مدرسه فمینیستی: گفتگوی زیر، مصاحبه نشریه مهرنامه است با نوشین احمدی خراسانی که  در شماره 29 مجله مهرنامه در تیرماه 1392 منتشر شده است: 

 

مهرنامه: بسیاری جنبش زنان را جنبشی طبقه متوسطی می‌دانند، به این معنی که هم ریشه در زنان طبقه متوسط دارد و هم عمدتاَ خواسته‌های آن‌ها را مطرح می‌کند. با نگاهی به تجربه‌های جهان و تجربه ایران آیا این ادعا درست است؟

 

نوشین احمدی خراسانی: اگر بخواهم به پرسش شما پاسخ دهم شاید بهتر باشد که ابتدا نگاهی به ماهیت جنبش های زنان در جهان داشته باشیم. بسیاری به درستی جنبش زنان را به عنصر «آگاهی جنسیتی» گره می زنند. یعنی آنجا که «آگاهی جنسیتی» در میان بخشی از زنان یک جامعه شکل می گیرد و این آگاهی، وقتی به منشأیی برای کنشگری جمعی تبدیل می شود، جنبش زنان آغاز می گردد. «آگاهی جنسیتی» و درک از تبعیض هایی که بر اثر جنسیت اعمال می شود در هر مقطعی از زمان  و مکان،  مصادیق  عینی گاه متفاوتی می یابد و به عنوان «تبعیض جنسیتی» توسط بخشی از جامعه به رسمیت شناخته می شود. معمولا ذهنیت و دریافت افکار عمومی از «تبعیض جنسیتی» با توجه به عوامل مختلف، در هر دوره ای از تاریخ در مصادیقی خاص  بازنمایی می شود. از سوی دیگر می دانیم که  زنان برخلاف دیگر اقشار و لایه های اجتماعی، یک گروه منسجم نیستند بلکه «نیمی از جامعه» را تشکیل می دهند و در میان گروه ها و اقشار اجتماعی مختلف (و با منافع متفاوت) پراکنده اند. درست به همین دلیل است که «تعیین مصادیق نابرابری و تبعیض» در میان گروه های گوناگون زنان، سبب شکل دادن به جنبش های گوناگون زنان شده است. وقتی می گوییم جنبش های زنان وجود دارد به معنای آن است که در روند حرکت بی پایان زنان برای دستیابی به برابری (مانند روند بی پایان رسیدن به آزادی و عدالت) در هر مقطع تاریخی، یکسری از مصادیق نابرابری از سوی افکار عمومی جامعه به رسمیت شناخته می شود و در نتیجه امکان می یابد که به «گفتمانی پذیرفته شده از سوی جامعه زنان» (گفتمان مسلط) تبدیل گردد؛  به همین اعتبار نیز تلقی و نوع برداشت زنان هر دوره از مفهوم نابرابری، طبعاَ این ظرفیت را دارد که نمایندگی بخش هایی از جامعه زنان را بر عهده گیرد. بنابراین ما در مقاطع گوناگون تاریخی، با تنوع جنبش های زنان و اهداف این جنبش ها روبروییم که در هر برشی از زمان، مؤلفه «نابرابری» را با مصادیق گوناگون و متفاوت تجربه می کنند و برای همین هم هست که در ادبیات فمینیستی معمولا حرف از جنبش های زنان است و نه یک جنبش زنان.  اما این بدان معنا نیست که ما در یک مقطع خاص، فاقد یک جنبش زنان با «اولویت های مشخص» (در مقام «خواسته مشترک») هستیم. در واقع در هر مقطعی یکسری از خواسته ها به زبان مشترک تبدیل می شوند و سبب ساز بروز و ظهور جنبش زنان با مطالبات خاص می شود. ولی مشکلی که در این میان بوجود می آید آن است که اگر به «اولویت» و «خواسته ای مشترک» برای جنبش زنان قائل باشیم  آنگاه این سئوال پیش می آید که این اولویت ها را با چه معیاری می توان تشخیص داد؟ برخی تصور می کنند که «تفوق گفتمانی یک سری از خواسته ها» و «اولویت ها»، صرفاَ ناشی از توافق و «قراردادی درونی» بین کنشگران جنبش زنان است. از همین روست که گاهی می بینیم «رقابت» بر سر «اولویت سازی» در میان فعالان جنبش زنان بالا می گیرد و بحث و چالش در مورد حقانیت یا عدم حقانیت «فلان خواسته» رخ می دهد.

