این داستان در شماره اخیر “جنگ زمان” منتشر شده است.

……………………………………………………………
نشسته‌ام توی بالکن و باد موهایم را می برد. پیشانی ام از خنکی هوا به لرز نشسته. حس می کنم همین حالاست که بخشی از مغزم از لابلای حفره های ظریف جمجمه ام خودش را بریزد بیرون . مثل ماگمای داغی که از یک آتشفشان خاموش تازه جان گرفته سرازیر می شود و حرارت آن زودتر از خودش به همه جا می رسد. باید آن بخشی از مغزم باشد که سلولهایش چند وقت است درگیر چشمهای یک مرد هستند.
سیگار را می گذارم بین لبهایم. فکر می کنم سیگار را باید فقط با کبریت روشن کرد. دستم را می کشم روی زمین. توی اینهمه سیاهی ، کبریت از کجا پیدا کنم؟
فندک سفید را می آورم بالا و می گیرم زیر چتری هایم. یک پک عمیق به سیگار می زنم و به سرفه می افتم. آخر یاد نگرفتم چطوری باید دود را قورت بدهم و روانه اش کنم سمت سوراخ های بزرگ ریه ام که دارد مثل آدم های رو به مرگ هن و هن می کند و به زور نفس می کشد.
پاهایم را دراز می کنم سمت نرده ها . مثل ژوکری که لابلای ورق های پاسور پیدایش می شود خودم را تاب می دهم. چه کیفی می دهد اگر از همین بالا بپرم توی خیابان و درست بیفتم روی سقف ون سبز رنگی که از بلوار کشاورز می گذرد و بوق می زند. سقف را سوراخ کنم و بیفتم روی صندلی عقب . پای چپم را بیندازم روی پای راستم . کتاب را از توی کیفم دربیاورم و بخوانم. همین که ون یک دور زد و برگشت سمت خانه ما یک پانصد تومانی بدهم دست راننده و پیاده شوم. عین خیالم هم نباشد که راننده و مسافرها زل زده اند به لباس راحتی رنگ و رو رفته ام و بندهای آویزان تاپی که دارد توی تنم زار می زند. بیایم توی همین بالکن تاریک و خلوت و دو متری بنشینم. و حرف بزنم. با خودم حرف بزنم. با دیوارهای سنگی بالکن حرف بزنم و حرکت مورچه ها را لای درز دیوار دنبال کنم.
بلند می شوم می روم توی آشپزخانه . باید قهوه درست کنم دوباره. ترجیحا تلخ. و فنجانم را بردارم بروم تکیه بدهم به نرده ها و سر بکشم.
چقدر تازگی ها وابسته شده ام به این فضای کوچک. انگار تمام دنیای من همینجاست. اینجاست که یک نگاه به آسمان می اندازم ، یک نگاه به بلوار و ماشین ها. و دوباره آسمان را می بینم و لحظه شماری می کنم برای آمدن شب. اینجاست که دلم تنگ می شود برای چشمهای یک مرد ، بغض می کنم و یکهو نمی دانم چطوری می شود که زار می زنم و بچه همسایه بغلی با صدای من از خواب می پرد. صدای قدم های پدر بچه را می شنوم که به زور تنش را از رخت خواب کنده و می رود برای او شیرخشک درست کند. و مادرش که تا می تواند با صدای گرفته فحشم می دهد و بهم می گوید زنیکه عوضی.

گوشی موبایلم وزوز می کند. یک نفر با شماره ای ناشناس اس ام اس زده و گفته فردا دماوند آتشفشان می کند. خبر
شل و وارفته است. حوصله ندارم این وقت شب جوابش را بدهم. حتی اگر همین حالا روز بود و من نشسته بودم پشت میز کار و شماره هم ناشناس نبود ، باز هم حوصله نداشتم هیچ جوابی به حرفهایی از این دست بدهم. از کدام دست؟ چه فرقی می کند؟ اصلا برای همین می آیم توی بالکن پناه می گیرم که از شر سوال و جواب ها خلاص شوم. هرچه باشد.
قافیه های غزل جدیدم را پشت سر هم توی ذهنم می چینم و هلشان می دهم تا مثل قطار خسته تهران _ ورامین راه بروند و سوت بکشند. و دود بیرون بزند از تمام آنها. فکرم می رود پیش چشمهای همان مرد.
