سالها پیش از آنکه رضاشاه به سلطنت برسد دموکراتهای آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانی و با مشورت احمد کسروی تصمیم گرفتند که به توسعه و تقویت زبان فارسی در آذربایجان بپردازند. این جریان تا سالها بعد و تا قبل از به سلطنت رسیدن رضاشاه نیز ادامه داشته است. پس این افسانه است که گفته می شود رضاشاه زبان فارسی را بر همه تحمیل کرد و اجازه نداد زبانهای محلی بخصوص ترکی و کردی رشد کند.

برای کشف واقعیت در مقابل این افسانه باید بپرسیم روشنفکران آذربایجان چرا به ترویج فارسی همت گماشتند؟ آنها نگران چه بودند؟ درک واقعیت نیازمند شناخت مسائل سیاسی و گفتمانی یا ایدئولوژیک دوره است. تلاش می کنم در چارچوب مسائل زیر شناختی از کانتکست ترویج زبان فارسی در این دوره به دست دهم:

در سطح سیاسی:
– ایران در میان سه امپراتوری روس و انگلیس و عثمانی و پیامدهای جنگ اول جهانی
– مشکل نفوذ انگلیس و تجزیه طلبی روس محور / عثمانی محور
– نیاز به وحدت ملی
در سطح گفتمانی:
– زبان فارسی سنگر دفاع از یکپارچگی ایران
– تمنای دولت مقتدر و وحدت یکسان ساز
– تهاجم پان تورکیسم
– ایران گرایی به عنوان دفاع
نگاه به آینده:
– آموزش ترکی آری؛ اما کدام ترکی؟
– پرهیز از افراطیگری ایران محور

در بخش اول به سطح سیاسی موضوع می پردازم:

عثمانی امپراتوری همسایه

از یک منظر، دوره ای که چند سال پیش از روی کار آمدن رضاشاه شروع شد و با کناره گیری او هم ادامه یافت دوره ناآرامی و ناامنی سیاسی بود. معمولا گفته می شود که رضاشاه ادامه ایده های مشروطه بود. اما فراموش می کنند بگویند که رضاشاه محصول جنگ جهانی اول و پیامدهایش در ایران بود. ایدئولوژی او اگر از مشروطه آب می خورد از جنگ جهانی هم خون به دل بود.

این دوره ای است که با فروپاشی کشورها و اشغال سرزمین های دیگران و پدید آمدن کشورهای تازه و تغییر مرزهای سیاسی در منطقه ما و البته در جهان شناخته می شود. در این وضعیت بسیار طبیعی است که نخبگان کشور به فکر حفظ یکپارچگی کشور باشند تا هر بخش مملکت از سوی دولت های درگیر در جنگ جهانی خورده نشود. موقعیت ایران گرفتاری در میانه سه قدرت بزرگ آن دوران بود. از شمال با امپراتوری روسیه باید سر می کرد. از غرب با امپراتوری عثمانی دیوار به دیوار بود. و از سمت دریا و شرق با نفوذ رو به گسترش انگلیس مواجه بود. اینها به اندازه کافی اوضاع را بی ثبات و آشفته می ساخت. اما وقتی جنگ بین الملل اول شروع شد اوضاع ایران آشفته تر از همیشه شد.

جنگ در جولای ۱۹۱۴ شروع شد. انقلابی در کشورهای عربی از ۱۹۱۶ و با کمک انگلیسی ها که اردوی مقابل عثمانی بودند شروع شده بود زیرا آن زمان همه کشورهای عربی امروز جزو عثمانی بودند. نیروهای بریتانیایی در مارس ۱۹۱۷ بغداد را تصرف کردند. در اکتبر همان سال ۱۹۱۷ انقلاب سرخ در روسیه اتفاق افتاد. انقلابیون روس می خواستند انقلاب شان را به همه جا صادر کنند و کجا بهتر از کشور همسایه ایران که از سالها پیش در آن نفوذ و لشکر داشتند. جمهوری سوسیالیستی گیلان در سال ۱۹۲۰ تشکیل شد. در فوریه ۱۹۲۱ بود که رضاخان میرپنج کودتا کرد و تقریبا بدون خونریزی تهران را تصرف کرد.

