توضیح: این مطلب نوعی دلنوشته است که در فیس بوکم ( Levayi Mehemmed Rza ‎ (محمدرضا لوایی)‎ ) پیشتر منتشر کرده بودم و دیروز کمی تغییرش داده ام.

1
آری ویسلاوا شیمبورسکا،(1)  مردگانم به خوابم می آیند. کبودی زیر چشمهایشان حکایت ازقرن ها بی خوابی و خستگی و رنج دارد. مردگانم زیر ضرب شلاق و ناسزا یاللی می رقصند. مردگانی که هنوز هم در سرزمین دیکتاتورها آوارۀ کوه و بیابانند.

نمی توانم نگاهشان کنم و احوالشان را بپرسم. مردگان من خیلی مرده اند. چهره هاشان در گذر از مسیر استحاله و استبداد زدوده شده است. چشمهایشان را از حدقه در آورده اند. زبانشان را بریده و لبانشان را دوخته اند. مردگانم قابل شناسایی نیستند. درست مثل خود من. آنها همینطور به صورت خودجوش از بالای دارها، از زیر ماشین ها، از گوشۀ زندان های شکنجه به سمت خواب و بیداری من سرازیر می شوند . از خواب هایم بیرون جهیده و به کوچه ها و خیابان های شهر هجوم می برند. مردگانم خیال می کنند که به زندگی بر گشته اند. آنها نمی دانند که به خواب مردگانی دیگر وارد شده اند.

2
آری، مردگانم همیشه با من حرف می زنند. دیروز پروفسور زهتابی را دیدم. خودش را و مرا از خوابم بیرون کشید و به ساحل می سی سی پی کشاند. درست مثل وقتی که با او کنار آجی چای قدم می زدیم ساعت ها با هم می سی سی پی را قدم زدیم. او اما زبان داشت. زبانش را از چمدانش در آورد و به من داد.
گفت: هنوز می نویسی؟
گفتم: آره، اما برای خودم.
گفت: کی بر می گردی آذربایجان؟
خندیدم.
گفت: دلم درد می کند. دلم از دست رفته است. یکی نیست دلم را به دست آورد؟
گفتم: مگر من مرده ام؟
پوزخندی زد. سئوال احمقانه یی پرسیده بودم.
گفت: باید برگردی. دلم با خودم نیست. در شبستر جا مانده است.
گفتم: قربان دل بی قرارت.
گفت: فکر می کنم دل من سوژۀ خوبی برای رمانت باشد.
گفتم: آره، اما دیگر من دلش را ندارم.
پروفسور قهر کرد و به یکباره ترکم نمود. باید دلش را به دست آورم. باید بیشتر بنویسم. باید دل مردگانم را به دست آورم. راستی یادم رفت  ویسلاوا شیمبورسکا، پرسیده بودی منطق مردگانت چیست؟ می بینی که، منطق آنها زندگی است.
3
مردگانم همیشه به خوابم می آیند. غلامرضا امانی همیشه اول صف است. پیوسته از زخمهایش خون می چکد بر خاکی که نیست. همیشه هم از زیر ماشین پرس شدۀ لکنتی و درب و داغان خودش را بیرون کشیده و به خوابم می آید. و همیشه هم اولین جمله اش این است:
– بد جوری نامردی زدند. زخم هایم هرگز تمامی ندارند.
همیشه هم در حالی که زخم صورتش را نشانم می دهد، می گوید: می بینی محمد رضا، پسرم اگر این را ببیند چه حالی خواهد شد؟
خوب نگاهش کن ویسلاوا شیمبورسکا، می بینی؟ مردگانم ماهند، ماهی اند. صورت زیبائی دارند و هنوز هم زخمهایشان را به یاد دارند. قاتلان و دژخیمان را فراموش نکرده اند.
غلامرضا می گوید: اینجا هم راحتت نخواهند گذاشت. دستشان توی یک کاسه هست. مواظب خودت باش.
می گویم: من هم زخمهای عمیقی دارم از ستم آنها ای دوست،.ببین.
بعد زخم دلم را نشانش می دهم.
می گوید: من پیشت هستم پسر، سخت نگیر.
بعدش برای اینکه تسلایم دهد با مهربانی می گوید:
– امشب برویم   پارتی ؟
مردگانم مواظبم هستند ویسلاوا شیمبورسکا. تو نیز.
———————————
(1) – اشاره به شعر رازهای مردگان ویسلاوا شیمبورسکا :
کی خواب مردگان را می بینی؟
پیش از خواب زیاد به آنها فکر می کنی؟
بیش از همه کدام مرده به خوابت می آید؟
همیشه همان یک نفر؟
نامش چیست؟
نام خانوادگیش؟ تاریخ مرگش؟ کدام گورستان؟
منطق مردگانت چیست؟
مردگانت از کجا می آیند؟
پشتیبانشان کیست؟
جز تو به خواب چه کسی می آیند؟
چهره شان به شعاع نوری می ماند؟
در این سالها پیر شده اند؟ تنومند؟ دل نگران؟
زخم اعدامیان آیا شفا پیدا کرده است؟
به یاد می آورند به دست چه کسانی کشته شده اند؟
در دست آنها چیست؟
وصفش کن
پوسیده؟ سوخته؟ زنگ زده؟ یا پوک شده؟
در چشمهای اعدامیان چه می بینی؟
تهدید یا تمنا؟ کدام؟
با هم از آب و هوا حرف می زنند؟
از پرنده ها؟ گلها؟ پروانه ها؟
سئوال هایشان آیا نگران کننده است؟
برای جلب رضایت آنها در جوابشان چه می گویی؟
شرمنده می شوی و حرف را عوض می کنی؟
به موقع از خواب بیدار می شوی؟

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)