سرانجام توانستم فیلم «وقت چیغ انار» از گراناز موسوی عزیز را ببینم. فیلمی که دیدنش را به همه دوستان و علاقه مندان توصیه می کنم. ما قبلا در فیلم «تهران من، حراج» قدرت روایی و فیلمسازی گراناز موسوی را دیده ایم، در کنار قدرت شاعری و نگاه نقادانه و مدرنش. حال گراناز شاعر/فیلمساز ما را به درون سرزمین جنگ زده ی افغانستان و شهر کابل می بیند و ما را با جنایت و هولناکی جنگ از منظر کودکانی چون فیگور اصلی فیلم «هیواد» نشان می دهد که پدر و برادرش شهید شده اند و برای تامین خانواده اش مجبور است گاری بگشد و کار بکند. همزمان ما با دوره گردی هیواد در کابل با شهر کابل و جوانب مختلفش اشنا می شویم و از طرف دیگر با انفجارهای تراوماتیکی که در فیلم دوبار رخ می دهد و هر دو انفجار اشاره به انفجارهای واقعی توسط بمب های نیروهای متحدین امریکایی است. یعنی فیلم مربوط به دورانی است که افغانستان تحت حضور نیزوهای امریکایی و متحدانش چون استرالیا و المان و اروپا در پی مدرن شدن است. اما مدرن شدنی که بشدت شکننده، تراوماتیک و دارای جوانب تراژیک/ کمدی است. ازینرو یک قدرت مهم فیلم در طنز قوی «ایرونیک و وارونه گویی» فیلم و المانهای فیلم نمایان می شود.

نگاهی روانکاوانه به فیلم قوی «وقت چیغ انار»! یا چرا مُنجیان کانیبال هستند!
داریوش برادری، روانشناس/روان درمانگر
روایت داستانی/مستند «وقت چیغ انار» دارای قدرت جذب کننده روایی/بصری و با روایتی تاثیربرانگیز، تفسیرآفرین و گاه میخکوب کننده و یا دردآور است. یک فیلم خوب شما را با خودش درگیر می کند و ازین منظر این فیلم یک فیلم خوب و قوی است. همانطور که فیلم دارای طنز ایرونیک قوی و با المنت های تراژیک/کمدی وار است. فیلمبرداری خوب و لوکیشنهای مختلف و متفاوت از کابل و از زندگی شهروندان افغانی ما را با تصویر متفاوت و تودرتو از خانه و خیابان و کوچه و پس کوچه های یک کابل در جنگ و در جدال مدرنیت/سنت نشان می دهد. یا جرییات فراوان و رنگارنگی از رسوم و اداب افغانهای مقیم کابل مثل مراسم عروسی. و غیره و بدون تلاش برای تولید نگاهی افراطی و سیاه/سفیدی و اغراق امیز نشان داده می شود. موضوع و مباحث محوری فیلم همزمان موضوع و درگیریهای دراماتیک تا مضحک هر فرهنگ و جهان گرفتار جدال سنت/مدرنیت از نمونه های افغانستان و ایران و عراق و غیره هست. به شکل مختصر و اجمالی می توان قدرت و نکات متفاوت فیلم را به شرح ذیل بیان کرد. در بخش نتیجه گیری انگاه به نکاتی دیگر می پردازم که به باور من می توانست حتی فیلم را قویتر و بهتر بکند. با انکه جسارت تولید چنین فیلم متفاوتی و با حداقل امکانات بشخصه تحسین برانگیز است. ابتدا به نکات مهم و اصلی فیلم بپردازیم:

۱/ اولا فیلم «وقت چیغ انار» یک فیلم ضد جنگ و از منظر دفاع از زندگی و خنده و شادی است. از منظر دفاع از زندگی کودکان و شهروندان افغانی است.
