مدرسه فمینیستی: گوشی را نیما بر می دارد و درجا می پرسد: “کی… اَستی؟” تا می گویم خاله مهشید، گوشی را می گذارد زمین و مادرش را صدا می کند:

 

– ” بیا… اونه !”

 

این طرف خط خنده ام می گیرد و ” اونه” را با خودم تکرار می کنم. فرناز غر می زند و به طرف تلفن می آید: “صدبار گفتم خرت و پرتها تو اینجا ولو نکن!” از الویی که می گوید درجا می فهمم کله ام را می کند اگر بپرسم:

 

– ” می خوای شب زنگ بزنم؟”

 

– ” نه. چه فرقی می کنه، کارم داشتی… کلَک، می خوای چیزی بنویسی ها؟!”

 

– ” می خواستم چند تا سؤال ازت…”

 

صدای فرناز مثل پلنگ زخم خورده ای توی سرم می پیچد: “حقو…ق زنا…..ن ها!”

 

– “تو چی فکر می کنی؟”

 

– “من دیگه یادم می ره فکر کنم، یعنی اصلاً دیگه نمی خوام فکر کنم. هر چی فکر می کنم، هر چی یه جاشو درست می کنم، باز از طرف دیگه می ریزه رو زمین…”

 

– ” خُب، من می خوام ازت بپرسم چرا درست نمی شه؟”

 

گوشی را از گوشم جدا می کنم. صدای خندۀ وحشیانۀ فرناز آزار دهنده می شود. صبر می کنم تا آرام شود. جمله هایی را در ذهنم مرور و حواسم را جمع می کنم بی خودی تحریکش نکنم. آخر سر زبانم باز می شود:

 

– “تو تنها نیستی که، بهرحال یه مسئلۀ اجتماعیِ. می تونیم در موردش حرف بزنیم، چیزی بنویسیم. شاید اینطوری یه کمکی باشه. راه حل که همین طوری از آسمون نازل نمی شه!”.

 

صدای آرام نفسهایش قوت قلبی به من می دهد تا شانسم را امتحان کنم و بپرسم:

 

– ” اشکال کجاست؟”

 

– “باور کن منم نمی دونم. سه سال پیش من و علیرضا مثل دو تا آدم متمدن از هم جدا شدیم. بعضی ها گفتند بالاشهری هستید و خوشی زده زیر دلتون یا دارید ادای خارجی ها رو در میارید. اما خودمون می دونستیم داستان ساده تر از این حرفاست. خیلی وقت بود با هم بودیم و از هم خسته شدیم. هیچکدوم یک طرفه جرئت نمی کرد وارد میدون بشه. همزمان باهم گفتیم بسه دیگه. باید فرصت کنیم چیز دیگه ای رو امتحان کنیم.

بر خلاف آنچه تو و دوستات فکر می کنید، جدا شدن توی این ممکلت مثل آب خوردنِ. دادگاهها اونقدر سرشون شلوغه که کسی رمق نداره از قداست خانواده دفاع کنه. اما اون جا که می ری باید حواست جمع باشه با کی طرفی. یه گاف کوچولو کافیه تا حسابی بذارنت سرِ کار.

جدایی برای من اجازۀ امتحان کردن فرم دیگه ای از زندگی بود. اما کم کم این خواسته تبدیل به مصیبت شد. یادمون رفته بود کجا داریم زندگی می کنیم.”

 

– ” کی این خواسته رو تبدیل به مصیبت کرد تو یا دیگران؟”

 

– “هر دو، هیچکدام بی گناه نیستیم. نزدیک خونۀ سابقم با علیرضا جایی گرفتم تا نیما از پدرش جدا نباشه. به رئیسم هم گفتم اضافه کاری و ماموریت خارج کشور رو فراموش کنه. من می خوام بیشتر با بچه ام وقت بگذرانم. جهیزیه ام رو برداشتم آوردم و چیدم دور و برم. تصمیم گرفتم جور دیگه ای به زندگی نگاه کنم.

