https://www.clubhouse.com/event/PbzZvrBK

پیام به نشست کلاب‌هاوس

در صدمین سال ورود میرزاده عشقی

 به صحنهٔ ادبی و هنری و سیاسی جامعهٔ ایران

نام میرزاده عشقى، در قیاس با برخی معاصرانش، در نوشته‌هاى نسلهاى بعدى زیاد تکرار نشده.  حجمى را که در چهل سال گذشته به تحلیل شخصیت او و مرور بر آثارش اختصاص یافته مقایسه کنیم با سهم بهار و نیما یوشیج، و توجهى که به هدایت می‌شود.

چه چیزى نام عشقى را زنده نگه ‌داشته و چرا نام او براى مردم و نزد خوانندگانى که دقیقاً نمى‌دانند چه نوشت و چه کرد آشناست؟

 

در دوسه سال آخر زندگی سی‌ساله‌اش چند گونه فعالیت ادبی و هنری و اجتماعی و روزنامه‌نگاری تجربه کرد، حتی به‌صحنه‌بردن چیزی ابتدایی و ناموفق به اسم ‌اپرا در سالن گراند هتل لاله‌زار.

اما شعرگفتنْ وجه غالب و ماندگار زندگی کوتاهش بود و کوشید قالبهایی جدید برای سرودن ایجاد کند.  مقدمهٔ منظومهٔ «افسانه» که علی اسفندیاری سال ۱٣٠٠ برای چاپ در روزنامهٔ  قرن بیستم به او سپرد با عنوان ”ای شاعر جوان“ شروع می‌شد ــــ که باید خطاب به خود عشقی باشد.  عشقی با حذف ”ای“ و تیترکردن ”شاعر جوان“ به آن مقدمه حالت معرفی نیما یوشیج داد.  یعنی با یک شاعر جوان دیگر غیر از خودم آشنا شوید.

    به عرصه‌رسیدن عشقی همزمان با پایان یک دهه انتظار برای به‌بارنشستن مشروطیت بود و نارضایی بالا می‌گرفت: پس کجاست معجزات حکومت مشروطه؟ قادر به حرکت‌دادن جامعه نبودند و دستاورد مجلس شورای ملی نطقهای ملال‌آور بود و استیضاح.  نظریهٔ ناتمام‌ماندن مشروطیت نهایتاً یعنی سلطنت باید کلاً برچیده می‌شد.

 

عشقى از جامعهٔ عصر خویش یک سر و گردن بلندتر و بالاتر بود و ناشاد زیست و ناشاد (و از نظر حرفه‌اى ناموفق) مُرد، اما به تقویت یک طرز فکر کمک کرد: شجاعت تجربه، صداقت در به‌زبان‌آوردن و تهور در ایستادن بر سر آرمان خویش.  جوهر آرمانش کمتر روشن است، چون به‌نوعى آنارشیست بود و به‌واقع نمى‌توانست آرمانى روشن و قابل‌تعریف داشته باشد.  خود را بخشى مهم از تاریخ مى‌پنداشت و بسیار جدى مى‌گرفت و نظرهایی گاه پرتضاد را سرسختانه دنبال مى‌کرد.

وطنخواه دوآتشه اما بیزار از ملّت بود که میهن عزیز را چیزى مى‌پنداشت غیر از خلایق موجود و فرهنگ پردردسرشان باضافهٔ صحارى بى‌آب‌وعلف.  به ماوراء طبیعت اظهار بى‌اعتقادى مى‌کرد اما مذهب را به‌عنوان نیرویی اجتماعى به رسمیت مى‌شناخت هرچند در ادامهٔ ”کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما“ می‌سرود ”با نام مُرده مملکت احیا نمی‌شود“.  فکرهای خواص مانند مخالفت با تحمیل کفن‌ سیاه‌ بر زنان، و فولکلور احساسات سیاسی عوام را تبدیل به مانیفست شورانگیز ‌می‌کرد.  گرچه آرمان، یا به‌گفته خودش ”ایده‌آل“، داشت، هنوز چیزى به نام ایدئولوژى و جهان‌بینىِ منسجمی که قطعات پراکندهٔ فکر او را به هم پیوند بزند کشف نکرده بود.