 

اما به نظر می رسد همه این چالش ها و مشاجره ها بر سر اولویت سازی و یا «بی اثر ساختن مسئله اولویت» ناشی از کم توجهی به ماهیت و کارکرد جنبش های زنان است. بی شک وقتی معیار اولویت های جنبش زنان، صرفاَ «توافق میان کنشگران جنبش زنان» در نظر گرفته شود، یعنی اگر یک معیار درونی برای چنین اولویتی قائل باشیم، آنگاه است که «زور داشتن» (زور فکری و عملی) در میان گروه های درون جنبش زنان است که تعیین کنندۀ اولویت ها شناخته می شود. ولی به نظر می رسد که اگر به جنبش های زنان در کشورهای گوناگون و در کشور خودمان با دقت بیشتری نگاه کنیم، شاید بتوانیم به این نتیجه برسیم که این «اولویت ها» را نه فقط آرزوهای انسانی ما فعالان جنبش زنان بلکه عمدتاَ نیازها و چارچوب های بیرون از جنبش  تعیین می کند! می خواهم بگویم که گروه های گوناگون زنان با خواسته های متنوع و اولویت های متفاوت در جامعه وجود دارند که در هر برهۀ تاریخی، بسته به شرایط اجتماعی و فرهنگی آن کشور (و با توجه به «شکاف های اصلی» که در آن جامعه فعال است) تنها یکسری از این گروه ها، فرصت و امکان تبدیل شدن به نیرو و موتور محرکه جنبش زنان را پیدا می کنند و می توانند در قامت «جنبش زنان» ظهور یابند و توسط جامعه به رسمیت شناخته شوند. اما این که کدام گروه و با چه اولویت هایی می تواند «امکان و فرصت» تبدیل شدن به موتور پیشبرندۀ جنبش زنان را به دست آورد بسته به این است که در آن مقطع تاریخی، آن جامعه معین چه چشم اندازی برای تغییر را  پیش روی خود قرار داده و چه شکافی بیش از شکاف های دیگر در پهنه جامعه فعال است.

 

چرا که زنان به دلیل آن که  نیمی از جامعه هستند در تمامی گروه ها و لایه های اجتماعی درون جامعه و به تبع آن در همه شکاف های سیاسی و اجتماعی موجود در کشور حضور دارند و از این رو همین ویژگی منحصر به فرد «موقعیت» و «مسئله زنان»، سبب می شود که زنان بتوانند با توجه به شکاف های گوناگون درون جامعه، قابلیت شکل دادن به جنبش های زنان با تفاوت هایی در عملکرد، در انتخاب اولویت ها و در نحوۀ سازماندهی را بیابند. ولی در عین حال به خاطر ویژگی دیگر «مسئله زنان» (یعنی فقدان «خودبنیادبودگی») سبب می شود که  نمود و ظهور و تفوق یکی از جنبش های زنان، عمدتاَ بستگی به آن داشته باشد که کدام «شکاف» در یک مقطع خاص  بیش از بقیه شکاف ها در جامعه فعال تر و عمیق تر باشد و بر بستر آن شکاف، جامعه چه چشم اندازی را برای ایجاد تغییر در برابر خود تعیین کرده باشد. بی شک زنان نیز مانند مردان در شکل گیری این اولویت ها و چشم اندازها برای جامعه نقش دارند، ولی در عین حال جامعه، فارغ از موقعیت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی افراد و گروه های متشکل در آن، اولویتی را برای خود شکل می دهد که برآیندی از انواع و اقسام شکاف های موجود است.

 

