یادداشت زیر توسط آقای رضا فانی یزدی از زندانیان سیاسی سابق که دوران جهنمی اعدام های سال 67 را از سر گذرانده در اختیار اخبار روز قرار گرفته است. در این یادداشت به نام ده ها زندانی سیاسی اشاره می شود که به حکم مصطفی پورمحمدی اعدام شده اند. فانی یزدی از سکوت بخش بزرگی از جامعه ی سیاسی و بدتر از آن توجیه برخی از فعالین سیاسی نسبت به این انتخاب ابراز نارضایتی می کند.
نام این یادداشت «انتخاب پورمحمدی: تبرئه یک جنایتکار حرفه ای» است.

هفته پیش در سفر بودم. مثل همیشه که صبح از خواب بیدار می شم، سری به اینترنت زدم. خبر اعلام اسامی وزرای آقای روحانی توجهم را جلب کرد. با کنجکاوی به لیست وزرای احتمالی آقای روحانی نگاه انداختم. خشکم زد. دلم شکست. غم دنیا انگار بر دلم افتاد. وقتی اسم پورمحمدی را در لیست وزرا دیدم. سفر از آن روز به بعد زهرمارم شد و هنوز شوکه از اینکه چگونه و چرا آقای روحانی، با انتخاب او در مقام وزارت دادگستری به تبرئه ی این جنایتکار حرفه ای اقدام ورزیده است.

چند ساعتی دست و دلم می لرزید. یادم از اعدام های دهه شصت افتاد. از اولین روز دیدن او که در سلول انفرادی به سراغم آمد *و ملاقات های بعدی با او. یادم افتاد از روزهایی که در بند ۱ و ۲ و قرنطینه و سلول های انفرادی زندان وکیل آباد او را دیده بودم و هربار او از مرگ و اعدام گفته بود و تهدید به اعدام ام کرده بود.

یادم افتاد که او برای غلام حسین اهرابی که در بازداشتگاه های سپاه با هم آشنا شده بودیم تقاضای حکم اعدام کرد و رازینی، رفیق و همکار و هم مدرسه ای پور محمدی، حسین را که تازه فرزندش به دنیا آمده بود به اعدام محکوم کرد و او را در ناباوری تمام به دار زدند.

یادم افتاد که اولین اعدام سیاسی در ملاء عام توسط جرثقیل در محل نماز جمعه در صحن موزه امام رضا را رازینی و پورمحمدی عملی کردند. مسعود حقیقتی یغمایی را می گویم که اگر اعدامش نکرده بودند، امروز مثل سجاده چی و ملکیان و دیگر هم پرونده ای هایش هنوز زنده بود و شاید او هم مثل مهدی به کار تئاتر و سینما و هنر روی آورده بود.

یادم افتاد به داریوش مهدوی، از بچه های سازمان مجاهدین خلق، که محکوم به ۲۰سال زندان شده بود و باز وقتی ما در بازداشتگاه سپاه بودیم دوباره او را از زندان وکیل آباد برای بازجویی مجدد به بازداشتگاه سپاه آورده بودند و تجدید محاکمه اش کردند و حاجی آقای پورمحمدی برایش تقاضای اعدام کرد و چندماه بعد، در ناباوری تمام ما هم بندی هایش، بلندگوی بند اسم او را خواند و داریوش را برای اعدام از بند بردند و فردای همان روز او را اعدام کردند. او فقط۲۲ بهار زندگی را تجربه کرده بود.

یادم افتاد به جعفر هاشمی که چهارسال در انفرادی گذرانده بود و با هم هفته ها در انباری بودیم و از همان انباری، جعفر را به همراه دکتر مغموم و غلامرضا محمدی به اوین بردند و چندماه بعد به حکم پورمحمدی و بقیه کمیته جنایتکار مرگ در تابستان لعنتی ۶۷ همه شان را اعدام کردند.

یاد جواد کشاورز افتادم که از جوانترین بچه های مجاهدین بود و چه سرزنده و شاداب بود و حالا پس از ۸ سال تحمل زندان در تابستان ۶۷ به حکم پورمحمدی اعدام شد. با جواد کشاورز، جواد نصیری که قهرمان شمشیربازی بود و ابراهیم خلیلی و برادرش اسماعیل که مهربان تر از آنها در بند کمتر پیدا می شد، مدت ها در یک اتاق در بند ۲ زندگی کرده بودم. غلامرضا محمدی هم در همان اتاق بود. یادم افتاد که همه آنها را اعدام کردند. حکم اعدام همه آنها را مصطفی پور محمدی امضا کرده بود.

