
پرسشی که احتمالا برای عدهای مطرح میشود این است که پس از گذشت دویست روز از آغاز جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» در ایران، آیا این جنبش خاموش شده و به پایان خود رسیده است؟ آیا مردم خسته و ناامید شدهاند یا واکنشهای قهریِ حاکمیت به آن، توانسته است ترمز اعتراضات را بکشد و آن را خاموش کند؟
برای پاسخ به این پرسشها باید به یک نکته مهم توجه کرد و آن، ریشهی آغاز این جنبش است. اعتراضاتِ سراسری در آستانهی پاییز سال گذشته، اگر چه با اسم رمز مهسا (ژینا) امینی شکل گرفت اما در راستای نارضایتی گسترده جامعه از وضعیت کشور و اعتراض به شیوه حکمرانی جمهوری اسلامی بود. این نارضایتیها طیف بزرگی از مشکلات را در بر میگرفت؛ مشکلات کمرشکن اقتصادی و سقوط مردم به زیر خط فقر، ناکارآمدی دستگاه حکمرانی در حل مناقشات بینالمللی، فشارهای مضاعف بر زیست اجتماعی مردم و محدود کردن آزادیهای بر حق آنها، بخش مهمی از این نارضایتیها را شامل میشد.
برای پاسخ به سوالات نخست، باید چند سوال بدیهی دیگر را مطرح کرد: آیا از این نارضایتیها کاسته شده و مشکلات کنار رفته است؟ آیا شیوه حکمرانی تغییر کرده و اوضاع رو به بهبود است؟ با نگاهی به دلار پنجاه هزار تومانی و نرخ تورم و مشکلات معیشتی از یک سو، و خیز دوبارهی حاکمیت برای تصویب قوانین مربوط به حجاب اجباری به جای حل مشکلات اقتصادی از سوی دیگر، میتوان پاسخ به این سوالات را منفی دانست.
اگر پاسخ به این سوالات منفی است پس اساسا بخشی از پاسخ سوالات نخست نیز به دست میآید؛ اینکه مگر علت اعتراضات رفع شده و نارضایتیها جای خود را به رضایت نسبی داده که مردم دیگر معترض نباشند. اما شاید سوال دیگری مطرح شود که وقتی جامعه ظاهرا در وضعیت عادی است و همه به نوعی زندگی عادی خود را در پیش گرفتهاند، آیا باز هم ممکن است واکنشی از این جامعه ببینیم؟
ویدئویی (اسلاید دوم) در روزهای اول اعتراضات منتشر شد که گویا مردم یکی از نیروهای لباس شخصی حکومت را شناسایی کردهاند، پیرمردی دست در جیب ایستاده و ظاهرا بیتفاوتترین فرد در آن جمع باشد و دارد زندگی عادی خودش را میکند، اما به یک باره نزدیک میشود و سنگینترین ضربه را اتفاقا او میزند.
به نظر میرسد جامعهی ایرانی در وضعیت همان پیرمردِ دست در جیب باشد؛ ظاهرا خاموش و مشغول زندگی عادی است اما در بزنگاه، به میدان میآید و اتفاقا پر شور هم عمل میکند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.