یک مشت امتیازهای مثبت ریخت رو سرم. بقال سر کوچه هنوز منو خانم مهندس صدا می کنه و به روی خودش نمی آره من دیگه خانم مهندس نیستم چیزی که او زودتر از بقیه خبر شد. توی هر جلسۀ کاری، رئیسم فوری یادم می اندازه که هوای منو داره، اضافه کاری و ماموریت بی خیالش. دیر برم غر نمی زنه، کارمو انجام ندم ایراد نمی گیره. همۀ آدمای دور بر من دارن امتیازهای مثبت رو با من تمرین می کنند.”

 

– “چه عیبی داره! بهرحال همه می دونن هویت یه آدم طلاق گرفته توی اون جامعه احتیاج به ترمیم داره. چه بدی داره که دارن باهات همکاری می کنن؟”

 

– “بدیش این که یواش یواش بجای هویت جدید بی هویت می شی. مسئله اینکه هیچ کس نمی دونه هویت شسته رفتۀ یه طلاق گرفته توی این جامعه یعنی چی.”

 

– “یعنی یه زندگی آروم و پذیرش طبیعی از طرف دیگران. یعنی طلاق پتکی بالاسرت نشه. یعنی حق و حقوق اجتماعی ات نادیده گرفته نشه. اینا چیزای کمی نیست! آرزوی هزاران زن طلاق گرفته همینِ.”

 

– “اینا توی یه سیستم فرهنگی درست و حسابی جواب می ده و…”

 

– “حالا سیستم از کجا بیاریم! نیست، خُب تو و بقیه دارین درستش می کنید. مگه بقیۀ جاها که به قول تو سیستم فرهنگی دارن، از کجا آوردن جز اینکه آدمایی مثل تو ساختنش؟”

 

– “تو داری جمعی رو نگاه می کنی ولی من خودمو نگاه می کنم. ببین رو راست بهت بگم شرایط من بارها سخت تر از گذشته اس. عروسی برادرم که بود مامانم ده بار تلفن کرد و پنج بار اومد اینجا تا حالی من بکنه که کسی از من انتظار کادوی آنچنانی نداره! می خوام بگم پذیرش امتیازای مثبت گاهی به قیمت بی هویت شدن آدم تمام می شه.”

 

– “مسئله این که خود تو چه تعریفی از هویت طلاق گرفته ات داشتی و حالا چی فکر می کنی؟”

 

– “نمی دونستم تا این حد محتاط می شم، نمی دونستم هر لحظه برای اینکه به کسی بگم طلاق گرفته ام یا نه دچار تردید می شم. نمی دونستم تنهایی می تونه ترسناک باشه. نمی دونستم روی دست خودم می مونم. نمی دونستم توی جامعه ای خالی و بی محتوا زندگی می کنم که فقط می تونم عصرها بچه ام رو ببرم پارک تا بازی کنه. قیافۀ مدیر کودکستان نیما رو باید ببینی. هر کسی باهام حرف می زنه، احساس می کنم مدرن بودن خودشو داره با من تمرین می کنه و یه جوری می خواد حالیم کنه که با طلاق من مشکل نداره.

می دونی چه بخوای چه نخوای این چیزا یواش یواش آدمو به شرایطش حساس می کنه. بنظرم مشکل فقط اینِ که نه من نه دیگران نمی دونستیم و هنوز هم نمی دونیم که از دل یه طلاق موفق چی باید بیرون بیاد.”

 

– ” تو حاضری بهش فکر کنی؟”

 

فرناز سکوت می کند. صدای نیما را از خیلی نزدیک می شنوم. حسم می گوید خودش را به فرناز چسبانده یا شاید هم توی بغلش نشسته: “هنوز داری با اون حرف می زنی…؟”

 

از الوی کشداری که می گوید می فهمم سرحال توی مبل تکی ته سالن نشیمن خانه اش نشسته و مجله های رنگارنگی که می خرد را ورق می زده.

 

– ” با فرناز کلی حرف زدم و…”

 

– ” فرناز دیونه اس، قدر موقعیتش رو اصلاً نمی دونه. چند تا زن توی این مملکت می تونه مثل اون آقای خودش باشه و…!”

 

می پرم وسط حرفش. الکی احساساتی شده ام. از اصطلاح  “آقای خودش” خوشم نمی آید. تا دیر نشده می خواهم به ناهید ایراد بگیرم: “هنوز می گی آقای خودش…!”

