یکسال پیش در حالی که هنوز پرده از واقعیت آنچه در سوریه ساری و جاریست فرونیافتاده بود و امکان داشت بادی به غبغب انداخت ،سری بالا گرفت و با آروغی روشنفکرانه حکومت بشار اسد را جانی و بزرگترین شر موجود در جهانِ(ظاهراً سامان یافته)پیرامون ما قلمداد کرد،به توهم توطئه امپریالیسم لبخندی ملوسانه زد و حوادث سوریه را با ارجاع به آنچه پیشترک در تونس و لیبی و مصر قد برافراشته بود جنبشی انقلابی دانست؛در مقاله ای تحت عنوان شام آخر اسد به بررسی اوضاع و احوال آن روز سوریه ، نقش عوامل امپریالیستی و وظیفه نیروهای مترقی در قبال وضعیت پیش رو پرداختم.

در آن مقاله به بررسی نقش امپریالیسم ایالات متحده در دگرگونی جنبش اعتراضی مردم سوریه از یک ماهیت مدنی-ضد صهیونیستی به نقیض آن چه بود با مسلح کردن ارتجاعی ترین نیروهای سیاسی موجود در این کشور پرداخته شد و خطر ادامه جنگ داخلی گوشزد گردید.همچنین گفتیم که اعتراضات مردمی برخاسته از مطالبات به حق توده های این کشورها در آستانه انحراف است و تذکر داده شد ، در هر طرح و نقشه ای که رد پایی از ایالات متحده در مورد این منطقه به چشم آید نباید طرح خاور میانه بزرگ را نادیده گرفت.همچنین از تقابل امپریالیسم آمریکا و متحدان اروپائیش با نیروهای نورسیده سرمایه داری_چین و روسیه_سخن به میان آمد و به اهمیت نقش تدافعی این امپریالیسم تازه از راه رسیده در مقابل تهاجم غربی ها اشاره شد.

آن روزها گفتیم نیروهای مترقی و سوسیالیست موظفند در فاز نخست با سازماندهی جبهه های خلقی در برابر امپریالیسم ایالات متحده و ایادی داخلی آن قامت مقاومت برافرازند و در فاز بعد پس از کشیدن دندان طمع غربی ها ، انگشت اتهام خود را رو به اسد گرفته و تا تحقق تمامی مطالبات بر حقشان پای از میدان بیرون ننهند.

امروز با گذشت یک سال از وقایع و تهدید علنی و آشکار کاخ سفید در راستای حمله نظامی به سوریه می توان قضاوت بهتری از گفته های آن روز داشت.امروز می بینیم دخالت ایالات متحده در شکل دادن به جنگ داخلی سوریه توهم توطئه نبوده است.این دخالت دیگر محدود به تهدید ، قطعنامه ، حمایت سخت افزاری_تسلیحاتی مخالفین و مانورهای تبلیغاتی نیست.این بار سخن از تهاجمی نظامی است.باز هم با توجیهی بشر دوستانه ؛برای مبارزه با سلاح های کشتار جمعی!بهانه ای که به گوش ما چندان هم غریبه نیست.چند سال پیش در عراق به دنبال همین تسلیحات بودیم_و البته هنوز هم هستیم_.جنگ داخلی در یک سال گذشته کشتار و ویرانی عظیمی بر جای نهاده است.اقدامات شورشیان در بسیاری از موارد زبان دفاع بشر دوستان غربی را هم کوتاه کرده است.هر چند به روال معمول شاهد سکوت رسانه های سرمایه داری در مورد جنایات صورت گرفته به وسیله سلفیون و ارتش آزاد هستیم.اگر در روزهای نخست اعتراضات سوریه می توانستیم گزارشی از خواست ها و مطالبات معترضین ارائه کنیم ، امروز دیگر هیچ سخنی از آرمان های سیاسی-اجتماعی-اقتصادی و … در میان نیست.خلق سوریه امروز تنها چشم انتظار یک چیز است و آن پایان جنگ داخلی به هر قیمتی است.گویی کاخ سفید می خواهد این بها را به قیمت چکمه های پولادین سربازان خود و متحدان اروپائیش بپردازد.

بی ثباتی سیاسی در دیگر نقاط خاور میانه نیز به وضوح توجه ناظرین را به خود جلب می کند.در تونس و لیبی انقلاب به کوچکترین اهداف خود دست نیافته است.در مصر توده های مردم ، جریانات مترقی و علی الخصوص جنبش ۴ آوریل به عنوان نماینده تداوم کنش انقلابی به قیام علیه حکومت مرسی که تلاش داشت انقلاب را فشل کند پرداختند.تداوم انقلاب سیلابی بود که تمامی نیروهای ارتجاعی و ضد انقلاب از یک سو و منافع امپریالیسم ایالات متحده را از سوی دیگر در هم می کوبید.در این میان نظامیان مصر از هراس کنش انقلابی خلق این کشور و تداوم مسیر انقلاب زیر میز بازی زدند و این بار ضد انقلاب علیه ضد انقلاب کودتا ترتیب داد.شرایط به گونه ای رقم خورد که ستایش گران مرسی در غرب و حتی منطقه نیز ناچار به دهان دوختن گردیدند و نظامیان زمینه ابقای سلطه امنیتی-نظامی کاملتر و جامع تری را در این کشور فراهم آوردند.مسئله صلح فلسطین و اسرائیل همچنان بی نتیجه است و بی نتیجه نیز خواهد ماند.بحران سوریه دامان مناطقی از لبنان را گرفته است.بحرین و یمن همچنان آتش زیر خاکسترند.در عراق دیوار خیابان ها هنوز و هر روز از خون تازه ی لخته نشده نمناک است.در ترکیه پس از اعتراضات اخیر شاهد بی آبرویی گفتمان عدالت و توسعه،که در ایران نیز خیلی ها به آن دل ودین باخته بودند،هستیم. و در میان این سونامی خاورمیانه دولت کلید دار ایران سوار بر تخته پاره ای به دنبال سازش و مصالحه با سردمداران سلطه جهانی است.تمامی این قطعات تنها زمانی معنادار می شوند که آنها را در صفحه پازل طرح خاور میانه بزرگ کنار هم قرار دهیم.

