هزار و سیصد و پنجاه و نه برای آمدنم سال خوبی نبود. جنگ شده بود. و من مثل خیلی از بچه های “شیرخشکی” در معرض گرسنگی بودم . اینها را فقط شنیده ام. اما آنچه از جنگ دیدم خیابانی بزرگ بود که من – پنج ساله – در آن می دویدم با چراغ قوه ای ریز و روشن در دست. بهم گفته بودند وقتی بمباران می شویم نباید چراغی روشن باشد، تهران یکسره خاموش می شد و من می خواستم ستاره ای باشم در دل این تاریکی. چراغ قوه را نمی دانم از کجا پیدا کرده بودم. کسی آن اوایل حریفم نمی شد. حریف ساده لوحی و حماقتی کودکانه که جنگ را نمی فهمید. یکباره شرایط را دریافتم. وقتی که “پناهگاه” های زیر زمین مدرسه مان را دیدم که با آن دیوارهای قهوه ای می خواستند همه ی ما کودکستانی ها را ببلعند در خودشان. دو سال گذشته بود و من اسم “موشک” را شنیده بودم که وقتی می زدند دیگر فرقی نمی کرد چراغ قوه ی کوچک من روشن باشد یا خاموش. فرقی نمی کرد توی زیر زمین باشیم یا وسط خیابان. هر روز خبر از یک جای شهر می رسید. من روبروی تلویزیون می نشستم و درس می خواندم. مدرسه ها تعطیل شده بودند. رویای “شاگرد اولی” بودن برای اولین بار همان موقع ترک برداشت. توی جنگ، زیر موشک باران فرقی نمی کرد شاگرد اول باشی یا دهم. همه از دم قبول می شدند، همه که معلوم نبود فردا زنده باشند یا به جنازه هایی سوخته تبدیل شوند.

گاه از کنار یک ساختمان بزرگ پر از پنجره رد می شدیم و من رخت های رنگی آویزان از پنجره ها را با دقت تماشا می کردم. بوی شهر دیگری را می دادند، بوی غریبی، بوی جنگ زدگی. شنیده بودم که آنها “جنگ زده” اند اما چیز زیادی ازشان نمی دانستم. برایم مثل سایه بودند، تاریک و سرگردان و بی قرار.

من اما سقفی بالای سرم بود هنوز. خانه ای، آشپزخانه ای. من مجبور نبودم از توالت مشترک با ده ها نفر دیگر استفاده کنم. من مجبور نبودم جای دیگری پناه بگیرم. من آنها را هیچ وقت نفهمیدم، هیچ وقت همدردشان نبودم. من جنگ را با چشم های خودم می دیدم در باز شدن ناگهانی درها و پنجره های خانه بر اثر اصابت موشک در منطقه ای از شهر، در سرازیر شدن هایمان از پله ها به سمت در ورودی که مثل یک خواب بد همیشه تکرار می شد، همیشه فرار می کردیم و می دانستیم که بی فایده است. آن غول بزرگ اگر می افتاد روی سر ما جایی برای فرار نبود.
من جنگ را با چشم های خودم می دیدم در کم شدن تعداد آدم هایی دور و برمان؛ کشته می شدند، مهاجرت می کردند،در نارسایی قلبی نوزادی که خواهرزاده ی من بود.

و چشم های من کوچک بودند. جنگ بزرگ تر از اینها بود. حالا که سرم را به عقب برمی گردانم چیزهای بیشتری می بینم. مناطق جنوبی کشور، غرب ایران، آنهمه مصدوم شیمیایی، آنهمه “شهید”، آنهمه بیمار موسوم به “موجی” که هنوز خیلی شان گوشه آسایشگاه های روانی افتاده اند. آنهمه “زندان”، آنهمه “مبارز سیاسی” که بمباران ها و موشک باران ها نگذاشتند من و همسن و سال های من آنها را ببینیم. ما نشسته بودیم پای تلویزیون و در تعطیلی مدرسه ها از راه دور درس می خواندیم، ما زل زده بودیم به معلمی که توی تلویزیون به ما درس می داد و روحمان هم خبر نداشت از “اوین” ، از زندان “گوهردشت”، از “کشتار 67″، از بچه های همسن و سال خودمان که روی اسب و قاطر از مرزهای کشور رد می شدند تا شاید به سلامت به سرزمین دیگری برسند و پناه بگیرند؛ بچه هایی که حتی فرصتی برای نشستن روبروی تلویزیون و دیدن چهره جدی خانم معلم نداشتند.
جنگ بزرگ تر از اینها بود. هنوز هم هست. تا پلک می زنم یک گوشه از دنیا یک جورایی آتش می گیرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)