در بحث از دوره رضاشاه در افکار عمومی، معمولا اشاره به روس و انگلیس بویژه این دومی می شود ولی کمتر کسی به عثمانی اشاره می کند. ضمن اینکه کمتر کسی به این مساله حضور ذهن دارد که وقتی او قدرت می گرفت وضع ایران در مقابل روسیه و بریتانیا و عثمانی چگونه بود.

عثمانی در این دوره نیرویی ویرانگر و توسعه طلب به شمار می رود. گروه افسران موسوم به ترکهای جوان خود کودتاچی بودند و در ۱۹۰۸ دو سالی پس از مشروطه ایران روی کار آمدند. عثمانی در سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۳ درگیر جنگ بالکان شد و بخشهایی از سرزمین خود را از دست داد. بعد در ۱۹۱۴ وارد جنگ جهانی شد. در همان سال دست به قتل عام بزرگ ارمنی ها زد و آنها را به بهانه نزدیکی به روسیه (که عثمانی با آن در حال جنگ بود) از خانه و دیار خود آواره ساخت و به دور از مرز با روسیه راند. سپس به سمت شرق پیشرفت کرد و باکو و ارومیه و تبریز را اشغال کرد. این بخش از تاریخ ما کمتر در افکار عمومی حضور دارد. اما در تشکیل هویت معاصر ایرانی تاثیر فوق العاده ای داشته است.

مشکل تجزیه طلبی و الحاق گری

در ۱۹۱۷ مساواتی های باکو به آذربایجانی ها پیشنهاد کردند از ایران جدا شوند. سال بعد (مه ۱۹۱۸) جمهوری تازه تاسیس خود را که در منطقه قفقاز بر پا شد و به همین نام هم شناخته بود آذربایجان نامیدند با این امید که جنوب ارس هم به شمال ارس خواهد پیوست. اما واکنش ملیون آذری قاطع بود. آنها نه تنها دعوت به جدایی را رد کردند بلکه تصمیم گرفتند نام آذربایجان را برای اینکه همنام جمهوری تازه تاسیس شوروی نشود به «آزادیستان» عوض کنند. (اتابکی، ۲۹)

کمی بعد نوبت عثمانی ها بود که به وحدت زبانی بین خود و آذری ها تکیه کنند. در ۱۲۹۷ شمسی/ ۱۹۱۸ میلادی، چون «روسیان اینجا (آذربایجان) را تهی گزاردند آنها خواستند پر کنند» (کسروی، ۷۰). پس ارومیه وسلماس و  تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان را اشغال کردند. آنها که یکبار دیگر در اوایل جنگ (۱۹۱۴) آذربایجان را اشغال کرده و سپس به زور روسیه بیرون رفته بودند، می خواستند در عوض ناکامی های خود در جنگ بالکان و شکست در جبهه های غربی شان در اروپا و چه بسا به جبران خاطره تلخ اولین اشغال، سرزمین های خود را در جانب شرق توسعه دهند و باکو و تبریز را به قلمرو خود بیفزایند و سپس ترکان ماورای خزر و آسیای میانه را هم زیر یک پرچم متحد سازند. اینجا بود که احمد کسروی و همفکران اش وارد شدند و تصمیم به تقویت فارسی گرفتند. جریانی که بعدها به یکی از مهمترین مسائل هویت ساز ایرانی تبدیل شد.

در واقع، نخست در ترویج فارسی هیچ بحث فارس گرایی وجود نداشت. بلکه عامل حفاظت از کشور در مقابل توسعه طلبی بیگانه باعث گرایش به ترویج زبان فارسی شد.

تبریز پیش از این هم تمایل روشنی به فارسی آنهم فارسی پالوده و سره  نشان داده بود. ابوالقاسم مراغه ای که سره گرا بود و نشریه «نامه پارسی» را در ۱۲۹۵ شمسی در تهران بنیان نهاد در تبریز هم به سال ۱۳۰۰ شمسی روزنامه ای به نام «آزاد» منتشر می کرد که باعث شد نام ناشرش به آزاد مراغه ای شهرت یابد چنانکه امروز همه او را آزاد مراغه ای می شناسند. همو از کسانی است که پیشگام فکر تاسیس فرهنگستان به شمار می رود. (عطرفی، ۱۶۸-۱۷۰) از دیرزمان تا امروز آذربایجان مهد پرورش استادان و ادیبان بزرگ فارسی زبان بوده است. نقطه اوج دوره معاصر اما همین دوره گذار از قرن سیزدهم به چهاردهم است. یعنی سالهای جنگ اول و پس از آن.