جدال روسیه و چین از یک سو و آمریکا و متحدین از سوی دیگر روز به روز ابعاد تازه ای به خود گرفته است و باید دید در صورت اقدام نظامی آمریکا آیا به تقابل نظامی منجر می شود یا معامله و موازنه مثبت خواه در خاور میانه خواه خارج از آن.که البته مورد دوم محتمل تر است.

اگر امروز حکومت بشار اسد هنوز سرپاست و به حیات خود ادامه می دهد یکی از مهمترین دلایل آن تشکیل جبهه های خلقی و مقاومت آن ها در برابر ایادی امپریالیسم در شهر های سوریه است که جدال را فرسایشی و از توان ارتش آزاد کاسته است.دست بر قضا همین ضعف و استهلاک آنهاست که آمریکا و متحدینش را پس از گرفتار شدن در مرداب عراق و افغانستان به ماجراجویی دیگری در سوریه سوق می دهد.ارتش سوریه بدون حمایت نیروهای خلقی هرگز توان مقابله با ارتش آزاد را نمی داشت.کما اینکه در مراحل نخست تسلیح شورشیان به وسیله آمریکا و هنگامی که هنوز این ارتش در نطفه بود و سراسر سوریه پراکنده نشده بود ، نتوانست به قول خودش مناطق_در آن زمان محدود_را از حضور آن ها پاکسازی کند.

اما آنچه امروز برای ما اهمیت دارد بررسی وضعیت فعلی سوریه،احتمال وقوع جنگی دیگر و دامنه و گستردگی آن و از همه مهمتر مواضعی است که نیروهای مترقی چه در سوریه و چه در سطح جهان مقابل این وقایع اتخاذ می کنند.لذا نخست وضعیت و مواضع صاحبان منافع موجود در نطع شطرنج سوریه را از نظر می گذرانیم و با بررسی نقش هیات حاکمه این کشور به این سوال پاسخ می دهیم که نیروهای مترقی کجای این صفحه سیاه و سفید سنگر می گیرند.

پرده اول:ایالات متحده آمریکا

آمریکا بزرگترین میراث خوار جهان است ؛ بزرگترین فرمانده و بزرگترین مالک! این کشور نه تنها مالک بزرگترین شرکت های اقتصادی و بازارهای تجاری است و نه تنها میراث خوار سال ها استثمار و بهره کشی و گرسنگی مردمان جای جای جهان و اعمال خشونت ساختاری گرداگرد این کره خاکی ، بلکه وارث و فرمانده خونین ترین جنگ ها و کثیف ترین جنایات در سراسر تاریخ حیاتش است.از نسل کشی سرخپوستان بومی ساکن این سرزمین گرفته تا قتل عام مردم ویتنام و از بمباران هسته ای هیروشیما و ناکازاکی تا دریای خون عراق و افغانستان.اما گویی این خون آشام فربه سر آن ندارد که لحظه ای هر چند کوتاه در تاریخ به یادگار هم که شده دست از خون بشوید.از طرف دیگر یانکی ها استاد تراشیدن بهانه های خوب برای رقم زدن پلیدترین صحنه های تاریخند و از آموزه های بزرگترین پیامبر زمانه_رسانه ها_برای توجیه و تطهیر چهره شان بهره می برند.مبارزه با تروریسم ، حقوق بشر ، پاک کردن جهان از سلاح های کشتار جمعی و بهانه هایی از این دست تازه ترین محرک های اتو کشیده ماشین جنگی ایالات متحده آمریکا از آغاز هزاره جدید بوده است.مبارزه با تروریسم به تشدید خون ریزی و جنایت در منطقه انجامید و هرگز ردی از سلاح های کشتار جمعی صدام یافت نشد.و امروز نوبت به بهانه ای دیگر در نقطه ای دیگر از خاورمیانه است.یعنی استفاده سلاح های شیمیایی در سوریه و به وسیله ارتش این کشور.

شواهد حاکی از آن است که این سلاح ها یا توسط ارتش سوریه و یا به وسیله ارتش آزاد مورد استفاده قرار گرفته است.اما در این میان چند نکته مبهم به چشم می آید:

۱٫چرا ارتش سوریه باید در مناطقی که از حضور شورشیان پاکسازی شده و در فاصله کوتاهی پس از پاکسازی اقدام به تهاجم شیمیایی کند؟چرا زمانی که مانور رسانه ای غرب روز به روز گسترش می یابد کاربرد این سلاح ها نیز افزون می شود؟یعنی نظام سیاسی حاکم بر سوریه آنقدر ماجراجوست که با حیات و ممات خویش این گونه به قمار بنشیند؟

۲٫آمریکا و متحدانش صراحتاً عنوان کرده اند در صورت اثبات استفاده اسد از سلاح های شیمیایی بلافاصله دست به اقدام نظامی خواهند زد.سوال ایجاست که اگر اثبات شود شورشیان و ارتش آزاد دست به سلاح های شیمیایی برده اند پاسخ غرب چه خواهد بود!؟!