یاد شهریار اسفراینی و شهرام مرجوی و حسین باقری و ابوالفضل لشگری افتادم که هر روز صبح وقتی درهای بند باز می شد، پشت در منتظر بودیم و اولین نفراتی بودیم که دویدن دور حیاط کوچک زندان را شروع می کردیم. شهریار و شهرام و حسین و ابوالفضل هم در همان تابستان لعنتی ۶۷ به حکم پورمحمدی اعدام شدند.

یاد صادق کوچولو افتادم. صادق خزاعی، جوانترین زندانی بند ما که مجاهد بود و پس از ۴ سال حین مرخصی از زندان فرار کرد و پس از دستگیری دوباره در همان تابستان ۶۷ در همان بازداشتگاه سپاه که سال پیش از آن با هم ماهها در یک اتاق بودیم، جوانمرگ شد. صادق ۱۳ ساله بود که برای بار اول دستگیر شده بود، خیلی جوانتر از پسرم که حالا ۱۸ ساله است.

یاد امین افتادم که پس از ۸ سال زندان به دستور پور محمدی اعدام شد. امین در همان دادگاه انقلاب اسلامی که رازینی حاکم شرع اش بود و پورمحمدی دادستانش، به ۲۰ سال زندان محکوم شده بود و سال ۶۷ مشمول عفو شده و حکمش به ۱۰ سال زندان کاهش یافته بود. او در مرداد ماه آن سال پس از تحمل ۸ سال زندان اعدام شد و خواهرم پری و دخترش نازلی برای همیشه تنها ماندند. دو برادر او، فرزاد و فریدون، در سال ۶۰ اعدام شده بودند، در همان دادگاهی که آقایان حاکم شرع و دادستان آن بودند.

یاد محمدرضای عزیزم افتادم که قرار بود اسم دخترش را نسترن بگذارد. محمد رضا نیز در دادگاهی که ریاستش را حاجی رازینی داشت و دادستانش پورمحمدی بود به اعدام محکوم شد. شورای عالی قضایی آن زمان به ریاست آیت الله موسوی اردبیلی حکم اعدام را رد کرد و او به ۲۰ سال زندان محکوم شد. پورمحمدی و هیات مرگ او را در مرداد ۶۷ و پس از ۵ سال زندان اعدام کردند. به همراه او علی کوچولو، برادرش که از جوانترین بچه های زندان مشهد بود و از ۱۴ سالگی در سال ۶۰ در زندان بسربرده بود و محکوم به ۱۰ سال زندان بود، نیز اعدام شد. علی ۸ سال از ۲۲ سال زندگی کوتاه خود را در زندان مشهد گذراند. پورمحمدی اگر علی را، که خودش پیشتر او را به ۱۰ سال زندان محکوم کرده بود، اعدام نمی کرد الان علی ۴۷ ساله بود و پدر و مادرش محمدرضا و علی را هنوز داشتند، نسترن هم بود و گلهای دیگری که برای همیشه آرزوی بوییدن آنها بر مشام مادر و پدر محمدرضا باقی ماند.

