امروز مصادف‌است‌ با تولد رودکی، نخستین شاعر فارسی‌سرا پس‌از غلبه اسلام بر ایران.

حتما بیت

“بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی”

از اشعار مشهور او به گوش‌تان خورده.
او با قدرت همین سروده‌اش یک امیر سامانی را از سفر دراز به پایتخت بازگرداند.

 

در ذیل نمونه های دیگری از اشعار او:

 

زمــــانــه پــنـدی آزادوار داد مــرا
زمـانـه را چو نکو بنگری همه پـندسـت

به روز نیک کسان، گفت: غم مخور، زنهار
بــسا کـسا، کـه بـه روز تـو آرزومنـدســت

زمــانـه گفت مـرا: خـشم خویش دار نـگاه
کرا زبـان نه به بـندست، پـای در بـندسـت

– – – – – –

این جهان، پاک خواب کردار است
آن شناسد که دلش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟
که همه کار او نه هموار است

کُنش او نه خوب، و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است

– – – – – –

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و دُرشتی‌های او
زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

– – – – – –

ای آن که غمگنی و سزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مستی مکن، که ننگرد او مستی
زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او
بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

 

 

شعرهای رودکی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)