۳٫چنانچه فرض بر آن بگذاریم که اسد به سلاح های شیمیایی پناه برده است باز هم بنا بر اصول روابط بین الملل که دست بر قضا همین قدرت های بالادستی تنظیم و تدوین کرده اند صلاحیت محاکمه اسد بر عهده مراجع قضایی و دادگاه های بین المللی است.در غیر این صورت اگر یک کشور موظف به تشویق و تنبیه تمام مردم جهان است پس بهتر نیست این دم و دستگاه صوری سازمان ملل و نهادها و بنیادهای رنگارنگ بین المللی برچیده شود؟

۴٫اسرائیل در مواضع جدید خود نسبت به دمشق از حمله نظامی به این کشور حمایت کرده است.چنانچه بپذیریم ارتش سوریه با چراغ سبز اسد در مقابل مردم کشور خودش دست به سلاح شیمیایی برده است پس تردیدی نیست که به طریق اولی اسرائیل و علی الخصوص ساکنین مناطق مرزی جولان در صورت تقابل نظامی باید آماده تهاجم شیمیایی ارتش سوریه باشند.در این صورت ولع اسرائیل به این جنگ چندان هم طبیعی نیست!

هرچند نکات ریز و درشت مبهم فراوانی در این زمینه وجود دارد ولی برای جلوگیری از اطناب کلام به همین چند مورد اساسی کفایت می کنیم.

در مورد بحران سوریه و احتمال وقوع حمله نظامی به این کشور دو سناریو وجود دارد:

۱٫سناریو نخست وقوع جنگ و درگیری نظامی میان سوریه و ایالات متحده یا مانند جنگ عراق و افغانستان ترکیبی از نیروهای نظامی غربی این بار با احتمال انضمام اسرائیل به آنهاست.نائومی کلاین در کتاب دکترین شوک در مورد جنگ عراق منطق درونی این قبیل اقدامات نظامی جهت شکل دادن به خاور میانه بزرگ را این گونه جمع بندی می کند:

“در منطق درونی این نظریه جنگ با تروریسم ، گسترش مرزهای سرمایه داری و برگزاری انتخابات در یک برنامه واحد دسته بندی شده است.خاورمیانه پس از پاک شدن از وجود تروریست ها ! و ایجاد منطقه آزاد تجاری وسیع آنگاه سراسر درگیر انتخاباتی می شود که تمام زمینه های لازم پیشتر برای آن چیده شده است.یعنی انتخاباتی با سه مولفه و یک هدف.جرج دبلیو بوش این دستور کار را در عباراتی چنین خلاصه کرد: (گسترش آزادی در منطقه ای آشوب زده)که عده ای به اشتباه آن را تعهدی خیال پردازانه به دموکراسی پنداشتند.حال آن که آزادی ای که از آن سخن می رفت آزادی برای شرکت های چند ملیتی غربی بود که از حکومت های تازه خصوصی سازی شده تغذیه می کنند.بوش درست هشت روز پس از اعلام پایان جنگ در عراق با اعلام طرح هایی برای ایجاد منطقه آزاد تجاری ایالات متحده-خاورمیانه طی یک دهه این مطلب را کاملاَ روشن کرد.”

به احتمال زیاد ما آنقدر احمق نخواهیم بود که لحظه ای گمان کنیم از مارش چکمه های گلادیاتورهای آمریکایی سرود آزادی به گوش می آید.ما این دلسوزی را به حساب طعمه ای دندان گیر در منطقه می گذاریم.سخنان جرج بوش هم حکایت از همین واقعیت دارد ؛ ایجاد منطقه آزاد تجاری متحد ! بی شک این اتحاد نیازمند پیش شرط هایی است.ثبات سیاسی و همگونی نظام های سیاسی منطقه بنا بر الگوی خاورمیانه بزرگ یکی از این پیش شرط هاست و مهمترین مانع این مسیر محور مقاومت یعنی حماس ، حزب الله ، سوریه و ایران می باشد.پیشتر هم اشاره شد که حماس و حزب الله به سبب فقدان قدرت دولتی حلقه های ضعیف تر محور مقاومتند.انتخابات ایران با پیام سازش ، مقاومت را بیش از پیش در نگاه قدرتهای غربی سست کرده است.این احتمال وجود دارد که با سقوط اسد مفهوم مقاومت در هم کوبیده شود و اکنون با چشمک هایی که دولت بر تخت نشسته تهران روانه می کند بهترین زمان برای در هم کوبیدن مقاومت است.حمله نظامی به سوریه می تواند کار محور مقاومت را یکسره کند.اما با توجه به فقدان اراده سیاسی واحد در ایران از طرف دیگر این امکان هم وجود دارد که مسیر مصالحه ایران و غرب کاملاَ مسدود گشته و غرب وادار به تجهیز برای میدانی دیگر و مردابی دیگر شود.

۲٫سناریوی دوم صورتی است که حمله نظامی صرفاَ برای تهدید و نشان دادن چماقی بر سر اسد مطرح شده باشد.البته در این حالت تغییر استراتژیکی رخ نمی دهد چرا که اسد وصله ناجوری برای سیاست ایالات متحده در خاورمیانه است.در این حالت تهدید به حمله نظامی ارتش را وادار می کند شکل بندی خود را تغییر دهد و نیروها و تجهیزاتش را برای مقابله با حمله نظامی احتمالی سازماندهی کند.لذا شورشیان مسلح فرصت خواهند یافت پس از شکست های پیاپی چند ماهه اخیر به تجدید قوا پرداخته و در غیاب ارتش اقدامات جدیدی تدارک بینند.ایالات متحده نیم نگاهی بر آن دارد که هرچه این جدال فرسایشی تر گردد و میزان فشارهای داخلی و خارجی بر اسد افزون شود رژیم او در مسیر فروپاشی داخلی قرار گیرد.