۲/ دوم اینکه این فیلم از نمونه های فستیوال پسند سیاه/سفیدی دوری و حذر می کند که در آن جهان مدرن با افغانستان بنیادگرا در جنگ است و یا حداکتر در ان انتقادی نیز به حضور اشغال گران مدرن می شود و فقط معضلات سنتی این جوامع و فلاکتها و تابوهایش نشان داده می شود تا با هورای فستیوالها روبرو بشوند. زیرا اولا هیچ واقعیتی تک سویه یا سیاه/سفیدی نیست و هر گونه برخورد افراطی و از موضع «اورینتالیسم» مدرن به جهان عقب مانده در واقع نشان می دهد که چنین متن و فیلمی بشخصه دچار گره حقارت و دچار نگاهی سیاه/سفیدی است و سخن و روایتش پرسوز و گداز و در پی تولید هیجان و معرکه گیری بظاهر مدرن است و خیلی زود از یاد می رود. فیلم گراناز موسوی اما روایتی جذاب و قوی و چندلایه از وضعیت یک شهر و پایتخت و مردمانی گرفتار جنگ و جدال سنت/مدرنیت است، بی انکه بخواهد حالات تیپیک و پاته تیک یا پُرسوز و گداز از فیگورها و رخدادها بیافریند. هر فیگوری بشخصه زنده و قابل لمس با دلهره ها و مهربانی ها و معضلات خویش است، مثل مادربزرگی که از دندان درد می نالد و غم فرزند و نوه را دارد و ارزوی زندگی بهتر برای آنها. از طرف دیگر و مهمتر این فیلم مربوط به دوران حکومت امریکاییها و متحدانش در افغانستان است و فیلم با قدرت فراون نشان می دهد که چگونه ما با جامعه ایی روبرو هستیم که بشدت شکننده و لنگ در هواست. از یکسو ما حضور فانتزیها و ارزوهای مدرن نزد بچه ها و بزرگسالان را می بینیم که از طرف دیگر کودکیشان از آنها دزیده می شود و بازیشان جنگ است. یا اگر شروع به بیان ارزوهای مدرنشان چون هنرپیشه شدن و خواننده شدن می کنند، توسط بمباران هوایی نیروهای مدرن کشته می شوند. یا کودکانی را می بینیم که به مدرسه می روند و یا مغازه های نو می بینیم و از سوی دیگر با کابلی روبرو می شویم که بسان یک پایتخت بشدت درهم شکسته و از جهاتی هنوز قرون وسطی ایی است. هر صحنه مالامال از تناقضات ایرونیک و همزمان درد اور است. وقتی مردمی عاشق خوردن انار و اب انار و لذت بردن از زندگی هستند و همزمان مرتب ارزوی دعایی اسلامی دارند که بر دست یا بر دلشان ببندند تا به رویایشان دست بیابند. یا از یکطرف عروسی افغانی با سنتها و رقصشان را می بینم. بعد این عروسی توسط هلیکوپتر امریکایی یا استرالیایی بمباران می شود و در صحنه ی بمباران یکدفعه داستان به واقعیت تبدیل می شود و فیلم تکه ایی از بمباران واقعی را نشان می دهد. از طرف دیگر عکس دو کودک بر روی صحفه ی نشنال هیستوریک را می بینیم که کنایه و طنزی به ناشنال جئوگرافیک است. اینکه این کودکان و انسانها از هر دو طرف داغان می شوند، چه از طرف سنتی که به مادر هیواد اجازه نمی دهد از خانه بیرون بیاید و چه از طرف پدران مدرنی که می خواهند او را به زور مدرن بسازنند و بناچار حضورشان تراوماتیک و از سوی دیگر ایرونیک و مسخره است و فقط شکنندگی و بحران جامعه و انسانها را بیشتر می کنند و انها را بدام پدر دروغین بعدی چون طالبان می اندازند.