 پنجاه‌وپنج سال پس از قتل او، شب می‌ریختند شخص را به محبس می‌بردند و خانه‌اش‌ را خالی می‌کردند و بعد صلاح در این بود که او را با برچسب مفسد فی‌الارض سینهٔ دیوار بگذارند تا قضیه مختومه شود.  سال ۵۸ در اسارت نیروهای اسلام شماری از آن محکومان و مالباختگان را از نزدیک ‌دیدم و با خودم فکر می‌کردم عشقی وقتی غریو می‌کشید مردم سالی پنج روز بریزند خائنان را تکه‌تکه و خانهٔ آنها را ویران کنند حتی پنج دقیقه به اجرا و نتیجهٔ سناریوی خوفناکش فکر نکرده بود و نمی‌توانست پیش‌بینی کند تفنگچی خرده‌پا صاحب اسباب و اثاثیه می‌شود و فاتحان پرزورترْ صاحب ِ خانه‌هایی که گودبرداری و تبدیل به آپارتمان لوکس می‌کنند.

فراتر از آدمکشی و چپو هدفمند، چنانچه نیمی از جمعیت نـُه میلیونی مملکت نیم دیگر را قتل عام می‌کرد نسل آدمهای از نظر عشقی بد، یا کلاً مشهور به بد بودن، منقرض نمی‌شد.  در میان زنده‌مانده‌ها باز هم آدم بد رشد می‌کند.  هیچ مملکتی با کارناوال سالی پنج‌روزهٔ خونین مورد نظر او اصلاح‌شدنی نیست.

 

عشقی را از این بابت که قادر به پیش‌بینی آینده نبود نمی‌توان سرزنش کرد.  نیما یوشیج هم سی سال پس از ورود به صحنهٔ ادبیات ایران در روزنامهٔ عشقی، در مانیفست خودش «مرغ‌ آمین» آرزو می‌کند چراغ خانهٔ مالدارهای سابق خاموش، باغهایشان ویران و خودشان آواره شوند.  در واقعیت تاریخی،‌ حتی خود فاتحان ”عید خون“ هم غافلگیر شدند.  از جمله موارد بی‌شمار، صاحبان دشکچه و فتوا در مراجعه به اکبر رفسنجانی سهمی از دلار و پوندهای بی‌حساب ”سفرهٔ‌ انقلاب“ می‌خواستند تا به لندن سفر کنند، هم برای معاینهٔ پزشکی و هم تأسیس دفتری به نام خودشان به منظور پاسخ به سؤالات شرعی مؤمنان و ارشاد کفار به جانب حق‌وحقیقت.

اگر در حاشیهٔ تاریخْ لژ یا غرفه‌ای با عنوان ’شهید تصادفی‘ وجود داشته باشد عشقی را باید در صدر آن جا داد.  اما مشکل بتوان گفت تیرخوردنش کاملا ناخواسته بود.  در سروده‌هایش آرزوی کشته‌شدن در جوانی می‌کرد و مرگ طبیعی در سالخوردگی را دون ساحت خودش می‌دانست.

نوشت فکر جمهوریّت برای ایران مضحک ‌است و گرچه به سردار سپه در چند ماهی که جمهوریخواه بود نتاخت، ترجیع‌بند کوبنده و پرسروصدای «جمهوری‌نامه» (”دریغ از راه دور و رنج بسیار“) که اساساً و عمدتاً کار بهار بود به نام او تمام شد.  و وقتی کارتونی در روزنامه‌اش که از آن دست کشیده بود استعمار اینگیلیس را سوار خر نشان ‌داد (و فوراًً کنایه از رضا خان تعبیر شد) او مسئول بود هرچند امتیاز نشر را کتباً واگذار کرده بود و پیش‌تر در بیست‌وچند شماره‌ای که خودش بیرون داد شکلک و مضحک‌قلمی چاپ نکرده بود.  ظهر شنبه آخرین شمارهٔ  قرن بیستم درآمد و ظهر پنجشنبه زندگی عشقی پایان یافت.

مرد پرخاشگر ِ خوش‌سیمای خودآموخته‌ و شاعر برخوردار از قریحهٔ‌ سرشار و طبع روانْ بی‌تاب و دردمند زیست، زودهنگام و دردناک مُرد و می‌توان گفت شهید راه سوءتفاهم شد.

آذر ۴٠٠

 

با چه رویی سخن از شادی ما می گویید
دستتان خونی و از عدل خدا می گویید

چه غلطها که نکردید پس پردهء دین
تف به درگاه خدایی که شما می گویید

 

تشییع جنازه میرزاده عشقی در لاله زار

 

خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم

من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاک
ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم

 

 

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)