در میان تمامی این هیاهوها یک اصل حتمی است.اسد باید برود.به هر شکل ممکن و با هر ابزار ممکن.

پرده دوم:اسرائیل:

سیاست اسرائیل در قبال بحران سوریه دو مرحله متفاوت و کاملاَ متضاد دارد.در مرحله نخست و با توجه به فضای بلاتکلیف و آنومی برآمده از انقلاب های تونس ، لیبی ، مصر و وضعیت نامعلوم بحرین و یمن ، اسرائیل با توجه به توافقات و تعهدات موجود میان این کشور با سوریه و نیز خصلت ضد صهیونیستی اعتراضات اولیه در این کشور ، وقایع سوریه را فتنه ای درونی توسط نیروهای بنیادگرا اعلام کرد و در قبال آن سیاست سکوت خبری را برگزید.با گذشت زمان و تشکیل دولت انتقالی و زد و بندهای صورت گرفته ، کم کم موضع اسرائیل در مورد بحران سوریه با تغییراتی مواجه شد و کار به جایی رسید که این کشور امروز از اصلی ترین مدعیان و متقاضیان حمله نظامی به حساب می آید.

پیشتر اشاره شد که اعتراضات مردم سوریه در وهله نخست خصلتی مدنی و ضد صهیونیستی داشت.نخستین جرقه اعتراضات در درعا شهر مرزی سوریه و اسرائیل و برای بازپس گیری زمین های بلندی های جولان به وقوع پیوست.بی گمان اگر اعتراضات ماهیت اولیه خود را حفظ می کرد امروز نه اسرائیل در جبهه تغییر سوریه سنگربندی می کرد و نه ما دوشادوش اسد می ایستادیم.در سوریه پیش از آن که نطفه انقلاب بسته شود امپریالیسم ایالات متحده با تحریک ، تجهیز و صدور ارتجاعی ترین نیروهای سیاسی سوریه پیش از شکل بندی نیروهای انقلابی ، ضد انقلاب را سازماندهی کرده و از کلاه شعبده بازی خود بیرون کشید.لذا دیگر بیم کنش انقلابی در سوریه و فروآمدن لطمه ای بر اقتدار اسرائیل در منطقه وجود نداشت و این کشور نیز می توانست با خیالی آسوده به صف همپالگی های غربی اش بپیوندد.

تا چند روز پیش حتی پس از انتخابات ایران و به قدرت رسیدن گفتمان سازش ، اسرائیل همچنان بر مواضع جنگ طلبانه علیه ایران پافشاری می کرد.اما به یکباره مسئله سوریه در صدر موضوعات مهم سیاست خارجی اسرائیل قرار گرفت.این در حالی است که بی شک هنوز هم مهمترین قطعه پازل امنیت اسرائیل در منطقه ایران است.اما دلیل این تغییر موضع ناگهانی چیست؟

برای پاسخ به این سوال فرض می گیریم حمله نظامی به وقوع پیوسته است.بار دیگر از خود می پرسیم واکنش احتمالی ایران به این تهاجم چه می تواند باشد؟

احتمال نخست مداخله ایران در منازعه و حمایت تمام قد سخت افزاری-نرم افزاری از حکومت اسد است.در این صورت نه تنها تنش موجود میان ایران و غرب کاهش نمی یابد بلکه روز به روز بر شدت آن افزوده می شود.در چنین شرایطی مذاکرات در هم می پیچد و احتمال کوچکترین توافقی از بین می رود.ناگفته پیداست که در این صورت پیروزی از آن اسرائیل است.چرا که به متحدین ثابت می شود بدون حل مسئله ایران هیچ یک از معادلات خاورمیانه سرانجام نمی یابد.لذا موضع اسرائیل در طرح های مطرح شده علیه ایران دست بالا را از آن خود می کند و چه بسا متحدین غربی را ناچار به فرورفتن در گرداب نظامی دیگری در خاورمیانه کند.

اما احتمال دیگری هم وجود دارد.در صورتی که تهران در قبال تجاوز به سوریه سکوت اختیار کند یا به شعارهای دیپلماتیک بی اثر بسنده نماید و به امید چانه زنی پشت پرده بنشیند پس از سقوط اسد ناچار خواهد بود با موضعی به مراتب ضعیف تر از قبل پای میز مذاکره حاضر شود.در این وضعیت دست قدرت های غربی به مراتب بازتر می شود.از آن جا که ماحصل فشارهای پیشین تسلیم بوده است غرب نه تنها فشارهایش را کاهش نمی دهد بلکه به بهانه های گوناگون بر آن می افزاید و هنگامی که قدرت تهران به سست ترین صورت ممکن درآمد ؛ ضربه نهایی را وارد می آورد.

با توجه به این دو احتمال در می یابیم وقوع حمله نظامی به سوریه برای اسرائیل از جهت حل مسئله ایران بهترین انتخاب ممکن خواهد بود.