۳/ یک قدرت بنیادین فیلم گراناز موسوی در این است که بجای تصاویر معمولی و اگزوتیک ما را وارد کابل رنگارنگ می سازد. تمامی صحنه ها واقعا در کابلی گرفته شده است که همزمان تحت انفجار و خطر دایمی است و حتی کارگردان هم باید در صحنه هایی روسری سر بکند. چون انچه در تلویزیون دولتی افغانستان نشان می دهند و انچه در بیرون رخ می دهد، دو جهان متفاوت و متناقض هستند و به این خاطر طالبان براحتی بازمی گردد. چون آنها در سنتها و روابط و باورها حضور داشتند. همانطور که یکایک فیگورها و صحنه ها همزمان جوانب دیگر و ارزوهای مدرن دارند و تک ساحت یا دو قطبی و تیپیکال نیستند. آنها زنده و قابل لمس چون من و شما هستند، با جوانب و رگه ها و ارزوها و دلهره های مختلف انسانی و تراژیک/کمدی وارشان. حضور این همه کودک در فیلم و بازی جذاب انها از قدرتهای دیگر فیلم است و فیلم را هرچه بیشتر زنده و انسانی می کند. از سوی دیگر فیلمبرداری قوی و روایت قوی باعث می شود که ما با جهانی رنگارنگ و عاشق خنده و شادی از یکسو و از سوی دیگر اسیر سنت و اسیر مدرنیت اشغالگر می بینیم. گردش هیواد با گاریش چون سفرهای ادیسه وار در خیابانها و کوچه پس کوچه های کابل نیز هست و روبروشدن با تضادها و ارزوها و شکنندگی خطرناکش، با خیابانها و کوچه هایی مالامال از گودال و از سوی دیگر با خطر بمباران بعدی توسط جهان مدرن.
۴/ این فیلم یک فیلم انتقادی به حضور تراوماتیک و خطرناک جهان مدرن و به پارادیگمای «ازاد کردن بزور جهان سومیها توسط جهان مدرن» نیز هست و بی دلیل نیست که این فیلم به مذاق فستیوالهایی خوش نمی اید که اکثرا اسیر تفکر و دیسکورس «اورینتالیسم» هستند و یا به مذاق حکومتی چون استرالیا خوش نمی اید و ازینرو گراناز موسوی برای این فیلم کمترین کمکهای مالی را دریافت می کند و فیلم را عمدتا با هزار بدبختی و سختی با سرمایه های فردی خویش و سرمایه گذارانش می سازد. این توانایی او به شناکردن مخالف جریان عمومی یک قدرت بزرگ گراناز موسوی است و اینکه از سوی دیگر می تواند هر فضای سیاه/سفیدی را بشکند و جهان و روایتش رنگارنگ و چندرگه و با طنز قوی بشود. با این حال قدرت فیلمش باعث شد که به جوایزی دست بیابد. با انکه حقش خیلی بیشتر از اینها بود.
ازینرو فیلم «وقت چیغ انار» یک فیلم قوی و ضد جنگ و عاشق زندگی است و نشان می دهد که چرا نجات بزور همیشه بناچار تراوماتیک و از سوی دیگر باعث رشد بیشتر سنت و شکنندگی درونی بسان واکنش معمولی در برابر اشغال خارجی می شود و بناچار فیلم با فریاد و خشم مادری تمام می شود که به خبرنگار استرالیایی که دوست هیواد نیز بود، می گوید که «ازینجا بروید، ما را رها بکنید». فریادی که ارزوی مردم افغانستان در دوران اشغال بود. با خبرنگاری که نقش واقعی خویش را ایفا می کند و در فیلم برای هیواد کفشی ورزشی می خرد، کفشی که با خویش وارونه گویی و المنت ایرونیک دیگری دارد. سپس هیواد و دوستان دیگرش در حین بازی فیلمسازی با قوطی توسط بمباران دیگری توسط متحدین امریکایی و اروپایی به قتل می رسند و ما در صحنه ی بعد از فیلم با مصاحبه در مورد بمباران واقعی روبرو می شویم. اینکه فیلم از روایت به مستند و برعکس تبدیل می شود. یا لحظات بمباران در فیلم و بویژه لحظه ی بمباران پایانی در فیلم که به قتل کودکان عاشق رویاهای مدرن و فیلسمازی ختم می شود، بشدت دردناک و میخکوب کننده است و روی دیگر و اصلی هدیه مدرن به جهان و مردم کشورهایی چون عراق و افغانستان را نشان می دهد و انچه تلویزیونها و تصاویر نمی گذارند که ما با آن «رودررو و مواجه بشویم». همانطور که مصاحبه ی تلویزیونی در بخش نامها در اخر فیلم بار دیگر ما را با واقعیت هولناک این پارادگیمای « انتقال مدرنیت از طریق اشغال و سرکوب» روبرو می سازد. واقعیتی هولناک و همزمان مسخره که ما آن را به شکل مشخص با رفتن امریکاییها از افغانستان و با بازگشت طالبان دیدیم. پس چه عجب که اکثر بازیگران و دست اندکاران افغانی این فیلم اکنون در آن کشور در دلهره و بدبختی نو و اکنون تحت رژیم طالبان زندگی می کنند.

