مدرسه فمینیستی: دختر ماشین را پارک کرد. پیاده شد. باران ریز روی سرش می بارید. مستقیم رفت از داروخانه  لباس مخصوص اتاق عمل را گرفت و در شلوغی سالن، مادرش را با لباس آبی بیمارستان دید که به ستونی تکیه داده بود. شتابان چند قدم به سمتش رفت. زن غرق فکر بود. دختر ایستاد، شباهت غریبی بود، راهش را کج کرد و به راهروی سمت چپ پیچید.  پرده را کنار زده بودند و آفتاب، اتاق را روشن کرده بود.

_ سلام

_ سلام، بارون بند اومده.

_ آره، بعد از دو روز.

 

در را بست. تخت کناری خالی بود. به مادرش نزدیک شد و کمک کرد لباسش را عوض کند. پوستش سفید و سفت بود مثل مرمر. خواست پشت گردنش را ببوسد اما منصرف شد و گفت: «بریم». مادر گفت: «صبر کن! می خوام یه چیزی رو بهت بگم.» پرستاری زیبا در آستانه ی در ظاهر شد و خواست که همراهش بروند. دختر به اتاق برگشت. زنی پشت به او روی تخت کناری دراز کشیده بود.  دختر اعتنایی نکرد و رو به پنجره به لبه تخت تکیه زد. آهنگ ملایمی توی اتاق پخش شد. به تدریج صدا بلندتر و ناگهان قطع شد. از پنجره چیزی جز قسمت های دیگری از ساختمان بیمارستان دیده نمی شد. آهنگ دوباره شروع شد. دختر برگشت و با عجله کیف مادر را جستجو کرد. زن تخت کناری، دستش را زیر سرش ستون کرده بود و به او نگاه می کرد. دختر تلفن را جواب داد. نگفت که دارند مادر را عمل می کنند، مادر خواسته بود که پنهان کند. تلفن را قطع کرد. بار اولی که مادرش برای درمان آمده بود، گفته بود: «می خوام یه رازی رو بهت بگم» و او خنده، خنده گفته بود: «چیه دوست پسر گرفتی؟»

_ حالا دیگه؟ بعد از سی سال؟…

_ من اگر شرایط تو رو داشتم، می کردم. بالاخره یک بار تجربه اش می کردم.

_ تو فرق می کنی.

 

و رازش را گفته بود. گفته بود که برای معالجه ی مرضی عجیب و غریب آمده، این یک عیب است. مرد می تواند هر لحظه که اراده کند به این خاطر زنش را طلاق بدهد.

–  بابا؟! گیرم که طلاق بده. بهتر.

مادر رویش را برگردانده بود سمت دیوار.

زن پرسید: «مریض دارید تو این اتاق؟»

دختر گوشی را گذاشت روی حالت ویبره، از جا بلند شد.

– بله

و از اتاق بیرون رفت. سالن شلوغ بود. ایستاد کنار ستون. فکر کرد بیشتر از این که نگران خودش باشد نگران بر ملا شدن رازش است این که شوهرش بفهمد این یک عیب است.

– همراه حیدری

 

مردی هر چنددقیقه  از در منتهی به اتاق عمل بیرون می آمد و همراه یکی از بیمارها را صدا می زد.

روز قبل، در راه بیمارستان، مادر گفته بود: «من هیچ وقت برای خودم زندگی نکردم.» باران یکریز می بارید. دختر در ترافیکی روان با سرعتی ثابت رانندگی می کرد. مادر ادامه داده بود: «همیشه نگران شما بودم. نگران آینده تون…»

دختر گفت: «حالا که آینده مون گذشت رفت دیگه.»

 

باران شدید شد. دختر برف پاک کن را گذاشت روی دور تند. در آینه دید که ماشین عقبی چند بار چراغ زد. محل نگذاشت.

پرسید: «حالا چی؟ پشیمونی؟»

مادر که از شیشه ی خیس پنجره اش به بیرون خیره شده بود رویش را برگرداند به سمت دختر: «پشیمون؟ نمی دونم.»

دختر گفت: «با خودت صادق نیستی. اینا همه ش بهانه ست.»

