نورعلی مرادی بئوار الیما……………

با دیدن تصاویر کتاب فارسی سال اول ٤٠ سال پیش در اینترنت ،اشک در چشمانم حلقه زد و اینجا در غربت ،خاطرات تلخ و شیرینی از ایران به یادم آورد .

*برای بچه های فارس اصفهانی ،یزدی ،کرمانی ،… و یا حتی غیر فارس ؛ لر ،کرد ،ترک ،عرب امروزه روز شاید رفتن به مدرسه در سال اول تحصیلی با شور و حال و جذبه خاصی است . اما برای بچه لری مثل من که تازه از دهات پشتکوه بختیاری ! به اطراف اصفهان مهاجرت کرده بودیم و نه تنها من که مادر و حتی پدرم به سختی قدر به تکلم به فارسی بودند ،روز اول مدرسه و کلاس زبان فارسی با خاطراتی نه چندان خوش ، تلخ و پراز شکنجه همراه بوده است !تمام همسایگان و مردم محله پر جمعیت ما لر بختیاری و مهاجر بودند .زبان محاوره فقط لری بود !با بچه فارس های شهری (که ما به آنها* روستایی * !!می گفتیم ) تو محله های دیگر شهر مراوده که نداشتیم ،هیچ ، خصومت و کل کل هم داشتیم ، مثل الان هم نبود و تلویزیون کمتر تو خونه هرلرمستضعف بیچاره ای پیدا میشد ..پس، از برنامه های فارسی کودک و این جور چیز ها هم خبری نبود !! تو خونه زبون لری ! کوچه لری !مغازه محل لری !همسایه لری !…به لری گپ می زدیم.. به لری فکر میکردیم ..به لری هم رویا می دیدیم .. گهگاه هم اگر کسی از بچه ها قدری بیشتر حشر و نشرکی با دگرون (غریبه ،فارس ) داشت و کمکی فارسی می دونست و می خواست ژستی بگیره و تکلم کنه ،اصطلاحا ،همه بروبچ ،تو راه نفسش می زدند که : خفه !خفه ! دگری (فارسی ) گز و پاره نکن ،که لری از خیالت (یادت ) میره !!

