ژان پیاژه (۱۹۸۰-۱۸۹۶)، روانشناس سوئیسی، پایه گذار مکتب ژنو، و استاد جامعه شناسی، یکی از پیشگامان روانشناسی رشد کودک، و تئوریسین شناخت روانشناسانه بود. ظهور او بشکل نظریه پرداز شناخت، محصول انفعال و جدایی از فلسفه ایده آلیسم آلمانی و تمایل به تفکر سکولار و امپریستی بود. در گذر او از فلسفه به علم زیست شناسی و روانشناسی، ارتباط و وابستگی میان علم و فلسفه آشکار گردید. از این طریق ناراضیان فلسفه تمایل به علم، و ناراضیان علم بسوی فلسفه تمایل یافتند. موضوع مرکزی کارهای تحقیقاتی و نظری او، رشد و تحول دانش و آگاهی و تفکر کودکان و توانایی اخلاقی و استفاده زبانی کودکان از زبان بود. هدف پیاژه در برخورد با علوم، ترکیب رشته های بیولوژی و فلسفه،مخصوصا تئوری شناخت است. شناخت در نظر او مفهومی عام برای توانایی های فکری انسان مانند اندیشه، درک، حس، دانش، خاطرات، و روش قیاس است. نظرات او در روانشناسی کودک موجب تحولات روانشناسی اخلاق نیز گردید. 

گرچه آنزمان انتقادات زیادی به نظرات و متد های او میشد، امروزه وی را یکی از پیشگامان  روان شناسی رشد کودک میدانند. او میگفت علاقه به ترکیب رشته های فلسفه و علوم تجربی، ضرورت است چون فلسفه رشته ایست فرضی و علوم نیاز به سند و مدرک و دلیل و تحقیق دارند، برای مبارزه با غول های فلسفه متافیزیکی نیاز به علوم است، گرچه او خود علاقه خاصی به رشته فلسفه و روان شناسی داشت. 

از نظر تئوری شناخت، پیاژه ار سال ۱۹۴۰ یکی از متفکرین ساختارگرایی است و میگفت تعادل مهمترین صفت و خواسته یک ساختار است. تفکر کوششی است برای ایجاد رابطه و نسبت. کودکان در طول چند سال دوران طفولیت تمام مراحل فکری و فرهنگی انسان اولیه را در جامعه از سر میگذرانند. به این دلیل روشها و نظریه های پیاژه براساس همسویی و موازی نمودن رشد فردی کودک با تاریخ سیر اندیشه بشر است.

پیاژه در آغاز اغلب برای تحقیقات روانشناسی از ۳ کودک خود استفاده میکرد. او بین ۴ دوره رشد و تحولات آگاهی کودک فرق میکذاشت. این ۴ فاز و دوره عبارتند از، سنین ۲-۰، ۷-۲، ۱۱-۷، و ۱۸-۱۱ ساله. به ادعای او کودک در این سالها سعی میکند خود را با محیط و فرهنگ اطرافش سازگار سازد و وفق دهد. پیاژه کار تحقیقی روی روانشناسی رشد کودکان را بین سالهای ۱۹۳۲-۱۹۲۴ انجام داد و در ۵ زمینه منتشر نمود،- سخن گفتن و اندیشیدن، قضاوت و جریان فکری، تصورات محیطی و جهانی، آشنایی با روش و قانون علیت، و قضاوت اخلاقی. در نظر او رادیکال ترین تغییر و نقطه عطف تاریخی کوپرنیکی برای کودک بین ۱۸-۱۲ ماهگی است که روان او شکل میگیرد و از وحدت خود با جهان اطراف خارج میشود و فکر میکند که او مرکز توجهات جهان و جامعه و محیط است. شاید این دستاورد بود که سبب کنجکاوی” آدم و حوا در اسطوره بهشت و اخراج آنان” به جهان فانی و جامعه طبقاتی بعدی شد! این فاز و دوره روی ساختار مغز و اندیشه کودک برای آشنایی با زمان و مکان و روش علیت اثر میگذارد تا او بشکل عین و شیئی میان سایر اشیاء بوجود خود پی ببرد و دارای آگاهی بیشتر گردد. در فاز و دوره ۵-۳ سالگی کودک متوجه میشود که مرگ نوعی زندگی با فتیله روشن پایین و منفعل و تنزل یافته است. در این فاز کودک خود را حتی گاهی مقصر مرگ زندگی آشنایان و حیوانات اطرافش می بیند و اغلب احساس تقصیر و گناه میکند. در فاز ۱۰-۹ سالگی کودک به این نتیجه میرسد که مرگ پدیده ای حتمی و غیرقابل اجتناب است. در زمانیکه کودک به هستی و وجود خود پی میبرد، باید قبول کند که زندگی و وجودش حتمی و ابدی نیست و او نیز روزی خواهد مرد و حتی فنا خواهد گردید.

