در مرز اعترافم . بی کتک  و بی کلک و بی قطره های آب که از ورای گونی به سر کشیده ای بریزد روی سر و کله ام . اعتراف به خیلی چیزها و خیلی کارها . این که مغزم مثل آب نبات خشک شده است . پر از افکار شیرین ولی خشک و منجمد. پر از سوالم از نوع بی جواب . از صبح تا لحظه تسلیم شدن به خواب بی وقفه با تمام سلولهای خاکستری بی حاصلم به معنی زندگی و مرگ فکر میکنم و به نتیجه نمیرسم.

هیچ دلیل ندارم که به این مسایل فکر کنم ولی گویا مرگ در کنار من است و با من به نانوائی میآید و یا در کنارم کتلت سرخ میکند. من دائم به او می اندیشم و او هم مثل سایه ای همیشه هست. بودنش و تکرارش و یاد آوری هر روزه اش در روزنامه و اخبار و هر محله و هر اعلان ختمی باعث میشود به چرائی و چگونگی زندگی شک کنم و سوال بپرسم . اگر من هم بخت وارونه داشتم که مثل جناب مطهری شنود شوم حتما می دیدند که من گاهی در سکوت مطلق سر تکان می دهم و می گویم نه نمیشود که. این نمیشود که در پاسخ به این همه هیاهو هیچی نباشد ؟ پس چرا ما آدمیان مثل یتیم ها در حال جویدن یکدیگریم.

اعتراف در حلقم جوش میزند اعتراف به تهی شدن زندگی و یک نواختی و بی معنی بودنش. اعتراف به این که حرص دنیاهای نرفته و کارهای نکرده و جهانهای کشف نشده خفه ام میکند.

وقتی ۱۸ ساله بودم بعد از امتحان نفس گیر کنکور برای اولین بار در عمرم به تنهایی راهی شمال شدم. پدرم من را سوار یک کرایه کرد و فرستاد خزر شهر تا به خاله ام بپیوندم. حالا که یاد خودم میکنم در آن سن و سال فقط دلم برای خودم میسوزد و بس. کنکور که وظیفه له کردن آدمها را دارد از سرم گذشته بود و حس هیچ وزنی در مخم نداشتم جز ماسیده ای از فیزیک با سس عربی. با اعتماد به نفسی مثله شده و آینده ای گنگ.

تازه تازه پس از انقلاب وجود زنها کمی به رسمیت شناخه شده بود و مکانهایی دم ساحل برای زنها در نظر گرفته شده بود. هر روز با دختر خاله ام که اروپا زندگی میکند و کمبود آفتاب داشت به ساحل میرفتیم. او در آفتاب و من در خزر. مدتها پیش میرفتم. در سکوت و ملایمت آب و آفتاب . رو به سوی جایی که شوروی بود و ناشناخته. گاهی تا حدی از ساحل دور میشدم که وقتی بر میگشتم تا ببینم کجا هستم محوطه شنای خانمها یک فضای حقیر و ریزه بود که مقداری گوشت انسانی نامشخص مثل مورچه در آن وول میزدند. حتی تنظیم این که دوباره به همان نقطه بازگردم مشکل بود و بدترین خاطره ام وقتی بود که قایق گشت کمیته که در دریا کنار و خزر شهر کاملا وحشیانه عمل میکرد در خطی که شنا میکردم نمودار شد. از کمیته می ترسیدم ولی از این که در آب فرو بروم و پره های قایق موتوری مخم را درو کند هم میترسیدم. بین دنیا و آخرت گیر عجیبی کرده بودم. دوستان هر روز از فاصله مزبور از ساحل زنان رد میشدند تا حتما همان گوشتهای انسانی صورتی و نامشخص را دید بزنند و اگر احمقی چون من بود که به آن نقطه رسیده بود بگیرند و ببرند تا بهش تذکر بدهند که حالا که از منطقه زنان دور شدی ممکنه یک کسی نوک کله ات را که از آب بیرون است ببیند و بعد نمی دونم حالی به حالی شود. آن روز فقط به تمام قوایی که در بازوان و پاهایم بود شنا کردم تا از آنها دور شوم و موفق شدم وگرنه باید سوار قایق کمیته خیس و تو سری خورده میرفتم ساحل. گاهی از زبونی مردم ایران و از ظلمی که خودمان به خودمان کردیم حیرت میکنم . بی غیرتی شگرفی داریم که با خواندن کتاب نامه هایی از تهران می بینم ۱۰۰ سالی است که مسجل شده و جهانیان هم به آن پی بردند مگر خودمان. یعنی فکر میکنم ایده دید زدن زنها از توی قایق با ظاهر کاملا موجه و طلبکار کاری بوده که از خود این مردم برخاسته وگرنه الزاما شاید چنین بخشنامه ای نیامده باشد. در نظر داشته باشید که خیلی از مردهای ایرانی بابت غیرت روی خانواده شان دست به چاقو هم میشوند اما زن همسایه مثل سیبی است آویخته از درخت که فقط باید چید. میتونم تصور کنم چنین طرح مشکوکی از همان آدمهای سر میزده است که در رژیم گذشته هم عربده کش کوچه ها بوده اند از فرط سکر بطری ها. و خلاصه ما ملتی هستیم که اگر قرار باشد خبر بیاوریم سر می آوریم .

