“جایی‌ روی زمین”

انسان واژگون، همان بچه ای است که واژگون سر از واژن مادر بیرون می کند و زندگی اش ختم می شود به همان تن. تنی که واژگون می ماند بر زمین و چهره می فرساید بر خاک. انسان واژگون همانی است که چیزی جز تن ندارد.

بی خانمان ها از همه ی دروغ های دنیا بی نسیبند. دروغ هایی که لایه لایه در نظم و ترتیب بر روی تن می نشینند. بی خانمان واژه ایی است پر از راستی. پوزخند می زند به اولین دروغ بشریت، یعنی حق مالکیت زمین. بی خانمان است. بی زمین است. زمین برایش خط ندارد. سند دارد. صاحب ندارد. اجاره ندارد. سود ندارد. سرمایه ندارد. گهواره ندارد. حمام با اردک های زرد پلاستیکی شناور در آن ندارد. غذا ندارد. هیچ چیز ندارد. حتی نگاهش خالی است. خالی از همه ی مفهوم های برساخته ی ما. مایی که «چیزی» نیستیم جز نظمی تمیز، سفید، بی مو، مشخص، تا حدی یا بیشتر پولدار، صاحب و مالک و معمولا مرد. هنوز اینجا برای «ما» بودن باید مرد بود، حتی اگر زن باشی. اما برای بی خانمان بودن فرقی ندارد. بی خانمان چیزی ندارد جز تن. تن را هم شریک می شود به عشق به همنوع.برای «ما» عشقی ممنوع. عشقی که از سینه جاری می شود و به موخوره ی تار موی دختری نوجوان ختم. از بدن به بدن. از انسان به انسان. بی خانمان ها چیزی جز تن ندارند. بدنی که همه ی حقیقت زندگی‌شان است.بدنی که غذا، که آرامش، که درد، که شادی، که عشق، که فکرشان است.

بی شک فرقی به حال بی خانمان ها نمی کند که چقدر دوستشان بداریم و چقدر برایشان بنویسیم. ما تمیز و سالمیم. برساخته ی یک قانونیم. قانونی که بی خانمان را حیوانی می کند و یک شی. حتی اینکه من آنها را بی خانمان صدا می زنم نوعی برخورد شی گونه است با تعدادی انسان، که نداشتن مالکیت بر ملکی ملاک جمع بندیشان شده همانند گوسفندانی بی صاحب. اینجاست که هر یک کلمه از این نوشته خیانتی می شود به ماهیتش و زخمی بر معنی انسانیت. بی خانمان ها همیشه با خطر، بیماری، ترس، جنایت، تجاوز، کثیفی و خواری همراهند. همین بیمار گونه جلوه دادن آنها بهترین دلیلمان می شود که دیگری بنامیمشان و دوری بجویم مبادا که آرامش قانون مند ما بر هم بخورد. اینجاست که خط می کشیم. یک خط فرضی برای جدا کردن آنها از «ما». همیشه بی خانمان ها باید بیرون خط باشند. جایی پشت دیوارها. نه حتی روی لبه، بیرون لبه، بیرون لبه ی زندگی، بیرون لبه ی شهر، بیرون لبه ی کشور و حتی بیرون لبه ی دنیا. آنها را از زندگی فاکتور می گیریم تا خود زندگی کنیم، از ترس از دست دادن مالکیت. آنها خطری می شوند برای ملک ما، عشق ما، سلامتی ما، خانه ی ما وپول ما و نه برای ما. برای ملاکیت ما. آنها مالک نیستند و «ما» مالکان دنیا .

پی نوشت:آرتور آریستاکیسیان پنج سال با بی‌خانمان‌های مسکو زندگی‌ کرد و فیلم “جایی‌ روی زمین” رو ساخت. “جایی‌ روی زمین”

درباره ی فیلم و نقدش: http://www.kinoeye.org/02/02/stojanova02.php

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)