لحظه لحظه آنروز یادم هست. کتاب «تاریخ جهان نو» نوشته «رابرت روزول پالمر» دستم بود و داشتم از قضا زندگی مارتین لوتر را می‌خواندم. ناگهان یکی روزنامه اطلاعات را پرت کرد روی کتاب. با تعجب نگاه کردم دیدم استوار احمدلو و پاسبان نظری هستند. نظری با نگاه معنی دار و فاتحانه‌ای گفت اون کتابا بیانداز دور. روزنامه را وردار بخون. بعد روزنامه های باقی مانده را به اتاقهای دیگر هم پرت کردند و سریع رفتند. رفتارشان کمی غیرعادی بود…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)