من لیست می نویسم . روی استیکر های زرد . فتیش خط زدن کارهای انجام شده را دارم . یعنی یک جوری ست که اگر شاشیدنم هم به انجام پروژه ام کمک کند می نویسمش تا وقتی از دستشویی آمدم بیرون همین جوری که دست هام را با گوشهء پیراهنم خشک می کنم ، با یک لبخند فاتحانه ای روی لب خط بکشم روی شاشیدن که آخیش ! این هم از این . دیگر چه کارهایی مانده ؟
من از این ها بودم که بعد از ظهر که می شد شروع می کردم به حذف یک قسمت هایی که فکر می کردم احتمال این که ازش سوال بیاید کمتر است . غروب که می شد سعی می کردم حدس بزنم از هر بخش چند تا سوال می آید . چند نمره . سعی می کردم خودم را به دوازده نمره مجهز کنم . شب که می شد می زدم زیر همه چیز . گور پدر بی پدر مادر هر چی معارف کرده . این شد که اندشهء دو را چهار بار گذراندم . هنر تمدن اسلامی را چهار بار . تنظیم خانواده را سه بار . تاریخ صر اسلام را دو بار .
از این ها بودم که اول ترم فکر می کردم ژوژمانم در حد نمایشگاه خواهد بود . وسط های ترم به بهترین ژوژمان دانشگاه راضی می شدم . شب ژوژمان به زور چسب یک دو سه کارم را جمع و جور می کردم . روز ژوژمان می افتادم دنبال امین بلاغی که ده نمره بهم بدهد . بعله که دانشگاه کوفتی ما استادش امین بلاغی بوده و بعله که باید شاشید تو دانشگاهی که امین بلاغی استادش باشد !
هنوز هستم . یعنی خوب دیگر ژوژمان ندارم اما هر کار دیگری که داشته باشم همین است . با این همه لیست می نویسم . چند روز آخر . همین جوری که مثل اسب پله های نوروز خان را می روم پایین و بر می گردم بالا و می دوم سمت پامنار و بعدش فردوسی ، میان راه استیکر های زردم را از توی کیفم در می آورم و خط می کشم و به دویدنم ادامه می دهم . چرا میان راه و نه شب توی خانه ؟ اگر میان راه این کار را نکنم جایی میان بازار و پامنار از پا می افتم پرت می شوم توی جوی آب . تنها وقت هایی که خنده می آید روی لبم همان وقت هایی ست که یک خط تازه می شکم روی استیکر های زردم . باقیش سگم . پاچه می گیرم . هاپ هاپ .
آمدم که بیرون ، نگاه کردم به لیستم . بعد مداد نداشتم . از این بدتر نمی شد . کیفم را زیر و رو کردم . ماشین را زیر و رو کردم . حتی از ماشین آمدم بیرون و به زمین خیره شدم . بعد فکر کردم مداد سکه نیست که افتاده بود گوشهء پیاده رو . برگشتم توی ماشین و استارت زدم و این اصلا انصاف نبود که یک مداد نداشتم تا روی « نصب کار » خط بکشم . تمام راه دمغ بودم . یک جور که همت شرق را رد کردم . بعد حقانی را رد کردم . بعد ظفر را رد کردم . بعد نفس عمیق کشیدم . فکر کردم آدم نباید بگذارد مشکلات نا امیدش کنند . فکر کردم بروم خانه یک شیرنسکافهء داغ بخورم و از دل خودم در آورم .

پیچیدم توی صدر و راه خانه را پیدا کردم .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)