هر سحر صد ناله و زاری کنم از وصل رخش ، تا کنم اندر درونش من درفش ،
باد می پیمایم و بر رخش عمری دهم، ور نه بر خاک درش من جان دهم،
چون ندارم هم دمی، با یاد رخش گویم همی ، چون نیابم مرهمی، از وصل او گویم بسی ،
آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده اش ، می‌ دمم بادی بر آتش، تا بَتَر سوزد ناز گلش
تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم ، وا ، سوختن خوشتر بسی کز روی رخش پیوستن
خود ندارد بی‌ رخش زندگانی قیمتی ، زندگانی بی‌رخ و بی زین رخش ناید همی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)