 

– “برو بابا! می خواستم بگم فرناز تصمیم گرفت یه کاری کنه کارستان. اما برای خودش هنوز مشخص نیست  چی می خواسته و حالا با این هم که داره نمی دونه چطور باید کنار بیاید. داستان امروز و فردا هم نیست. پوست آدم کنده می شه. فکر می کنی برای من راحت بود؟ باور کن نه.”

 

– “تو تغییر فاز دادی. از اون جایی که خیلی از زنها دلشون می خواد اونجا باشن، عقبگرد کردی و از یک خانم دبیر ریاضی فیزیک موفق برگشتی خونه و خانه دار شدی.”

 

– “پدرم در آمد. شما هی می شنین و می گین کار بیرون از خانه و درآمد مادی برای زنها هویت مستقل می یاره!”

 

– ” مگه نمی یاره؟”

 

– “نه همیشه و نه همه وقت. زنها توی جامعۀ ما خودشونو دار هم بزنند مجبورند آقا بالاسری زنها و مردهای دیگه رو بپذیرند که یه مجموعه ای که مورد قبول خیلی ها هم نیست، بچرخه. مدیرهای زن دمار از روزگار آدم در میارن. یه ترس عمده همیشه باهاشون هست. اونا می ترسند شکست بخورند و مدیریتشان به جایی نرسه. برای همین رحم نمی کنند. مدرسه ای که تدریس می کردم دو تا شعبه داشت: دخترانه و پسرانه. مدیر مدرسه پسرانه عملا مدیر پشت پردۀ ما هم بود. من رو مجبور می کرد سؤالهایی که برای امتحان طرح می کردم در اختیار همکارای مرد بذارم تا اونا نظر بدن. حتی تا حد طرح چند سؤال حاضر نبود به من فضا بده. دستیارش هم مدیر زن مدرسۀ خودمون بود.

جرئت نمی کرد به اونا بگه معلم زن هم به اندازۀ همون آقایون هم سواد داره هم تجربۀ کار.”

 

– ” از تک اتفاقها که نمی شه نتیجه گرفت کار بیرون از خونه برای زنها خوب نیست!”

 

– “تو نمی دونی زنها چقدر تبعیض و فشار و تحقیر باید توی بازار کار تحمل کنند و چقدر درصد اطاعت پذیری و تطبیق و سکوت بین اونا بالاست. متاسفانه خیلی از این چیزا بازگو نمی شه. همه دوست داریم هی تکرار کنیم اشتغال در بیرون از خانه به زنها هویت جدید می ده. آره پدرسالاری در فرم دیگه ای نصیب ما شده!”

 

– “نمی شه که به جای مبارزه و برخورد با این تبعیض و به قول تو تحقیرها زنها رو دعوت کرد تا به خونه هاشون برگردند.”

 

– “اصلا منظورم این نیست. می خوام بگم توی جامعۀ ما یک قشر دیگه ای هم از زنهای خانه دار بوجود آمده. من خودمو جزء اونا می دونم. اولاً خونه موندن انتخاب خود ماست. بین تحمل فشار تبعیض در بیرون از خانه و ناملایمات هویت نا روشن خانه داری، ما دومی را پذیرفتیم.

دوماً با زنان خانه داری که آقایون روزی پانزده بار از پشت بلندگوها ستایشش می کنند و بهشت را مجانی تحویلش می دن، فرق داریم.”

 

– “فکر می کنی بازدهی اجتماعی هم دارید؟”

 

– “تا این بازدهی چی ارزیابی بشه. چه بازدهی بیشتر از این که فریبا وفی زن خانه داری که یکی از ستاره های ادبیات سالهای اخیرمان شده. هزارها زن خانه دار صدها انجمن مترقی رو با دل و جان مدیریت می کنند. صدها زن نقاش و هنرمند خانه دار کلاس خصوصی دایر کردند و هنرشون رو به یکی دیگه منتقل می کنند. به نظرم اینها می تونه بازدهی اجتماعی این قشر تلقی بشه.”

