بدون مرخصی
درست وسط امتحانات نهائی سال آخر دبیرستانام، یعنی خرداد ۱۳۵۳ پدرم درسن۴۵ سالگی ، سکته قلبی کرد و ازدست مان رفت یا شاید بهتر باشد بنویسم ازدست دادیم اش . پدرم یکی از مدیران ارشدی بود که درشرکت نفت آبادان کار میکرد. اوتمام سال زندگی بسیارمنظم وباقاعده ای داشت .بسیارپُرکار ، ساعی و دقیق و وقت شناس بود. ما هم ازتمامی نعمات سرشار ناشی از شغل او برخوردار بودیم . محلهای سازمانی وکاملامتمایزازبافت عمومیشهر، باشگاه ویژه کارمندان ، سینما ، مدارس خاص و مهم ترازهمه خانه ی ویلائی وارتباط آزاد با دختران وپسرانمحله ، … واستخر مشترک که درتمام تابستان طولانی آبادان قابل استفاده بود . فروشگاه خاصی داشتیم به نام” استور ” ، مملو از کالاهای متنوع خارجی . اگر کوچکترین مشکلی در خانه پیش میآمد حتی تعویض یک لامپ سقفی ، زنگ می زدیم به خدمات فوری میآمدند و تعویض می کردند .همه چیز عالی بود !
اما از وقتی یادم میآید ، پدرم هرشب یک پیک ویسکیمینوشید و درسال یک هفته غیب اش میزد !
او همواره فیش حقوقیاش و کل دریافتیهایش را به مادرم میسپرد و هرچند خودش حسابدار قهاری بود ،ولی تمام مدیریت مالی خانه را به مادرم واگذار کرده بود حتی خرید ویسکی اش ازاستور ، بابت یکهفته ای هم که غیب اش می زد ، صرفاً از اندوختههایپول تویجیبی اش استفاده می کرد .
ماهم هیچ مشکلی درزندگی نداشتیم غیر از دعوای بی پایان پدر ومادرم سر این یک هفته غیبت او .
ما مطلقاً نمیدانستیم در این مدت غیبت صغرا ، براو چه گذشته است .
وقتی هم ازاین پرده تاریک و ازنظرمادرم مرموز، بدر میآمد بازهم اصلا وابدا هیچ تغییری درظاهراو مشاهده نمیشد .
پدرم نه دوستیداشت ونه با اهالی فامیل رفت وآمدخاصی. تمام ارتباطات خانوادگی هم تحت نظارت مادرم ودوخواهر از خودم بزرگتر برنامه ریزیو هدایت می شد .
حالا که فکرش را میکنم، می بینم وجودش درخانواده مثل سایه بود . بسیارنامحسوس .برخلاف مادرم که کاری نبود که توی آن دخالت نکند .
پدرماهلنماز وروزه هم نبود ،درست برخلاف مادرم.حتیاهلشرکت درمراسم مذهبی هم نبود ، بازهم برخلاف مادرم .
یادم است که پدرم بهکت وشلوار پوشیدن علاقه داشت و تمام فصل ها ، حتی در تابستان های گرم آبادان کتوشلوار می پوشید . ازکلاس اول دبستان تا وقت دیپلمام، برایمن هم سالیدوسه دست کتوشلوار سفارشدوخت میداد.
این کار در سه مرحله انجام میشد ، اندازه گیری اولیه ، پرو اول ، پرو نهائی .انتخاب پارچه و طرح کت وشلوار به عهدهیخودم بود ، ولیاساس کار که همان اصرار به داشتن کت وشلواربود را او به عهده داشت ، حالا شما میخواستی میپوشیدی یانه ، اختیارداشتی !
تمام ۵۱هفته سال ۵۲ هفته ایامکان نداشت مادرم سر آن یک هفته غیبت بامبولی علَم نکند .پدرم بنا به شغل اش سفرهای کاری به خارج ازکشور داشت ، ماخانوادگی به مشایعت و استقبال او میرفتیم و مادرم ازسایر خانواده های همسفرپدرم ، که همسرانشان با پدرم هم سفر بودند ، با بهانه های مختلف پرس وجو میکرد، و بدین ترتیب مطمئن می شد که سفرکاملاً حقیقی بوده !
