بیشتر ما فرزندان انقلاب و جنگ، یادمان هست که در کودکی هامان چقدر جنگ را شبیه سازی می کردیم. با بالش و پشتی سنگر می ساختیم و نقش ایرانی و عراقی را بازی می کردیم. در نقش قاتل و مجروح و جسد فرو می رفتیم. صحنه های بمباران را شبیه سازی می کردیم، شیمیایی می شدیم، اسیر می شدیم و در نهایت کشته می شدیم. یادم می آید همیشه دوست داشتم در آخر بازی شهید شوم. اصلا راضی نبودم عراقی باشم. عراقی جنایتکار بود و من، یک جانباخته و قهرمان که جانم را برای وطن می دادم. تمام اینها درحالی بود که همیشه هراس داشتم پدرم به جبهه برود. خوشبختانه او هرگز چنین کاری نکرد اما هراس اش تا پایان جنگ همراهم بود. همیشه ترجیح میدادم ، من شهید شوم، نه پدر، نه کس دیگر. جنگ وحشیانه ی ایران و عراق، بمباران ها، ترانه های آهنگران، کشته شدن هزاران نفر، تبلیغات و مغزشویی صدا و سیما، همه و همه دست به دست هم داده بود که کودکان آن نسل، به جای بازی های خلاقانه و زندگی بخش، جنگ را بازی کنند. کودکان نسل های بعد جمهوری اسلامی اما، دیگر جنگ بازی نمی کنند، اعدام را بازی می کنند

۱۱شهریور۱۳۹۲ ، خبر کشته شدن مهران یوسفی، پسری هشت ساله از توابع کرمانشاه، دلیلی بود که این مقاله نوشته شود. مهران و همبازی هایش پس از اعدام رئوف مصطفایی، هنگام تاب بازی، صحنه ی اعدام را بازسازی کردند و مهران جان خود را از دست داد. مرگ مهران تنها مرگ یک کودک بازیگوش نبود که با سربه هوایی اش خود را به کشتن دهد. مرگ او از فاجعه ای اجتماعی حکایت دارد. فاجعه ای که کودکان را به جایی کشانده که به جای فوتبال بازی کردن، صحنه ی اعدام را بازی می کنند.

در چه شرایطی ممکن است کودکان، صحنه ی اعدام را بازی کنند؟ چه بستر اجتماعی این فاجعه را بازتولید می کند؟ کودکان وقتی به دنیا می آیند، هیچ درکی از جهان اطراف خود ندارند. هر چه سنشان بالا می رود از خانواده و جامعه تقلید می کنند که چه باید کرد و به این ترتیب، رفته رفته اجتماعی می شوند. برای مثال دخترها از مادرها مادری کردن را آموخته و آن را توسط خاله بازی و عروسک بازی اجرا می کنند و پسرها اغلب ماشین بازی و تفنگ بازی را. ساختار اجتماعی به کودکان یاد می دهد بعدها باید چه نقش هایی را بازی کنند. کدهای اجتماعی برای کودکان ابتدا توسط بازی ها دریافت و سپس درونی می شوند. کدهایی که تا آخر عمر یدک شان می کشند. این بازی ها هرچه تکرار می شوند، رفته رفته در ناخودآگاه کودکان ریشه می کنند و به عادت ها و بخشی از شخصیت آنان تبدیل می شوند.

