اکبر کرمی –

یکم.  روح الله خمینی هم چون هابز “حفظ نظام را از اوجب واجبات” می دانست.(1)

دوم. جمهوری اسلامی سرانجام در فشار تحریم  ها و مقاومت مدنی مردم، از توهم ستبر دولت خامنه ای/ احمدی نژاد در هشت سال سیاه گذشته پریده است و راهی به رهایی از این خفه گی حاد می جوید.

هر چند این توهم مزمن، بازتاب تیره گی جان سوز دیگری در تاریخ تاریک ماست؛ بدخیمی گسترده ای که در مغز استخوان لایه هایی از جناح های مختلف حکومت و پاره هایی از موزاییک ملت ایران لانه دارد؛ و از این بابت هم باید بسیار نگران بود و هم در پی چاره، اما همین که این مغز نصف و نیمه ی مصلحت سنج در جمهوری اسلامی هنوز کار می کند و می تواند به گاه ضرورت، مصلحت عبور از شعارها و توهم های جاری را بجوید، باید خوشحال بود و امیدوار؛ چه، حکومتی  که آستانه ای برای تحمل و تغییر خود می پذیرد، دست کم از آن «ماشین بی ترمز و بی فرمانی» که سه قلوی خامنه ای، احمدی نژاد و شریعتمداری در پی ساخت و پرداختش بودند بهتر است!

وجود چنین آستانه ای آشکارا نشان می دهد که هسته های سخت جمهوری اسلامی از هپروت شکست ناپذیری و ایدیولوژی های هپروتی گذشته اند!

سوم. بی شک تفکیک “جمهوری اسلامی ایران” از “ایران” مخالفان و مخاطراتی دارد، با این همه، چنین تفکیک و تمایزی سنگ بنای هر تصور و تصویر ممکنی از ایران آینده نیز هست؛ چه، بدون هم نظری و توافق (دست کم موقتی) در این مورد، امکان هر گونه گفت و گویی در مورد آینده ی ایران و در میان همه ی ایرانیان از میان خواهد رفت.

مساله ی مهم تر اما درهم تنیده گی ناگریز پاره ای از منافع جمهوری اسلامی ایران با منافع ملی (منافع ایران) است. همین مساله، بغرنج اساسی ما ایرانیان نیز هست که ما را هم در برابر هم قرار می دهد و هم  به هم پیوند می دهد! در نتیجه، عجیب نیست اگر ما ایرانیان هم چون قماربازانی باشیم که در کشاکش “مدرنیته ی ناتمام” خود همه چیز را باخته ایم و ناگزیر به جیب های یک دیگر چشم دوخته و دست انداخته ایم.

این زمین سوخته و سخت به بدانگاری های بسیاری دامن می زند!

در چنین چشم اندازی اگر جمهوری اسلامی یا بخش هایی از آن، از چنان عقلانیتی برخوردار است که می تواند دست کم به گاه خطر، ضرورت ها و پاره ای از مصالح خود را تشخیص دهد و راهی را بپیماید که به حفظ نظام (حکومت) منتهی شود، مردم  و داستان حاکمیت ربوده شده ی آن ها چه سرنوشتی پیدا می کند؟ آیا باید با حضور گسترده و به هنگام خود به رشد چنین عقلانیتی کمک کرد؟ از ظهور و بروز آن خوشحال بود؟ و به عبور از حکومت مستقر به حاکمیت مردم امیدوار گشت؟ یا باید نگران شد؟ و راهی برای تغییر بازی و باخت کامل حریف جست؟
آیا باید از تغییرات مثبت در جریان جمهوری اسلامی و مدیران آن استقبال کرد؟ یا آن گونه که پاره ای از منتقدان و مخالفان می اندیشند، از آن جا که هر تغییر در جمهوری اسلامی روبنایی است و به ادامه ی حیات آن کمک می رساند، باید با هر رفتاری و هر بازی گری در جمهوری اسلامی مخالفت کرد؟ و به چیزی کمتر از رفتن آن نیاندیشید؟

حکومت جمهوری اسلامی ایران، تاریخی ساخته است که شوربختانه بخش مهمی از آن با هیچ سیریشی به حقوق بشر، دمکراسی و جهان جدید نمی چسبد. اما متاسفانه نامه ها و شناسنامه های مخالفان هم خیلی پاک نیست. ای کاش لایه های سخت اپوزیسیون هم گاهی، دست کم گاهی به نرمشی قهرمانانه دچار می شد و با شیطان بزرگی که ساخته است در مسیر منافع ملی به گفت و گو و مذاکره می نشست! ای کاش با تغییرات گسترده ای که گاهی در زمین بازی و بازیکنان و تماشاچی ها حاصل می شد، کمی در شرط بندی های آن ها هم تغییر ایجاد می شد!

اگر جمهوری اسلامی می تواند با آمریکا مذاکره کند، یعنی برخلاف تصور و توقع پاره هایی از مخالفان و موافقان بنیادگرای حکومت، هیچ هسته ی سختی در جمهوری اسلامی ایران نمانده است که بتواند در برابر خواست های لایه های مترقی ملت ایران مقاومت کند؛ مساله بسیار ساده است! باید فشارهای مسالمت آمیز، دمکراتیک و حقوق بشری داخلی آن قدر پرزور و به روز شود که مغز کند مصلحت سنج جمهوری اسلامی به تغییر و “حفظ نظام” بیاندیشد. باید توازن قوا در داخل ایران و در میان ایرانیان آن چنان تغییر کند تا “نظام حاکم” و “نظامیان حاکم” با شتاب بیشتری تغییر کنند.
تعارض جان کاهی در جان و جهان برخی از ما لانه کرده است.
آن ها که می خواهند جمهوری اسلامی برود، دلشان برای یک حکومت خوب لک زده است! و آن ها که می خواهند جمهوری اسلامی بماند، تن به اصلاحات نمی دهند!
بغرنج آن جاست که اگر جمهوری اسلامی رفتارش را اصلاح کند و به “حفظ نظام” بیاندیشید، دیگر نمی رود و اگر نه خواهد رفت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)