نتیجه گیری یا نکاتی تکمیلی!
توانایی و شجاعت گراناز موسوی و دوستانش در ساختن چنین فیلم قوی ضد جنگ، انتقادی و عاشق زندگی و با حداقل امکانات تحسین کننده است و اینکه حاضر باشی ضد جریان عمومی شنا بکنی. نقطه ضعف فیلم شاید این است که برشها و ادیتها می توانست بهتر باشد، اگر امکانات بهتری داشتند. به باور من اما این فیلم حتی می توانست قویتر بشود، اگر فیلم بگونه ایی پایان می یافت که در حینی که فریاد برحق افغانها برای خروج خارجیها را بیان می کرد، از طرف دیگر این سوال تراوماتیک و تفسیرافرین را ایجاد می کرد که انچه می اید چه خواهد بود. یا چرا انچه می اید از سوی دیگر چیزی تراوماتیک و خطرناک چون طالبان خواهد بود. چون این دور باطل کشورهایی چون افغانستان و عراق و ایران و غیره است. اینکه شاید اگر این دور باطل بهتر نمایان می شد و به حالتی که چرا پارگی و دوپارگی مردمی عاشق انار و شور زندگی، ـ چون یکایک ما انسانهای دیگر که تحت تاثیر جدال سنت درونی و اشغالگر بیرونی هستند ـ، بناچار هرچه بیشتر به دور باطل خطرناکی تبدیل می شود که انگاه جای اشغالگر خارجی را یک اشغالگر خودی چون طالبان می گیرد. اینکه مثل پایان فیلم ـ تئاتر «مرگ یزد گرد» از بیضایی بعد از انقلاب ایران این سوال مهم مطرح بشود که این نتیجه ی حکومت سفیدپوشان بود، حال نوبت داوری حکومت سیاه پوشان است که در راه هست و مشخص است چه با خویش می اورند. با تولید چنین سوال تراوماتیکی، انگاه شاید فیلم قوی »وقت چیغ انار» هرچه بیشتر قدرت رادیکال و انتقادیش را برملا می کرد زیرا دور باطلی را نمایان می ساخت که ما شاهدش بوده و هستیم، چه در عراق و چه در افغانستان و چه در ایرانی که همه گرفتار جنگ سنت/مدرنیت هستند و نمی توانند بزرگ بشوند و مدرنیت خاص و متفاوت خویش را بوجود بیاورند، بدینوسیله که چه سنت و چه مدرنیت از نوع اورینتالیسم را به نقد بکشند و به تمناهای مدرن خویش بدنبال ازادی و رفاه تن بدهند و بهایش را بپردازند.