در ۱۹۲۳ عثمانی فروپاشیده و تجزیه شده بود اما پان تورکیست ها همچنان فعال بودند و تقاضای پیوستن آذربایجان به ترکیه جدید را مجدد مطرح کردند (اتابکی، ۳۱). این بار هم پاسخ منفی گرفتند و جریان فارسی گرایی بیشتر تقویت شد و مطالعات شناخت هویت ایرانی آذربایجان عمیق تر شد. دشمن در مقابل بود و همین موجب می شد گرایش به شناخت هویت خود قوی تر شود.

جریان تجزیه ایران از قرن نوزدهم تا سه دهه اول قرن بیستم یک جریان پایدار و مستمر بوده و تمام دوره رضاشاه در اواخر این جریان قرار می گیرد. چنانکه چندسالی پس از کناره گیری رضاشاه هم تاسیس جمهوری مهاباد (بهمن ۱۳۲۴) را داریم که با فاصله ای یکماهه از تلاش پیشه وری برای تجزیه اذربایجان از ایران (دی ماه ۱۳۲۴) پیروی می کرد (نگاه کنید به: وادی جویده، «جمهوری مهاباد»). این جریان تقریبا همیشه موفق به جدا کردن بخشهایی از ایران (و انضمام آنها به روسیه یا ممالک تحت نفوذ انگلیس مثلا افغانستان) شده بود مگر از زمان مشروطه به بعد که با تلاش روشنفکران و نخبگان ایرانی و سپس با اقتدار رضاشاه ناکام ماند. کامیابی در حفظ ایران از نظر فکری کاملا مدیون تلاشهای هویت شناسانه و پدید آمدن روحیه ملی بود. چنانکه حتی در دوران ضعف ایران پس از سقوط رضاشاه و اغتشاش پس از جنگ جهانی دوم هم این جریان به جایی نرسید. اما تلاشها و تبلیغات برای تجزیه ایران متوقف نشد. و هنوز هم نشده است.

نیاز به وحدت ملی

یک سوی دیگر ماجرای تجزیه طلبی طبعا مساله وحدت ملی است. اگرچه آذربایجان از ایران جدا نشد اما ملوک و شیوخ طوایف در ایران بعد از مشروطه هر کدام برای خود ساز جداگانه ای می زدند. اغتشاشات ملوک طوایف همیشه با حمایت و تحریک کشورهای دیگر – یعنی همان سه امپراتوری- در جریان بود. کشورهایی که به طور سنتی در ایران نفوذ داشتند مثل روس و انگلیس و اکنون پس از جنگ جهانی اول در فکر تغییر نقشه دنیا و منطقه ما بودند. اما این رضاشاه بود که همه این غائله ها را خواباند و اقتدار دولت مرکزی را به همه نقاط ایران گسترش داد. بخت با او یار بود که در کشاکش روس و انگلیس، نفع انگلستان این بود که خواستار روی کار آمدن دولت مقتدر در ایران باشد و از آن حمایت کند.

برای اینکه تصوری از میزان نفوذ روس و انگلیس و همچنین عثمانی داشته باشیم و وضع سیاسی کشور را بسنجیم اشاره به این نکات کفایت می کند:

روسیه انقلابی در گیلان جمهوری سوسیالیستی ایجاد کرده بود و این جمهوری خطری دایمی برای تهران پایتخت بود و اگر فرصت می یافت برای سقوط تهران تردید به خود راه نمی داد. این روسیه انقلابی برای ایرانیان چه بسا خطرناک تر از روسیه تزاری بود. اما آن روسیه هم می دانید که به توپ بستن مجلس را در کارنامه دارد و فجایع بسیار در شهرهای ایران که از آن جمله است وحشیگری و خشونتهای بیحساب در اواخر سال ۱۹۱۱ و اوایل سال ۱۹۱۲ در تبریز. اگر کسی خواهان جزئیات باشد باید کتاب «نامه هایی از تبریز» را بخواند که ادوارد براون به انعکاس نامه هایی که از احوال مردم تبریز در این ایام دهشت آور به دست اش رسیده اختصاص داده است به همراه عکسهایی که دیدن برخی از آنها از شدت شقاوتی که نمایش می دهد تکان دهنده است. (مشخصات در منابع)