برای نمونه هنگامی که در جامعه ای روابط میان دولت و شهروندان و تغییر این روابط مثلا ذر شکل «مبارزه برای دستیابی به حقوق شهروندی» به اولویت یک جامعه تبدیل می شود، گروه هایی از زنان از پایگاه های اجتماعی (که اولویت شان دستیابی به حقوق شهروندی است) در این گستره و بافت همگانی، امکان و فرصت های بیشتری نسبت به گروه های اجتماعی دیگر زنان برای فعالیت می یابند. و یا هنگامی که شکاف اصلی در جامعه «روابط میان نیروی کار و سرمایه» است و تغییر این روابط در شکل مبارزات صنفی و کارگری در یک جامعه گسترش می یابد و تبدیل به چشم اندازی برای ایجاد تغییر در یک جامعه می شود گروه هایی از زنان که در بستر این شکاف قرار دارند امکان بازتولید و کنشگری می یابند و آنگاه جنبش زنان در اشکال اتحادیه های کارگری و صنفی زنان ظهور و بروز می کند و از این طریق، در حد ظرفیت خود، جنبش زنان را نمایندگی می کند. برای نمونه در کشور آلمان در دوره پیش از جنگ جهانی اول با گسترش شتابان صنعت، جنبش های صنفی و کارگری از رشد چشمگیری برخوردار بودند و چشم انداز تغییر برای جامعه، در وضعیت و بهبود وضعیت کارگران تلقی می شد. در این هنگام است که ما می بینیم جنبش زنان آلمان خود را به شکل اتحادیه های کارگری زنان و تلاش به منظور: برابری در محیط کار، افزایش دستمزدها، گسترش مهدکودک ها و… در دستور برنامه اتحادهای کارگری بروز می دهد. یا در ایالات متحد آمریکا جنبش حق رأی زنان بر بستر شکاف اصلی آن زمان در جامعه آمریکا، یعنی «جنبش های حقوق مدنی و شهروندی» شکل گرفت و جنبش زنان در کنار جنبش حقوق مدنی سیاه پوستان کار خود را آغاز کرد. یا مثلا وقتی جهان وارد جنگ های جهانی شد، اولویت جامعه  ایجاد صلح بود در نتیجه، جنبش زنان به صورت جنبش هایی برای صلح نمود و ظهور یافت. امروز نیز در اروپا شکاف اصلی و چالش مهم دموکراسی، حقوق همجنسگرایان است و برای همین می بینیم که جنبش زنان در آنجا، گروه هایی از زنان (لزبین ها) را که بر بستر این شکاف قرار دارند بازتولید و فعال می سازد و به عنوان جنبش زنان معرفی می کند. بنابراین در هر جامعه ای با توجه به شرایط زمانی و مکانی، یکسری از چالش ها و شکاف ها دارای اولویت می شوند و جامعه برای رفع یا تعدیل آن شکاف ها تلاش می کند و ایجاد تغییر را در حل و فصل آنان می بیند؛ در این بستر است که با توجه به این چالش ها و چشم اندازی که جامعه از تغییر در برابر خود دارد، جنبش زنانی متناسب با آن، بازتولید و ظهور می یابند.

 

بسیار گفته اند و شنیده ایم که جنبش زنان اساساَ «جنبشی برابری خواه» است، ولی نکته اینجاست که این برابری خواهی صرفاَ محدود به اصلاح قوانین برای رسیدن به «حقوق برابر» نیست بلکه «برابری با مردان در گروه های گوناگون اجتماعی» و به دست آوردن «سهم برابر» در هر عرصه ای که جامعه برای آن کوشیده و یا به آن دست یافته است.  حال با توجه به این توضیحات باید دید که جامعه ما در طول دو دهه گذشته، با چه چالش ها و شکاف های مهمی مواجه بوده، آن وقت می توان فهمید که چرا جنبش زنان در این برهه از تاریخ معاصر به دنبال تحقق حقوق مدنی بوده است. به نظر می رسد که در این دو دهه اخیر به ویژه نیاز عاجل به «تحقق حقوق برابر شهروندی»، یکی از چالش های مهم و از شکاف های اصلی در جامعه ما بوده است. بر بستر این شکاف است که جنبش زنان با رویکرد دستیابی به حقوق شهروندی برای زنان، فعال شده و به عنوان «جنبش زنان» ظهور یافته است. حال اگر قائل به این باشیم که در این دو دهه اخیر در ایران،  «دستیابی به حقوق شهروندی» اولویت و خواسته اصلی اقشار طبقه متوسط شهری بوده و از طریق این اقشار پیگیری شده است البته که می توان چنین نتیجه گرفت، و قانع شد که جنبش زنان نیز با همین ویژگی طبقاتی و با همین اولویت و ضرورت، امکان رشد و ظهور یافته است.

