پشت چشم بند زندگی کردن و تصویری از فضای بیرون را در درون ترسیم نمودن , به قدرت تخیل و روحیه زندانی ارتباط پیدا می کند.متهم می شوی به انواع …. که میدانی نه انجام داده ای ونه خواهی داد. اما انها سعی دارند با ایجاد حفره ای در ذهن و درون ات , تا به آنچه دست نایافتنی ست , دست یابند.این تو هستی که در تاریکی مطلق , برایشان چراغ نیافروزی , بَلد و راهنمایشان نگردی! حتی المقدور تحت فشارهای طولانی به واحه هائی تو را می کشانند که , دست های بی شماری را می بینی و شناخت از آن نشانه ها داری که, راهنمای آنان در پیشروی به هزار توی درونت گردیده اند.با این همه , آن شکسته ها را هم باید بتوانی در این مرحله از دست دژخیمان رهائی بخشی, با قبول آن نشانه ها و حذف آن و دوری گزیدن از مسیرهای گشوده شده , مسیری دیگر و غیر قابل دسترسی را باز نمائی که این بار مستلزم تحمل فشار بیشتری خواهی بود.

اینجا کارخانه “آدم ” سازی است.

آنها در حال تولید تو هستند. می خواهند “آدم” شان گردی! تو باید تولیدات شان را به ضایعات مبدل کنی.بستر پیشروی آنها به درون ات, با کمک تو انجام می گیرد, تو نخواهی , آنان نمی توانند به این مهم دست یابند.مگر که قالبی از آنان را در خود پذیرفته باشی و به موازات آنچه می خواهند , با آنان , درب های درونت را بگشائی. دیگر آن نیستی که , بوده ای! اراده نقش دوم را در تو بازی می کند, شده ای” مَترس “آنها…..

[آنها اززندانیان نادم و همکاریشان با تیم های وزارت اطلاعات به “شاخ طلائی” ها دست یافتند واز آن روز به بعد , دیگر کسی آن یاران جدا گشته را ندید.]

تابستان 68, یکسال پس از شروع کشتار زندانیان سیاسی در زندانهای ایران, در حیاط هواخوری بند8 انفرادی زندان ساری , با زندانیان عادی , هم بند هستیم. هنگام بازی فوتبال توپ قل می خورد و به سمت ساختمان حمام زندان روانه می شود . برای آوردن توپ می روم. زنی که بقچه حمام بر سر و دست کودکی را در دست دارد ,توپ را با ,پا ,متوقف میکند, هنگام برداشتن توپ به زبان مازندرانی می گوید:( 38 تا پَتو خونی بَشُوستِمی , وِشُون 38 نفر بینِه!…)… 38 پتو خونی شستیم. انها 38 نفر بودند.فرصت سئوال نیست. برمی گردم.این دومین بار است در انفرادی بند 8 زندان ساری بسر می بریم.

بار اول پس از کشتار تابستانی , در اواخر پائیز 67 از زندان عباس آباد بهشهر به زندان ساری منتقل شده , پس از یک هفته در سلول انفرادی بند 7 که , با هم در دو قسمت نگهداری می شدیم , به بند 8 انفرادی منتقل گشتیم.بند 8 انفرادی ساختمانی یک طبقه با سقف قیر گونی , سالنی تلوار مانند که راهروباریکی در یک سمت , سلول ها را بهم مرتبط می کرد. سلول 1 و 2 مخصوص اعدام که” شب مانی” انجام می گرفت تا روز بعد حکم اجراء شود. مابقی سلول ها دو یا سه نفره و گاها, تک نفره زندانیان عادی و سیاسی را در خود جای می داد. همه جا شایعه بود که رژیم قصد دارد زندان ها را متمرکز کند و از پراکندگی وبحران زندانیان سیاسی پس از کشتارتابستان 67 بکاهد. هیچ چیزی نشان دیگری در خود نداشت. هنوز از بُعد فاجعه خبر دار نبودیم. تا اینکه به بند عمومی 6 و 5 زندان ساری منتقل شدیم.

در بندعمومی 6 بسیاری از رفقا و دوستان را پس از سالها دیدیم.همه گروهها با هم بودیم. هشدار ها و تذکرات رفقا نسبت به توابین , دیگر کارساز نبود. غلت می خوردیم و با هم زندگی می کردیم . در یک جمع وسیع تر بالطبع اخبار بیشتری ردو بدل می شود.چه از ملاقاتی ها, چه از طرف بازجوها و ماموران زندانها و زندانبانان, اولین بار در انفرادی زندان عباس آباد , توسط بازجویم از کشتار در زندان ها مطلع شدم.