 

ترافیک سبک تر شد. دختر پایش را روی گاز فشار داد. ماشینی که چراغ می زد خودش را رساند به آنها. شیشه را داد پایین و چیزی گفت. صدایش شنیده نمی شد. دختر موزیک را روشن کرد.

مادر گفت: «تو نمی دونی آدم ها اون موقع چه جوری فکر می کردن. نمی دونی چی تو مخمون کرده بودن…»

دختر گفت: «می دونم ولی خیلی ها همون موقع بعد از جنگ، جدا شدن.»

مادر گفت: «خیلی هاشونم اشتباه کردن، پشیمون شدن…»

دختر گفت: «اونا حداقل انتخاب کردن، تو هنوزم می ترسی.»

مادر گفت: «چرا قبول نمی کنی که قضیه من فرق می کرد؟»

 

دختر گفت: «معلومه، قضیه همه فرق می کنه… کدوم دو تا زندگی رو می تونی بگی شبیه همه ن؟ ببین من اگر به جای تو بودم این کار رو می کردم. هیچ وقت با مردی که زن جوون و بچه اش رو ول کنه بره، بعد با یه پا، له و لورده برگرده، زندگی نمی کردم… که کابوسم بشه پای مصنوعی گوشه اتاق، تازه اونم پایی که هیچ وقت نتونست درست استفاده کنه… آره، هیچ وقت نمی موندم… چه برسه به این که دیگه اون حس رو هم تجربه نکنم. تو هفده سالگی.»

– همراه محمودی

 

دختر نشست روی صندلی ای که همان لحظه خالی شد. از این که گرمای به جا مانده از تن نفر قبل را روی صندلی حس کرد چندشش شد.

_همراه پوریا… بیا تو

 

سرش را تکیه داد به دیوار که بخوابد.

مادر دوباره رویش را به سمت پنجره ماشین برگرداند. شوهرش همان روزهایی که از بیمارستان مرخص شده بود از او خواسته بود برود.

گفت: «اونم داغون شده بود….»

دختر گفت: «اگه داغون بود چرا برگشت و ادامه داد؟ ها؟»

 

مادر گفت: «…خودشم…خودشم انگار نمی دونست داره چی کار می کنه…»

دختر گفت: «تو هم نمی دونستی داری چی کار می کنی؟ تو که دیدی دیگه نمی تونی، چرا موندی مثل یه راهبه…»

ماشین سرعت گرفت. حجم های سبز و قهوه ای به سرعت از قاب شیشه ی باران خورده می گذشتند. ساعت ها خودش را مشغول می کرد تا مرد خوابش ببرد. اما مرد منتظر می ماند. زن بی اختیار عضلات رانش را منقبض کرد. نمی خواست بدنش با آن توده ی بی شکل برخورد کند. شیشه را داد پایین و هوای خنک به گونه ها و پیشانی داغش خورد.

دختر گفت: «فکر کنم راه رو اشتباه اومدیم.»

مادر گفت: «وایسا از این بپرسیم.»

 

مرد چاق و کوتاهی کنار اتوبان ایستاده بود. دختر ترمز کرد. مرد پشتش به آنها بود. چتر نداشت. داشت به ماشین هایی که می رفتند نگاه می کرد. دختر شیشه سمت مادر را داد پایین تر. مرد برگشت. یک چشم داشت و آن چشم دیگرش که قطعاَ نمی دید، حالت مهوعی داشت. سفید. مثل سفیده ای که از ترک پوست تخم مرغ آب پز بیرون زده باشد. گفت: «اشتباه آمدید.» و با ادامه ی جمله اش یک مشت تف پاشیده شد توی صورت مادر. دختر شیشه را داد بالا و حرکت کرد. مادر بغض کرد. دختر پیچید و حس کرد به جای این که به بیمارستان نزدیک شوند دارند خلاف جهتش حرکت می کنند. موبایل مادر زنگ خورد. چند ثانیه به صفحه اش خیره شد و با ته مانده ی عشوه ی جوانی اش گفت: «بله؟»

 

با جملات کوتاه و نامفهوم جواب می داد و همزمان داشت با انگشت شست صدای گوشی را کم می کرد. دختر پیاده شد و از یک راننده تاکسی راه را پرسید و برگشت. موبایل دوباره زنگ خورد. شوهرش می خواست مطمئن شود نتیجه ی آزمایش را خبر می دهند. نگران بود. برف پاک کن دایم خیابان را هاشور می زد. دختر پیچید توی خیابان پُر از دار و درختی که بیمارستان انتهایش بود. دیر شده بود.

