پیش از ادامه بحث شما را دعوت می کنم به تکه ای دیگر از شطحیات خود:

 “امروز گوشه ای مرموز و خلوت در خیابان های شهر یا شاید هم در هیاهوی مردم الهه ای خواهی دید. برخیز و فرصت را از کف نده. امروز تو مبعوث خواهی شد.”

عادت داشتم فکرهای پیش از قیلوله و پس از برخاستن را جدی بگیرم. باور داشتم هزاران رشته فیبر نوری من در این لحظات مارا به هزارتوی کائنات پیوند می دهد و ذهن هامان را به روز نگه می دارد.

پنداشتم هوا هنوز تاریک است. ولی ساعت چیزی دیگر می گفت. هشت و نیم صبح بود و تاری بیرون به ابرهای متراکم آزار دهنده همیشگی برمی گشت. نه. امروز دیگر نه. به این ابرها این را گفتم وقتی که پنجره اپارتمان طبقه سومی ام را سوی پارک روبرویی می گشودم. روزهای مثلا افتابی هم نمی شد بی خوف و توهم لای چمن های تا زانوی آن پا نهاد و از میان انبوه تنه های کپک زده و خزه بسته درختان کهنسال گذشت. من محکوم بودم همیشه حتی شب ها از این جنگل استوایی تار و کوچک بگذرم برای ارتباط با بقیه دنیا. علتش را وقتی بهتر خواهم گفت.

نان توست فرصت فکر کردن نمی داد. سریع برشته می شد و بیرون می پرید. ولی حین رفتن سمت گنجه لباس بعد صبحانه بهتر می شد اندیشید. من خواب که ندیده بودم؟ نه، خواب نبود، یک نجوای حین بیداری بود درست بعد از آخرین غلتم که چشم هایم را گشوده و در حال پائین خزیدن از تختم بودم. عادتا فکرهای شیرین همین لحظه می امدند و از این حیث هیچ چیزی عجیب نبود، ولی دیگر نه چنین بصری و ملموس که گویی کسی دهانش را دم گوش آدم بگذارد و چیزی را نجوا کند و فورا محو شود! هر چه بود خیلی به آن نیندیشیدم. آخر هفته بود و من آخر هفته های شهر را هرگز از کف نمی دادم. خیابان های منتهی به میدان اصلی شهر غرق در هنر و اطوار و موسیقی می شد؛ همه چیز رویایی می شد اگر این ابرها می رفتند.

معجزه رخ داده بود. تا من به خود جنبیده و بیرون بزنم ابرها رفته بودند. حالا بهتر می شد از زیر پای درختان تار و نمور گذشت و به ایستگاه اتوبوس خیابان خلوت آن سو رسید. ایستگاهی که این همه مدت نه کسی را در حال قدم زدن به سوی آن دیده بودم و نه کسی را زیر سایبانش منتظر. گویی آن عرابه دراز نارنجی را فقط گماشته بودند که مرا ببرد و بیاورد و در این بین برگ های انباشته خیابان خلوت را از هم بتاراند و باریکه راهی را به اندازه جای قدم هایم بین شان بگشاید. عجیب هم این که تا من می رسیدم او هم سر می رسید و ترمز خشکش را می زد. منتظر هم نمی ماند و به سرعت حرکت می کرد؛ گویا به این نتیجه رسیده بود که تنها ساکن این محله هستم؛ که البته غلط بود و همه روزه ساکنان دیگر را دور و بر خود می دیدم و فقط مانده بودم چراهیچ کدام شان کنار ایستگاه اتوبوس پیدای شان نمی شد و با آن عرابه زوزه کش نمی رفت و نمی آمد.