یادم افتاد به خیلی های دیگر. با اینها در زندان وکیل آباد درمشهد سالها زندگی کرده بودم و حالا به حکم پور محمدی همه رفته بودند
امین نجاتی محرمی – شوهر خواهرم
محمدرضا سعیدی – از دوران دبیرستان با هم دوست صمیمی بودیم.
علی سعیدی (برادر محمدرضا سعیدی) – در ۱۵ سالگی دستگیر شده بود و در زندان به تحصیل ادامه داد و دیپلم گرفت.
جعفر بهره مند – مدتها نماینده بند ۲ بود.
نوید آموزگار – اولین نفری بود که از بند برده شد.
جواد نصیری – قهرمان شمشیربازی بود.
محمد حیدریه – در ۱۶ سالگی دستگیر شده بود و این اواخر متمایل به چپ بود.
حسین حیدریه (برادر محمد حیدریه)
جلیل صوفی زاده – مدت زندان را گذرانده و ملی کشی می کرد.
برادر کوچکتر جلیل صوفی زاده که نامش را به خاطر ندارم – در ۱۵ سالگی دستگیر شده بود.
شهرام مرجوی – اهل آذربایجان و از اقوام نزدیک آیت الله موسوی اردبیلی، رئیس وقت شورایعالی قضایی بود.
غلامرضا محمدی – چندین ماه پیش از عملیات فروغ جاویدان مدتی با هم در انباری بودیم و قبل از سفر هیات مرگ به تهران منتقل شد و در اوین اعدام شد.
محمد سویزی – یادش بخیر،‌ به شوخی می گفت پاول سویزی، اقتصاددان معروف،‌ پسرعموی او بود. محمد اهل سویز، دهی در نزدیکی شاندیز در حومه مشهد بود.
جواد کشاورز – در ۱۶ سالگی دستگیر شد.
ابراهیم خلیلی – دبیر فیزیک بود.
اسماعیل خلیلی (برادر ابراهیم خلیلی)
احمد زاده (نامش را به خاطر ندارم)
حسن غفوری – در ۱۶ سالگی دستگیر شده بود.
خلیل مودی – از بچه‌های بیرجند بود. مدتی نماینده بند بود و صدای بسیار گرم و قشنگی داشت.
صادق خزاعی – در سن ۱۴ سالگی دستگیر شده بود. پس از ۴ سال حبس، در هنگام مرخصی از زندان فرار کرد و به خارج گریخت. سازمان برای عملیاتی او را به ایران برگرداند، دستگیر شد و سپس اعدام شد.
علی احمدی
احمد زلفی
جعفر قمصریان
علی میرشاهی – در سن ۱۷ سالگی دستگیر شده بود. پس از ۲ سال آزاد شده و دوباره دستگیر و به ۲۰ سال زندان محکوم شد.
جلال اسدپور
عباس صفدری
ابوالفضل صفوی – فوتبالیست درجه اول تیم ابومسلم خراسان بود. در دوران دبیرستان، قهرمان مسابقات فوتبال آموزشگاهی استان خراسان بود. پس از آزادی در این دوره دوباره دستگیر شد.
مهدی طلوعی
سیامک رمضانیان – در سن ۱۷ سالگی دستگیر شده بود. اهل قوچان بود و با بقیه بچه‌های قوچان به زندان مشهد منتقل شده بودند.
حمید ریاضی – از بچه‌های درگز بود، دوست صمیمی جعفر هاشمی بود.
جعفر هاشمی – جعفر هاشمی اولین نفری بود که دراین دوره در زندان اوین اعدام شد. ۴ سال در مشهد در زندان انفرادی بود. سال ۶۶ با هم مدتی در انباری بودیم که جعفر را از همانجا به اوین بردند. جعفر تنها کسی بود که در زندان مشهد رسما از سازمان مجاهدین خلق دفاع می کرد. جعفر را مادرش که از دوستان نزدیک همسر آیت الله خامنه ای بود، شخصا لو داده بود. گویا بعدا دچار افسردگی شدید شده بود. برادر جعفر،‌ به نام محمود، نیز مدتی با ما در یک بند بود. از سرنوشت او خبری ندارم.
محمد بی همتا
محسن عطاران – او نیز پس از چند سال زندان که آزاد شده بود، دوباره دستگیر شد.
مجید اکبریان – از بچه‌های ورزشکار و اهل قوچان بود، و خیلی هم خوش تیپ بود. در ۱۷ سالگی دستگیر شده بود.
محمد فیض – از بچه‌های سبزوار بود. حکم زندان وی تمام شده بود و ملی کشی می کرد.
کاظم فارسی – سن و سالی بیشتر از اکثر ما داشت،‌ متاهل بود و بچه داشت.
محمد فانی دیسفانی – در سن ۱۷ سالگی دستگیر شده بود. از بچه‌های سبزوار بود.
جواد کریمی
محسین سیدی
احمد زلفی
مهدی رحیلی
حمیدرضا شهپر طوسی
مرتضی قره چه ای
مهدی قرائی – متاهل بود و بچه داشت.
علیرضا جدیدیان
مهدی حسن آبادی
علی فخارزاده
یدالله قشقایی – اهل نیشابور بود. تقریبا همزمان با من دستگیر شد. چندماهی با هم در اتاق عمومی در سپاه بودیم.
ابوالفضل لشکری – بیماری خونی داشت و مرتب به بهداری و بیمارستان اعزام می شد. گویا فقط یک مادر پیر داشت و تنها فرزند آن مادر بود.
مهدی حسین پور
محمد قانع شاطر حسینی
محمد مشهدی رضا
غلامرضا نقی پور- از بچه‌‌های خارج از کشور بود که دستگیر شده بود. بسیار مودب بود و بسیار سرسخت. در زندان کمتر با بچه‌های مجاهدین دمخور بود و بیشتر با بچه‌های چپی می گشت. در حقیقت غلامرضا چپ بود ولی به اتهام مجاهدین دستگیر شده بود. حدود ۳۲ یا ۳۳ سال داشت.
مسعود وکیلی – در سن ۱۶ سالگی در قوچان دستگیر شده بود. تپل و خوشرو بود. از اولین دستگیری‌های سال ۶۰ بود.
ابراهیم عروجی – ابراهیم از بچه‌های قوچان بود. قدبلند، ورزشکار و بسیار خوش صورت. هم سن و سال من بود. حمید نیرومند
محمد مقدم – از کم سال ترین دستگیری های زندان مشهد بود که در سن ۱۵ سالگی دستگیر شده بود. در سال ۶۰ دو سه بار برای اعدام برده شده بود، و حتی او را برای تیرباران به درخت بسته بودند،‌ بغل دستی های او را اعدام کرده بودند،‌ ولی او را برگردانده بودند.
اصغر موقر
علی مسیح
علی فخارزاده
علی گلی
و بسیاری دیگر که متاسفانه اسامی آنها را دیگر بخاطر نمی آورم.