 

به هرحال اگر طی دو دهه گذشته این روند در جنبش زنان، با چشم انداز جامعه برای ایجاد تغییر، هماهنگ بوده، اما امروز به نظر می رسد جامعه ما به نوعی با بن بست در آن چشم انداز مواجه شده است در نتیجه، ما با افول جنبش زنان روبرو شده ایم. چه بسا یکی از دلایل اش هم این باشد که چالش ها و شکاف های اصلی در جامعه ما تغییر کرده و دورنمای پیشین، در حال تبدیل شدن به چشم اندازهای دیگر است. امروز یکی از شکاف هایی که در حال ظهور و تبدیل شدن به شکافی مهم در ایران است، شکاف و چالش های رو به تزاید اقتصادی است، و اگر معضلات اقتصادی با توجه به تحریم های بین المللی و مدیریت نابخردانه، همچنان گسترش یابد، می توان پیش بینی کرد که این شکاف به اصلی ترین چالش در جامعه تبدیل شود و به تبع آن، جنبش زنان نیز در اشکال دیگر ظهور یابد. اگر این فرضیه صحت داشته باشد طبعاَ گروه های دیگری از زنان که بر بستر این شکاف ها قرار دارند پتانسیل آن را خواهند داشت که فعال و بازتولید شوند و خود را به عنوان جنبش زنان به ظهور برسانند و نمایندگی جنبش زنان را نیز برعهده گیرند. منظورم این است که در پاسخ به پرسش شما می توانم بگویم که حداقل در دو دهه گذشته، چالش اصلی و عمومی جامعه ما، «دستیابی به مساوات مدنی و حقوق شهروندی» بوده و بر بستر آن، کنشگران حقوق زن هم با هدف رسیدن به مساوات در حقوق مدنی فعال شدند و طی چند سال فعالیت، سرانجام به عنوان «جنبش متشکل زنان» به منصه ظهور رسیدند. که البته موتور حرکت و پیگیری این مطالبات، عمدتاَ در میان اقشار و طبقات متوسط شهری قرار داشته است.

 

مهرنامه: بررسی جنبش زنان و مطالبات آن چه چیزی درباره وضعیت طبقه متوسط در ایران را به ما نشان می‌دهد؟ آیا رابطه طبقه متوسط و جنبش زنان در ایران رابطه‌ای یک به‌یک بوده است، به این معنی که تحولات طبقه متوسط روی مطالبات جنبش زنان هم تاثیر گذاشته است؟ 

 

نوشین احمدی خراسانی: پیش از پاسخ به سئوال دشوار شما،  شاید یادآوری این نکته بد نباشد که خیزش های اقشار و طبقات متوسط در اغلب کشورهای جهان نشان می دهد که این اقشار معمولا،  هم تحت تاثیر فشارهای سیاسی و هم فشارهای اقتصادی می تواند به سمت کنش سیاسی کشیده شوند. شاید در طول دو دهه گذشته عمدتاَ فشارهای سیاسی و فرهنگی (فشارهای ناشی از بی حقوقی مدنی، یا تعرض به سبک زندگی این اقشار، و…) باعث شده که آنها به سمت کنش سیاسی کشیده شوند و به جنبش های اجتماعی برای دستیابی به حقوق مدنی خود روی آورند.  ولی با توجه به فشارهای اقتصادی موجود ناشی از تحریم های بین المللی و سیاست های نابخردانه اقتصادی دولت، این اقشار اکنون می توانند به سمت کنش سیاسی با مضامین متفاوت و سمت و سوهای دیگر کشیده شوند. چرا که در حال حاضر کاهش سطح استاندارد زندگی برای خانواده های اقشار متوسط نیز بسیار گسترش یافته و بنابراین واکنش برانگیز است. ولی شاید روش و جهت گیری این اقشار در برابر فشارهای اقتصادی جدید نسبت به واکنش اقشار فرودست تر جامعه، متفاوت باشد.

 

