تصورات نمایندگان خود خوانده الله بر روی زمین و حامیان مکلایش کوک شده باشد. جامعه ای که دارای ارزشهای یکیدست و یکسان باشد و خواهران وبرادرانش، با حقوقی نامساوی در برابر قانون، با هم خواهر و برادر باشند. زنان ومردان با حقوق نابرابر در تمام عرصه ها، و البته به سود مردان و به زیان زنان، پرچمداران عدالت و تساوی اسلامی باشند. حکومتگران می خواستند و می خواهند، از نوع رفتار در رختخواب تا نوع کفن و دفن را آنها تعیین کنند. اگر چنین حکومتی( نه جامعه) تام گرا نیست، پس تامگرایی کدام است؟ در نظامهای فروپاشیده تامگرا نیز هرگز تلاش نشد که حکومت حتا تا این عمق به درون “زندگی” جامعه نفوذ و تعیین تکلیف نماید.
وزارت “ارشاد” اصولا نهاد حکومتهای تام گرا است. در جامعه باز نه حکومت معلم یا پدر جامعه است و نه نیازی به ارشاد شهروند وجود دارد. آنها می خواهند برای همه تعیین تکلیف کنند که باید چه بخوانند، چه ببینند، به کدام اخبار و اطلاعات راه و دسترسی داشته باشند. ولایت فقیهیان در پی انجام و شکل دهی به تصورات و پندارهای خویش از جامعه ای هستند که ریشه در دوران پیشامدرن و عصر زندگی پیشا شهری دارد. سی و چهار سال گفتگو و بحث بر سر این است که زنان چرا باید از حق انتخاب شدن در شورای خبر گان رهبری، در مقام رهبری، در شورای نگهبان، در مقام ریاست جمهوری، در مقام رئیس قوه قضایی، دادستان کل، رئیس دیوانعالی کشور و… محروم باشند، و اهل سنت و سایر پیروان ادیان و مذاهب نیز به همچنین. مهم نیست چه کسی می آید و چه کسی می رود، مهم ساختار سراسر تبعیض نظام آمد که همواره پایدار می ماند.
انسان زمانی می تواند در جامعه در کنار کسی دیگر در صلح زندگی کند که پذیرفته باشد، دین و مذهب یا مرام و مسلک او به همان اندازه ارزش دارد که مال دیگران. یعنی بپذیرد که دیگران هم می توانند به اندازه او “حق ” داشته باشند. اگر نپذیرفت، پایه صلح اجتماعی از میان می رود. ولایت فقیهیان حکومتی را پایه گذاشته اند که از بنیاد نافی “حقوق” مساوی همه در برابر قانون است. آنها “ارزش” های خود را، که تنها یکی از ارزشهای موجود در جامعه است، حقیقت مطلقی می دانند که همه باید آن را بپذیرند، در پندار، گفتار و کردار. ریشه دشمنی مطلق با دگراندیشان و دگرباشان در همین است. حتی در میان خودی ها، تنها”خوانش”ای مورد پذیرش است که “قرائت” آنها از دین و احکام اش باشد. ولایت فقیهیان می خواهند (اما تاکنون نتوانسته اند) نه تنها همه چیز را بنا برتصورات خویش دگرگون کنند، بل یکدست سازی کنند، از اندیشه تا عمل. آنها حکومت خود را بر روی قشر عقب مانده ای بنا کرده اند که اعمال قهر ریشه در خانواده و فرهنگ اش دارد، عمدتا از ده می آیند و میل به تجاوز اش(به حقوق یا به جان و ناموس دیگران) توجیه دینی- مذهبی-انقلابی می یابد، درست مانند نازیسم و استالینیسم.

پایان بخش نخست

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)