
گفتوگو با ایران درّودی، بهانگیزه برگزاری نمایشگاهی از آثار نقاشی او در نگارخانه خانه هنرمندان، اسفند ۸۰
نزدیک به پنج دهه حضورش در عالم نقاشی انگیزهای شد برای اینکه با او به گفتوگو بنشینیم. او را در نمایشگاهش ملاقات کردیم، میان مخاطبانی که شناخته و ناشناخته به دیدن آثارش میآمدند و خورشیدهای درخشانش را که زمین مرده را زنده میکرد به تماشا مینشستند.
● همیشه تصورم این بوده که در نظر نقاش جهان جلوه دیگری دارد، رنگها معانی خاصی دارند، اَشکال صاحب مفهومند و هر نشانهای میتواند او را به دنیایی متفاوت راهنمایی کند. در نظر شما جهان چه شکلی دارد؟
○ جهان در نگاه عاشقانهای که به آن دارم بسیار زیبا و شکوهمند است. سعی دارم با دو چشمم هرچه بیشتر زیباییهای آفرینش را ببلعم و با تمام حواسم آن را حس کنم. این جهان به ابعاد آرزوهایم لایتناهی، به رنگ عشقهایم ملوّن و پرتلآلو و به اندازه صداقتهایم شفاف و بلورگونه است. من جهان هستی را بدینگونه میبینم و از عشق به زندگی سرشارم.
● شما چهقدر برای فرم (فرم در هر هنری، از جمله نقاشی، ادبیات، مجسمهسازی و سینما) اهمیت قائلید؟ بهنظرتان، فرم میتواند بر محتوا غلبه کند و اساساً آیا این دو مقوله از هم مستقلند؟
○ مسئله فرم و محتوا در هنر مسئله حلشدهای است. اصل مهم، ایجاد تعادل در ارتباط این دو با یکدیگر است. «تعادل» رمز هنر است.
● ایران درّودی اسمی پُرطنین است. اسم آدمها در خانواده و پندارهای خانوادگیشان ریشه دارد. برایمان از ریشههای خانوادگیتان بگویید و اینکه خانواده چهقدر در گرایشتان به نقاشی مؤثر بود؟
○ بدون شک خانوادهام در شکل گرفتن «ایران درودی» نقش بسیار مؤثری داشته است. در خانواده بافرهنگ و پُرمحبتی بزرگ شدم. پدرم نخستین استاد و درعینحال مشوقم در نقاشی بود. او مرا از کودکی با آثار استادان بزرگ نقاشی جهان آشنا کرد و تفاوت «دیدن» و «نگریستن» را – که اصل مهم نقاشی است – به من آموخت. اما در عشق بیدریغ مادرم بود که رنگهای عشق را شناختم و از آن لبریز شدم. من در خانواده پُرجمعیتی بزرگ شدم که تحت حاکمیت مادربزرگ روس به چهار زبان صحبت میکرد. زندگی در این خانواده پرجمعیت با ملیتها و سنن و فرهنگهای متفاوت از عوامل سازنده ذهنم است. تفاوتهای منش و کردار و شخصیت افراد خانواده را میسنجیدم و از تحلیل رابطها و تفاوتهای فرهنگی لذت میبردم. شاید به این دلیل، بعدها که برای تحصیل به فرانسه رفتم با فرهنگ غرب زیاد بیگانه نبودم.
دوران کودکیام پیوندی ناگسستنی با آنچه امروز هستم، دارد و هیچیک از عناصر آن را نمیتوان از دنیای ذهنیاتم که در نقاشی شکل میگیرد، جدا کرد. حتی تصاویری از کویر و شهر پُر مناره مشهد هرگز از ذهنم بیرون نرفتند و بعدها زمینه اصلی کارهایم شدند. من متولد خراسانم. از همان کودکی میدانستم که فردوسی اهل طوس است. در ذهن کودکانهام، او را پیرمردی روحانی، با قبا و دستار و ریش بلند و موهای سفید مجسم میکردم. پدر میگفت: «وقتی بزرگ شدی فردوسی خودش برایت قصه خواهد گفت.» بزرگ شدم و فردوسی قصه نگفت، ولی فهمیدم او خیلی بزرگتر از تصویری بوده است که برایش در ذهنم ساخته بودم. فضای حماسی آثارم در تصاویری از تخت جمشید تحت تأثیر اشعار فردوسی است.
● درحالحاضر، نقاشی هم میکنید؟ نقاشی چه سهمی در زندگیتان دارد؟
○ بله، تقریباً هر شب تا صبح نقاشی میکنم، با شیفتگی و شیدایی بیش از پیش. گاه تصور میکنم دیگر نقاشی نمیکنم بلکه خود نقاشی شدهام. نقاشی سهمی در زندگی من ندارد، تمام زندگیام شده است. حتی دیشب هم نقاشی کردم… ولی کمکم باید این عادت را ترک کنم چون در شب نور کافی ندارم.