مگر چه شکلی بودند چشمهایش؟ چند قرن می گذرد از آخرین باری که برای چند ثانیه خیره شدم به آنها ؟ کی بود اصلا؟
برای همان یک نفر که شماره اش ناشناس است اس ام اس می زنم و می نویسم: به جهنم. کو حالا تا فردا؟
وزوز گوشی بالا می رود. نوشته: فردا که خیلی وقته رسیده…
تند و تند یک اس ام اس دیگر برایش می فرستم. تکیه می دهم به دیوار بالکن و دود سیگار را بالاخره با موفقیت قورت می دهم و می نویسم: خب که چی حضرت والا؟
به یک دقیقه نمی کشد که می گوید: بیا با هم فرار کنیم. راستی! از کجا فهمیدی من می تونم حضرت والا باشم؟
گاف داده ام یعنی؟ گفتنش ساده نیست اما حالا که قرار است دماوند تا یکی دو ساعت دیگر بزند زیر و رویمان کند و دیگر از ما جز مجسمه های مذاب چیزی باقی نماند چرا بهش نگویم که دوست داشتم حضرت والا باشد؟ همان حضرت والایی که بتوانم برای ده دقیقه هم که شده از خیال چشمهای یک مرد به لحن گزنده ی اس ام اس های او پناه ببرم .
برایش می نویسم. دو تا اس ام اس طولانی بهش می زنم و همه اینها را برایش می نویسم.
از اینکه گفته ام لحنش گزنده است خوشش می آید. دوباره می گوید: بیا با هم فرار کنیم.
خوب سرکارم گذاشته این وقت شبی. می روم یک قهوه دیگر درست کنم.
گوشی را می گذارم همانجا توی بالکن بماند و وزوز کند. چرا صداش درنیامد؟ خوابش گرفته حتما و چشمهایش یاری ش نکرده برای اس ام اس بازی. برایش می نویسم: خوابیدی؟
می نویسد: فکر کردم تو خوابت برده که جواب من رو ندادی.
راست می گوید . من اما هنوز نمی دانم چه کاری می تواند بهتر از نشستن توی بالکنی باشد که انگار تمام دنیاست.

تمام چراغ های بلوار را می بینم که یکی یکی خاموش می شوند. بیشترشان ساعت هاست از رونق افتاده اند. بچه ها آرام و بی صدا نفس می کشند ، مردها خر و پف می کنند و یک دختر جوان توی آپارتمان روبرویی از یک حس گنگ به خودش می پیچد و خواب می بیند و دستش را دراز می کند .دستش می خورد به لیوان آب. برمی گردد رو به یک سمت دیگر می خوابد.
به حضرت والا پیشنهاد می دهم: بیا اینجا. همین حالا بیا. تا صبح معلوم نیست توی مود الانم بمونم. در ثانی، شاید دماوند راستی راستی آتشفشان کنه.
اس ام اس می زند: راستی راستی آتشفشان می کنه. منم تا نیم ساعت دیگه می رسم.
چرا اینهمه دیر؟ تهران را توی شب می توان ده دقیقه ای زیر پا گذاشت. خانه اش کجاست مگر؟
بوی سیگار نشسته توی تمام تنم. یک گوشه از چتری هایم را که سوزانده ام با دست مرتب می کنم. فایده ندارد. چتری ها می پرند روی هوا می ایستند. سرم را می گیرم زیر شیر آب. توی آینه به خودم نگاه می کنم. اصلا چرا باید نصفه شبی بخواهم به سر و وضعم برسم؟ چون حضرت والا دارد می آید؟ از کجا معلوم که دروغ نگفته ؟ کدام آدم عاقلی این ساعت شب پیشنهاد یک زن را که شاید هم واقعا زن نباشد قبول می کند که برود توی بالکن خانه او ؟
اگر یارو دیوانه باشد چی؟ از این قاتل های سریالی نیست یعنی؟ به جهنم. مگر فردا دماوند قرار نیست تهران را زیر و رو کند؟ فوقش من یک ساعت زودتر از بقیه کارم تمام می شود. مرد هم بر فرض که بخواهد بلایی سرم بیاورد ، می آورد و می رود. اصلا اندام درهم و مچاله من را که ببیند اینجا کنج این دیوار پر از مورچه ، راهش را می کشد و می رود. آن وقت من دوباره یک سیگار دیگر آتش می زنم و تک و تنها پاهایم را از نرده ها آویزان می کنم سمت خیابان.
حضرت والا دیر کرده. چقدر خر بودم من که حرف هایش را باور کردم.
