مدرسه فمینیستی: خبر غیرمنتظره نبود، اما دردناک بود. از دست دادن  دوست و همراهی مهربان، شجاع و مسئول. اواسط دهه هفتاد بود  یکی دو سال  پیش از دوران اصلاحات در خیل دوستان شهلا فرجاد جای گرفتم.  امسال  دوستی مان هیجده ساله می شد. می رفت که به سن قانونی رسد، اگر که  قانون بی رحم مرگ، مانع از رسیدن این دوستی به سن قانونی نمی شد.

 

باری آن سال طرحی  برای کار با پناهنده های افغان نوشته بودم و از کسانی که در این کار دستی داشتند نظرخواهی می کردم. همه کس  متفق القول  شهلا را به عنوان صاحب نظر و مشاوری دلسوز و مسول  توصیه  کردند. پس همراه با سپیده یوسف زاده به محل کار او در دفتر کمیساریای عالی پناهندگان رفتیم تا سه نفری کار را شروع کنیم… و این شروع دوستی و همکاری ما بود… دوستی و آشنایی ای که  روز در پی روزش به کشفی نو از تلاش ها و مبارزات مدنی شهلا سپری می شد. که خود از آن سخن نگفته بود… آن مهربان خاموش…

 

شهلا فرجاد از زنان زندانی دوران پهلوی، دهه شصت و از اعضای خانواده «خاورانی ها» بود.   اندکی کم و بیش از  بیست سال را به عنوان پزشک پناهندگان افغان در سازمان ملل  مشغول به کار بود.

 

اما کار او تنها در چارچوب مقررات و ساعات اداری سازمان ملل تمام نمی شد. او فراتر از قرارداهای جهانی و ساعات کار ادرات محلی به دوستی و همراهی با پناهندگان افغان مشغول بود. فراتر از وظیفه شغلی خویش در امرسوادآموزی، مدرسه سازی و کتابخانه سازی برای پناهندگان افغان همواره در تلاش بود.

 

مهربانی و همراهی او تنها متوجه پناهندگان افغان نبود، او از موسسان و برپاکنندگان بسیاری از انجمن ها و سازمان هایی بود که در خدمت  زنان و کودکان و گروه های آسیب پذیر جامعه  فعال بودند.  در واقع فعالیت شهلا برای گروه های آسیب پذیر، فراتر از فعالیت های  امدادرسانی و  خیریه  حرکت می کرد و همواره در پی نهادسازی، سازمان یابی و فرهنگ سازی بود. پس از وقوع زلزله رودبار به عنوان طبیب، داوطلبانه به آنجا رفت و تا مدتها  در آنجا زندگی کرد.

پس از وقوع زلزله بم بدانجا شتافت. ساخت دانشسرای کشاورزی دختران بم حاصل تلاش های او و دیگر یارانش بود.

 

از سال ۱۳۸۴، با جمع هم اندیشی زنان همراه شد. از مروجان کوشای کمپین یک میلیون امضا، از اعضای  بنیانگذار مادران صلح و عضو همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در دوران انتخابات بود. تلاش های او برای جمع آوری امضا در کمپین یک میلیون امضا موجب شده بود که نامش همواره در میان نام کسانی باشد که بیشترین امضاها را جمع آوری کرده بودند.  هنگامی که برای تاسیس کتابخانه زنان صدیقه دولت آبادی فراخوان کمک های مردمی را پخش کردیم شهلا پا به پایمان در جذب کمک ها ی مردمی تلاش می کرد.

 

پس از وقایع انتخابات سال ۸۸، به گروه عظیم معترضان و مننقدان به نتیجه انتخابات پیوست و از جمله ی همیشه حاضران در صفوف عظیم جنبش سبز بود. و هم به دلیل مسئولیت و مهارت پزشکی پس از پایان تظاهرات به دیدار و مداوای  آسیب دیدگان تظاهرات در گوشه و کنار شهر  می شتافت.

 

در یکی از همان اعتراضات پس از انتخابات ۱۳۸۸، در حال فرار از دست موتورسوارهای باتوم به دست با اشاره به جثه کوچکش به شوخی گفتم:‌ بدو که اگه یکی از این باتوم ها  به تو بخوره حتما می شکنی. در حال دویدن با همان طنز تلخ و همیشگی اش گفت من اگر شکستنی بودم  همون سال های شصت شکسته بودم… تلخ و شیرین  خندیدیم… و دمی بعد در هجوم گاز اشک آور همدیگر را گم کردیم.