عثمانی ها را پیشتر اشاره کردیم که از فرصت استفاده جسته هم در عرض پنج سال دوبار به ایران لشکر کشیدند و هم خواستار جدا شدن آذربایجان و پیوستن آن به کشور خود بودند. عثمانی ها اولین کشوری بودند که بیطرفی ایران در جنگ اول جهانی را نقض کردند و آذربایجان و کردستان را به صحنه جنگ خود با روسیه که حالا وارد خاک ایران شده بود تبدیل کردند و از چپاول و قتل و تجاوز به زنان دریغ نکردند و مسلمانان و ارامنه ایرانی را به جان هم انداختند (ملایی، ۶۰-۶۱). پس از آن هم که با پایان جنگ و شکست شان از ایران خارج شدند، مدتها با ایران بر سر تعیین مرز کشمکش داشتند.

انگلستان به نوعی مالک الرقاب کشور بود. کتاب درخشان سیروس غنی، «برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسیها»،  که گزارشی دقیق و جزئی از سالهای پیش از روی کار آمدن رضاشاه است بخوبی نشان می دهد که انگلستان هر کار می خواست در کشور می کرد. در کشوری که پادشاه اش یعنی احمدشاه از انگلستان حقوق ماهانه داشت و بر سر زیاد شدن آن حریصانه چانه می زد و خرج سفرهایش را هم از انگلستان طلب می کرد (غنی، صفحات متعدد مثلا ۱۷۱)، می توان دانست که وضع از چه قرار بوده است. بانک شاهنشاهی که چهل سال بانک مرکزی ایران بود دفترش در لندن قرار داشت و مدیریت اش به دست انگلستان بود. این بانک ناشر اسکناس های ملی ایران بود! (همان، ۶۴) و اصولا انگلستان پس از جنگ جهانی اول در فکر این بود که حکم قیمومیت ایران را از جامعه ملل بگیرد؛ چنانکه درباره عراق گرفته بود. برخی از سناتورهای آمریکایی انتقاد می کردند که انگلستان ایران را عملا به تحت الحمایه خود تبدیل کرده است و به قرارداد ۱۹۱۹ که وثوق الدوله امضا کرده بود استناد می کردند (غنی، ۱۲۶).

در واقع سطح نفوذ و مداخله این سه امپراتوری بخصوص انگلستان در ایران چندان بود که هر ناظر منصفی تعجب خواهد کرد که رضاشاه چطور توانست یکپارچگی ایران را حفظ کند و آن را از وضع دهشتناک وابستگی اش ارتقا دهد و به کشوری گشوده به روی دنیای مدرن تبدیل کند.

فراموش نکنیم که در شهریور ۱۳۲۰ باز این روسها و انگلیسی ها بودند که به ایران حمله کردند و موجب فروپاشی دولت شدند. گویی دولت رضاشاه یک ۱۵ سالی آنها را مهار کرد اما بیش از آن نتوانست. اما در همین دوره ۱۵ ساله ایران را به طوری برگشت ناپذیر تغییر داد و بسیاری از آنچه را که تحول خواهان و متجددان از زمان امیرکبیر تا مشروطه می خواستند یکجا عملی کرد.

 

منابع:

اتابکی، «آذربایجان و ناسیونالیسم ایرانی»، گفتگو، شماره ۳۳، خرداد ۱۳۸۱

ادوارد براون، نامه هایی از تبریز، ترجمه حسن جوادی، تهران، خوارزمی، ۱۳۸۷

وادی جویده، «جمهوری مهاباد»، ترجمه از انگلیسی، گفتگو، شماره ۵۳، مرداد ۱۳۸۸

علی اکبر عطرفی و منیژه افرازنده، «سره گرایی در تاریخ ادب فارسی»، فصلنامه تاریخ ادبیات، شماره ۶۴، بهار ۱۳۸۹

سیروس غنی، برآمدن رضاشاه و براقتادن قاجار و نقش انگلیسیها، ترجمه حسن انوشه، تهران، نیلوفر، ۱۳۷۷

احمد کسروی، زندگانی من، تهران، ۱۳۲۳

علیرضا ملایی، «جایگاه ایران در برنامه نظامی متحدین و متفقین در جنگ اول جهانی»، پانزده خرداد، شماره ۲۳،  پاییز ۱۳۷۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)