در راه

در سالگرد برپایی دستگاه استبداد مضاعف دین و قدرت، باز گشت به این سوال که چرا در سال ۱۳۵۷، جامعه ای که به سوی تمدن مدرن به پیش میرفت- به لحاظ ساختار مادی و رشد نیروهای تولیدی، ناگهان یک دور ۳۶۰ درجه ای میزند و به گذشته و سنت و بدوران رسالت و امامت باز گشت مینماید و براحتی بحکومت قشر مفتخوار جامعه، قشر “روحانیت،” یا قشر عمامه داران تن میدهند؟ چگونه مردم توانستند از جلال و شکوه و عظمت نظام شاهنشاهی روی برگردانده و بخواری و ذلت حکومت اسلامی تن بدهند؟

باین سوال تا کنون بارها پاسخ داده شده است، پاسخهایی، البته که بازتابنده مواضع و دیدگاه های خاص برخاسته از ایده ها وعقاید گوناگون که اینجا نیازی به رجوع بانها نیست. اما، خاطر باید آسوده دشت که پاسخ باین سوال بعید به نظر میرسد چندان قانع کننده باشد اگر رابطه تاریخی دین و قدرت در ایران را به بوته ی غفلت وا گذارد.

رابطه دین و قدرت در تاریخ ما ایرانیان است که اسلام ما را از اسلام، سایر جوامع اسلامی جدا میسازد. در هیچ یک از جوامع اسلامی نهادی همچون نهاد ” روحانیت ” وجود ندارد. روحانیت ایران را میتوان نهادی همچون کلیسای پروتستان ها، که بر عکس کلیسای کاتولیک ها، فاقد مرکزیت و سلسله مراتب رسمی است، مقایسه نمود. شبکه های حوزه ای، هریک را مرجع تقلید و یا آیت الله و فقیه ی مستقلا مدیریت میکند.

اگر اجمالا به تاریخ رجوع کنیم، با این واقعیت بر خورد مینماییم که جامعه ی ایران پس از پیروزی اسلام، تواماً در زیر سلطه قدرت و دین زیسته است، دینی که مظهر آن روحانیت بوده است. با این تفاوت که سلطه قدرت عیان و سلطه دین در پرده و پنهان بوده است. قدرت ابزار قهر و خشم و خشونت را در انحصار داشته است. دین، فرهنگ جامعه، رسم و رسوم و خوی و عادات مردم را در کنترل خود داشت. این رابطه دین و قدرت را باید رابطه ای تکوینی و تکمیلی خواند.

در واقع بیش از سه قرن، تا دوران محمد رضا پهلوی، روابط مسالمت آمیز و تکوینی بین ساختار نظام سیاسی و ساختار دینی در جامعه ادامه داشت، نه لروما همیشه بدون تنش و رقابت. شاه در حالیکه گامهایی در تضعیف دین بر میداشت، اما، نهایتا منزلت و حرمتی خاص برای دین بیگانه قائل بود. چرا که تسلیم و اطاعت و تقلید و تبعیت که از ارکان دین حوزه ای، زیر ساخت دین فقاهتی، دین آیت الله ها و حجت اسلامها میباشد، همان معجون سحرانگیزی ست که ساختار قدرت را نیز سخت خوش آید. بی دلیل نیست که شاهنشاه آریا مهر، طیب حاج رضائی و اسماعیل رضائی را بجرم اخلال در نظم عمومی در وقایع ۱۵ خرداد، بدار آویخت، اما، آن شخصی را که ساختار قدرت را بچالش کشیده بود، آیت الله خمینی را با احترامات فائقه به تبعید فرستاد، خطائی تاریخی که بقیمت نه تنها تاج و تاخت شاهی تمام شد بلکه بقیمت بر قراری نظام اسارت و بندگی پایان گرفت.

بسیاری هنوز باور دارند که ظهور خمینی بعنوان تنها چالشگر قدرت، برساخته توطئه قدرتهای بزرگ بوده است. که جمیمی کارتر، خمینی را از زیر درخت سیب بلند کرده و بر تخت شاهی نشانده است. هر سال  در چنین روزهایی ست که بار دیگر جیمی کارتر مورد لعن و نفرین قرار میگیرد. اما، فراموش میکنند که دیر زمانی بود که شاهنشاه آریا مهر همه رقبای سیاسی خود را از میدان بیرون رانده و بیش از یک رقیب، نه در برابر شخص خود، بلکه در برابر نهاد شاهنشاهی، یجای نگذارد: روحانیت. واقعیت آنستکه شاهنشاه آریا مهر کمی دیر کشور را ترک گفت و خواسته یا نا خواسته، بدون هیچگونه دفاعی از دست آوردهای افتخار انگیزش، تاج و تخت را به مهر و عاطفه الله، خداوند یکتا و یگانه  سپرد و رفت و چه مصیبتی که ببار نیاورد. 

اما بعید بنظر میرسد مدافعان نظام شاهی پاسخگوی این سوال باشند که چه اتفاق بزرگی رخ میداد اگر شاهنشاه، بعداز ۲۸ مرداد بتدریج بجای حرکت بسوی سلطه جویی، اقتدار شاهانه را در خدمت آزاد سازی جامعه قرار میداد. آیا بهتر نببود افراد حزب توده بجای آنکه مثل موریانه پایه های نظام شاهی را بخورند، آزاد گذارده میشدند تا مردم بدانند که آن زیر زمینی ها کیانند و چه میگویند؟  و یا چه میشد افرادی مثل بازرگان و سنجابی و بختیار آزادانه وارد میدان سیاست میشدند.؟مطمئنا اگر میدان سیاست چندین رقیب را بخود میدید، جایی برای ورد دین بمیدان رقابت نمی ماند. اما، نمیتوان از این واقعیت چشم پوشید که شاه با سرکوب آزادی های سیاسی و بیرون راندن رقبای سیاسی، زمینه را برای بازگشت استبداد، آنهم از نوع بی نظیر آن، استبداد مضاعف دین و قدرت، بسی بسیار هموار نمود و گزینش دیگری برای میهن خود بجای نگذارد. تنها آغوش دین بود که باز مانده بود، آغوشی که بعدا معلوم شد، آغوشی سرد بود، همچون زمهریر. 

اینکه دیکتاتورها، همه نشان داده اند چنان مست و مدهوش باده قدرت شده و یا میشوند، بویژه زمانی شیره نظام در معرض فروپاشی قرار میگیرد، توانایی یادگیری را از دست میدهند و برغم تصور خود از حافظه ای ضغیف برخوردارند. آخوند خامنه ای همچون دیگر دیکتاتورها، برآن باورند که دشمنی و سرکوب آزادی راه ماندن است، حال آنکه هر گامی که بسوی آزادی بر میداشتند، میتوانست گامی محسوب شود در سوی صعود بر سکوی قهرمانی و خوشنامی در تاریخ. 

اما، در عین ناخشنودی ست که باید اعتراف کرد که آخوند خامنه ای نیز حاضر نیست که بپذیرد که هم اکنون برای فرود امدن از اریکه قدرت برضایت، دیر شده است. ترسم اینبار نیز دیر شود و تاریخ یکبار دیگر، مانند ۴۳ پیش از این تکرار شده، و آنچه نباید بشود واقع بشود. مبادا، مصیبتی دیگری در راه است؟ 

فیروز نجومی

Firoz nodjomi

https://firoznodjomi.blogspot.com

fmonjem@gmail.com

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)