همه این خزعبلات را برای این نوشتم که برایتان بگویم این روزها که سالهاست از ۱۸ سالگی دور شدم همانقدر شناگرم که بودم ولی جرات از من گریخته است. در دریاهای ازاد دنیا امتحان کرده ام که دیگر ترس بیتشر من را به عقب میراند تا جوانی رو به جلو. دایره های ترس و جبن که من را در دریا احاطه میکنند در درونم هم سایه میاندازند. باورم نمیشود که زندگی جور دیگری هم بشود. امروزها زندگی عینا از این روز به روز بعد پرتاب شدن است . تکرار مکررات و غر غر ها و داد زدنها و ادب کردنها و فال فال پول شمردنها برای باجه ها و صندوقهای مختلف و پر کردن چاله های متعدد و البته در این ماه محترم تیر ماه مالیات دادن به دولتی که بابت نیمی از دروغهای تاریخ ایران با سلام و صلوات راه انداخته میشود. خلاصه یعنی زندگی جور دیگری هم میشود؟ یعنی این آدمهای سراسر جهان مثل ما زندگی میکنند؟ یعنی این من و مائیم که با انتخاب کلاسیک ترین سبک زندگی روح بی قرارمان را شهید کرده ایم ؟آیا این روشهای کلاسیک دیگر کهنه و بی هیجان و دستمالی شده اند؟ آیا تنها بار زندگی ارزشمندمان را در مسیر بی سوالی سوزانده ایم ؟

آرزو دارم که این طور نباشد. آرزو دارم کسی بیاید  وبگوید که در زمانه آزادی ازدواجهای بن بستی به نام هم جنس با هم جنس که درکش برایم بسیار مشکل است یک زندگی به سبک پدر آدم و مامان حوا هنوز هم معنی دارد . این که صرف زندگی در راه پرورش بچه ها و طی مسیر به راستی و درستی احمقانه و مسخره نیست. این که در زمانه گریختن از ازدواج ما مزدوجهای کلاسیک شکل عروسکهای خرس نیستیم  و خلاصه خیلی حرفهای دیگری که دوست داشتم از کسی میشنیدم  تا بتوانم هر شب که به تختخواب میروم و از خستگی حس میکنم بدهای بدنم صدا میدهند به خودم ببالم برای هدر ندادن زندگی و نه این که در تاریکی شب به سقف خیره شوم و با خودم بگویم . امروز گذشت تا فردا چه شود

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)