میشائیل هانکه در سال۲۰۰۹میلادی فیلم روبان سفید را ساخته است اما داستان فیلم به حدود سال  ۱۹۱۵ باز می گردد . داستان فیلم  مجموعه ای از ماجراهایی است که در روستایی کوچک در شمال آلمان اتفاق می افتد . اما آن چه در این روایت به چشم می آید وحشتی است که در سراسر اثر حس می شود : ترس از گناه و ناپاکی که به تعلیمات و مجازات های فراوان می انجامد اما به جای از میان برداشتن پلیدی ، آن را بارورتر می کند . روبان سفید فیلمی در جست جوی حقیقت است . حقیقت به معنای واقعیتی که به وقوع پیوسته و هم چنین حقیقت هستی .  داستان روبان سفید رامعلم مدرسه ی روستا پس از سالیان دراز روایت می کند .  او نمی داند آیا دقیقن ماجرا را باز گو می کند و یا گذر زمان داستان را تغییر داده است . و آیا اصلن در همان دوران او به درستی ماجرا را درک کرده است ؟ همه چیز مبهم است . اولین تردید این گونه  نسبت به حقیقت  در ابتدای داستان بیان می شود . ” جسمیت یافتگی ما جهان ادراکی مان را به نحوی ساختار می دهد که این تجربه خود را در آگاهی ما همچون تجربه ای از جهانی از اشیای مستقر در فضا و زمان که ماهیتش مستقل از ماست نمایش می دهد . قصدیت ” بدنی ” ما است که با تضمین این امر که محتوای تجربه ، ( یعنی ) اشیای نمایش داده شده در آن ، با ارجاعاتی به گذشته و آینده ، به دیگر مکان ها و دیگر اشیا ، با مقدورات و موقعیت های انسانی محاط گشته اند ، معناداری تجربه ی ما را ممکن می سازد . “(  مرلو پونتی ۱۷)  بنابراین هیچ اطمینانی به وقوع رخدادها آن گونه که روایت می شود ؛ نیست. “

پزشک دهکده با طنابی که سر راه هر روزه ی او بر پاشده برخورد می کند . اسب او می میرد .  خودش به شدت آسیب می بیند وبه  بیمارستانی خارج از ده منتقل می شود . عاملین این ماجرا نا شناس باقی می مانند . وحشت روستا را فرا می گیرد .  حادثه بعدی مرگ زن کارگری در املاک ارباب است . این مرگ برای جامعه روستایی بسیار تکان دهنده است . محدود بودن جمعیت جامعه ی روستایی شرایطی را فراهم کرده که انسان ها در طول حیات شان با وقایع ، از جمله مرگ های کمتری روبرو شوند . بنابراین مردن فردی به مسئله ای حائز اهمیت  تبدیل می شود .  از سویی این مرگ گویی اولین مرگی است که کودکان کم سن روستا تجربه می کنند . پسر پنج ساله ی پزشک در مواجه با این رویداد دچار پریشانی می شود وسوالات گوناگونی درباره ی انتهای زندگی می پرسد .  این سوالات به مخاطب فرصت می دهد با او همراه شده نگاهی نو ، فارغ از همه ی پیش داوری ها و تجربیات زیسته اش به مرگ بیاندازد . کودک به عنوان موجودی که به سبب سن کم خود تاکنون با مرگ مواجه نشده می تواند مرگ را در پرانتز قرار دهد و مخاطب را نیز با خود همراه کند . “آیا مادرش مرده است ؟ چه طور آدم ها می پذیرند که یک وقتی می میرند ؟ چه طور این اتفاق می افتد ؟ همه ی آدم های دنیا ، حتا خواهرش و پدرش می میرند ؟  خودش هم خواهد مرد ؟  حتمن اتفاق می افتد ؟ کاریش نمی توان کرد ؟ ” مرگ در نهایت او را خشمگین و اهالی روستا را وحشت زده می کند .” در آگاهی بشری ، پنهان کردن و سرکوب مرگ ، یعنی همان سرکوب تناهی تکرار ناپذیر ِهر موجود بشری ، امری بس کهن است . ( الیاس ۶۰)