از سوی دیگر باتوجه به تجربه هایی که وجود دارد شاید بتوان گفت که طبقه متوسط و حرکت ها و خیزهایش  همیشه هم به نفع زنان و جنبش زنان نبوده است. مثلا در انقلاب سال 57 نیز موتور حرکت انقلاب اتفاقاَ همین اقشار متوسط تازه رشد یافته بودند اما بسیج و حرکت این اقشار لزوماَ دموکراتیک و به نفع زنان نبود. در واقع همانطور که بسیج طبقه کارگر ، تهیدستان و حاشیه نشینان شهری ذاتاَ عدالت جویانه و نتیجه اش عدالت اجتماعی نیست به همین نسبت هم هیچ نشانه ای دال بر دموکراتیک بودن ذاتی و گوهری نیروهای طبقه متوسط وجود ندارد. زیرا در موقعیت های تاریخی متفاوت، طبقات مختلف می توانند پتانسیل های گوناگون از خود بروز دهند. هر چند شاید بتوانیم برخی از ویژگی های با ثبات را برای طبقات گوناگون قائل شویم ولی این ویژگی ها در حوزه انتزاعیات و مقولات کلان مثل «آزادی» یا «عدالت» نیستند بلکه ویژگی هایی هستند که با توجه به خاستگاه اجتماعی و موقعیت اقتصادی و اجتماعی و میزان سرمایه های اجتماعی گوناگون نهفته در آن مقطع زمانی، می تواند تا حدودی شناسایی شود. مثلا طبقه متوسط شهری به خاطر موقعیت اقتصادی اش، بیشتر از تهیدستان و حاشیه نشینان، تمایل به مبارزات غیرخشونت آمیز دارد.  یا طبقه متوسط مدرن به خاطر موقعیت فرهنگی اش می تواند با ابزارهای مدرن تر کار کند و یا می تواند از امکانات بین المللی و همبستگی های جهانی ـ بیش از طبقات دیگر ـ بهره ببرد و از این قبیل ویژگی های عینی.  ولی ویژگی های ذهنی همچون دمکراتیک بودن و آزادمنشی و عدالت جویی یا برابری طلبی به نظر می رسد لزوماَ در ذات و گوهر هیچ یک از طبقات اجتماعی نهفته نیست. با این حال، باتوجه به ویژگی های عینی طبقه متوسط و پیوستگی بیشتر جهانی اش می شود امید بیشتری داشت که بتواند با توجه به ظرفیت و انعطاف بیشتری که برای همبستگی جهانی  دارد، دموکراتیک تر و عقلایی تر عمل کند. هر چند می توان این را هم گفت که مثلا طبقه متوسط مدرن گاه به خاطر همین پیوستگی بیشتر جهانی اش، می تواند پتانسیل این را هم داشته باشد که فراتر از شکاف های اصلی و واقعی موجود در درون کشور، با ساخته و پرداخته کردن شکاف های انتزاعی و غیرواقعی، در نهایت، عملکردهای غیردموکراتیک از خود بروز دهد. از این رو همانطور که تجربه نشان داده طبقه متوسط در اغلب کشورهای جهان مسبب خیزش های گوناگون شده است که گاه ارتجاعی و گاه دموکراتیک بوده است. همانطور که خیزش های طبقه کارگر در جهان نیز گاه ارتجاعی و تخریبی  و گاهی دموکراتیک بوده است. این بسته به آن است که این اقشار و طبقات در موقعیت های گوناگون حامل چه گفتمانی و خالق چه روش هایی برای تغییر هستند و چه چشم اندازهایی برای رسیدن به مطالبات را پیش روی خود قرار می دهند.

 

برای نمونه در انقلاب 57، طبقه متوسط تازه رشد یافته، با توجه به همین پتانسیل همبستگی جهانی اش، حامل گفتمان انقلابی و دنباله رو رادیکالیسم حاکم بر گفتمان غالب بر جنبش های بین المللی در جهان پیشرفته شد و هر چند این گفتمان برای آن جوامع توانست به تعمیق دموکراسی و عدالت در کشورهای دموکراتیک منجر شود ولی مثلا در ایران سبب شد که طبقه متوسط با شکل دادن به یک شکاف انتزاعی و غیرواقعی («کار و سرمایه»)، فراتر از شکاف اصلی درون جامعه، خود را بسیج کند و در نهایت هم، عملکردهای غیردموکراتیک از خود بروز دهد. با این توضیحات می خواهم بر این نکته تأکید کنم که شناسایی درست شکاف های درون یک جامعه از سوی نیروهایی که به دنبال تغییر هستند بسیار مهم و حیاتی است، و مثلا همین تشخیص نادرست از سوی اغلب روشنفکران طبقه متوسط باعث شد که در زمان برآمد انقلاب در سال 57، سیاست هایی را اتخاذ کنند که اتفاقاَ در برابر سبک زندگی و منافع خودشان و نیز در برابر حقوق زنان قرار گرفت. آنها به خاطر همین ویژگی و پتانسیلی که در طبقه متوسط برای ایجاد همبستگی های جهانی وجود دارد، شکاف اصلی و چشم انداز تغییرات اجتماعی را بر پایه مبارزه با امپریالیسم گذاشتند و همین گفتمان سبب شد که فراتر از شکاف های اصلی و واقعی که درون جامعه وجود داشت، امپریالیسم را با مدرنیسم یکسان ببینند و مبارزه با آن را نیز با سنت گره بزنند و به این طریق در برابر مطالبات زنان هم قرار بگیرند. صدالبته که زنان طبقه متوسط هم خودشان عملا در این رویکرد و گفتمان وارونه، سهیم و شریک بودند. در واقع چشم انداز ها و گفتمان هایی که مجموعه نیروهای طبقه متوسط برای ایجاد تغییر، در پلاتفرم ها و دستوربرنامه های خود تعریف می کنند می تواند تبعات گوناگونی برای زنان و جنبش زنان داشته باشد، گاه می تواند به جنبش زنان کمک کند و گاه می تواند باعث اضمحلال آن شود. در عین حال، موفقیت یا عدم توفیق در این زمینه بستگی به آن دارد که جنبش زنان و جنبش های سیاسی در چه سطحی از تعامل با یکدیگر قرار داشته باشند.