مثلاً می پرسید ، شوهرم دراین سفر برایم این شال گردن را آورد ، شوهرشما هم آورده ؟ …وجالب این بود که آن ها هم پاسخ می دادند ، آره دقیقاً !
نه تنها من ودوخواهرانم بلکه فک وفامیل های مادرم هم دائم به مادرم توصیه می کردند :” حالا هرجا، تو خیلی پیله نکن !”… اما توی کت مادرم نمی رفت کهنمیرفت . .
حتی مادرم مطمئن بود که دراین یک هفته ، پدرم سفرخارج ازکشور نرفته ، چون پاسپورت اش سرجایش بود . درآن هفته به تمام فک وفامیل و خانواده هایهمکارهای پدرم زنگ میزد و یک طوری میخواست اززیر زبانشان بیرون بکشد ، که آیا ازپدرم خبری دارند یانه .
در آن یک هفته غیبت زندگی ما جهنّم می شد ، مادرم حسابی به هم میریخت ، نه ازناهارخبری بود ونه از شام ! راست اش صبح ها هم خیلی دیرازخواب پا می شد ، چون شب ها دچار بی خوابی می شد .
نکته قابل تعمق این بود که یکهفته غیبت پدرم در وقت خاصی از سال رخ نمی داد .یک وقت وسط تابستان بود باردیگر آخر زمستان .
طبق محاسبات مادرم ، اگر پدرم تمام پول تویجیبی های ماهانه اش را جمع می کرد، با آن مبلغ طی یک هفته غیبت اش حتی میتوآنست به پاریس هم برود !
مادرم ازطریق شبکه ارتباطی به غایت پیچیده ای که ایجاد کرده بود ،ازهرگونه درآمد پدرم ، درقالب حق ماَموریت ، پاداش یا امر ویژهای اطلاع داشت وپدرم هم هیچ موردی را پنهان نمی کرد ، تمام دریافتی هایش را به مادرم تحویل می داد .
تااینجایقضیه دعوای هفتهاییکبار ادامه داشت ،اما دفعتاً با یک کشف محیرالعقول مادرم محتوا و ماهیت دعواهای به قول ما بچهها ” روتین” ، به شدت تغییر کرد .
داستان خیلی ساده بود ، خواهر هایم مشتری پروپاقرص مجلهی”زن روز” بودند ،پدرم هم مجله :”سفید وسیاه” و “توفیق” میخواند ، مادرم هم “بانوان” ، با شرمندگی من هم دردوران دبستان “کیهانبچهها” ،و بعدها “جوانان” و”کیهان ورزشی” و دروغ چرا پنهانی “پلیبوی” .
روزی درهمان ایام غیبت پدرم ، درمجله “زنروز “تصویری از کنسرتمهستی ، خواننده ی مطرح آن زمان ، انداخته شده بود که تعدادی از شرکت کنندگان درآن کنسرت هم درحال تشویق کردن خواننده دیده میشدند ، درمیان آنان ، تصویر مردیکه شباهت به پدرم داشت هم کم وبیش دیده می شد .با استفاده ازذرّه بین ، وقراین ازنحوه ایستادن و رنگکت و شلوار وکراوات قدریایناحتمالشدت گرفت . بعد مادرم با استفاده از نحوه ی استدلال اسقرائی و”نشان به این نشان”! به سرعت برق ثابت کرد بیشتر نوارهای کاست تویداشپورت اتومبیل پدرم از ترانه های مهستی است؛ بعد با سماجت تمام درآورد که بین زمان های برگذاری کنسرت های مهستی و غیبت های پدرم ، تشابهی درحدیقین وجود دارد ، پدرم هنوز ازسفربازنگذشته بود که انگیزه غیبت های پدرم را به تمام فک وفامیل خبررسانی کرد !
بله ازوقتی که پدرم پا درخانه گذاشت ، دیگر داستان دعواها عوض شدند ، تا بالاخره … غیبت هفته ای یک بار درسال پدرم ، به غیبت درتمام سال ها پیوست !
مسعود خوشابی ۱۴۰۲/۱/۲۰
بدون مرخصی
یکشنبه, ۲۰ام فروردین, ۱۴۰۲
اضافه شده توسط M.Khoushabi نویسنده مطلب:مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز میتوانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.