برخورد خانواده ی قربانی نیز با مرگ نشان از خشم و ترس دارد . آن ها نمی توانند مرگ را به عنوان حادثه ای همه گیر و تکرار شونده بپذیرند ؛ پس برای انتقام جویی  تلاش می کنند . ” نمی توان این واقعیت را سراسر از چشم پوشاند که هم در جهان سرشار از خیال پردازی های رازآلود مردمان ساده دل تر ، و هم در فانتزی های فردی ٍهمتای آن در روزگار ما ، تصویر مرگ عمیقن با تصویر کشتن پیوند یافته است . … بازماندگان فرد مرده لاجرم ، پای احساسات شان به میان می آید و این قضیه را پیچیده تر می کند . آن ها این پرسش بی طرفانه تر را پیش نمی کشند که علت غیر بشری مرگ چیست . و مثل همیشه وقتی پای عواطف نیرومند در میان است ، بازماندگان پیِ کسی می گردند که گناه را گردن ِاو اندازند . آن ها قادر نیستند تقاص خود را از یک عامل غیر بشری بگیرند . ( الیاس ۶۲) پسر زن مرده ارباب را مقصر می داند . او زمانی که اهالی در جشن برداشت محصول سرگرم هستند ؛ محصول کلم ارباب را نابود می کند . در همان شب کسانی فرزند پسر ارباب را به شدت مضروب می کنند و کودک که بسیار وحشت کرده است نمی تواند صحبت کند . اینک مسئله ی مهم این است که چه کسی این اعمال را انجام می دهد ؟ و چه خواسته ای دارد ؟ روستا به شیوه ی ارباب ورعیتی و زیر تعالیم سخت گیرانه ی کشیش اداره می شود . او سعی می کند ،  درونی کردن انضباط را از محیط خانواده اش آغاز کند . قوانین سخت گیرانه ی او حتا همسرش را نیز عاصی کرده است .” محتوای انضباط چیزی نیست جز عقلانی کردن مداوم و آموزش روشمند و اجرای دقیق فرمان های دریافت شده . در این فرایند همه ی انتقادهای شخصی یک سره منتفی می شوند و بازیگر بی چون و چرا و بدون تردید دستور را انجام می دهد . ( وبر ۲۸۷)

  او دست های پسر نوجوانش را شب ها به تخت می بندد تا مبادا برحسب غریضه کاری خلاف مذهب انجام دهد .”  کنترل سکسوالیته ی کودکان برای رسیدن به هدف باید هم زمان قدرت خود و ابژه ای را که بر آن قدرت اش را اعمال می کند ، تکثیر دهد. … مربیان و پزشکان ( از دویست سال پیش به این سو ) با استمنا کودکان هم چون نوعی اپیدمی که باید ریشه کن شود ، مبارزه کردند . در واقع ، در سراسر این مبارزه ی چند سده ای که جهان بزرگسالان را حول سکس کودکان بسیج کرد ، هدف عبارت بود از اتکا بر همین لذت های خرد ، بدل کردن شان به راز ( یعنی واداشتن شان به مخفی شدن برای آن که کشف شان امکان پذیر شود ) ، بازگشت به سرچشمه ی شان ، دنبال کردن شان از سرچشمه ها تا نتایج ،  تعقیب هر آن چه ممکن است آن ها را ترغیب کند یا صرفن امکان پذیر کند ؛ هر جا که این لذت ها امکان بروز داشتند ، سازوکارهای مراقبت استقرار یافت ، دام هایی برای واداشتن به اعتراف گسترده شد و گفتمان هایی بی پایان و اصلاحی تحمیل شد ؛ به والدین و آموزگاران هشدار داده شد و بذر سوظن و ترس در میان آنان افشانده شد ، سوظن به این که همه ی کودکان گناه کارند و ترس از این که اگر به اندازه ی کافی به کودکان ظن نبرند ، خودشان نیز گناه کار خواهند بود ؛ …. چنگال های نظام تمام عیار پزشکی – جنسی در فضای خانواده استقرار یافت . ( فوکو ۵۱ -۵۲)

اخلاقی مبتنی بربرادری ادیان رستگاری با قوی ترین نیروی غیر عقلانی حیات ، یعنی عشق جنسی ، عمیقن در تضاد است . هر چه میل جنسی تعالی یافته تر باشد و اخلاق برادرانه ی این ادیان اصولی تر و انعطاف ناپذیر تر باشد ، تضاد میان میل جنسی و مذهب شدیدتر می شود . (  وبر ۳۹۳) او فرزندانش را تحقیر و تنبیه بدنی می کند . آن ها را وادار می کند روبان سفیدی برای یاد آوری پاکی و دوری از گناه به لباس شان بیفزایند . اما همه ی این اعمال با آن چنان خشونتی انجام می شوند که در نهایت دختر کشیش برای انتقام از پدر پرنده ی محبوب او را با خشونتی مشمئز کننده می کشد و این ایهام به وجود می آید که آیا فرزندان کشیش مسبب بلایایی هستند که در روستا رخ داده است ؟ دستیار پزشک دهکده پسری دارد که معلول ذهنی است او نیز مورد آزار قرار می گیرد  ، کسی از او خوشش نمی آید بچه ها به او توجهی ندارند ، او مطرود جامعه است . “هر بار که با گسیختگی مناسبات متعارف کم رنگ شدن بدن روبرو می شویم ، نوعی معذب بودن ایجاد می شود . در این رابطه می توان به مشکلات افرادی اشاره کرد که دچار نوعی ناتوانی کالبدی هستند یا بر آن ها مهر ” عقب مانده ی ذهنی ” ، ” ابله ” یا بیماری روانی خورده است . نزد این افراد ، بدن به گونه ای که روابط خویشتنداری ایجاب می کند ، نادیده باقی می ماند . زمانی که مولفه های بازشناسی کالبدی با دیگری از میان می روند ، احساس نوعی از معذب بودن ایجاد می شود . بدن عجیب به بدن بیگانه تبدیل می شود و ” داغ ” اجتماعی به همان میزان که ناتوانی بیشتر یا کمتر مشخص باشد ، با شدت بیشتر و کمتری به آن بدن می خورد . بدن باید پاک شود و در روابط صمیمی نشانه ها حل گردد . این در حالی است که فرد ناتوان فیزیکی یا فرد ” دیوانه ” این جریان منظم را صرفن با حضور خود مختل می کند . این افراد به همین دلیل کنارگذاشته شدن شان ، گویای رویکرد جوامع ما نسبت به بدنمندی هستند . (بروتون ۷۵) او مورد شکنجه قرارمی گیرد  و بینایی خود را از دست می دهد. وحشت در روستا بیشتر م شود . نه به آن سبب که کودک کوجود مهمی بوده است . او فرودست ترین فرد روستاست . هم کودک است و هم عقب مانده ی ذهنی . وحشت از آن روست که مبادا دیگر اعضای جامعه خسارتی این چنین ببینند .

