روزهای خاصی است. هوا گرگ و میش است، گویی قرار است سپیده ای بزند، اما قطعی نیست. گاهی می ترسی نکند عینکی که به روی چشمت زده اند، چشمان تو را منتظر سپیده کرده بی آنکه صبح صادقی در راه باشد! پس هوای آن می کنی که به قاعده شب عمل کنی.

هوا گرگ و میش است. روزهای خاصی است، خبر از صبح می دهند، اما هنوز زنجیرهای سنگین بر پای خورشید را می بینی. همهمه و شلوغی این روزها آنقدر هست که گاهی شک کنی به این زنجیر سرد، گویی خیل آدم هایی که شب سرد پیشین خبری ازشان نبود و حالا هر جا که سر می چرخانی آنها را می بینی، آمده اند که چشم تو را از زنجیر بگیرند. تو را رو به فردایی بخوانند که در آن خورشید را نادیده بگیری. مهم فرداست نه خورشید. در گوشمان می خوانند بی خورشید هم می شود به فردا رسید.

در هوای گرگ و میش صدایی به نرمی می گوید که زنجیر را مساله ندان، به فکر گشودن قفل باش. راه باز کردن این زنجیر، اره نیست. قفل را باید گشود تا خورشیدت برآید، تا عزیزت درآید. صدای تق و تق کلیدها را هم می شنوی. کلیددار دروغ نمی گوید، تلاشش برای گشودن قفل و سپیده را می بینی، اما هراس تو که تنها برای کلیددار نیست. تو دلواپس فردای بی خورشیدی.

تو از این همهمه ساعات گرگ و میش می ترسی. از اصحاب دلیر شنبه که تازه نفسند و اعتماد به نفسشان هم بی نهایت. چنان در گرگ و میش هوا چشمانشان می درخشد و صاف صاف در چشمانت به طلب زل می زنند که هوا برت می دارد، نکند به آنها بدهکاریم؟ اما پس از لختی می فهمی که نه، انگار آنها چشمانشان ادای دیدن در می آورند. همه حواس آنها در دماغشان خلاصه شده و بس. آنها بو کشیده و آمده اند در پی سهمی از سفره اعتدال. زنجیر و خورشید هم که هیچ کدام بویی ندارند که به آن نظر کنند. آنها با تو کاری ندارند، با دغدغه هایت نیز هم. فقط همین طور که بو می کشیدند، سر راه با تو رخ به رخ شده اند و همین. بیشتر از این با هم کاری نداریم، همان طور که شب را با هم کاری نداشتیم. فقط حضورشان کمی شلوغ کرده است. طوری که جدال زنجیر و خورشید را گاهی سخت تر می بینی.

روز نیست، شب هم نیست. می گویند همین گرگ و میش هوا هم جای شکر دارد. شکر خدا که بد نیست، ما که شب های تاریک تر از اینش هم گفتیم الحمدلله؛ “الحمدلله”. اما ما هوای سپیده داریم، هوای صبحی که همه دوستانمان باشند. چیز گزافی است؟ از میر می گوییم، از شیخ و از بانو و از همه اهالی خورشید.

به کسانی فکر می کنی که سوسوی نور این هوای گرگ و میش زده را آفریده اند. کسانی که نگذاشته اند خورشید را سر بِبُرند شاید که طلوع دوباره اش را جشن بگیریم. به بهزاد فکر می کنی. او که به انقلاب خودش خیانت نکرد. به مصطفی که هنوز چهچهه آزادی اش از پشت دیوارها رساترین آوازهای آزادی را سر می دهد. به محسن که گَرد پیری، صورتش را جلای دیگری داده و نجیب و استوار بر سر عهدش مانده است. به علیرضای فروتن و محجوب که هر روز بیش از پیش به مرادهایش، مصدق و شریعتی و سحابی شبیه تر می شود، به علیرضایی که بهشتی وار عارف ترین مبارز خورشید است، به صمیمی ترین کیوان دنیا که هنوز نصیحت هایش مهر و گفتگو و صلح است، به عماد که بازرگانی دیگر را نوید می دهد، به ساز و نوای خوش مسعود که از ایران می خواند، به عبدالله که استوار ایستاده است، به امیرخسرو که صابری دیگر است، به ضیا که بلوغ فکر و بلاغت کلامش سحر می کند، به مجید که در زندان هایی که دانشگاه نشد از حرمت نهاد علم می گوید، به بهمن که آنجا هم از محنت دیگران غمگین است، به مسعود و عاشقانه هایش، به مجید که حسرت یک آخ به دل قفل بانان گذاشت، به بهاره که زندگی را در تاریک ترین شب ها معنا می بخشد، به امید که خورشید دانش است و چشم حسودانش را بی تاب کرد، به حسن که حراست از کرامت بشر را آنجا نیز وا ننهاد، به محمدحسین، محجوب ترین نگهبان خورشید، به سیامک که به شب می خندد، به سعیدهای پایدار، به محمدرضا که تا وقتی این سوی دیوارها بود هیچ زندانی را فراموش نکرد و هزینه همان مرامش را پرداخت، … به همه نگهبانان خورشید.

*****

ما دغدغه خورشید داریم و می دانیم که خورشید رهایی و آزادی بی حضور آزاد همه نگهبانان آن طلوع نمی کند. ما کلید را به اره، صلح را به جنگ، توسعه را به تنش، آرامش را به هیاهو، باز کردن گره با دست را به دندان گرفتن گره و سیاست را به ستیز ترجیح می دهیم. پس  حامی مشفق سیاستی هستیم که کلید به دست دارد. اما در این سیاست تنها کلیدداران ایفای نقش نمی کنند. پشت به این کلیددار، گزمه ها قفل های دیگری را به رخ می کشند تا روز نیاید.

گرگ و میش را نهایتی است. اگر از حد بگذرد، خلاف عادت اعتدال است. تدبیر حکم می کند که امید به صبح در گرگ و میش بی پایان هوا نمیرد.

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بیرون زمان

ایستاده‌ایم*

* احمد شاملو

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)