● شما چه تحلیلی از نقاشی ایرانی دارید؟ زن بودنتان وسوسهام میکند سؤال دیگری در دلِ همین سؤال بپرسم: بهنظر شما، زن بهعنوان یک موضوع چه معنایی در نقاشی ایران داشته است؟ به گمان من، زن همیشه یا یک نماد تلقی شده است، نماد عشق، فریب، و زندگی، و یا در نهایت، با یک جلوه دیگر، موجودی آن جهانی و اثیری تصویر شده است. حدسم درست است؟
○ تحلیل خاصی از نقاشی ایران ندارم. نقاشی ما عاری از تحلیل روانکاوانه است و ذهنیات «سوژه» را نشان نمیدهد. مثلاً اگر بهسراغ مینیاتور برویم، میبینیم که چهرههای تصویرشده تقریباً شبیه به یکدیگرند. در نقاشیهای دیواری عالیقاپو و نقاشیهای پیش از آن و بعد از آن، چهرهها اعم از زن یا مرد، با چشمهایی خالی از نگاه، ذهنیات و افکار و شخصیت «سوژه» را بروز نمیدهند. بهعبارتی، نقاش به درون چهرهها راه نیافته و شخصیتپردازی نکرده و فقط بهظاهر شخصیتها و نوع البسه و اشیا پرداخته است. بنابراین، اگر میخواهید چهره «زن» را همانطور که هست بشناسید، باید به ادبیات و شعر رجوع کنید. زن در آثار ما شخصیتی چندگانه دارد؛ گاه دلدار است، گاه عاشقکُش و بیرحم، و گاه عشوهگر و طناز. و جای شخصیت درونی و ارزشهای انسانی او خالی میماند.
بهراستی، چگونه است که در ادبیاتمان هم «زن» با ارزشهای ذهنیاش مطرح نمیشود. همیشه همه رندان در تاب گیسوانش گرفتار میشوند و نه در دام خرد و هوشش…
● شنیدهام که چند سال اخیر در ایران نبودهاید، نقاشی امروزمان را چهطور میبینید؟
○ سالهاست که بین ایران و فرانسه زندگی میکنم ولی غیبتهایم مانع از حضورم در مجامع فرهنگیمان نیست… اما نقاشی امروز ایران، با نگاهی که جسته گریخته به غرب دوخته است در روند تاریخیاش پیش میرود، به امید اینکه قرنها کمبود فرهنگ نقاشی را جبران کند. چنین حرکتی مستلزم زمان و تجربه کافی است. نمیتوان انتظار داشت که نقاشی، بهصرفِ اینکه کلاسها یا دانشکدههای نقاشی زیاد شدهاند، بهسرعت امتیازاتی را در جهت ارزشها بهدست بیاورد. این مسیر باید در «طول» پیمده شود، نه در عرض. وانگهی، در نقاشی کمیّت مطرح نیست. کیفیت کنونی هم هنوز راه درست خود را نیافته است.
● شما هم فکر میکنید نقاشی هنری بسیار شخصی است که در خلوت تبلور مییابد و فقط زمانی که مرحله خدایی آن (یعنی آفرینش) گذشت، قابل ارائه به جمع است؟ منظورم این است که احساس نقاش در لحظه کشف و شهود کاملاً شخصی است یا قابل انتقال به دیگران نیز هست؟
○ تا آنجا که تجربه کردهام، کشف و شهود چه در نقاشی و چه در شعر قابل انتقال نیست. آنچه یک اثر خوب را در بین سایر آثار مشخص میکند امتیاز داشتن آنی است که حافظ بهخوبی تعریفش کرده است. میدانیم که بهکار بردن اصول نقاشی یا تکنیک درست عامل بهوجود آورنده «آن» نیست. این تجربهای شخصی یا خلاقیتی است که خواسته یا ناخواسته مانند جرقهای در اثر هنرمند شعلهور میشود. وگرنه تمام فارغالتحصیلانِ دانشگاههای ادبیات یا هنرهای تجسمی باید نویسنده، شاعر یا نقاش میشدند، حال آنکه چنین نیست. چیزی که در ایران بهنظرم عجیب میآید این است که دانشجویان رشتههای هنری هنوز سال اول دانشگاه را تمام نکرده نمایشگاه میگذارند و احساس نقاش بودن بهشان دست میدهد. حال آنکه من هنوز از نقاشی میترسم و از برگزاری نمایشگاه وحشت دارم و خودم را هیچ میدانم. چنین ارتباطی با نقاشی از عدم اعتمادبهنفس یا فروتنی کاذب سرچشمه نمیگیرد. من در قیاس با نقاشان بزرگ قرن ادعایی ندارم مگر اینکه در ساختن زیربنای فرهنگ نقاشی معاصر ایران سهمی داشتهام. این مسئله فقط مربوط به نقاشی نیست؛ سالها در مطبوعات ایران نقد نقاشی نوشتهام. مدت شش سال در تلویزیون مسئول برنامههای «شناسایی هنر» بودهام، در دانشگاه شریف «تاریخ و شناسایی هنر» تدریس کردهام، و نمایشگاههایی در نقاط مختلف، از موزه مکزیک گرفته تا توکیو، و از امریکا گرفته تا اروپا برپا کردهام همه این تلاشها در شناساندن نقاشی در جایی بهثمر رسیده است.