ژان پیازه در کشور سوئیس زندگی نمود. پدرش یک محقق مشهور علم تاریخ بود و موجب آشنایی پسرش از نوجوانی با متد سیستماتیک تحقیق آشنا گردید. ژان جوان از کودکی نبوغ خاص خود را نشان داد و برنده چند جایزه در دوران دبستان و دبیرستان گردید. او از طریق عمویش با فلسفه هنری برگسن آشنا شد و سپس خود در دانشگاه در رشته های بیولوژی، فلسفه، و روانشناسی تحصیل نمود. مادرش میگفت ژان، کودکی باهوش، نیکوکار، مذهبی، و پر انرژی بود.

رقم آثار پیاژه بدون ترجمه ها و موارد بیوگرافیک به حدود ۵۴۰ نوشته  میرسد که گویا برای درک و مطالعه قدری مشکل هستند. کتاب “دانش و تصورات فلسفی” او را سندی مهم در تاریخ فلسفه قرن ۲۰ بشمار می آورند. کتاب مشهور دیگر وی “مقدمه ای بر تئوری ژنتیک شناخت” است. واژه ژنتیک را او گویا اغلب به معنی رشد و تحول بکار برده.

پیاژه را مهمترین و موثرترین روانشناس شناخت فکری جسمی قرن ۲۰  نامیده اند که مواضع روان شناسانه او از نظر تئوری شاخت را نوعی ساختارگرایی تفسیر میکنند. وی میگفت محقق بهتر است در پایان عمر علمی تخقیقاتی خود نظراتش را تغییر دهد تا اینکه مدام آنها را بشکل تکراری به بازار و فضای فرهنگی عرضه کند. پیاژه ،ساختار درکی و شناختی انسان یا جریان فکری انسان را بشکل تنگاتنگ مرتبط با مراحل و مراتب حسمی بدنی انسان میدانست و میگفت جهان ما سیستمی است از روابط، اندیشه و تفکر نیز بدلیل تولید رابطه و نسبت ایجاد میگردند. جسم و آناتومی انسان مانند هر کدام از اجزاء بدن دارای یک بافت مرتبط هستند. توجه به مقوله شناخت باید از طریق تاریخ آن،جامعه شناسی آن، ریشه آغازین آن، و روانشناسی آن، باشد، و مفاهیم زیربنایی شناخت باید بشکل منطقی توضیح داده شوند. وظیفه تئوری رشد وتکامل روانی شناخت، تحقیق در باره رشد و تحولات انواع آگاهی و دانش انسان است. از جمله دیگر کارهای تحقیقاتی پیاژه، نظریه رشد و تحول فکری، اخلاقی، و جنبه های گوناگون پروسه بلوغ کودکان بود.

چپ ها مدعی هستند که روان شامل تمام صفات، عملیات، و جریانات درون مغزی انسان است که منعکس کننده واقعیات عینی است و برای تنظیم اعمال و رفتار فرد وارد تحرک و زندگی انسان میگردد. یونانیها به روان، روح میگفتند. در افسانه های یونانی آنرا همسر “اروس” یعنی خدای عشق میدانستند که به زبان لاتین خود عشق نامیده میشد. در محافل فرهنگی جوامع بورژوایی، روانشناسی گرایی، کوششی غیرعلمی است تا موضوعات و مسائل اجتماعی و دست آوردهای سایر علوم، مانند علم منطق را لوث نموده و بر اساس فرضیه های روانشناسی توضیح دهند. رشته روانشناسی را به انواع بالینی، تربیتی، روحی روانی، شغلی، و غیره تقسیم میکنند.

روانشناسی، علم تشکیل، شناخت و در مان تمام اشکال  ناگواری ها و بیماری های روانی و رفتار های ناهبجار و روش درمان آنان از طریق آگاه کردن ریشه ها و علل پیچیدگی های ضمیر ناخودآگاه است. فروید بشکل خیالی ، غیرعلمی و ایده آلیستی، روانشناسی ضمیر ناخودآگاه را تبدیل به یک جهانبینی، ایدئولوژی و تئوری فرهنگی نمود که در آن “غریزه مرگ و لیپیدو” بشکل نیروی غریزی تمام رفتار و کردار انسان را تعیین میکند، یا در ضمیر ناخودآگاه نفوذ میکند یا بشکل محصولات فرهنگی ارزشمند ایجاد میکند. سوء استفاده از علم روانشناسی در آنجاست که از طریق داروهای روان گردان و سمی که بشکل مواد طبیعی یا شیمیایی در دسترس هستند، به خورد انسان بیمار یا اسیر یا مشکوک به مخالفت، میدهند تا در او ایجاد رفتار ناهنجار، ترس، جنون، خودکشی، اعترافات اجباری، افسردگی و غیره نمایند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)