بهشهر شهر کوچکی است. دوران وقایع دهه 60 , چهل هزار نفر جمعیت داشت. فعالیت دادگاههای انقلاب اسلامی , با هدایت احمد توکلی(ایرج), پس از 22 بهمن 57 کلید زده شد. 3 بار دعوت نامه از دادستانی دادگاه انقلاب اسلامی بهشهر در سال 58 دریافت کردم و علیه ساواکی ها و خبر چین های مرتبط به آنها , در سالن استادیوم ورزشی غلامرضا تختی شهر که ,علنی برگزار می شد شرکت کردم. سپس , آقای احمد توکلی با آوردن حجت الاسلام ایمانی, حاکم شرع و دادستان خوشخو از گیلان , دادگاههای انقلاب اسلامی را ارتقاع بخشیدند و کشتار شروع شد. این روند, تا سال 63 بی وقفه ادامه داشت .آن تخم کینه ای را که آیت الله خمینی , در سرتاسر میهن پراکند , کمتر از 3 سال بدل به جهنمی گردید که , در ستادن جان از همسایه های دیوار به دیوار , همکلاسی ها و همشهری های خود, گوی سبقت را از هم می ربودند.

انفرادی و دیوار نوشته های بازمانده حکایت از روزهای تلخی می کند که جانگداز طی شد. یکی از زندانبانان ( کلید دار)آشناست. قبلا در کارهای ساختمانی در شهر ,کنار هم کار می کردیم با پوشیدن لباس خاکی رنگ بسیج و بدست گرفتن تفنگ ورها کردن بیل, به خدمت اسلام آتشین در آمده بود , تنه درخت قطع شده نیم سوخته ای را در حیاط هوا خوری زندان عباس آباد , نشانم می دهد و می گوید: این کُنده اگر زبان داشت نام شان را می گفت, چندین و چند زندانی مجاهد را به این درخت بستند و تیر باران کردند. امروز قطعا از ان کُنده درخت , نشانی نیست!

این شهر چهره مهیب اش را در رابطه با جوانان از هر نوع اش نشان داد. چه جوانانی که از فاصله 2000 کیلومتری با سلام صلوات, راهی جبهه های جنگ می گشتند و اندک زمانی بعد , کاروانهای سهمیه بندی شده در بهشت فاطمه ها پیاده شان می کرد , چه جوانانی که راه دیگری برگزیدند و آتش تنور انقلاب را با قامت خود شعله دادند .گرداندگان زندان ها را هم در این شهر و دیگر شهر های مازندران را همین جوانان تشکیل می دادند که , دوران استراحت و آماده باش دور از جنگ را سپری می کردند. خشونتی که در رفتارشان نسبت به زندانیان سیاسی موج می زد ناشی از حیات متناقض شان در جبهه های جنگ که , روزانه شاهد متلاشی شدن دوستان و همقطارهایشان بودند, سرچشمه می گرفت. وقتی به پشت جبهه ها می آمدند و در زندانها به عنوان زندانبان و نگهبان و…. بکار گمارده می شدند, نمی توانستند,رفتاری جز این داشته باشند. در زندان شهر “کردکوی” جانبازی روی ویلچر, یک دست شلاق و دست دیگر اسلحه کمری وارد بند زندان می شد و زندانیان را زیر انواع فشارهای جسمی و روحی قرار می داد. انها گواهی از شرایط خاص حیات خویش می گرفتند و هیچ نیروئی توان جلوگیری از آن وضعیت را نداشت.