 

– “فکر می کنی تفاوت تو با زنی که با کار بیرون از خانه حداقل یه پشتوانۀ مالی برای خودش درست کرده، چیه؟”

 

– “اصلاً دلیلی به این مقایسه نمی بینم. حرف من این که تعریف و تفسیری که امروز حتی نماینده های زن مجلس از زنان خانه دار می کنند کاملاً درست نیست. این طوری نیست ما از حقوق اجتماعی خودمون بی خبر باشیم یا به دلیل خانه داری از مسائل اجتماعی دور شده باشیم. خیلی از ما هم در عین خانه داری سعی می کنیم زندگی و روابط اجتماعی داشته باشیم و حتی برای دریافت حقوق انسانی برای خودمون و بقیه تلاش می کنیم.”

 

– “یعنی تعریف کلاسیکی که از زنان خانه دار می شه، جوابگوی شرایط افرادی مثل تو نیست، درست فهمیدم؟”

 

– “وقتی می بینم زنهای مدرن و فعال برای همۀ زنهای خانه دار یکجور دل می سوزونند و همۀ قشرهای زنهای خانه دار را یکی می دونند، متاسف می شوم، همین. من از وقتی خانه دار شدم توی دهها کلاس شرکت کرده ام و یه عالمه موضوع های جدید یاد گرفته ام، بیشتر از گذشته کتاب می خونم و به مسائل دور و برم حساس شده ام. توی زندگی خانوادگیم از قدرت بیشتری برخوردار شدم. متوجه شدم نحوۀ تربیت بچه ها و رفتار با اونا بی نهایت روی زندگی و ساعات شخصی مادرها تاثیر داره. از مفهوم فدا و فداکاری برای بچه ها و شوهرم فاصله گرفته ام. به همشون حالی کرده ام این یه قرارداده که ما اینطوری زندگی می کنیم و هیچ ربطی به خودکشی و جانفشانی نداره.

اونقدر مقاومت کردم تا یاد گرفتند به من و زندگی شخصی ام در کنار خودشون احترام بذارند. خونه موندن من و جمع جور کردن زندگی بقیه اعضاء خانواده، یه مکانسیم دفاعی بود برای فرار از تبعیض بیرون. بنابراین من حاضر نمی شدم تبعیضی از جنس دیگه ای را به راحتی تحمل کنم.”

 

– “تو فکر می کنی همۀ زنهای خانه دار می تونن از مدل تو پیروی کنند. تکلیف زنهایی که به اختیار یا به اجبار باید از خونه بزنند بیرون چی می شه؟”

 

– “ببین، من فقط اینو می دونم که چه خانه دار باشی چه نباشی، باید بتونی این مدل کهنه را به نفع خودت عوض کنی. اولش باید از توهمات فداکاری و پذیرش و سازش به هر قیمتی که شده خارج بشی. نمی دونیم صد سال دیگه چی می شه و جامعۀ ما چه شکلی خواهد بود. اما امروز واقعیتی وجود داره به نام زن خانه دار و خانه داری. اگه اینجا رشد کنیم و از مدلهای قدیمی فاصله بگیریم بهت قول می دم بهتر از هر کس دیگه ای موضوع برابریها و عدم تبعیض جنسی رو دنبال می کنیم. زندگی من با زندگی مامانم توی همین سن یه دنیا فرق کرده. من چار تا دکمه رو فشار می دم و اینو می ذارم اینجا و اونو می ذارم اونجا، ” دَت ز ایت !” خانه داری تمام شد.

فکر می کنم ما هم باید بتونیم مثل بقیۀ قشرها هویت مستقل داشته باشیم. اعلام کنیم همۀ ما توسری خور و گوش به فرمان ایستاده نیستیم. ما هم بلد شدیم نه یا آره بگیم.”

 

– “بیمه، معاینات پزشکی، آموزش، حقوق بازنشستگی، سندیکا و این چیزهایی که بعضی از زنهای دیگه دارن چی باید بشه؟”

 

– “این رو از خودت بپرس. تو چقدر حاضری دربارۀ حقوق اجتماعی زنهای خانه دار بنویسی و در عین حال قبول کنی اونا هم علیرغم هویت ناموزون و نامشخصی که دارن قشری از اقشار مختلف این مردم اند و سخت در تکاپو.”

 

– “برای همین بهت زنگ زدم!”

 

– “من رو بگو که فکر کردم می خواستی حالمو بپرسی!”

 

– “صحبت از حقوق اجتماعی ات واجت تره، مگه نه؟”

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)