 

اما زود پیدایش شد. تا که قرار گذاشتیم کمیته همبستگی زنان علیه خشونت های جامعه را تشکیل دهیم آمد. همیشه وقتی قرار بود جمعی تشکیل شود، بیانیه ای نوشته شود کاری انجام شود سرو کله اش پیدا می شد. تا بعد از وقایع عاشورای سال ۱۳۸۸، که در بهتی غریب یکدیگر را تا مدتها گم کردیم.  به زندان، به سرگردانی و به غربت در ناف وطن!

 

آن دوران  سخت و پراسترس، تشکیل  پرونده قضایی، ممنوع خروجی و مشکلات متعاقب آن… بی تردید زمینه ساز بیماری مرگبارش بود که از اوایل سال ۹۰ گریبانش را گرفت تا  هفته پیش که جان شیفته اش تسلیم مرگ شد تا شاید دمی بیاساید.

 

 چرا مهربان نباشد آن طبیب؟

 

متن تسلیت مدرسه فمینیستی با کم و کاستی های ناشی از اندوه ژرفی که با نازل شدن خبر بر همه ما حادث شده بود به سرعتی غریب آماده و ارسال شد. شاید بسی پیش تر از حادث شدن مرگی تمام بر جسم کوچک و رنجور شهلا که سالها با اتکا به روح بزرگش تاب آورده بود.

ساعاتی چند پس از ارسال متن، پاسخ های همدردی و همدلی دوستان به دستمان رسید. پاسخ یکی از زنان صاحب نظر و آشنای زمان های دور شهلا چنین بود: «ای کاش دوستانی که درباره شهلا فرجاد نوشتند از واژه های بهتری برای توصیف شخصیت او استفاده می کردند. یعنی واژه «مهربان» که هیچ نشانی از کار و فعالیت و تجربه های گوناگون ندارد برای زنی با چنین کوله باری از تجربه!»

 

یادداشت این دوست، آن آه قدیمی را به یادمان آورد: «آه ما که می خواستیم جهانی  مهربان بسازیم خود اما مهربان نبودیم» و چون شهلا مهربان بود و چون برای ساختن جهانی مهربان سالیانی دراز به جد کوشیده بود،‌ بر آن شدم که در این جا، صفت «مهربانی» را همچون مهربانترین واژه در توصیف تلاشها و مبارزات کسی به کار برم که مهر جان به جهان داد تا که مهربان جهان سازد.

 

و نیز بر آن شدم که بدین پرده راهی دگر زنم و نه فقط با گفتن از سلوک یک رفیق تجسمی از مهربانی بسازم،  که مهربانی را تصویر کنم تا که رفیق از دست رفته مان خود به چهره تمام  رخ نماید.

 

مهربانی رشته ای است بافته شده از سلوک و عاداتی چون مدارا، قدرشناسی، ایثار، حرمت مداری، عاشقی و دگرپذیری. سلوکی  که گره گره این رشته را چنان محکم درهم تنیده  که راه  بر خشونت، دشمنی، قدرت طلبی، انتقام جویی، نفرت و تمامیت خواهی بسته است.

 

مهربانی جریانی است سیال و دم به دم در داد و دهش. تبدیل مهربانی به فعل اجتماعی، مبادله عشق است با عشق. فرآیندی عاطفی / مدنی که  هرکس  مطابق با نگرش و آمال خویش  در زندگی طی می کند.

 

شهلا فرجاد با بیش از چهل سال تلاش سیاسی، اجتماعی و فرهنگی  این فرآیند را در  داد و دهشی مسئولانه  با جامعه پیرامون خویش سپری کرد. جامعه پیرامون شهلا محصور در جغرافیایی خاص نبود. دریادلی شهلا گستره این جغرافیا را تعیین می کرد: ایرانی، ‌افغانی، کرد، ‌ترک،‌ بلوچ، و عرب ساکنان این جغرافیا بودند.

 

برابری خواهی شهلا تمدن این جغرافیا را تعیین می کرد: زنان و مردانی دوشادوش یکدیگر و برخوردار از حقوق برابر.

 

دگرپذیری شهلا رنگ های این جغرافیا را تعیین می کرد: طیف هایی از سرخ های عاشقی، آبی های آسمانی، سبزهای رنگین کمانی و خاکستری های مردمی.

 

و مهر شهلا دردهای این جغرافیا را درمان می کرد. به راستی چرا مهربان نباشد این طبیب وقتی هر کجای ایران را که دست می گذاری درد می کند؟؟

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)