ازینرو این دور باطل ادامه دارد تا زمانی که این ادیپ و بوف و فرهنگش بیدار و بینا بشوند، بدین وسیله که حاضر بشوند با حقیقت هولناک کوری خویش و با دور باطل خویش روبرو بشوند و اینکه چرا پایتخت کشوری چون کابل اینگونه جنگ زده و فرسوده است. یا چرا پدر و برادر هیواد باید شهید ایده و جنگی تراوماتیک بشوند و او کودکی نچشیده بدهکار بدنیا بیاید و بدهکار کشته بشود. اینکه چرا کشورهایی چون افغانستان و ایران نمی توانند از بن بست سنت/مدرنیت به فرهنگ و کشور نو و مدرن نوزایی بیابند و نگذارند که اسیر سیاستهای دول مدرن در پی سود و یا اسیر دیکتاتورهای داخلی بشوند و در هر دو حالت و چه در عروسی و یا چه در عزا نقش مُرغ قربانی را بازی بکنند و مرتب از چاله به چاه دیکتاتور و ارباب داخلی و خارجی بعدی بیافتند که به انها قول رهایی و رسیدن به سرزمین موعود دروغین را می دهند و به بهایش خونشان را می مکند و هر روز بیشتر بدهکار و داغان می شوند. زیرا تناقض تراژیک/کمدی زندگی کودکانی چون هیواد که از یکسو در دنیای داغان و زجراور روزمره و از سوی دیگر در خیال و رویای هنرپیشه و پولدار شدن می زیند و کودکی و جوانیش را از آنها می دزدند، در واقع تناقض و حکایت زندگی یکایک ما جهان سومیهاست و اینکه چرا لنگ در هواییم و مرتب از چاله به چاه بعدی می افتیم. اینکه چرا همیشه بدهکاریم و عقب می مانیم. زیرا موضوع چنین جوامعی مثل افغانستان و ایران موضوع «عدم حضور پدر بسان پدر نمادین یا قانون» است که در روانکاوی به آن «نام پدر» می گویند. ازینرو حضور پدر در چنین جوامعی به حالت واقعی و هولناک چون پدر و اخلاق جبار درونی یا چون شاه و خمینی و طالبان است. یا انگاه از دست این جباران داخلی به پدر خارجی اشغالگر پناه می برند و اسیر دوری باطل می مانند.
اینکه «مُنجیان» درونی و بیرونی این جوامع، پدران و رهبران از جنس داخلی یا از جنس خارجی در واقع و بناچار همه دیکتاتورها و ضحاکانی نو می شوند که از خون فرزندان و سرمایه های این کشور می خورند و سود می برند و مرتب فاجعه و قربانی می افرینند. آنها تمتعی کانیبالی از خون فرزندان این جوامع می بینند تا به قدرت و زندگی بهتر خویش دست بیابند. چه این رهبر و پدر جبار یک طالبان و حزب الله باشد یا وقتی «عمو سامی» باشد که بشخصه از خویش فرزندی ندارد و برای سود گاه حاضر می شود دست به هر کار و جنایتی بزند. بی انکه بخواهیم در دام یکی کردن جهان مدرن و طالبان یا جمهوری اسلامی بیافتیم. اما این سرمایه داری و دموکراسی خشن که می خواهد با پوپولیسم مدرنی از جنس ترامپ و با نیروی نظامی حرفش را ثابت بکند و آن رهبران جبار داخلی در نهایت دو روی یک سکه و دیسکورسی خطرناک هستند و مرتب یکدیگر را بازتولید کرده و می کنند. این دیسکورس خشن با نقشهای متقابل سنتی و مدرن و سیاه/سفیدیش، هم به قدرت و دیپلماسی مدرن و به دموکراسی مدرن ضربه می زنند و هم باعث انسداد پروسه ی دموکراتیک این کشورها و فرهنگها می شوند که احتیاج به ارامش درونی و ارتباط اقتصادی و فرهنگی با جهان غرب دارند تا به نوزایی نوین و مدرن خویش دست بیابند. همانطور که دموکراسی بزور و از خارج تزریق شده محکوم است مثل سرنوشت عراق و افغانستان دشمن خویش را تقویت بکند. اینکه پس از بیست و اندی سال حکومت امریکا و متحدانش در افغانستان، انگاه بازگشت طالبان را میسر بسازند