پرده سوم:چین و روسیه:

در مقاله پیش به رابطه ایالات متحده و متحدین اروپائیش با سرمایه داری تازه از راه رسیده چین و روسیه پرداختیم و مفصلاَ تشریح نمودیم بر خلاف قرن پیشین امپریالیستی نورسیده در بدو امر موضعی تهاجمی اتخاذ می کردند در قرن حاضر شاهدیم که این کشورها در وهله نخست به دفاع از وضعیت موجود و موقعیت خود در مقابل تهاجم امپریالیسم پیشکسوت و اسب زین شده اش پرداخته و تلاش می کنند با حفظ مجدانه موقعیت منطقه ای خود در مناطق دیگر نیز تا حد امکان در برابر امپریالیسم غرب نقش آفرینی کنند.

از آغاز بحران سوریه تا امروز این دو کشور همواره از رژیم اسد حمایت کرده اند.طبعاَ سقوط اسد و جایگزینی آن با یک نظام غربگرای وابسته ، عرصه خاورمیانه را بیش از پیش برای این دو کشور تنگ می کند.از دیگر سو این دو در سال های اخیر توانسته اند فرصت های اقتصادی مناسب و سودهای کلانی از کشورهای لیست سیاه ایالات متحده به جیب زنند.لذا پافشاری آن ها با توجه به منافع امنیتی-اقتصادی شان کاملاَ طبیعی است.اما سوال این جاست که آیا این حمایت به صورت بی قید و شرط تا پایان ادامه خواهد یافت؟

هم قدرتهای غربی ، هم چین و روسیه از منافعی در خاورمیانه برخوردارند.هرچند منافع هر دو دسته منافعی حیاتی به حساب می آید و چین و روسیه با حمایت سرسختانه از اسد بر حفظ این منافع پافشاری می کنند اما دو نکته بسیار مهم امکان عقب نشینی این دو قدرت نو رس سرمایه داری را در مورد بحران سوریه محتمل می سازد:

۱٫نخست باید توجه داشت منافع غرب در خاورمیانه به صورت عام و سوریه به شکل خاص منافعی استراتژیک و حیاتی است تا جایی که شاید بتوان ادعا کرد سقوط یا بقای اسد در تقویت ، تضعیف یا حتی سرنگونی امپریالیسم ایالات متحده تاثیرگذار خواهد بود.در حالی که منافع خاورمیانه برای چین و روسیه در بدو امر ماهیتی امنیتی-اقتصادی دارد و عقب نشینی در این منطقه هر چند شکست آن ها محسوب می شود اما امکان جبران دیپلماتیک این شکست و محکم کردن کمربند امنیتی اقتصادی این کشورها در نقطه ای دیگر وجود دارد.

۲٫در صورت وقوع حمله نظامی به سوریه توسط ارتش ایالات متحده آیا چین و روسیه توان تقابل نظامی با این کشور را خواهند داشت؟اگر فرض کنیم که این دو کشور تن به درگیری نظامی دهند ؛ آیا منازعه در سوریه محدود خواهد ماند؟آیا این دو کشور توانایی مقابله با امپریالیسم تا دندان مسلح ایالات متحده که توان نظامی اش به عنوان برترین قدرت نظامی جهان از مجموع ۱۲ قدرت پس از خود بیشتر است را خواهند داشت؟

با پاسخ به این سوالات و در نظر گرفتن ماهیت منافع چین و روسیه در خاورمیانه ، می توان گفت تن دادن این دو کشور به اتخاذ موضع دیپلماتیک صرف و تلاش برای تحکیم کمربند امنیتی-اقتصادی خود از مسیر مذاکرات دیپلماتیک چندان هم بعید نیست.شاید در این صورت دولت تهران هم به رغم گرایشات غربگرایانه خود ناچار شود بار دیگر با نزدیک شدن به چین و روسیه خود را در دل این موازنه و معامله بگنجاند.

پرده چهارم:مصر ، ترکیه ، عربستان:

هنوز یک سال از روزی که محمد مرسی(رئیس جمهور سابق مصر) در تهران مشت بر میز می کوبید و فریاد می کشید اسد باید از قدرت کناره گیری کند و سنگ همفکران مسلحش در سوریه را به سینه می زد نگذشته است.نزدیک به یک سال بعد_یعنی امروز_بشار اسد هرچند زخمی و مشت خورده ، هرچند سست و رو به زوال هنوز گوشه رینگ سیاست است.اما محمد مرسی…شما می دانید کجاست؟

در پی اعتراضات چند ماه اخیر مردم ترکیه و واکنش های دولت مرکزی طبل رسوایی عدالت و توسعه سبک ترکیه هم از بام افتاد تا اردوغان بیاموزد که به جای مدیریت منطقه و الگوسازی و اهدای مدال شجاعت و لیاقت از کارگزارانش بخواهد اداره یک پارک را برای چند روز هم که شده به درستی انجام دهند.

سعودی ها نیز در تمام این مدت مشغول اعزام نیروی نظامی و شبه نظامی به یمن و بحرین و تجهیز و تسلیح سلفیون در سوریه بوده اند.آن ها حتی در مقابل محدود اعتراضات داخلی هم خم به ابرو نیاوردند.گویی سردمداران عربستان جایگاهشان را بسیار مستحکم می پندارند.اما فراموش نکنید پس از حملات یازدهم سپتامبر سعودی ها نیز در جدول کشورهای مورد نظر برای دخالت نظامی قرار گرفتند_هرچند در رده های پایین تر_.