” بر همگان آشکار است که تفکر قدیم به حیوانات ، کودکان ، انسان های بدوی و دیوانگان عنایت چندانی ندارد . … زیرا معتقد بودند چیزی به عنوان انسان کامل وجود دارد ، که وظیفه اش  ، به گفته ی دکارت ” آقایی وسروری ” بر طبیعت است . به این ترتیب ، چنین انسانی ، علی الاصول ، می تواند به حقیقت هستی اشیا دست یابد و دانشی بی چون و چرا پدید آورد ؛ او می تواند معنای هر پدیده ای ( نه فقط پدیده های طبیعی از جنبه ی مادی شان بلکه علاوه بر این ، پدیده های   مرتبط با جامعه و تاریخ انسان ) را دریابد و آن ها را با توجه به علل شان تبیین کند . در نهایت ، این انسان قادر است آن نقص جسمی خاص در کودک ، انسان بدوی ، دیوانه یا حیوان را که موجب ناهنجاری هایی است که ایشان را از حقیقت دور می سازد نشان دهد . نزد متفکران قدیم ، این امر به قانون الهی مربوط می شود ، چرا که ایشان عقل انسان را بازتابی از عقل خالق می دانند …( جهان ادراک ۶۵) به طور کلی روابطی مستبدانه و بیرحمانه ای در روستا حاکم است . پزشک دستیار خود ( ماما و هم بسترش ) را شدیدن تحقیر می کند و او را از خود می راند . او دخترش را مورد تجاوز قرار می دهد .  دیگر اعضای دهکده نیز رفتاری مشابه او دارند . کودکان و زنان در ده بیشترین آسیب را می بینند . زیرا قدرت کمتری دارند .

نتیجه گیری

علی رغم بسیاری کوشش های ظاهری  برای داشتن جامعه ای درست کار و به دور از خطا ، در کل داستان مخاطب شاهد توطئه ، گناه ، مجازات و انتقام است . دیکتاتوری بزرگ سالان و قدرتمدان جز باز تولید خود کاری از پیش نمی برد . در یادداشت شکنجه  کارلی نوشته شده :کودکان را برای گناهانی که والدین شان انجام می دهند مجازات می کنم . اعمال وحشیانه ای که رخ می دهد ادامه ی رفتار بزرگ سالان است .  روبان سفید انتقاد تندی به سیستم ارباب و رعیتی دارد .  خشونتی که از رعیت سرچشمه نگرفته است نیز به رعیت باز می گردد. تقاص شکنجه پسر ارباب را پرستار دو قلوها و معلم سرخانه پس می دهند .زیرا ارباب در آن حیطه قادر به اعمال قدرت بیشتری است . هیچ مجازاتی عادلانه انجام نمی گیرد و قدرت اربابی پس از شکست های فراوان راضی به حضور پلیس می گردد. اما حقیقت هم چنان مخفی می ماند و راوی داستان نیز نمی داند دقیقن چه رخ داده است . زیرا « هر جماعت انسانی ، جهان حسی خاص خود را در قالب جهانی شکل گرفته از مجموعه ای از حس ها می سازد . هر کنشگری از این جهان بنابر حساسیت ها و رویدادهایی که تاریخ شخصی او را ساخته اند ، بهره می برد . فعالیت های دریافتی که یک کنشگر در زندگی خود به کار می گیرد ، حاصل فرایندی از شرطی شدن اجتماعی است . ( بروتون  ۸۳)

منابع :

مرلوپونتی ، موریس / جهان ادراک / مترجم فرزاد جابرالانصار / تهران : ققنوس ، 1391

الیاس ، نوربرت / تنهایی دم مرگ/ مترجم صالح نجفی ، امید مهرگان / تهران : گام نو ،1385

فوکو ، میشل / اراده به دانستن / مترجم نیکو سرخوش ، افشین جهاندیده / تهران : نی ، 1384/ چاپ سوم

وبر ، ماکس / دین ، قدرت ، جامعه / مترجم احمد تدین / تهران : هرمس ، 1389

بروتون ، داوید لو /جامعه شناسی بدن / مترجم ناصر فکوهی / تهران : ثالث ، 1392

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)