صفحه زن = مرد ( برابری ) صفحه ای مستقل در فیسبوک و فارغ از رنگ و جریان های سیاسی است و به هیچ گروه یا دسته ی سیاسی ای تعلق ندارد و تنها دغدغه های زنانه دارد

این صفحه به تازگی کمپینی برای مبارزه با حجاب اجباری آغاز کرده است با عنوان  “من و پوشش آزادم: نه به حجاب اجباری” این کمپین خاطره های زنان در باره حجاب اجباری را جمع آوری می کند

خاطره زیر از آهو شکرایی است.

س کننده اخبار و رویدادهای جنبش زنان در جهان و به خصوص کشور ایران برای رسیدن به یک جامعه بدون تبعیض جنسیتی و برابر باشد و با هر شخص یا گروهی که دغدغه ی زنانه اش پررنگ تر از دیدگاه ها و تفکرات سیاسی اجتماعی اش باشد با کمال افتخار همکاری می کند.

آهو شکرایی، نویسنده و داستان نویس، نوشته اش را برای ما ارسال کرده است؛ این گردن بازت را پسر من می بیند و گناهش پای توست!

—————–
حجاب برای من نماد بزرگ شدن بود. اجبار؟ نمی دانم. تا زمانی که هنوز می شد بی حجاب در خیابان ها رفت و دستگیر نشد، آرزوی سر کردن یک روسری هر شب و روز با من بود.

روسری یعنی زن، یعنی بلوغ، یعنی هویت. خوب یادم هست مادرم دو تکه پارچه صورتی و آبی در کمد داشت که همیشه می گفت اینها را گرفته ام دورش را می دوزم و بزرگ که شدید می توانید سرتان کنید.

من بارها و بارها این پارچه هارا سر می کردم، چهار گوش را سه گوش می کردم، چهار تا می کردم و شال می شد. دوباره سه گوش، و مادر که “بچه جون پارچه دوخته نشده، خراب می شه دیگه برات روسری نمی دوزم ها” و من که ” مادر پس کی می دوزی؟” “می دوزم مادر، می دوزم، دیر نمی شود”. مادر تا آخرین روزهایی که می شد نگذاشت روسری بپوشیم.

اگر آن نیمه رگ سنتی پدر نبود و خانه نیمه ساز وسط خیابان شاید چند سال دیگر هم زمان می برد تا ما روی پیراهن و شلوار مردانه نوجوانی یک روسری هم بیاندازیم. چند سال دیگر هم زمان برد تا مادر راضی شود به جز مانتوی سرمه ای مدرسه پولش را به قول خودش “حروم” مانتو کند برای دو دختر دبیرستانی اش. و ما راضی و خشنود از این پول حرام شده که شده بود سند بزرگسالی ما و حالا می توانستیم مانتوی خفاشی بپوشیم و با دختر عمه جان برویم پارک قیطریه.

از همه بهتر آن چفیه بود که هم نشانی از خاکی بودن و باحال بودنمان داشت و هم بیعتی بود با جبهه های جنگ که عمه جان گفت با این چفیه بیرون نرو، گفتند اگر چفیه را دختران روسری کنند می گیرندشان. اینطور بود که اجبار کم کم وسط آمد. اجبار فقط اجبار حجاب نبود، تصمیمی بود که هر روز برای ما گرفته می شد و فشاری که اعمال می شد تا جایی که کابوس شبهایمان می شد که اگر جوراب نپوشی پایت را می کنند تو گونی پر از سوسک و اگر این ماه سیاه نپوشی می گیرند می برندت فلان جا و قانون ها که جا به جا و روز به روز عوض می شد و در این همه تنوع قانون و تنوع سلیقه یک چیز مشترک بود و آن زور و تهدیدی که شخص اعمال کننده سلیقه می توانست بر سر شخص اهمال کننده آن سلیقه بیاورد.

خوب یادم هست روزی که از سرناچاری گرمای چهل درجه تابستان و سیاهی پوشش ماه محرم گرمازده و بی حال به مسجد رفتم تا آبی به سر و روی خودم بزنم، خوب یادم هست که زنان وضوگیران چطور چون زن برهنه ای که برای خودفروشی به میدان شهر آمده نگاهم می کردند، و آنان که متدین تر بودند به نگاه هم بسنده نکرده بلکه چند کلامی اندرز، تاسف و کمی هم دشنام در خانه خدا به من بنده خدا نصیب کردند.

اجبار در حجاب به کمیته و وزرا و مدرسه و حراست ها محدود نمی شد، زنان چادری در کوی و برزن اجازه داشتند به غیر چادری ها تذکر بدهند.

روزی زنی پای باجه تلفن مچم را گرفت که “این گردن بازت را پسر من می بیند گناهش پای توست. بعد نگویید پسر ها بدند، دخترها هرزه شده اند” و کرامت انسانی من فروریخت. و من خاموش، از ترس.

روزی مردی از انصار در دانشگاه از کنار من رد شد و به نجوا گفت “حجابت رو درست کن” و من درست کردم، و فروریخت، خاموش.

روزی زنی … و من خاموش.
روزی مردی… و من خاموش.

از ترس وزرا بود یا نگاه های تشنه مردان خیابان که دیگر مادر هم می گفت مادر این خیلی تنگ است، پدر می گفت خیلی کوتاه است، خواهر می گفت امروز شهادت است این را نپوش، و روزی را دیدم که پسرم، نوه زنی که هرگز از پارچه هایش روسری ندوخت کنارم راه برود و بگوید چه بپوشم و روسری ام تا کجا می تواند عقب برود.

اولین تجربه حضورم در دانشگاه های فرنگ، و زیباترینش، حس آزادی و انسانیت به من داد. برای رسیدن به محوطه دانشگاه از هیچ حصار و در و دروازه “فاطمه کوماندو” یی رد نشدن بهترین حس کل دوره دانشگاهی من بود… اولین روز دانشگاهم بی آنکه دستمالی برای پاک کردن به لب بکشم یا سنجاق قفلی کوچکی برای تنگ کردن مقنعه هدیه بگیرم، پرخاطره ترین روز در تحصیل من است. و اینجا می بینم که چطور دختران نیمه برهنه سوئدی، با زنان با حجاب پاکستانی، و دانشجویان برقع پوش سومالیایی سر کلاسها می نشینند، با هم پروژه بر می دارند، حرف می زنند، می خندند، قهوه می خورند، بی آنکه اجازه دهند امر به معروف جایگاه انسانی کسی را نسبت به دیگری تغییر دهد.

اینها را می بینم و با خودم می گویم، شاید، شاید روزی هم در ایران ما، نه چادری ها به ما بگویند بپوش و نه ما به آنها بگوییم نپوش…

—————–
آهو شکرایی – مرداد ۱۳۹۱
منبع: صفحه برابری زن=مرد / ایمیل ما:
page.barabari@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)