دلم بد جوری گرفته شد . حال و هوایم عوض شده بود. آن روزهای مرگبار و نفرین شده باز سراغم آمده بودند و تک تک چهره های بچه ها جلوی چشمانم در رفت و آمد بودند.

در فیس بوک نوشتم که: “غم عالم به دلم سنگینی می کند وقتی جنایتکارانی چون پورمحمدی را در این مقام ها باز می بینم. انگار که به عمد به قربانیان آن سالها و مردم رنج کشیده ما دهن کجی می کنند.” و مقاله ای را آنجا گذاشتم * با این توضیح که “این مطلب را تقریبا ٨ سال پیش نوشتم وقتی که احمدی نژاد اولین کابینه خود را معرفی کرد. متاسفم که باز بار دیگر همین را در مورد کابینه آقای روحانی بگویم. تنها تفاوتش این است که در آن دوره ایشان قرار بود در مصدر وزارت کشور باشد و اینبار او قرار است در مصدر وزارت دادگستری بنشیند. بدبخت مردم ما که جنایتکارانی چون پورمحمدی قرار است پناهگاه داد و دادگستری شان باشد.”

راستش تصور می کردم حالا همه سروصدایشان درخواهد آمد. همه به آقای روحانی اعتراض خواهند کرد که چرا با انتخاب جنایتکاری چون پورمحمدی برای پست وزارت دادگستری او را تبرئه می کند. ولی گویا اشتباه می کردم.

انتظار داشتم دست کم یکی از نمایندگان مجلس، ولو به بهانه اینکه بهانه به دست مخالفان حکومت داده نشود، با انتخاب پورمحمدی به خاطر شرکت در قتل عام سال ۶۷ مخالفت کند.

تصورم این بود که خیلی ها از جمله چهره های برجسته اصلاح طلب در داخل و خارج به حضور این جنایتکار حرفه ای در کابینه اعتراض خواهند کرد. اما گویا مصلحت سیاسی به آنها مجال نداد.