یادتان هست در آغاز مقاله از آرزوی شهید شدن و نقش شهید بازی کردن خودم نوشته بودم. جامعه ی اسلامی و جنگ زده ی آن دوره، مرا چنان کدگذاری کرده بود که شهادت برایم امری والا تلقی می شد. با اینکه تمام مدت از بمباران و رفتن پدرم به جبهه وحشت زده و هراسان بودم، باز هم در بازی های کودکانه ام، برای غلبه بر این ترس و وحشت، جنگ را بازی می کردم. مهران و همبازی هایش هم همینطور بودند. ترس از اعدام و حلق آویز شدن، هراسی که آنها را وادار کرد که آن را با بازی شان شبیه سازی کنند و بر این ترس خود غالب شوند. مثل هر کودک دیگر، آنها نیز بخشی از وقایع اجتماعی را بازی کردند. واقعه ای که مدام تکرار می شود. اعدام های مکرر، مهران را به سویی سوق داد که در حین تاب بازی با دوستانش نقش رئوف مصطفایی را بازی کرده و جان خود را از دست بدهد. همانطور که جنگ هشت ساله ی ایران و عراق، چنان در زندگی ما بچه های جنگ رخنه کرده بود، آنقدر به امری روزمره تبدیل شده بود که ما مثل توپ بازی و عروسک بازی، جنگ را هم بازی می کردیم.

بعد از خبر کشته شدن مهران بسیاری از مردم خانواده ی مهران را سرزنش کرده و می گفتند چرا اجازه داده بودند مهران صحنه ی اعدام رئوف را ببیند. خانواده شاید تا حدی قادر باشد فرزند خود را از زشتی ها و جنایاتی که روزمره در جامعه اتفاق می افتند، دور نگه دارد، اما نمی تواند به طور مطلق کودک را در فضایی ایزوله محبوس کند و اجازه ندهد کودک وارد کوچه و خیابان و مدرسه و جامعه شود. با این وجود، خانواده ها تا حد امکان، نباید اجازه دهند کودکان شان با چنین صحنه های خشن و غیرانسانی مانند اعدام روبه رو شوند اما مرگ مهران، نشان از خشونت ساختاری جامعه ای است که اعدام در آن به امری روزمره تبدیل شده است.

در ایران هفته ای چند نفر اعدام می شوند و از نظر آماری، ایران جزو کشورهایی است که تعداد آمار بسیار بالایی دارند. حکومتی دارد که در دهه ی شصت هزاران متفکر و فعال سیاسی را اعدام می کند. حکومتی که قوانین متحجر اسلامی هزار سال پیش، مانند اعدام، قطع عضو و سنگسار را بر زندانیان سیاسی، حاملین مواد مخدر یا کسانی که همخوابگی خارج از ازدواج داشته اند اعمال می کند، حکومتی عقب مانده و بربر است، حکومتی که سال هاست به شیوه ای سیستماتیک با اجرای اعدام، اعدام را به امری روزمره تبدیل کرده، آنرا در ناخودآگاه، خودآگاه و بازی های کودکان جای داده و این عمل وقیح، خشن و غیر انسانی را قبح زدایی کرده است.

تا حال به این فکر کرده اید که این روزها شندیدن خبر اعدام ها چقدر متاثرتان می کند؟ اگر این میزان تاثر و خشم را با سال های پیش مقایسه کنید، شاید به این امر پی ببرید که با تکرار اعدام ها و اعدام های در ملاء عام، جمهوری اسلامی قبح اعدام را برای ما کمرنگ کرده و شاید ما را کمی به این جنایت عادت داده است. زیرا انسان به زشت ترین مسائل نیز اگر بارها و بارها تکرار شوند عادت کرده و نسبت به آنها بی تفاوت می گردد. اینجاست که باید از حکومتی با چنین ساختار ناعقلانی و خشنی بترسیم که رفته رفته در حال تغییر واکنش های انسانی ما در جزئی ترین و شخصی ترین سطوح است.