 

در قرن گذشته (قرن بیستم) که ما شاهد شکل گیری و گسترش «جنبش های رهایی بخش» به عنوان جنبش های عمومی و سیاسی بودیم و  اساساَ جنبش زنان و جنبش های مدنی نمی توانستند ارتباط سالم و پویا و پیشبرنده با آنها ایجاد کنند به خودی خود، هماهنگی بین عنصر «رهایی بخشی» جنبش های سیاسی با «نابرابری ها و تبعیض های اجتماعی» رابطه ای عمودی بود. اما امروز رابطه میان جنبش های سیاسی با جنبش های اجتماعی به دلیل بافت تقریباُ افقی شان می توانند رابطه ای به نسبت برابر (افقی) برقرار سازند. چرا که اساس جنبش های سیاسی امروز، عمدتاَ بر اساس «برنامه های سیاسی» و یا «ایده هایی در رابطه چگونگی رابطه دولت و شهروندان»  شکل می گیرد. از همین روست که پیکار مدنی با «نابرابری های اجتماعی»  و کسب مساوات مدنی یکی از عناصر اصلی این برنامه هاست. در واقع امروز دیگر با توجه به بافت کمتر متصلب جنبش های سیاسی (که از عناصر آرمانشهری و رهایی بخش تهی شده اند)، طبعاَ رابطه بین «امر اجتماعی» و «امر سیاسی» تا حدودی به رابطه ای افقی و متقابل تبدیل شده است. اکنون دیگر جنبش زنان و دیگر جنبش های مدنی، رابطه شان را با جنبش های سیاسی و امر سیاسی، اغلب از طریق پروسه تبدیل حقوق اجتماعی متکثر (خواسته های متکثر گروه های اجتماعی گوناگون) به «همگرایی» در یک برنامه عمومی سیاسی تعریف می کنند. در واقع ادغام در این دستوربرنامه برای اصلاح نظم سیاسی است که سبب می شود که بتوانیم تداوم حضور و تکثر در حقوق اجتماعی مان را حفظ کنیم. همان طور که خواسته ها و منافع فردی زنان، هنگامی که در جنبش زنان به یک دستوربرنامه ارتقاء می یابد می تواند به نیرویی جمعی و دارای «اقتدار» لازم برای تغییر رهنمون شود، به همین قیاس نیز مطالبات و منافع جنبش های گوناگون اجتماعی هم وقتی بتواند تبدیل به یک دستوربرنامه برای ایجاد «تغییرات سیاسی» شود می تواند به نیروی جمعی و اقتدار لازم نائل آید. ولی ایجاد این ارتباط سالم و پویا بین «آزادی همگانی» و «آزادی فردی» همواره به همین راحتی نبوده و نیست و لازمه اش تلاش دوجانبه از هر دو سو است. زیرا ایجاد یک رابطه سالم و پویا بین این دو،  تضمین کنندۀ ایجاد «تغییر در مسیری مثبت» است. امروز دیگر برخلاف گذشته، بنیان مشارکت سیاسی افراد یا جنبش های اجتماعی برای «به دست آوردن حق خود» است و نه به معنای «تفویض حق» به گروهی برتر و یا به آرمانی انتزاعی و آرمانشهری! این دو رویکرد کاملا متفاوت در مشارکت برای تغییر، به دلیل بافت متفاوت جنبش های اجتماعی مدرن  شکل گرفته است.

