ما اهالی رنج بودیم
و در کارخانه
با پیراهن هایی پرشور
عرق می ریختیم

ما
نقاط مشترک فراوانی داشتیم
و فقر
در سفره های باریک مان
پهن بود

اما راز بین اعداد و کلمات را می شناختیم
پس جدایمان کردند
تعدادی از ما در انفرادی
و تعدادی دیگر نیز
در انفرادی بودیم
اما همچنان نقاط مشترک فراوانی داشتیم
و هر کدام از ما
در شبکه ای تلویزیونی
برعلیه خودمان اعتراف می کردیم !

ما دیگری بودیم
اما هنوز نقاط مشترک فراوانی داشتیم
آن ها اما
دور از چشم تلویزیون ها
زیر پیراهن های پرشور ما
نقاشی شلاق را
پنهان کرده بودند

 

 

امروز بکتاش آبتین، عضو ارشد کانون نویسندگان ایران، که بابت کرونا از زندان به بیمارستان منتقل شده‌بود، جان باخت. کانون نویسندگان ایران، در بیانیه‌ای مسوولیت این مرگ را برعهده‌ی دستگاه قضایی و امنیتی دانسته.

بکتاش آبتین، با اتهاماتی چون «عضویت در کانون نویسندگان ایران و حضور بر مزار جان‌باختگان قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای به شش سال زندان محکوم شد و از پنج‌مهر در زندان اوین تهران زندانی بود.

او دو بار کرونا گرفت و بار اول، فروردین امسال، بدون مرخصی و با پا بند در بیمارستان طالقانی تهران تنها برای چهار روز بستری شد و این‌بار پس‌از وخامت حالش در زندان، خانواده‌اش سرانجام توانستند ۲۲ آذر امسال برای او مرخصی بگیرند و به بیمارستان ببرندش.

از آبتین این مجموعه شعرها برجا مانده:

«و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»،
«مژه‌ها، چشم‌هایم را بخیه کرده‌اند»،
«شناسنامه‌ی خلوت»،
«در میمون خودم پدربزرگم» و «پتک»

آبتین در مقام فیلم‌ساز این آثار را ساخته:
«کاملا خصوصی برای آگاهی عموم» (زندگی علیشاه مولوی-شاعر برجسته)،
«۱۳ اکتبر ۱۹۳۷» (زندگی لوریس چکناوریان- موزیسین برجسته)،
«موریانه‌ای با دندان‌های شیری» (درباره‌ی زندگی خودش)،
پارک مارک، میکا، مُری زن می‌خواد، آنسور و درباره‌ی زندگی «همایون خرم».

 

….چسب از اندوه من بردار
‎زخمی ندارد این درد
‎برگرد ای وهم دوره‌گرد!

هر روز بر دیواری خلوت
‎جای دست و سرم را قاب می‌گیرم
‎و این منظره
‎با پاییزی نزدیک و درختی دور دور دور….

دیدن دارد این فاصله دویدن دارد این فاصله
‎و لکنت پاهای من با هیچ کفشی وا نمی‌شود
‎بشود که چه؟
‎صبر کن
‎ (الهی بری برنگردی)

رفته‌ام و نفرین شده‌ی مشت‌های سنگینی
‎بر سینه‌ی مادربزرگم بودم
‎دودم و بوی سیاه من
‎چشمان بسیاری را می‌سوزاند
‎سوزانده‌ام
‎نامه‌های فراوانی را از خودم به خودم
‎در گوشه‌ای نشسته‌ام و خودم را نصیحت می‌کنم!
‎چه کنم؟
‎در دفتر من صد آفرین‌های بسیاری بود, نبود؟
‎ورق می‌زنم
‎هزار آفرین بر این مهر‌ها
‎و بوی جوهر قرمز
‎و بوی جو…
‎و بوی…
‎و… ‎در من آرزوی بزرگی
‎از هوش رفته است!
….

 

“شغل تمام وقت”

 

پرسید شغل؟
گفتم شاعرم
خندید و کف دستم را مُهر زد
روی برگه‌ی اعزام به بیمارستان
افسر نگهبان
شغل‌ام را «آزاد» نوشته بود
خندیدم
چگونه یک زندانی
می تواند شغلش آزاد باشد؟!
محبوبم به تو فکر می‌کنم
به تو، که می‌دانی شاعرم
و دوست داشتن تو
شغل تمام وقت من است

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)