در زندان عباس آباد بهشهر, حتی پس از محاکمه و دریافت حکم , بازجوئی ها پایانی نداشت. به هر وسیله ای مجددا چشم بند و بازجوئی و همیشه احساس می کردی بازداشتی اداره اطلاعات هستی و این دوران تمام نخواهد شد , در این زمان هم که به انفرادی فرستاده شدم , فکر می کردم ادامه همان روش هاست. با قطع ملاقات و اعتراض هایم , به حال خود رهایم کردند. سلول انفرادی شماره 6 که قبل از من , زندانی های “ترک اعتیاد” را قرار داده بودند و انان به شدیدترین وجهی بی هیچ مراقبتی , دوران” ترک اجباری” را بدون امکانات طی می کردند و با عدم اختیار از کنترل شکم روی هایشان , پتو های سلول راآلوده کرده و بوی تعفن در سلول آزار می داد. به اعتراض ها توجه نمی کردند. شپش بیداد می کرد و با هجوم اولیه شان , تمام بدنم را فرا گرفتند. استفاده از دستشوئی در بیرون سلول همراه با نگهبان توام بود , آنهم زمانی که خود بخواهند. روی پنجره مشرف به محوطه پشت ساختمان زندان هم پتو انداخته بودند و از عصر تا صبح , نگهبان شب داشت . از سایر زندانیان هیج اطلاعی نداشتم. گاها ,هنگام ملاقت رفتن شان و هوا خوری های آنها صدا هائی می شنیدم اما , مفهوم نبود. این وضعیت همرا با بازجوئی ها همراه بود. اسامی را نام می بردند که اصلا برایم آشنا نبود و هرگز نشنیده بودم.مدام اعتراض می کردم که حکم دارم برای چه به انفرادی آمده ام. آنها هم نظر قاضی را عنوان نموده وتهدید می کردند, این وضعیت ادامه داشت. اواخر مردادماه, صداهائی از سلول شماره7انفرادی که مجاور سلول من بود شنیدم . آن صدا ها برایم آشنا بود ند, با آنها سالیان سال , از زمانهای دور خاطره داشتم.اما نمی توانستم با آنان حرف بزنم .عصر وقت شام, آنها را آوردند.اواخر مرداد تقریبا 25 مرداد ماه بود, چراکه دوهفته از زمان انفرادی ام گذشته بود و صبح زود آنها را بردند.

در زندان عباس آباد , گوش ها, جای چشمها, کار می کرد. صدای لندروربازجوهای اداره اطلاعات , جیپ لندکروز نگهبانی و سرویس غذای زندان , موتور زندانبانان و…. همه را می توانستی در داخل سلول تشخیص دهی , ان روز صبح زود ماشین های زیادی آمدند. دو نفرآشنا را با خود بردند. یک شب بیشتردر عباس آباد نماندند.

این وضع ادامه داشت که ماه مهر , تولد بچه یکی از زندانی ها , نگهبان شیرینی آورد. این حرکت مثبت بود, و من انرژی گرفتم. ادامه این وضعیت را نمی دانستم به کجا می کشد. ملاقاتم قطع و در بیخبری رها گشته بودم. هر از چند گاهی بازجوها به زندان که می آمدند مجددا بازجوئی می شدم , از برادر بزرگم که هنوز دستگیر نشده بود با نشانه هائی که به دست آورده بودند پرسش می کردند. نزدیک به دوسال بود در زندان بسر برده بودم وپرسش هایشان بی اعتبار بود , اما با سخت سری امکانات او را در تهران می خواستند. یک برادر و خواهر کوچکترم در زندان عباس آباد بودند که , فقط یکبار ملاقات شان کردم.از وضعیت آنها هم بی اطلاع بودم.

تنهائی و دور از هر ارتباطی , انسان را ذهنی بار می آورد. نزد خود هیچ موضوع قابل قبولی برای انفرادی نداشتم. سئوالاتی هم که می کردند خارج از نیروهای داخل زندان بود. اوایل مردادماه دو تن از زندانی ها , مدت 2 هفته غیب شان زد. احساس این بود که , برای تطبیق اطلاعات و شناسائی این کار انجام گرفته باشد. زندان و محیط بسته , فکر, آدم رابه هر سو می برد تا روزی که توسط بازجو ها در سلول انفرادی مطلع شدم. اصلا به فکرم خطور نمی کرد قضایا چیست؟ پس از آن ملاقاتِ من, آزاد شد . در ملاقات متوجه اعدام شان شدم .مراسم یاد بود”گلعلی آتیک ” در منزل پدری شان ومنزل ما ( مادر همسرم , عمه جانباخته )که مجاور هم بود بر گزار گردید. در همان زمان با خانواده ام تماس می گرفتند و خواهان شناسنامه وایجاد جو روانی و آدرس مرا در سرد خانه بیمارستان شهر را می دادند.دو سه روز بعد به سلول دربسته سابق بازگشتم که , مقارن شد با اطلاعاتی که بازجوها از اعدام ها ارائه دادند وبازجوئی جمعی ( اواخر آذرماه) و پرسش مستقیم از همه نسبت به اعدام ها انجام گرفت ..هر یک از زندانیان با وضعیتی که داشت نظر خود را داد. چند روز بعد به زندان ساری منتقل شدیم. این تاریخ ,در زندان عباس آباد تنها 5تن از زندانیان مجاهد باقی ماندند که با عفو آیت الله خمینی در 22 بهمن67 آزاد شدند.

