خیلی خوبه. اصلا این خارج که می گفتن همینجاست، نه امریکا. ای امریکای چاخان، ما رو بهوای بارهایی که توشون ریچارد گیر نشستن و کافه هایی که موزیک جز می زنن و دیسکوهای پانک و همبرگرهای گنده کشوندی اون سر دنیا، حالا فهمیدم باید اروپا می بودم و شیش سال بیخود تو رستورانهات و پرینت شاپ هاتو و آفیس هات جون کندم. حالا هر شب می رم سر کوچه – و نه یک خیابون اونورتر – بغل گلدون های رنگ و رو رفته سفالی با گلهای …شنبه یکشنبه میشینم قهوه سفارش می دم. و این تجربه ساده عزیز هیچ ربطی به اون یه پارچ کافی آبکی تو کاغذ که تو استارباکس دستم می دادی و فضای شهری شسته رفته ات که ردیف دقیق گلها و درختهاش ازارم می داد نداره. چقدر شهر بدنم کم شده بود، چقدر اینجا شهره. از صدای برخورد فنجون قهوه به نعلبکی که یادم رفته بود تا صدای جرینگ سکه دو یورویی که سالها بود جاشو به کارت اعتباری داده بود تا انتظار برای اتوبوس و اخم شاگرد شوفر اگه گیچ بازی دربیاری، تا راه رفتن و تداعی آدمها و موزیکها و فیلمهایی که تو خیابونهای این شکلی اتفاق افتادن و همراهم هستن، همه و همه به من دوباره حس شهر رو می دن.

نیویورک ات خوب بود، می دوونم. ولی اونم اینقدر بزرگ و پر افاده است که حس سنگفرشهای اینجا و لذت رد شدن از بغل خونه هایی که من هر لحظه منتظرم یه سرباز آلمانی با دوست دخترش که ماتیک قرمز زده بپره بیرون رو نداره. نه آمریکا جان، فعلا اینجا می مونم. شاید شش ماه دیگه هوس آفتاب ات رو کردم و افق اقیانوس آرام ات و دلتنگی ام به خستگی این شش سال چربید و برگشتم. فعلا با گلدونها و صدای جرینگ سکه دو یورویی خوشم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)