● هنوز هم کسی که بهسراغ نقاشی میرود باید ابتدا خط را بشناسد و سپس مثلاً طراحی آناتومی بداند و بعد… و آنقدر تدریجی حرکت کند تا سرانجام اجازه پیدا کند فرمهای مألوف را بشکند. چرا نمیشود در نقاشی هم مثل خیلی رشتههای دیگر از نتیجه تجربیات دیگران شروع کرد و ادامه داد؟
○ در نقاشی هنوز هم باید از «نقطه» که تعبیر فلسفیاش هیچ است شروع کرد تا غایتِ پیشرفت باز به هیچ رسید. این است نظام خلاقیت. باید همهچیز را آموخت و سپس به فراموشی سپرد تا هنگام خلق اثر همه آموختهها که در لایههای ناخودآگاه ذهن جای گرفته است بهکار بیاید. آیا میشود از لایههای ذهن دیگری مدد گرفت؟ تجربه قابل انتقال نیست، با یک تفاوت. هر تجربهای حتی در مرحله آغازین به تجربههای پیشین تکیه دارد. دوست داشتن و گزینش نیز مرحلهای از تجربه است. به عبارت دیگر، هیچ تجربهای مطلق و مجزا از تجربیات پیشین نیست ولی خلاقیت هر هنرمندی تجربه شخصی اوست که در ذهن او بهتنهایی اتفاق میافتد و سپس شکل میگیرد.
● در آثار شما نور حرف اول را میزند. در حقیقت، نقاشیهای شما تصویرِ اتفاقی آن لحظهای است که نور به دل تاریکی تابیده است و درست مثل لحظهای که صاعقه جایی را روشن میکند، روشنش کرده است. فکر میکنم این مسئله در عکاسی خیلی مهم باشد ولی در نقاشی، خصوصاً در ایران، مفهوم جاافتادهای نیست. این مسئله از لحاظ بارِ فکریای که میتواند داشته باشد برای شما مهم است یا یک تکنیک هنری است؟
○ تعریف نور در نقاشی جدا از تعریف نور در عکاسی نیست، بنابراین نمیتواند در نقاشی ایران جانیفتاده باشد ولی در عکاسی عامل مهمی بهشمار آید. میدانیم که بدون تابش نور رنگ وجود ندارد و سیاهی مطلق است. در واقع، منظور شما این است که نقاشان ما کمتر به نور بهعنوان عامل اصلی پرداختهاند.
اما در مورد نقاشیهایم بگویم که نور یکی از عناصر اصلی کارم است. نوری که بهکار میگیرم بر فرهنگ عرفانی ما تکیه دارد و بهوسیله آن در پی بازیافتن هویت فرهنگیام هستم.
اما استفاده از نور بهعنوان تکنیک هنری وادارم میکند که بگویم تعریف من و شما از این مقوله یکی نیست. اگر نقاشی بتواند نور را چون یک تکنیک بهکار گیرد اثری که میآفریند بالاتر از نقاشی است. او به ذات نور رسیده است. اینکه در تاریکی نقاشیهایم به ذره یا جرقه نوری رسیدهام بسیار امیدوارم میکند، چه برسد به اینکه به تکنیکی برسم که پُر از نور باشد… بههرحال، غیرممکن نیست که روزی زندگی به پاس صداقتهایم پاداش دهد و من و نقاشیهایم را از نور انباشته سازد… آیا هرگز به آن خواهم رسید؟
● شهرهایی که در نمایی دوردست با نورِ نرم و گاه صاعقهای روشن شدهاند بهنظر میرسد که شهرهایی از ایرانند. گنبدها و گلدستهها و سقفهای کوتاهشان بهنظرم گذشتهای نامعلوم را زنده میکند که در خود معنویتی داشته است. همینطور است؟
○ من تصاویر شهرهای ایران را نقاشی نمیکنم. سعی دارم حس شهرهای غوطهور در نور را با دیوارهای شیشهای انتقال دهم. در این تصاویر، مناظر شهرِ بهخصوصی مد نظرم نیست. این تصاویر همراه با فضاهایشان در ذهن من وجود دارند. بین واقعیتهای ملموس و آرزوهایم زندگی میکنم و سعی دارم از ورای دیوارهای شیشهای به ذره نور برسم، آن را بشکافم و با فضا یکدست کنم.
● شاید درست نباشد روی عناصر آثار شما بهصورت مستقل تمرکز کنم و شاید همه آنها در کنار هم معنی پیدا میکنند، اما این قطرههای شفاف که جهانی را در خود انعکاس میدهند…
○ در کتاب در فاصله دو نقطه… مینویسم: «در قطرهای از باران سردی آبهای دریا را حس میکنم.» قطرهها برایم نماد تمیزی و پاکیزگیاند. هر شیئی درنهایت تجزیه میشود و به ذاتش بازمیگردد. این جهان نیست که در یک قطره انعکاس مییابد، این ذرهای از نور است که به خورشید میرسد.
● و دیگر حرفی، پیامی؟…
○ سلام و درود به زنانِ ایران که در باور من قهرمانان گمنامند.■

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.