جمهوری اسلامی از لحاظ ساختاری دولتی بسیار خشن و سرکوبگر است. ماهیت خشن ایدئولوژی اسلامی این حکومت است که آن را به اعدام مجرمین و متهمین وا می دارد. خشونتی که بر آن است به هر قیمت، این حکومت را با چنگ و دندان بر سریر قدرت نگاه دارد. از دیرباز تاکنون بزرگترین آپاراتوس خشونت، دولت ها بوده اند، چرا که می خواستند به هر قیمت، سیادت خود را حفظ کرده و بر مردم حکم برانند. اما بر هیچ کس پوشیده نیست که خشونت تنها به دولت ها محدود نبوده است. خشونت ساختاری در بسیاری از جوامع بدوی نیز وجود داشته است. یکی از رایج ترین اشکال خشونت، قربانی کردن برای خدایان بوده است. این قربانیان باکرگان، کودکان، اسیران، حیوانات و غیره بودند. فرآیند قربانی کردن اغلب در ملاء عام صورت می گرفت تا خدایان نیز آن را ببینند و به رحم آیند. افراد قوم مورد نظر در این مراسم قربانی به طور آیینی مشارکت داشتند. این مراسم خونین و خشونت بار جزئی از شیوه ی تفکر و سبک زندگی اجتماعی چنین اقوامی را تشکیل می داد.

از سوی دیگر، همواره در طول تاریخ، جوامع کوچک و بزرگ نیز برای اداره و کنترل اعضای خود از سیستم های مجازاتی گوناگونی استفاده کردند. کشتن و اعدام یکی از روش های قدیمی مجازات افراد یک جامعه بوده است که متاسفانه هنوز در ایران، چین، امریکا و چند کشور دیگر اجرا می شود. میشل فوکو در کتاب “مجازات و تنبیه” توضیح می دهد که چطور قدرت در حکومت مطلقه در اراده ی شاه یا دولت متمرکز بود. در چنین جامعه ای مردم مجبورند از اراده و قوانینی که شاه تعیین کرده پیروی کنند، در غیر اینصورت شاهد مجازات های بی رحمانه ای می بودند. وقتی کسی قانونی را زیر پا می گذاشت، مجازات او به عنوان مجرم به صورت اعدام در ملاء عام یا شیوه های دیگر قتل و شکنجه، به شیوه ای بسیار خشن و سرکوبگر صورت می گرفت. اجرای عمومی خشونت به دست جلاد، به این علت بود تا قدرت حاکم به نمایش گذاشته شده و مردم از شدت رعب و وحشت، به قوانین حاکم پایبند بمانند. به گفته ی فوکو چنین مجازات و خشونتی، مستقیما بر بدن مجرم اعمال می شود. حاکم بدن مجرم را نابود می کند، بدن کسی که قانون شکنی کرده و قانون شکنی یعنی: زیر پا گذاشتن اراده ی حاکم.

این شیوه ی مجازات در قرون وسطای اروپا شیوه ی غالب مجازات بود. بسیار مایه ی تاسف است که در ایران هزاره ی سوم، هنوز شاهد چنین شیوه ی مجازاتی هستیم. اعدام در ملاء عام و سنگسار عمیقا نشانگر اعمال چنین قدرتی از سوی حاکم هستند. قدرتی که می خواهد شهروندان را بترساند که اگر کاری خلاف اراده ی حاکم مرتکب شوند، آنان نیز سرنوشتی مشابه فرد به دارآویخته خواهند داشت. جمهوری اسلامی در شیوه ی مجازات خویش، سی و پنج سال است که چنین الگویی را تکرار می کند و هرکه خلاف شرع اسلام و اراده ی ولایت فقیه عمل کند، محکوم است به نابودی. هدف عاملین اعدام در این حکومت، آشکارا همین است: مردم درس عبرتی بگیرند تا مبادا کاری مرتکب شوند که برخلاف اراده ی ولایت فقیه است.

در پایان، سوال اینجاست آیا باز هم شاهد مرگ کودکانی خواهیم بود که در بازی اعدام خود را به دار بیاویزند؟ متاسفانه احتمال تکرار چنین واقعه ای وجود دارد مادامی که اعدام توسط جمهوری اسلامی اجرا می شود، چه در زندان ها و چه در ملاء عام. و این اعدام ها انجام می شوند مادامی که این حکومت بربر، قدرت را در چنگال هیولایی خویش گرفته و برای حفظ منافع اقتصادی و سیاسی و بر سریر قدرت ماندن، به مردم خود رحم نمی کند.

۱۰ سپتامبر ۲۰۱۳

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)