شاهدان روزهای انتخاب از میان زندانیان سیاسی , برای هیئت مرگ در زندان ساری؛

[زندانی سیاسی, (خ.گ) اظهار می دارد که مدت 4 ماه ملاقات ها قطع و حتی هوا خوری را هم از زندانیان دریغ کردند. خانواده ها روزهای ملاقات می آمدند اما موفق نمی شدند با عزیزانشان ملاقات کنند.در این زمان زندان ساری 105 زندانی سیاسی در 3 بند داشت.یک توابی را از زندان چالوس به عنوان تبعیدی آورده بودن تا در میان زندانیان به جستجوی افراد تاثیر گذارو محرک بپردازد. (در رابطه با اعتمادی که به شاهد کرده بود موضوع را مطرح می کند .) شاهد به بچه های مجاهدین هشدار می دهد اما آنها توجه نمی کنند. پس از مدتی همه زندانیان را به بند جوانان منتقل می کنند.از بین 105 زندانی 35 نفر را جدا می کنند و با خود می برند . آن تواب هم مقارن با رفتن زندانیان دست چین شده , از زندان ساری منتقل می شود , به کجا , هیچ کس نفهمید.]

شاهد دوم:[ زندانی سیاسی (ت.ص)… در این ایام ما در قرنطینه کامل بودیم.تا آخرین لحظه بصورت موثق اطلاع نداشتیم. بعد آمار زندانی های اعدام شده را , زندانیان زن بند سیاسی نقل کردند. پتو های خونی جانباختگان پس از تیرباران که , با وانت به بند زنان عادی منتقل کرده و آنهارا وادار به شستن پتو ها نمودند.بوی خون مانده پتوها , در فضا زندان زنان پیجیده بود. یکی از زندانیان سیاسی زن که با شوهرش (مجاهد, حسین عقیل) هفته یکبار در سلول انفرادی ملاقات داشت در این زمان باردار و وضع حمل کرده بود . شوهرش جزو اعدام شدگان بود . کودک تازه متولد شده در بند زندانیان سیاسی زن تا آمدن مادر از درمانگاه زندان بدون هیچ امکاناتی نگهداری می شد. همین موضوع اعتراض زنان زندانی را دامن می زد.همه ی اعدام شدگان زندان ساری را مجاهدین تشکیل می دادند. آنان بسیار متشکل و بین بندهای عمومی و انفرادی نفوذ داشتند. بازجوها , توسط توابین در بین شان به نیروهای مورد نظر دست یافتند و 35 نفرشان را با خود بردند.]

ما وقتی به بند 6 عمومی منتقل شدیم , هنوز دو تواب بین زندانیان حضور داشتند. کما بیش آمار ها شبیه به هم بود.هنوز یک ماه به بند عمومی منتقل نشده بودیم که خبر عفو زندانیان سیاسی از جانب آیت الله خمینی در زندان پیچید. قبل از آن بازجوئی هائی مبنی بر دادن مصاحبه صوتی یا تصویری مطرح شد و یک پرسش نامه راجع به نامه آیت الله خمینی به گورباچف , که زندانی ها سیاسی هر یک با گرایشات مختلف بر خورد کردند.

روز 22 بهمن اولین سری مشمولین عفو آزادشدند. مرحله دوم یک هفته بعد 29 بهمن انجام شد . تقریبا همه آزادشدند. ماندیم 4 نفر , یک مجاهد که از زمان کودکی در زندان بود و هشتیمن سال حبس خود را می گذاراند و 3 فدائی اکثریت. بعد از یک روز ما 4 نفر را به انفرادی بند 8 منتقل کردند.

در انفرادی بند 8 خبر دار شدیم که بند 3 نظامی ها چند زندانی در رابطه با حمله مجاهدین بسر می برند. در انفرادی بند8 یک نفربود که , مقارن با حمله مجاهدین در سر مرز دستگیر شده بود که اورا در تمام زندانهای کشور, برای شناسائی مجاهدین گردانده بودند .او از زندگی در خارج از کشور خسته شده بود و با قبول هر خطری به داخل آمده بود. تا اینکه همه ی ما را به بند 3 نظامی منتقل کردند . در این زمان زندانی مجاهد که با ما از بند 6 به انفرادی بند 8 منتقل شده بود , از زندان ,با دادن تعهد آزاد شد.