و جهان متناقض و شکننده ی بظاهر مدرن افغانی چون حبابی در عرض چندروز بترکد. انگار که نه انگار بیست و اندی سال تبلیغ مدرنیت در این کشور شده است و هر روز این فرهنگ و کشور برای این تحول خونین قربانی نداده است. همانطور که نمونه ی قبلیش را در عراق و با خروخ امریکاییها و امدن داعشیها دیده ایم و نمونه ی بعدیش ایران خواهد بود اگر این دیسکورس خشن پوپولیسم مدرن/ بنیادگرایی اسلامی نشکند که یکدیگر را بازتولید می کنند و به این خاطر هر دو مخالف دوستی و بازشدن شاهراههای ارتباطی هستند. در واقع این تراژدی/ کمدی بنیادین فرهنگ و کشورهایی چون افغانستان و ایران و عراق هست. یا ازینرو وقتی فیلمی متفاوت چون این فیلم بخواهد در برابر جهان مدرن اینه ایی نو بگذارد و انها را با حضور تراوماتیک و مضحکشان روبرو بسازد، انگاه یکدفعه متوجه حضور دیسکورس قوی اورینتالیسم در این فستیوالها می شویم و اینکه مثلا به فیلم دولت استرالیا کمک مالی اندک می کند، زیرا به حضور و سیاست استرالیا در افغانستان نیز انتقاد کرده است.

همانطور که اگر این حقیقت تراوماتیک و رهایی بخش هرچه بهتر در فیلم نمایان می شد، حقیقتی که در فیلم حضورش را در لابلای حوادث و رخدادها حس می کنیم و این بخشی از قدرت فیلم است، انگاه شاید قدرت طنز «ایرونیک و وارونه گویی» فیلم هر چه بیشتر به یک «شوخ چشمی یا هیومر» تبدیل می شد. زیرا عنصر ایرونیک بیانگر تناقضات یک جهان و فیگورهایش است، بدینوسیله که با وارونه گویی این تناقضات را برملا می سازد، اما بقول فروید در مقاله اش «شوخی یا شوخ چشمی»، در لحظه ی شوخ چشمی این فرامن یا پدر درونی است که به پایین می اید و به ایگو می گوید که حماقتهای ما را ببین و به انها بخند و از انها بگذر. یا بقول ژیل دلوز بزرگ در کتاب «منطق معنا» تنها «هیومر یا شوخ چشمی» است که قادر به ساختارشکنی است چون معضل ساختاری و بینادین را برملا می سازد و انچه بایستی شکسته شود و از آن گذشت.
اما این انتقاد دوستانه در واقع می خواهد نشان بدهد که فیلم گراناز موسوی چه فیلم قوی و جانداری است و اینکه شاید اینگونه حتی قدرت رادیکال و متفاوت یا «تکینه اش» هر چه بیشتر نمایان می شد. جدا از اینکه هر اثری همیشه نقاط قدرت و ضعف خویش را دارد و به این خاطر تفسیر و نقد می افریند و باید بیافریند و نقد در نقدی. زیرا هر نقدی هم نقاط قدرت و ضعفش و مرزها و کوریهای خویش را دارد، چون این نقد.
با انکه همینگونه نیز این فیلم اثری قوی، ضد جنگ و عاشق زندگی و رنگارنگی و تکینه است. زیرا گراناز موسوی پی برده است که راه شکاندن هر حالت و روایت سیاه/سفیدی، راه شکاندن هر انسدادی در این است که در آن عنصر رنگارنگی و چندرگه یا تراژیک/کمدی را وارد بکنی. بجای اینکه اسیر این جهان سیاه/سفیدی حتی به شکل «اورینتالیسم مدرن» بشوی و بخواهی فیلمهایی اینگونه و موافق میل انها بسازی. زیرا انکه جرات بکند، متفاوت بیاندیشد، او همان است که تغییر ایجاد می کند. زیرا حال ما روایتی متفاوت از افغانستان و از جنگ داریم و اینکه چرا چنین شرایط و دیسکورسهایی بناچار فاجعه و دور باطل می افریند و راه نجات هر کشور و هر فرهنگ دقیقا این است که با تمناها و فقدانها، با حقایق هولناک خویش روبرو بشود و با «نوزایی و رنسانس» به عبور از دور باطل و انسداد دست بیابد، به عبور از دروغ بنیادینش دست بیابد.
