شاید سبب یا علت رادیکالیزه شدن ایدئولوژی انقلاب سال ۵۷ ایران به ویژه توسط نیروهای انقلابی مسلمان و هواداران خمینی، برای برخی جای پرسش یا پژوهش باشد که چگونه و از چه مسیری اسلام انقلابی تبلیغی توسط خمینی و هوادارن پرشور وی چنین ضد آمریکایی و غربستیز از آب درآمد. آیا هیچ سابقهای از چنین رویکردی تا قبل از پیروزی انقلاب در اندیشههای دینی او وجود داشت؟ نگارنده قبلا به این موضوع در وسع و توان خود پرداخته و نشان داده اندیشههای سیاسی خمینی از دو آبشخور، آب میخورد: از وجه دینی و نظری، بنیانش بر سه قاعده عرفان نظری و نظریه ولایت به ویژه نحله شیعی و غالی آن، فلسفه صدرایی به ویژه بحث تشکیکات وجود و دیگری هم اندیشه سیاسی بخش رادیکال اخوان به ویژه آرای سید قطب، استوار است. از وجه سیاست عملی نیز خمینی به سرعت متوجه شد در فضای انقلابی و رادیکال آنروز ایران و همچنین عدم در دست داشتن برنامهای برای اداره دولت بوروکراتیک، وی باید به سمت چپ نیروهای انقلاب چرخش کند و از نیروهای میانه و لیبرال فاصله بگیرد. با این کار او توانست ضمن یارگیری از میان نیروهای طبقه متوسط که علیالاصول حاملان ایدههای لیبرال هستند، کل این بخش را سرکوب کرده از میدان به در کند. آخرین نماینده این بخش نیز که متوجه موضوع شده بود و از سوی دیگر نیز سازمان مجاهدین و دیگر ستیزهگران با لیبرالیسم که متوجه اوضاع و احوال شده بودند، از در اتحاد با یکدیگر برای شکست پروژه خمینی برآمدند، اما دیگر کمی دیر شده بود. خمینی ایدئولوژی انقلابی و ستیز آنها با نظام سرمایهداری جهانی را مصادره کرده بود و با استعلایی کردن آن، آن را به شکل مبهم و رازآلود استکبار جهانی و شیطان بزرگ درآورده بود، انگار میخواست نمایش نبرد گیهانی خیر و شر در باورهای دینی اسطورهای را در زمین سیاست داخلی و خارجی خود به اجراء گذارد. نیروهای چپ عملاً سلاح خود را در مقابل خمینی و یاران او از دست داده بودند و طرح اتحاد آنها برای به شکست کشاندن ارتجاع دیگر کارساز نبود ( انصاف این است که سازمان مجاهدین بسیار پیشتر از اکثر نیروهای انقلابی دیگر، خطر ارتجاع را درک کرده بودند و در مبارزه علیه دوگانه ساختگی ارتجاع– لیبرالیسم در پی هشدار خطر ارتجاع بودند، موضوعی که اکثر نیروهای به ادعای خود مجرب انقلاب از آن غافل مانده بودند)
موضوع این نوشته اما تکرار چنین حرفهایی نیست که توسط نگارنده و دیگران از مدتها پیش نقل شده است، بلکه توجه به این موضوع است که کسانی که خواهان مشاهده عینی تاریخی هستند که بر ایران در چهل و اندی سال گذشته، میتوانند به افغانستان حاضر رجوع کنند که به عینه در حال تکرار شدن است. این فرصتی استثنایی و آزمایشگاهی مناسب برای آزمون نظریههایی است که در مورد ریشه تحولات سیاسی ایران ارائه میشوند. به احتمال فراوان غرب به ویژه آمریکا هنوز نمیداند (و یا مانند اغلب موارد خود را به ندانستن میزند و یا بر اثر رخوت و فرتوتی عمومی سیاسی که عارض این کشور شده، توجهی به آن نمیکند) نیروهای ایرانی از چه میزان نفوذ ایدئولوژیک در افغانستان برخوردارند، و به احتمال فراوان، غرب مشابه همین مشکلاتی را که اکنون با ایران دارد، به زودی با افغانستان نیز خواهد داشت. به ویژه توصیه میکنم آنها از هماکنون به فکر تشکیل گروههای مذاکره کننده هستهای در چارچوب چند به علاوه یک یا دو برای محدود کردن برنامه غنیسازی در افغانستان باشند . نفوذ ایدئولوژیک اسلام انقلابی ایران در افغانستان نیز ربط چندانی به شیعه یا سنی بودن ندارد. در واقع موضوع شیعه و سنی بودن فرع بر این قضیه است که اسلامگرایی در ذات خود فارغ از مذهب، معطوف به مبارزه علیه آنچیزی است که آنها شر جهانی مینامند که زمینی شده شیطانی است که در آموزههای دینی به آن اشاره شده است. از سوی دیگر، طالبان هم مانند همزادان ایرانی آنها از عدم مشروعیت کارآمدی و کارکردی برخوردارند، در نتیجه آنها در حال تبدیل کردن زمین سیاستورزی به صحنه نمایش مبارزه خیر و شر و تبدیل شهروندان به تماشائیان این نمایش تهوع آورند تا عملاً چنین عدم مشروعیتی را به دست فراموشی بسپارند. معدود آحادی هم که بیدار میشوند و در پی اعتراض به صحنه نمایش برمیآیند را میتوان حذف کرد تا محیط نمایش آرام بماند. فاز بعدی هم این خواهد بود که بسیارانی به صحنه نمایش عادت میکنند، مبهوت آن میشوند و واقعیت سیاسی را از دریچه نمایشی که بر صحنه در حال اجراست درک میکنند و به این ترتیب رابطه خود را با واقعیت سیاسی از دست میدهند (در نوشتهای در سالیان پیش توضیح دادم چرا سیاستورزی با تبدیل شدن به فعالیتی اسطورهای در ایران به امری ممتنع تبدیل شد) خیل عظیمی دیگری نیز اگرچه فاصله خود را با صحنه حفظ میکنند و به این دریافت میرسند که در حال تماشای چیزی هستند، اما چنان از اراده و توان مدخلیت مسلوب شدهاند که زندگی خود را نیز بخشی از نمایشی میبییند که در حال نمایش روی صحنه است. با این ترتیب، آنان به تماشائیانی صرف تبدیل میشوند بدون اینکه از هیچگونه اختیار یا توانی برای بازیگری، برای ساخت زندگی خود، برای تحقق ایده فردی خود در جامعه برخوردار باشند، چنین افرادی، ایدههای مبهم تحقق نیافته هستند، انسانهایی که اگرچه دنیا آمدهاند اما گویی هیچگاه حقیقی نبودهاند. آنانی که میتوانند به یاد بیاورند در چهل و اندی سال پیش چه بر سرشان گذشته، میدانند از چه نمایشی حرف میزنیم.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.