تسویه خونین در زندان های مازندران فقط محدود به تابستان 67 نبود. کشتار تا پایان سال 67و هم ادامه داشت. در زندان های آمل و گرگان و بابل پس از باصطلاح پاکسازی , همچنان اعدام با شیوه ,”دار زدن” و” تیرباران” انجام می گرفت. شهر چالوس یکی از مراکز استقرارهیئت مرگ و برنامه ریزی در زمینه تسویه و کشتار زندانها بود.

بهشهر , گورستان بهشت فاطمه , مدخل ورودی سمت چپ , پس از میدانی که نماز میّت برای مرده ها می خوانند 5 خاک پشته , حکایت از دفن 5 جانباخته می کند. شواهد و اظهارات متعدد حاکی از تاریخ 25 مردادماه 67به بعد است.

1ـ محمد اسماعیل کرد جزی… اعدام در ساری

2ـمحمد رضا کرد رستمی ….اعدام در ساری

3ـمجتبی جهان ……. اعدام در بهشهر

4ـ……

5ـ……

در رابطه با دو جانباخته در زمان خاکسپاری نام برده نمی شود. مشابه کارهائی که از تیم های عملیات تیرباران و دفن جانباختگان در استانها و شهرستانها انجام گرفته با حضور معتمدین شهر , نقل قولی از احمد توکی(ایرج) در مراسم” شب های آبگوشت خوری “ایشان در شهر بهشهر که صراحتا انتفام از خانواده “لامعی” را به زبان می آورد, حکایت می کند.. دوجان باخته چپ بهشهر در کشتار تابستان 67 متعلق به حزب توده ایران بودند. آمارها از بین شاهدین و دیگر نیروها و نقل قول ها بین 35 و 38 زندانی نوسان دارد. زنان زندانی عادی با اطمینان از شستن 38 پتو سخن می گویند . حلقه گمشده 3 زندانی تیرباران در ساری ,یک نفر “مجاهد مجتبی جهان” و دو تن دیگر نامشخص است. به خانواده جانباختگان , حسین لامعی و گلعلی آتیک اواسط آذر ماه ساک سیاه را در اوین تحویل دادند. مقارن اعدام ها اولیه در زندان ساری , اواخر مردادماه و شهریور ماه , در” زندان اوین “بسیاری از زندانیان را به انفرادی منتقل کردند و با عریان کردنشان, به آنها تذکر دادند کسانی که شهرستانی هستند نام شان و نام شهرشان را با ماژیک روی بدن خود بنویسند! آیا شهرستانی ها را به شهرشان منتقل کردند؟. چرا که در اغلب استانها و شهرستانها , آنها با کمی تاخیر , برنامه ی کشتارزندانیان سیاسی را نهادینه کردند.

نمی توان فقط تاکید به حمله مجاهدین موسوم به” فروغ جاودان” در تاریخ 3 مرداد کشتارتابستان 67 را عنوان کرد. چرا که در تاریخ 5 مرداد , درست 48 ساعت بعد نیروهای جمهوری اسلامی بر اوضاع مسلط شد و قضیه خاتمه یافت . دستگیر شده های عملیات مرصاد که از سربازان وظیفه در منطقه بودند و با اتهام کمک به مجاهدین در زندان ساری بسر می بردند , آنها هم همین نظر را داشتند. این گروه , بعد از ما از زندان ساری, آزاد شدند و با اینکه در منطقه جنگی دستگیر شده بودند , حساسیت ویژه نسبت به آنها وجود نداشت.

بهار و تابستان 66 در زندان اوین , اززندانیان مصاحبه های صوتی و تصویری تهیه می شد. اکثریت زندانیان در بندها در این تاریخ را دستگیری های سال 65 سازمان فدائیان خلق ایران ( اکثریت) شامل می شد و بچه ها تن به مصاحبه نمی دادند. یک نظرمعتقد است از این تاریخ آنها , اقدام به دسته بندی و تهیه لیست اولیه نمودند. با اجراء یک بخشنامه درونی که , زندانیان دستگیر شده ای که , بیشترین فعالیت را درشهر محل تولد خود داشتند باید به شهرشان بازگردانده و محاکمه شوند. بخشی از ما در اول تابستان 66قبل از محاکمه به شهرستانها منتقل کردند.

