یکی از عادت های بد ما ایرانیان خارج از کشور، غر زدن است. اصلا توجه نداریم که مهاجر یا پناهنده ایم و کشور میزبان، هیچ تعهدی به اینکه ما را راه بدهد، نداشته است. جالب این است که اکثر اوقات پیله خودمان را بسته ایم و بعد غر می زنیم. مثلا می گوییم خارجی ها سرد اند اما نمی گوییم که اگر ده سال است خارجه آمده ایم، هنوز حرف زدنشان را بلد نیستیم که باهاشان ، یا باهامان گرم بگیرند.

خیلی ها از سختی هایی که در وطن می بینند، مهاجرت می کنند و البته این مشکل در بیشتر کسانی دیده می شود که بجای این ضرورت و سختی، از سر چشم و همچشمی یا ماجراجویی مهاجرت کرده اند.

عمدتا این دست – مهاجرانی که بی دلیل مهاجرت کرده اند – بعد از مدتی سرخورده می شوند چون اولا کیف و حال ایران شان را از دست داده اند و اساسا داشتند خوش می گذراندند. کشور جدید به یک پناهجو در همان اول همه امکاناتی که به شهروند خود می دهد را نمی دهد ، پس می خورد توی ذوق شان.

من معمولا کسانی را که غر مهاجرت می زنند، حواله می دهم به شرایطی که ما ایرانی ها برای افغان های مهاجر در ایران درست کردیم. آیا ما با آنها خوب رفتار می کنیم؟ انصافا خیلی از کشورهای اروپایی و البته آمریکا، رفتاری به مراتب بهتر از رفتار ما با آن مهمانان می کنند.

حسین باستانی روزنامه نگار عزیز، از شهر لیل فرانسه به لندن رفته است. اما در زمان ترک لیل، یادداشتی عمومی در فیس بوکش نوشته که خواندش را توصیه می کنم. بر عکس ایرانیانی که فقط دوست دارند غر بزنند، حسین، قدرشناسانه از روزهای خودش در شهری که به او پناه داد، نوشته است:

 

بالاخره، بعد از فراز و نشیب های فراوان، فرانسه را ترک کردیم. کشوری که در تمام سال هایی که در آن بودم دوستش داشتم و هنوز هم دارم. در مقام مقایسه می توان بگویم ایران مانند مادرم است که زندگیم را به آن مدیونم و جزئی از وجودش – با همه ویژگی هایی که دارد – هستم، اما فرانسه مانند همسری است که عاشقش شده ام. حتما زیباتر از کسی که عاشقش می شوید هم وجود دارد، اما شما عاشق همین یکی هستید و نه هیچ کس دیگری. فرانسه قاعدتا کامل نیست و حتما عیب هایی دارد، اما بعد از زادگاهم، هیچ کجای دیگری را به اندازه آن دوست ندارم.
در طول این سال ها چند بار احساس کردم حقم دارد پایمال می شود، اما همیشه راهی – نه چندان پیچیده – برای احقاق حق داشتم و همیشه فرانسویانی وجود داشتند که برای دفاع از حقم تمام قد مایه گذاشتند. در شهری که ساکنش بودم – لیل دوست داشتنی – هیچ وقت در اداره مالیات برای اثبات حرف هایم مدرک نخواستند، خانه مان نزدیک استادیوم فوتبالی بود که تماشاگرانش شب ها موقع برگشتن از تماشای بازی آرام حرف می زدند تا همسایه ها اذیت نشوند، و در بزرگترین کنسرتی که شرکت کردم، جایگاه VIP را به معلولان جسمی – و نه پولدارها یا مشهورها – اختصاص داده بودند.
در این شهر، دوست روزنامه نگاری داشتم که برای یاد گرفتن فارسی مدت ها به خانه مان آمد و برای تلفظ حرف “ق” عرق ریخت، دوست معلمی داشتم که سال ها هر وقت چیزی راجع به کشورم می خواند از آن کپی می گرفت و در صندوق پستی مان می انداخت، دوست هنرمندی داشتم که پیشنهاد کرد مادرخوانده پسرم شود – و شد – و دوست پلیسی داشتم که باعث آرامش خودم و خانواده ام بود.
من فرانسه و لیل را هرگز فراموش نخواهم کرد.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)