آن چه مرسی ، اردوغان ، خاندان آل سعود یا به طور کلی مدعیان نئولیبرالیزم با پیش زمینه کمرنگ مذهبی را به هم نزدیک می کرد ؛ توهمی بود که می پنداشت می تواند خود و گفتمانش را به عنوان یک الگوی ایدئولوژیک به منطقه و جهان بقبولاند.آن ها بر آن بودند که به پشتوانه بازارهای آزاد ، دلارهای نفتی و حمایت و همراهی ایالات متحده می توان هژمونی منطقه ای را از آن خود کنند.اما واقعیت دیگر گونه بود.

شاید بتوان تنها شباهت این کشورها را میل شهوت وار هیات حاکمه آن ها به پیشبرد برنامه های نئولیبرالی در کشورهایشان دانست.مصر انقلابی ملتهب با یک شورای نظامی قدرتمند ، عربستان اقتدارگرا و ترکیه که به رغم میل باطنی هیات حاکمه اش جامعه مدنی تا حدی در آن نطفه بسته است ؛ سه ساختار سیاسی متفاوت و متناقض بدون کوچکترین وجه مشترکی هستند.در کنار ساختار سیاسی ، تعارضات فرهنگی ،وضعیت طبقاتی ، منافع استرتژیک و هزار و یک مسئله کوچک و بزرگ دیگر آن ها را وادار می کند که برای ارائه الگوی ایدئولوژیک واحد ناچار به دگرگونی آناتومی خود باشند.اما سوال این جاست که مگر آناتومی ! آل سعود چقدر ظرفیت دگرگونی دارد؟

واقعیت دوم در مصر به وقوع پیوست.مرسی که در میان هلهله غربی ها آمد و سکان حکومت در مصر را به دست گرفت امروز با کودتای ارتش این کشور از قدرت ساقط شده است.پاسخ این سوال که آیا ارتش بدون توافق ضمنی کاخ سفید اقدام به کودتا می کرد یا نه ، ناگفته پیداست.سقوط مرسی نشان داد ایالات متحده در خاورمیانه_به استثنای اسرائیل_یک متحد همیشگی خواهد داشت و آن خاورمیانه واحد است.تا روزی که این طرح محقق نشود هیچ کشوری در این منطقه متحد قطعی و حتمی آمریکا به حساب نمی آید.

آری مثلث مذکور به امید کسب هژمونی منطقه ای در لوای نئولیبرالیزم مذهبی پای به میدان سوریه نهاد.این گفتمان تا کنون یک قربانی گرفته است.البته از خود ! این قربانی کسی نیست جز محمد مرسی.شما خبری از او دارید؟هنوز کراوات می زند؟هنوز مشت بر میز می کوبد؟

پرده پنجم : هیات حاکمه سوریه

دولت اسد امروز فقط یک راه دارد و آن چیزی نیست جز مقاومت.سوریه در گردباد جنگ داخلی گرفتار شده ، بخش کثیری از مردم این کشور آواره و سرگردانند.هیچ کس در هیچ نقطه ای از سوریه در امان نیست.هر لحظه دلهره آتشبازی بمب ها و موشک های آمریکایی مانند آن چه در چهارشنبه سوری های عراق دیدیم سوری ها را آشوب می کند.صحبت از اصلاح قانون ، آزادی انتخابات ، مذاکره با گروه های سیاسی و … احمقانه ترین گزینه هایی است که می توان در شرایط کنونی مطرح کرد.اسد باید پیشتر به این گزینه ها می اندیشید و اگر از این تند باد سر سالم به در برد ناچار است به آن ها بیاندیشد.اما در این برهه از تاریخ تنها یک چیز حائز اهمیت است:مقاومت

اسد قاعده بازی را درست دیده است.امروز مسئله سوریه حضور یا عدم حضور اسد نیست.مساله این جاست که تصور سوریه نیز مانند افغانستان بدون جنگ داخلی برای کمتر ذهن واقع بینی امکان پذیر است.او چاره ای ندارد جز این که تا آخرین لحظه به نبرد ادامه دهد.اما برای نبرد_حتی نبردی که به پیروزی در آن هیچ امیدی نیست_اولین مولفه مهم این است که اراده خود را به دشمن نشان دهی.

در مورد اراده اسد و هیات حاکمه سوریه نکات تردید آمیزی وجود دارد که میزان مقاومت احتمالی آن ها در مقابل تهاجم امپریالیستی را در هاله ای از ابهام قرار می دهد.به عنوان نمونه می توان به مساله محاصره حمص در سالی که گذشت اشاره کرد.ارتش سوریه می توانست پس از محاصره حمص در مقابل تحرک شورشیان مسلح بایستد.در حمص دو گروه حضور داشتند.ارتش سوریه و ارتش آزاد.مردم شهر پیشتر از میدان گریخته بودند و خانه ها و کوچه ها متروک بود.در این میانه رسانه های غربی نیز فریاد می کشیدند اسد می خواهد غیر نظامیان را قتل عام کند!شاید اگر اسد اراده بمباران حمص را داشت امروز لازم نبود خود را مهیای نبرد با ایالات متحده کند.

البته این مساله از دو زاویه قابل بررسی است.اگر اسد برای حفظ افکار عمومی مردم سوریه دست به عمل نزده باشد این بی عملی توجیه پذیر است ؛ چرا که در نهایت با اتکا به همین مردم باید در برابر مخالفین مقاومت می کرد و نمی توانست نسبت به نظر آن ها بی تفاوت باشد.اما چنانچه خود مغلوب تبلیغات رسانه ای جهان سرمایه داری شده باشد یارای مقاومت در میادین بزرگتر نبرد هم نخواهد بود و لازم به گفتن نیست که جرات استفاده از سلاح های شیمیایی را هم نداشته است.