آنچه داغ از آن سالها همچنان سینه ها را می سوزاند, تسویه خونین و انتقام از زندانیان سیاسی در زندان ها که خوی سیری ناپذیر آیت الله خمینی ازکشتار جوانانی است که ,زیر بیرق اش قرار نگرفتند و علیه بیداد او داد را فریاد زدند. حکایت می کند

مازندران نزدیک به یکصد اعدام را در زمان شروع کشتار زندانیان سیاسی از تابستان 67 به بعد را در پرونده دارد.35 و به روایتی 38 تن از آنان در شهر ساری اعدام شدند و مابقی در زندانهای شهر های مازندران, این اسامی ها و اطلاعات از بین خانواده جانباختگان , حضور در مراسم یادمانها , دید و بازدید های خاص در ایام مختلف سال و روایت دردناک شاهدانی ست که با این داغ همچنان زندگی می کنند.

اسامی زندانیان سیاسی که در تابستان 67 و ادامه آن تا پایان سال 67 در مازندران اعدام شدند بشرح زیر می باشد.

1ـ گنبد: رضا اسدالهی/ رضا دلاور/

2ـ گرگان:علی اکبر ابراهیم پور/….بخشی زاده/…اصغری پور/حسن دنکوب/قنبردولتی/محمد ابراهیم رجبی/طهمورث رحیم نژاد/…رحیمی/علی اصغر عرب طاهری/محسن مهرابی/رضا میرکریمی/عزت الله کیا احمدی/وجی الله کیا احمدی/وحید کیا احمدی/

3ـ کردکوی:عیسی زرگران/….عسگرپور/اکبر کیا/علی اصغر کیانپور/….کیانی پورزاده/حسین مجاور عقیلی/

4ـ بندر گز:فیض الله اکبری/کریم ملاحی…3بار دستگیری و دو بار در عباس آباد بهشهر زندانی بود/

5 ــ ساری:بابک نظام زاده/ یدالله خادمی/رضا آفرند/احمد تشرفی/احمد غلامی/علی خاورپور/سیدقاسم شهدائی/محمد شریف طبرستانی/احمد عنایت پور/حسین عقیل

6ـ قائمشهر:خداوردی پناهی/رجب توکلی/مولا جبلی/زهرا روحانی/فریده روحانی/جهانگیر سنچولی/مادر شکری 60 ساله/حسین صارمی/علیرضا ضامنه ای/سید حجت الله عمادی/یزدان غفار رشیدی/محمد مهدی غفاری/خدیجه غلامی/منیژه غلامی/هوشنگ قدمی دیماه 67/محمد قلی پور آذرماه 67/کمال کیا/بهرام گرائیلی/مهدی موسوی/

7 ـ بابل:رحیم آزاد…اسفند 67/نادر اصغریان/حمید افسری/ محمد افسری/سید رضا حجازی/علی حقانی/علی خاورپور/حسین داوودی/محمد ابراهیم داوودی/داوود رسوم جلالی/یوسف رمضانی/غلامعلی شاهانی/حسن شریف طبرستانی/احمد شیخ الاسلام زاده/عباس صادق امیری/حسین صباغ/علی عباسی/محمد اسماعیل عبدی/مهدی فرهمند/علی زمان فیروزجائیان/ناصر لطیفی/شعبانعلی محمد علی زاده/مسعود موحدی/جعفر مهیمنی/سید محسن واعظ زاده/جواد وحیدیان/هادی یگانگی/

8 ـ بابلسر:محمد علی رامش/مهدی روح الله زاده/غلامرضا فرحی/

8ــ آمل:حمید رضا شاعر..بهمن ماه 67/ناصر شاعر…دیماه 67/…صبوری/ احمد عنایت پور/اکبر دستیان/

9ــ چالوس.نوشهر:فرهاد ابراهیمی نیا/احمد پروره/علی رفیع پور/بهیه عباس زاده/فیض الله کاکاسلطانی/حسین هاشمی /بهرام عاشوری/

10 ـ رامسر:فرهاد صدیق/حسین صفائیان/

بیست و پنج سال گذشت , از آن روزهای دردانگیز, آنچه بر جای مانده زخمی عمیق که هر روز تازه تر با زبانهای گوناگون از دشواری های زندگی سخن می گویند.هیچ چیز تغییر نکرده است.خاک دردی را در آغوش خویش می پروراند که , صدای خاموش شدگان را می توان از نو شنید و پاسخ داد: نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.

کاوه بنائی ـ رم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)