وقتی همین اندوهم را با دوستانم در ایمیل لیستی که سالهاست در آن با هم تبادل نظر سیاسی می کنیم به اشتراک گذاشتم، تعجب کردم که گویا برخی از همین دوستان جمهوری خواه هم حتی از یادداشت من آزرده شدند. چند نفری در صدد برآمدند که با بی ارزش خواندن نقش وزیر دادگستری و یا به بهانه اینکه پورمحمدی را به روحانی تحمیل کرده اند، قضیه را پایان داده و حضور این جنایتکار را در کابینه روحانی توجیه کنند. عده زیادی سکوت کردند و انگار نه انگار که جنایتکاری قرار است در کابینه هرروزه به مردم و قربانیان خشونت در مملکت دهن کجی کند. چند نفری هم از دوستان با من همدردی کردند وچه خوشحال شدم که هنوز همه ما به مصلحت سیاسی چشم بر جنایت نمی بندیم.
وقتی تیتر نامه ۵۵ زندانی سیاسی به آقای اوباما را دیدم با اشتیاق کلمه به کلمه آن را دنبال کردم. خوشحال شدم که اینبار زندانیان سیاسی اصلاح طلب خودشان بطور مستقل وارد میدان شده و به دفاع از زندگی بهتر و رفع محرومیت ها از آقای اوباما تقاضا کرده اند که از فرصت انتخاب آقای روحانی استفاده کرده و در مسیر مذاکره با رهبری سیاسی ایران به کاهش تحریم ها و پایان دادن به مجازات مردم اقدام نماید.

سالها بود که با دوستان اصلاح طلب در داخل و خارج کشور مفصل صحبت می کردم که شما باید مستقل از رهبری نظام، خود در دفاع از منافع مردم اقدام نمایید. جنبش دمکراسی خواهی ایرانی نمی تواند به صرف مخالفت با حکومت و رهبری نظام، چشم بر آنچه بر مردم می رود ببندد و حاشیه نشینی اختیار کند.

نامه زندانیان و حمایت های آنها از مردم برایم بسیار خوشحال کننده بود. اما هنوز بغض در گلویم باقی است که اگر زندانیان ما و دوستان اصلاح طلب در داخل و خارج دغدغه درد و رنج مردم را دارند، چه شده است که ما را فراموش کرده اند ، مگر ما مردم نیستیم! چرا و چگونه است که آنها چشم بر حضور یک جنایتکار حرفه ای در کابینه بسته اند؟

امیدوار بودم که پیش از شروع مذاکرات مجلس برای رای اعتماد اعضای کابینه، این دوستان در نامه ای مشابه آنچه که به اوباما نوشتند، به روحانی هم می نوشتند که مردم ما از دیدن اسم پورمحمدی در لیست وزرای او رنج می برند. فقط رنج نیست، شکنجه می شویم.

مطمئنم وقتی مادر بهکیش که چون مادر خودم دوستش دارم و یا مادر محمدرضا که به مهربانی مادر خودم بود، وقتی اسم پور محمدی را در لیست وزرای کابینه را دیده اند یاد اعدام محمود و علی و محمدرضا و علی افتاده و خون گریسته اند.

ما هم مردم هستیم. مادر محمود و علی بهکیش هم مردم اند. مادر محمدرضا و علی سعیدی هم مردمند و رنجی را که از حضور پورمحمدی در کابینه می برند کمتر از رنجی نیست که از کمبود دارو و مواد غذایی و لوازم الکترونیک و دیگر احتیاجات در بازار ایران می کشند. تحریم ها و مشکلات و بلایای حاصل از آن گرچه زندگی را سخت کرده اند ولی هرگز به مانند شکنجه دیدن جنایتکاران در زندگی روزانه عذابشان نمی دهد.

کاش دوستان زندانی به روحانی می گفتند و می نوشتند که با انتخاب پورمحمدی از جنایتکاری حرفه ای اعاده حیثیت می کند و بر زخم قدیمی ولی همیشه تازه ما نمک می پاشد.

مصلحت سنجی سیاسی هم اندازه ای دارد.

ترس ام از این است که این مصلحت سنجی های سیاسی چنان ما را کرخ و بی احساس کند که دیگر وجدان مان نه از ناله ها و ضجه های قربانیان جنایت های سالهای گذشته به درد آید و نه از دیدن جنایت کاران در ویترین های رسمی قدرت سیاسی در کشور لرزه بر انداممان بیفتد. که اگر چنین شد باز محکومیم که در آینده شاهد جنایت های تازه تری باشیم!

با احترام ،
رضا فانی یزدی
۲۴ مرداد ۱۳۹۲

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)