مقاومت اراده ای دیگرگونه می خواهد.این اراده باید موشک ها را به سمت تل آویو نشانه گیری کند.اما صرف نشانه رفتن هم کافی نیست.این اراده باید با دیدن اولین هواپیما ، موشک ، گلوله یا حتی مگس آمریکایی اهرم پرتاب موشک را فشار دهد.آیا رژیم اسد از چنین اراده ای برخوردار است؟

پرده ششم : ایران

در ایران چه می گذرد؟

در ایران دو موضع نسبت به رابطه با قدرت های غربی وجود دارد که طبیعتاَ در بحران سوریه نیز نمایان می گردد.موضع نخست گرایش به سازش و تنش زدایی در عرصه بین الملل است.تا چند روز پیش اصلی ترین عامل تنش میان ایران و غرب ،مساله انرژی هسته ای و تحریم های تحمیلی در مقابل آن بود.دولت کلید دار به امید حل تنش و نوید بهبود وضعیت زندگی مردم قدرت سیاسی را از آن خود کرد.پیام دولت روحانی به غرب بی پرده و آشکار بود.این پیام نیازی به اعلام رسمی نداشت . با نگاهی به وزیران و کارگزاران دولت یازدهم علی الخصوص در حوزه اقتصاد می شد این پیام را به رسا ترین شکل ممکن شنید.دولت کلید دار اسب خود را زین کرده بود که به قدرت های غربی بگوید:ما آمده ایم و آماده ایم که در نظم جهانی مورد نظر شما حل شویم.بی تردید مساله انرژی هسته ای نیز در همین چارچوب قابل حل است.حتی بسیاری از مدعیان گفتمان مقاومت هم دل خوش داشتند که پروژه سازش سرانجام یابد یا لا اقل تلاش خود را بکند.اما از مضراب جنگ سوریه نغمه ناجوری برمی خیزد که می تواند همه این محاسبات را زیر و زبر کند.

تا چندی پیش پرونده هسته ای ایران نخستین قطعه از یک دومینو بود که می توانست همه محاسبات سیاسی را تحت تاثیر قرار دهد.عقب نشینی در این پرونده پایان کار نبود بلکه صرفاَ شکست در راند اول و تضعیف قدرت ایران به حساب می آمد.پس از آن فوراَ مباحثی چون پرونده حقوق بشر ، جزایر سه گانه ، خلیج فارس ، دمیدن در آتش نارضایتی های قومی و…مطرح می گردید و هر یک سیلی از تهدید و تحریم به همراه داشت که ایران ناچار بود هر یک را با موضعی ضعیف تر از قبل دنبال کند.در واقع فروافتادن قطعه نخست_یعنی پرونده هسته ای_باعث می شد قطعات دیگر هم یک به یک فروافتند و لقمه ایران برای ایالات متحده و دوستان قابل هضم گردد.اما امروز اتفاق جدیدی به وقوع پیوسته است.

بر خلاف نظر صلح دوستان وطن پرست مهربانی که نگران هزینه شدن ثروت ملی شان برای مردم سوریه هستند ؛ باید اذعان داشت سوریه امروز به اندازه یک استان برای ایران اهمیت دارد.اگر دمشق اشغال شود در تهران هم باید منتظر صدای موشک های کروز آمریکایی باشیم.امروز مسئله سوریه اهمیتی بیش از انرژی هسته ای دارد و در مقام قطعه نخست این دومینو قرار گرفته است.

گفتمان سازش در داخل نظام سیاسی ایران یا باید سوریه را به عنوان مهره ای روی میز مذاکره قرار داده و تلاش کند با اعلام بی طرفی و تضمین عدم حمایت از اسد آبی برای خود گرم کند یا خط مشی مقاومت را پیش برد که در آن صورت باید تبدیل به چیز دیگری شود که با آناتومی این جریان سازگار نیست.موضع سازش در واقع از بین بردن مقاومت در همه عرصه های دیگر است.اگر کسی تصور می کند می توان در سوریه تسلیم شد ، درب نیروگاه ها را بست و فردا اگر جزایر سه گانه به نام اعراب زده شد فغان وامصیبتا و چو ایران نباشد تن من مباد سر داد سخت در اشتباه است.از سوی دیگر اگر طرفداران گفتمان سازش گمان برده اند فقط با آمریکا و در آمریکا فقط با دموکرات ها طرف معامله اند باید گفت به خواب خرگوشی فرورفته اند.جمهوری خواهان آمریکا ، لابی های صهیونیستی ، دولت اسرائیل و بسیاری اهرم های فشار دیگر در کارند که کوچکترین اعتمادی به گفتمان سازش ندارند و در صورت عقب نشینی دولت تهران نیز تنها به دنبال تهاجم های پی در پی خواهند بود.همانگونه که گفتیم چه بسا برای دولت غربگرای ایران که علاقه وافری به چانه زنی و مذاکره و مصالحه دارد چاره ای نماند جز این که به رغم میل باطنی اش دست به دامان چین و روسیه شود تا شاید در معاملات آن ها با قدرت های غربی جایی برای خود دست و پا کند.