زیرا «سنت» درونی و بیرونی چیزی قدیمی و اصیل نیست، بلکه سنت امری واکنشی و ارتجاعی است که در تقابل با مدرنیت قوی و با جوانب استعمارگر بوجود امده است و در نتیجه ی هراس از تمناهای مدرن خویش و بهایش. ازینرو مفهوم سنت در ایران نیز ابتدا با حضور مدرنیت بوجود می اید. زیرا سنت نفی تاریخ و رنگارنگی هر فرهنگ است و تنها با بازگشت این رنگارنگی به گذشته و حال است که دوباره می توان دور باطل را شکاند. بدینوسیله که مثل گراناز موسوی قادر بشوی، انار را به بهشت تراوماتیک و اجباری وارد بکنی و دنیای سیاه/سفیدی را بشکنی.

ازینرو نماد «انار» در فیلم و یا تیتر «انار و چیغ انار» در این فیلم یک «اسم دال» است و انچه باید هر چه بیشتر حضور بیاید و تحقق بیابد. او مظهر شوق و تمناهای مدرن مردم افغانستان و ایران و کل منطقه است که باید اما بهایش را نیز پرداخت، بدینوسیله که بر سنت دروغین درونی و بینابینی و بر مدرنیت نظامی و اقابالاسر بیرونی چیره شد و با شوخ چشمی مثل لکان گفت که «پدر خوب پدر مُرده و نمادین شده است». پدری است که تبدیل به قانون دفاع از زندگی و فردیت تبدیل شده است». زیرا انگاه چنین فرهنگ قادر به قبول «قانون و دمکراسی» بر پدران دروغین درونی و بیرونی چیره شده است. زیرا از گفتمان هیستریک و سیاه/سفیدی گذشته است که فقط بدنبال ارباب و پدری نو است و بناچار به چیزی جز این و به دور باطلی دست نمی یابد و در حینی که مرتب اویزان یک «مُنجی و پدری» میشود که او را قربانی تمتع و خوشی مطلق گرایانه ی خویش می کند.
زیرا تمناها و انارهای ما تا ان زمانی چیغ و ناله می کشند، که این دور باطل ادامه بیابد و تا زمانی که ما بهای بزرگ شدن و بهای نوزایی و وحدت در رنگارنگی مدرن را نپردازیم. تا انزمان مجبوریم یتیم و بی پدر باشیم و قربانی بشویم و در حینی که پدران و مُنجیان داخلی و خارجی بر ما حکومت می کنند و ما را قربانی تمتع و سود خویش می کنند.
بنابراین بایستی فیلم «وقت چیغ انار» را چون هُشداری انسانی و با روایتی هنرمندانه نیز دید، تا بدانیم که چرا چنین سرنوشتی می تواند فردای ایران نیز باشد، همانطور که این سرنوشت را در این چهل و اندی سال داریم، اگر نخواهیم بهای مدرنیت و بزرگ شدن را بپردازیم. اگر نخواهیم با حقایق هولناک خویش روبرو بشویم و اگر نتوانیم با ورود رنگارنگی و شوخ چشمی انسدادها را بشکنیم و به نوزایی و به وحدت در کثرتی نو و مدرن و ساختاری و دموکراتیک دست بیابیم که مرتب بایستی از طریق نقد و دیالوگ از نو و بهتر تحقق بیابد. زیرا «نام پدر» به این معناست که همیشه تاویل و تکاملی نو ممکن است و باید بوجود بیاید. زیرا بزعم لکان «ساحت نمادین و هر روایتی می خواهد مرتب از نو نوشته بشود.» و طبیعتا بهتر و رنگارنگتر و رندتر و در خدمت انسان و زندگی و پیشرفت.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.