حالا فکر کنید حال و روز ما بچه های لر را ! روز اول سال تحصلی !تو مدرسه ! اون هم تو محله دگری ها !!!!
گمون کنم بعد ازظهری بودیم ..بیشترمون با دایلمون (مادرامون ) رفتیم .می ترسیدیم ..هم از مدرسه ..هم از بچه روستایی های محل ..سال ١٣٥٥خورشیدی ..وحشتناک بود ..برا اولین بار از آغوش خانواده برای یک روز کامل ،انهم تو اون جور محله ! جدا می شدیم …صدای زنگ .و.از مادرا به زور و گریه جدامون کردند و به صف کردنمون …
سرود : ای ایران ….فقط بچه فارس ها می تونستند سرود از بر بخونند و یا تکرار کنند چون آنها قبلا کودکستان هم رفته بودند که پولی بود و بابا ننه های ما پول این جور چیز ها را نداشتند …تقسیم مون کردند ..و کلاس کلاس مون کردند .. از هم محله ای ها و بچه های فامیل هم جدا و پخش و پلا شدیم …دیگه بدتر از این نمیشد ..غربت تمام !..بعد معلم با ترکه چوبی که دستش بود و یک چیزهایی می گفت ..و البته نه به لری !……
یک چیز هایی اش رو میفهمیدیم یا فکر می کردیم میفهمیم ..اما حرف زدن که برامون زحمت و اسباب خنده بچه فارس ها بود ..اینکه همه *خ *ها *ح * تلفظ میکردیم و همینطورهمه شین ها ،سین !! البته بچه ها فارس ها که اکثرا اصفهانی بودند هم ،زیاد س ،س میکردند ولی این* س *آنها با *س *ما خیلی توفیر داشت ..یادم میاد یک جوکی ان موقع رایج بود که :یک زن لر و یک زن فارس سر بچه ها،مشاجره می کردند و زن فارس با لهجه اصفهانی می نالید که : بچه ات ،بچه ام را اومدس .. زدس..گریختس ،رفتس !و مادر لر با لهجه بختیاری جواب داده بود : باباس میاد بهس میگم …
خلاصه کلام ماها تو تلفظ الفبا اسباب خنده شدیم نه تنها شین و خ که حتی* ژ * آره این ژخوشگل فارسی را ج تلفظ میکردیم …منیژه و بلژیک را مینجه و بلجیک تلفظ می کردیم .. هر هر خنده بچه فارس زبون ها و کلافه شدن ما و معلم که ما را مقصر می دونست .. و ترکه چوبش را که احساس می کردم. بیشتر طرف بچه لر ها میگرفت .که به خاطر وضع سرولباس و کله های تراشیده پهن مون ،از بچه فارس ها با کله های تراشیده اما دراز و سرولباس مرتب شون تابلو و مشخص بودیم ..بختیاری ها، بچه ها را به شیوه ای مداوم و برانکارد شده ،طوری در گهواره لری می خوابانند که جمجمه بختیاری ها بر عکس فارس ها ،عموما پهن است .. به همین خاطر گهگاه بچه فارس های ته کلاس از پشت ،تق به کله صاف و پهن ما می کوبیدند ….و به ما کله پهن می گفتند …کله را نمی فهمیدیم چیه ..اما پهن را متوجه می شدیم . خشم مون را فرو خوردیم .تا زنگ تفریح…… زنگ که خورد…. غریو و گاله لری بود و* مست و لقه * … و *سردراز* بود که از * سر پهن * مشت و لگد می خورد …زدیم و گریختیم ،،همون زنگ اول …همه فرار کردیم خونه هامون !!!
خدا رحمت کند رفتگانتون را !! یاد م میاد به خونه که برگشتم پدرم مثل همیشه و عادت همیشگی بختیاری ها ،بساط کباب و منقل اش براه و داشت کباب میکرد …با کیف و کتاب پاره تو لنگه در واستاده بودم و نگاش میکردم .. مادرم شوکه از اینکه مدرسه ام ٢ ساعت بیشتر دوام نیاورده بود ،در حالی که سفره را آماده میکرد ،از ترس پدرم جیک نمیزد !! از پا در میانی خبری نبود …کم کم و یواش یواش خودم را به پدرم نزدیک کردم و با نفس های عمیق بو و دود کباب را ،تو سینه می دادم که پدرم بشنود …پنج دقیق بعد پدرم صدام زد : بیو کروم ! بیو کروم ! بیو تا سرد نوابیدنه کواوا (بیا پسرم !بیا تا کبابا سرد نشده ..)،،
اون روز گذشت و من مجبورا با ان محله .ان مدرسه و زبان فارسی به تدریج آشنا شدم ،مسلط شدم نوشتم و الجمدلا از دانشگاه نیز نیز فارغ تحصیل شدم ..اما به چه بهایی ؟ به بهای فراموش کردن زبان مادری ام لری !! بله ٤٠ سال پیش یک جمله فارسی را هم متوجه نمی شدم امروز به سختی قادرم به لری با مادرم و مادربزرگم صحبت کنم ،،،
مادرم همیشه با خنده ماجرای روزی را به یاد من می آورد که ٤٠ سال پیش وقتی با پسر بچه فارس همسایه هفت سنگ بازی میکردیم ،پیش مادرم آمدم و با تمسخر و تعجب بچه همسایه را نشانش داده بودم و گفته بودم : دایه دایه ! ای کرو ! وه برد اگو سنگ !!(مادر مادر ! این پسره به* برد * می گوید سنگ !!)) امروز اما اگر فرزندم به سنگ بگوید *برد * تمسخرش می کنند ………!؟

*ماخذ :فیس بوک شخصی نورعلی مرادی بئوار الیما

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)