اما گفتمان مقاومت در ایران مدعیان فراوانی دارد.خیلی ها فریاد مقاومت سر می کشند و شعار ایستادگی می دهند.اما حقیقت این است که مقاومت نه نیازمند شعار است ؛ نه نیازمند فریاد ؛ نه نیازمند نطق غرای پارلمانی و کشیدن احسنت های جانانه.مقاومت بیش از همه نیازمند تامین پیش زمینه های مقاومت است.همانگونه که در مقابل زلزله خود را با جعبه کمک های اولیه مقاوم می کنیم.مقاومت در برابر تهاجم امپریالیسم نیازمند آن است که پیشتر زمینه های اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و … آن را فراهم کرده باشیم.با تقسیم ثروت ملی کشور میان بخش محدودی از بورژوازی که میل به بسط عرصه کنش خود و یافتن جای پایی در چرخه اقتصاد جهانی و بهره گیری از نظم موجود جهان دارد مقاومت بی معناست.مقاومت بدون کاستن از تنش های اجتماعی و بسط عرصه سیاسی تاب نمی آورد.مقاومت نیازمند اتحاد سیاسی است اما نه اتحاد سیاسی بورژوازی پروغرب در دل دولت وحدت ملی یا تدبیر و امید ! بلکه نیازمند اتحاد نیروهای مردمی و توده های زحمتکش جامعه است.آنها هستند که در برابر هر تهاجمی یا باید مقاومت کنند یا آواره شوند.بورژوازی پیشتر چمدان گریز از مهلکه را بسته است.نمی توان بر طبل مقاومت کوبید و به بورژوازی باج سبیل داد یا دل به سازش و نجات مسالمت آمیز از میدان نبرد بست.اگر کسی گمان می برد می تواند بازی دو سر بردی برای خود رقم زند سنگین ترین شکست از آن او خواهد بود.

مقاومت بی بنیان در زمینه بحران سوریه هر گونه مذاکره و مصالحه و سازش را به بن بست می کشاند و همان گونه که در بحث پیرامون اسرائیل عنوان کردیم خواسته قلبی صهیونیست هاست.اسد زمانی تصمیم به زمینه سازی مقاومت گرفت که زیاده از حد دیر شده بود.باید دید تصمیم سازان تهران چه موضعی اتخاذ می کنند؟سازش ،مقاومت شعاری و صوری یا فراهم آوردن زمینه های مقاومت؟

پرده هفتم : و اما ما کجا می ایستیم؟

پیش از هر چیز باید از خود بپرسیم امروز کدام انسان آزاد اندیشی در کدام نقطه از جهان وجود دارد که ذره ای آبرو برای ایالات متحده آمریکا و سردمداران جنایتکارش قائل باشد؟خونین ترین دست ها و پلید ترین انسان ها امروز از فراز کاخ سفید بر جهان حکم می رانند.حکومت نمی کنند ؛ جنایت می کنند.سال هاست که جهان روزی به خود ندیده که کودکی با سلاح و گلوله آمریکایی در خاک نغلتد.جنگ های خونین و بهانه های پوشالینش را به میزان فقر و گرسنگی و استثمار بر آمده از این سیاه چاله تاریخ بیافزایید.این جا همه چیز بوی مرگ می دهد.بوی خون ؛ بوی کوچه های هرات و کابل و بغداد و شاید فردا بوی کوچه های دمشق و فردایی دیگر…کسی چه می داند؟

از لحظه ای که اوباما خبر حمله نظامی احتمالی به سوریه را اعلام کرد نیروهای مترقی در سطح جهان بدون دفع وقت واکنش اعتراضی خود را نمایان ساختند.پاسخ آزاد اندیشان و نیروهای مترقی در سطح جهان صریح و آشکار بود.آن ها به اوباما گفتند با جنگی که به هزینه آن ها و برای کشتار مردم بی گناه و پر کردن جیب امثال دیک چنی است مخالفند.البته آن ها صریح تر از من سخن گفتند.آن ها می گفتند:خفه شو دروغگو.

مسئله امروز سوریه دیگر مسئله اسد نیست.پاسخ نه نیروهای مترقی، نه ، به امپریالیسم و ایادی و طرح های آن در هر منطقه از جهان است.هیچ بهانه ای از آمریکا برای تهاجم به هیچ کشوری قابل قبول نیست_البته تا زمانی که سلاح های کشتار جمعی عراق یافت شود_و هیچ نظامی در جهان وحشی تر و خونخوار تر و برای صلح جهانی خطرناک تر از ایالات متحده نیست.اگر سردمداران کاخ سفید در پی صلح و عدالت جهانی هستند بهتر است نخست کاخ سفید و پنتاگون و سنا را روی سر خودشان خراب کنند.

ما معتقدیم حتی اگر اسد هم از سلاح های شیمیایی استفاده کرده باشد باید بنا بر قوانین تدوین شده همین سلاطین جهان در دادگاه های بین المللی_هر چند صوری_محاکمه شود.نیروهای مترقی باید فریاد برآرند جهان جنگل نیست که هر زمان دندان نشان دادی رمه ای را بدرانی.در این مرحله از بحران سوریه پرده ها کنار رفته و هر دو طرف منازعه کاملاَ عیان گشته اند.پیش گرفتن سیاست نه این و نه آن بی تردید ایستادن در کنار قدرت غالب وکثیف ترین منزه طلبی ممکن در شرایط کنونی است.در این منازعه باید یک سوی میدان ایستاد و ما در جبهه ایستادگی سنگر می گیریم و بر سر پدرخوانده های جهانی ، قانون جنگل ، کشتار انسان ها و فردای پس از جنگ که جیب سرمایه داران و شرکت های چند ملیتی را مملو از ثروت می کند فریاد می کشیم:نه

ما امروز در کنار اسد و خلق سوریه خواهیم ایستاد و صد البته پس از عبور این گردنه ، نیروهای مترقی خود به پرونده اسد رسیدگی خواهند کرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)