صدای گریه بچه بالا می رود. مادرش غر می زند . بچه دارد گلوی خودش را پاره می کند از شدت گریه. دفتر شعرم را ورق می زنم. کلمه ها توی تاریکی جلوی صورتم می رقصند. سایه دختر جوان توی آپارتمان روبرویی می رود دستشویی. دستهایش را تا آرنج می شوید و دولا می شود روی پاهایش. می خواهد نماز صبح بخواند لابد.
خاک بر سرت حضرت والا که نصفه شبم را خراب کردی. کاش می گذاشتی از همان اس ام اس بازی مسخره لذت ببرم. از آن دروغ بزرگ و خنده داری که درباره دماوند گفتی. کاش نمی گفتی همین حالاست که بیایی اینجا.
امروز نمی روم سرکار. صورتم را با صابون گل ختمی ماساژ می دهم و یک حوله نرم می گذارم روی آن. دراز می کشم رو به پنجره بالکن. یادم می افتد که باید آرایش کنم. دو سه تا موی نازک و سیاه از زیر ابروی چپم درآمده و رنگ بور ابروها را به هم زده. با موچین می افتم به جانشان. اولین بار است که از همه رنگ ها برای آرایش صورتم استفاده می کنم. دامن کوتاه آبی روشنم را می پوشم. بندهای تاپم را دوباره می اندازم روی شانه هایم و چتری هایی را که سوخته اند خیس می کنم و می چسبانم روی پیشانی. یک لقمه نان و پنیر می گیرم برای خودم. دفتر غزل ها را که افتاده وسط بالکن برمی دارم و تکیه می دهم به نرده ها. موبایلم وزوز می کند. مخابرات است، از اینکه قبض موبایلم را غیرحضوری پرداخت کرده ام ازم تشکر می کند.
خنده ام می گیرد. حس می کنم بوی پودر بچه از خانه بغلی می آید. پدرش حتما رفته سر کار و مادر بچه دارد با بی خوابی دست و پنجه نرم می کند. از همان وقتی که من عربده زده ام بدخواب شده و گیر داده به مرد و یکریز نالیده. حالا هم لابد دارد هیکل گنده اش را قل می دهد توی تخت خواب.
بوی خاگینه از آپارتمان روبرویی می آید. به بلوار نگاه می کنم . ون سبز رنگ تازه رسیده به در خانه ما. یکهو یاد چشمهای مرد می افتم . اولش بغض می کنم؛ بعد می زنم زیر گریه . صدایم میان هیاهوی این ناحیه گم شده. خورشید انگار که خودش را جا کرده باشد وسط آسمان بی اعتنا به من با تمام وجودش می تابد و تحلیل می رود. با پلک های خیس و سنگین دنبال دماوند می گردم. نمی بینمش.
گوشی موبایلم را برمی دارم و برای حضرت والا اس ام اس می زنم. می نویسم: دوست نداشتم با هم فرار کنیم.
ده دقیقه صبر می کنم. بی تابم چقدر. جواب نمی دهد. شاید دیشب موقع آمدن به خانه من تصادف کرده و مرده. شاید همین حالا توی بیمارستان است. شاید دلهره امانش را بریده و نتوانسته از خانه بزند بیرون. شاید هم خوابش گرفته و بی خیال دختری شده که توی بالکن خانه اش رو به خنکای باد منتظر اوست. شاید آمده. ماشین را روشن کرده. تا دم پارک لاله هم آمده اما پشیمان شده. برگشته و رفته . سرش را کشیده و خوابیده و فکر می کند تمام دیشب را خواب دیده.
یک اس ام اس دیگر برایش می فرستم و می نویسم: کاش روبروم توی بالکن نشسته بودی تا وقتی دماوند آتشفشان کنه…
اس ام اس با دو دقیقه تاخیر می رسد .
بالکن خالی است. دفتر غزلهایم مثل ژوکر از روی نرده ها ولو شده رو به خیابان و یک قوطی کبریت خیس کنج دیوار روی شانه های صدها مورچه حمل می شود. من با ماگماهای مذاب دماوند روانه شده ام به سمت یک گوشه دیگر تهران و صدای وزوز گوشی موبایلم را نمی شنوم و خبر ندارم از حضرت والا که شاید همین حالا صدایش پیچیده باشد توی پیغام گیر تلفنم و گفته باشد که تا ده دقیقه دیگر خودش را به خانه من می رساند…‌…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)