 

مهرنامه: یکی از نقدها به جنبش زنان، محدود بودن آن به تهران است. آیا این موضوع به گستردگی طبقه متوسط در تهران و محدودیت‌های جمعیتی آن در شهرستان‌ها ربط دارد یا ناشی از دلایل دیگر است؟

 

نوشین احمدی خراسانی: این که جنبش زنان را در حد و قامت «تعدادی از کنشگران این جنبش» یا در حد «توزیع جغرافیایی فعالان» شناسایی کنیم به نظرم از اساس اشکال دارد. معمولا فعالان جنبش زنان، به عنوان گروه های کوچک و تاحدودی سازماندهی شده هستند که «صدا و نیاز گروه های بزرگی از زنان» یا «بدنه اصلی جنبش زنان» را نمایندگی می کنند. بدین معنا که اگر گروه بزرگی از زنان در یک کشور معین برای یک خواسته به صورت روزمره تلاش نکنند اساساَ کنشگران جنبش زنان نمی توانند بدون این پشتوانه، در بدنه جامعه تصمیم بگیرند و به اصطلاح «جنبش زنان» درست کنند. وقتی از جنبش زنان صحبت می کنیم در حقیقت از بخش سازماندهی شدۀ حرکت وسیع تری حرف می زنیم که در درون و زیر پوست جامعه، جاری و پویاست و بدنه اصلی جنبش زنان را تشکیل می دهند. برخی جنبش زنان را صرفاَ به «تعدادی از کنشگران زن» که هویت یابی شان با جنبش زنان گره خورده، محدود می کنند، درحالی که وقتی جنبش زنان حقیقتاَ به عنوان «جنبشی فعال و تاثیرگذار» در جامعه ای ظهور می یابد (و از سوی جامعه نیز به رسمیت شناخته می شود)، مطمئن باشید که بدنه بزرگی از جامعه زنان در کل کشور را به صورت روزمره درگیر خود کرده و اگر چنین نباشد، اصلا جنبش زنان در قامت جنبشی تاثیرگذار (آنهم صرفاَ با حرف و شعار یک عده فعال حقوق زن)، نمی تواند وجود خارجی داشته باشد.

 

در واقع هنگامی که بخش های گسترده ای از زنان در یک کشور (چه در پایتخت و چه در شهرهای دیگر آن مملکت)، نسبت به برخی از مصادیق نابرابری «به صورت فردی» حساس می شوند و به شکلی روزمره (در همه جا) آن ها را مورد چالش قرار می دهند و علیه آن به اعتراضات فردی و روزمره می پردازند آنگاه است که بستر اصلی جنبش زنان (حرکت متشکل بخش کوچکتر زنان) فراهم می آید و این حرکتی که در بطن جامعه وجود دارد در واقع «نمایندگان خود» را بازتولید می کند. اما نکته اینجاست که حرکت خودجوش و روزمره ـ و همه جا گستر ـ عموم زنان یک جامعه، به تنهایی کافی نیست که جنبش زنان در آن جامعه پا بگیرد بلکه باید عده ای داوطلب و به شکل سازماندهی شده و جمعی (با هدف «محو آن نابرابری ها») نیز دست به تلاش و مبارزه بزنند و در واقع خواسته هایی را که درون جامعه زنان می جوشد به «اهرم فشار» برای تغییر به نفع زنان تبدیل کند. به این اعتبار، جنبش زنان زمانی می تواند ظهور کند و به رسمیت شناخته شود که دارای دو بخش: «سازماندهی شده» و نیز «بدنه خودجوش» در پهنه جامعه باشد. هر کدام از این دو بخش اگر لنگ بزند، جنبش زنان به معنای تاثیرگذار آن، شکل نمی گیرد. بنابراین، بخش سازماندهی شده جنبش زنان، وقتی به وجود می آید و می تواند به شکلی گسترده و تأثیرگذار عمل کند که در بافت وسیع تر جامعه، بخش بزرگی از زنان به صورت فردی و روزمره با مواردی از نابرابری ها مواجه شده باشند و آن موارد را به عنوان «تبعیض» و «ظلم» تلقی کنند و علیه تبعیض ها به شکل فردی، اعتراض (مقاومت) کنند. پس از آنکه چنین بستری فراهم شد آنگاه  گروه هایی به نسبت منسجم از کنشگران داوطلب، حول این حرکت زیرپوستی و فردی  زنان، خود را سازمان می دهند و به عنوان «صدای این اعتراض عمومی» عمل می کنند و با مشروعیت گرفتن از آن، خواهان تغییر و اصلاح می شوند و این تغییرات را به شکل مانیفیستی برای کنش وسیع تر و دسته جمعی، ارتقاء می دهند. این دو بخش حرکت زنان (یعنی بخش مقاومت های فردی خودجوش در پهنه جامعه، و بخش اعتراضات سازماندهی شده) اگر در یک راستای کلی و هم جهت با یکدیگر عمل نکنند بی شک جنبش زنان از توان لازم برای تاثیرگذاری برخوردار نخواهد شد و در نتیجه، از سوی افکار عمومی جامعه هم به رسمیت شناخته نمی شود.