دختر گفت: «به هر حال هنوزم دیر نشده.»

مادر پرسید: «حالا دیگه؟»

و چهره ی همکارش در نظرش مجسم شد.

دختر گفت: «آره.»

 

مادر گفت: «تو هنوز خیلی جوونی…تو سن من دیگه به این سادگی نیست. پیدا کردن کسی که من رو با این شرایطم بخواد… آدم تو این سن دیگه به این سادگی عاشق نمی شه…»

و وقتی گفت عاشق، حس کرد بدنش و صدایش لرزید. به دخترش نگاه کرد اما او متوجه نشده بود.

دختر گفت: «اصلا آدما دو دسته اند، یا عاشق می شند یا نه. کسی که یک بار تو زندگیش عاشق شده باشه یعنی بازم میشه.»

– همراه شریفی.

 

فکر کرد: «چرا این قدر داد می زند؟ و دوباره چشمش گرم شد.»

_ همراه معصومی. معصومی. همراه خانم معصومی بدو…

از خیر خواب گذشت و رفت توی محوطه بیمارستان تا چیزی بخورد. روی در قرمزی نوشته شده بود: همبرگر مخصوص، رفت

 

تو. ساندویچی کوچک و کثیف بود. سفارش داد. ساندویچ مزه بدی می داد. از لابه لای نوشته های وارونه ی روی در شیشه ای، گل های توی حیاط را دید. گلبرگ های بنفشه ها با نسیم نرمی تکان تکان می خورد. گربه ای پرید روی سطل آشغال بیرون در. نصف بیشتر ساندویچ را گذاشت و زد بیرون. برگشت به سالن که خلوت شده بود. کیف مادرش می لرزید. موبایل را از کیف درآورد و جواب داد. خواهرش نگران بود. فکر کرد شاید راز مادر را می داند. یک شماره ناشناس آمد پشت خط و قطع کرد. گوشی را گذاشت توی جیبش. صدای تیس تیس از هندزفری پسری که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود می آمد. می خواست سرش را تکیه بدهد و چرتی بزند که مرد بیرون آمد و پرسید: «همراه پاکباز نیومد؟»

دختر بلند شد.

– تشریف بیارید تو

 

فکر کرد هیچ وقت این قدر مؤدب با آدم حرف نمی زنند. رفت تو. دکتر جلو آمد و خیلی مهربان دستش را با فاصله کمی پشت کتفش گرفت که راهنمایی اش کند به اتاقی. قلبش تند تند می زد. به اصرار دکتر نشست روی مبل.

دکتر پرسید: «فقط شما همراهشون هستید؟»

 

زانوهایش می لرزید.

دکتر ادامه داد: «پدرتون یا کس دیگه ای همراهتون نیست؟»

زبان دختر بند آمد. با لکنت پرسید: «چیزی شده؟»

دکتر گفت: «متاسفانه… ما خودمان نمی دانیم به چه علت…»

 

چیزی داشت توی تنش سقوط می کرد. سقوط می کرد. یک گلوله ی سنگین و سرد از سینه اش می افتاد. می افتاد. می افتاد و به هیچ انتهایی نمی رسید.

مادرش گفته بود: «من هیچ وقت برای خودم زندگی نکردم.»

 

دهان دکتر باز و بسته می شد. مکث می کرد. دوباره باز و بسته می شد اما دختر چیزی نمی شنید. گوشی مدام توی جیبش می لرزید. آن را بیرون آورد و مبهوت به صفحه اش نگاه کرد. دکتر سکوت کرده بود. صفحه مدام روشن و خاموش می شد. ناشناس نگران  شده بود.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)