برای رسیدن به میدان بزرگ باید از خیابانی می گذشتم که محل نمایش هنرهای گوناگون بود.  در ابتدای خیابان سرخپوست ها به صف ایستاده بودند و می نواختند. چهار یا پنج نفر، خوب یادم نیست. به ترتیب قد هم بودند درست مثل ساز نی ردیفی شان، به استثناء نفر ماقبل آخر که بهتر بود جایش را با آخری عوض می کرد. به زحمت می شد رخسار زمخت و پر خلل و فرج شبیه شبیه به هم شان را از لای انبوهی پر و چرم و آویز های گوناگون باز شناخت. همخوانی که می کردند برف می آمد از کوه های دور و گرگ ها دوان دوان دور می شدند. تا آن جا که آفتاب ناچار می شد به هر زور و زحمتی که هست از گوشه ای بیرون خزیده و بروبدشان. صورتم برفی شده بود وعینکم را باید پاک می کردم که کردم. گرامب گرامب ….، صدای هزاره ها می آمد، صدای ابتدای خلقت، صدای شاید… شاید صدای.. خود .. خد…ا…؟!

نه نه نه، نباید بگذارم آن نجوای مشکوک یا توهم مضحک صبحدم روز زیبایم را از من بگیرد. و رفتم. کمی آن سوتر یکی گریبانم را گرفت؛ تبلیغ سی دی آهنگ سرخپوستان را می کرد. نخریدم. بنظرم رسید لذت این گونه آهنگ ها در رازگونه بودن شان است و نباید با یک دکمه Play استریوی کنج اتاق در دسترس باشند.

کمی آن سو تر مجسمه ای برنجی باوقار و بی حرکت روی چهارپایه ای همرنگ خودش نشسته و بی اعتنا به عابران گردنی رو به دیوارهای کناری کج کرده بود. حق داشتم بپندارم واقعی است، اگر کاسه پر سکه کنار دستش او را لو نداده بود.

ایستادم و به او خیره ماندم. نمی شد فهمید دیگران را می بیند یا نه. نه حرفی و تکانی و نه لبخند و ابراز حس و حالی. نمایشش مضحک و بی معنا می آمد به نظرم ولی یک آن به نظرم رسید نکند خودش باید باشد. وقتی پی نشانه ای باشی همه جا و درهمه چیز آن را می بینی، حتی در نگاه مرده این مجسمه بی حرکت.

در خاطرات قندیل بسته اش خیلی چیزها را می شد خواند، از تخت شاهی خلقت تا هنرنمایی خیابانی یک دلقک، که حالا خسته از آن همه تکرار ترجیح می دهد بر صندلی فراغت بنشیند و ظاهرا بی اعتنا به رخساره هزاران عابری باشد که هر از گاهی دست پیش می آورند و با جرینگ سکه ای تحسین خون گرمی به رگ های بسته اش می اندازند.

نگاه موقرانه اش  غرور سلاطین حین سان دیدن را داشت. گویی که از دوران جوانی خلقت هنوز خاطره ای فخرآور ته دلش مانده. روزگاری که فقط خودش بوده و دو دستانی که می ساختند. حالا دیگر نیست اما هست. نکند من قرار است پیامبر همو باشم؟ اگر اینگونه است باید منتظر می ماندم که دهان پیش آورد و پیامش را در گوشم بخواند.

 تا دقایقی ماندم. نگاهم به چشمان سردش بود. پیش رفتم، هیچ اعتنایی نداشت. اما نه، ناگهان به جنبش در آمد. نمی شد باور کرد. دست پیش آورده بود. به خود لرزیدم. مرا دارد فرامی خواند؟! دخترکی مو وزوزی پیش آمد. کنار من ایستاد. مادرش هم پشت سرش. دخترک پیش رفت و دست در دستش گذاشت. تازه فهمیدم سکه اش را پیش تر انداخته بود.

کمی آن سو تر هم مجسمه ای دیگر بود. ولی این بار بانویی زیبا با نقابی از بال پروانه ای نایاب و جامه ای از گل های نوچیده. بال می تکاند و لبخند می زد و با حرکاتی ظریف طراوت می پاشاند.

باخود گفتم، چه بهتر که آن نشد و شاید پیامبر همین الهه باشم. ولی انتخاب مگر ممکن بود؟ انبوهی از کودکان دورادورش بودند و والدینی خندان. به من نمی رسید این فرصت رویایی. یکی حتما بین اینان هست که از من خوش نصیب تر باشد. آرزویم را در دل میراندم و چال کردم و نماندم که بیش از این حسرت به دل باشم.

ادامه دارد….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)