 

برای نمونه اگر همین تعداد کنشگر جنبش زنان در کشور خودمان که امروز به عنوان فعالان این جنبش شناخته می شوند، در محفل های خود بنشینند و فارغ از آن چه در جامعه زنان می گذرد، مثلا یک خواسته را که بخش بزرگی از زنان به آن خواسته بی اعتناست، مطرح نمایند و بخواهند حول آن، حرکتی ایجاد کنند، طبعاَ چنین حرکتی، نه به درون بافتار جامعه نفوذی پیدا می کند و نه افکار عمومی، آن حرکت را به عنوان یک «جنبش اجتماعی» به رسمیت می شناسد. بدون چنین پشتوانه ای در بدنه جامعه زنان، حتا حاکمیت ها نیز به آن اعتنایی نمی کنند.

 

برای نمونه وقتی ما به سال 1387 در مواجهه با لایحه حمایت از خانواده ، به اعتراض پرداختیم، از آن جایی که خواسته تغییر و اصلاح در این لایحه، در میان بخش گسترده ای از زنان جامعه نفوذ و طرفدار داشت، حاکمیت و مجلس قانونگذاری به آن اعتنا کرد وگرنه اگر چنین نبود، هزار تا از فعالان جبنش زنان نیز هرقدر هم فعالیت و تلاش می کردند نمی توانستند قدرت و نأثیرگذاری لازم را داشته باشد و حاکمیتی را که مخالف آن است به عقب نشینی وادارند. هر چند بخشی از وظیفه جنبش زنان همیشه آن بوده که برای تبعیض هایی که هنوز در جامعه عمومی زنان به رسمیت شناخته نشده، بسترسازی (کار آگاهگرایانه و ایجاد حساسیت) کند یعنی بتواند «آگاهی جنسیتی» را در پهنه جامعه بگستراند ولی تا وقتی که بخش بزرگی از جامعه زنان این آگاهی جنسیتی را «از آن خود» نکرده است به واقع فعالان جنبش زنان با توسل به «اراده» و به خودی خود نمی توانند حول یک خواسته ای، «جنبش» به وجود بیاورند. می خواهم بگویم که بین «قدرت جنبش زنان» و «میزان گستردگی خواسته ای که جنبش زنان در آن مقطع نمایندگی می کند» رابطه ای متقابل و انداموار وجود دارد و ما فعالان جنبش زنان به واسطه هویت و نام گذاری که از خود می کنیم، واقعاَ قدرت خاصی برایمان بازتولید نمی شود بلکه اگر بتوانیم بر جاذبه و قدرت و مشروعیتی که یک خواسته معین و عاجل در میان افکار عمومی زنان جامعه دارد تکیه کنیم، آن گاه می توانیم به پشتوانه آن، صرفاَ «صدای آن خواسته» باشیم و نقش خود را به عنوان هماهنگ کننده، به شایستگی ایفا نماییم. در واقع نقش فعالان جنبش زنان همین ارتقاء دادن پتانسیل نهفته درون جامعه زنان، به یک «فشار سیاسی برای ایجاد تغییر» است. اگر هر بخش از این معادله لنگ بزند  و این پروسه به درستی صورت نگیرد، بی شک جامعه و افکار عمومی زنان کشورمان جنبشی به نام جنبش زنان را اساساَ به رسمیت نخواهند شناخت؛ و در نتیجه، نخواهیم توانست تاثیرگذاری لازم را در ایجاد تغییراتی که دولت ها در برابر آن جان سختی نشان می دهند داشته باشیم. پس با توجه به این پارامترها و انبوهی تجربه های واقعی، می توان با احتیاط نتیجه گرفت که اگر فعالان جنبش زنان در پایتخت یک کشور یا در شهرستانها قرار داشته باشند و یا اگر تعدادشان فراوان یا اندک باشد خیلی تعیین کننده نیست بلکه مهم آن است که یک خواسته تا چه حد در درون جامعه زنان نفوذ دارد و به عنوان چالش و مبارزه ای روزمره در زندگی شان عمل می کند؛ و نکته آخر هم این که فعالان جنبش زنان تا چه حد می توانند این خواسته را به درستی و با ابزارهایی که از نگاه فرهنگ عمومی جامعه، مشروع تلقی می شود، آنرا به یک «فشار سیاسی» تبدیل کنند.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)