مدت هاست که شاهدیم سیاست خارجی یا به عبات دقیق تر، روابط ایران و آمریکا محور تحلیل های مربوط به ایران شده است. دلیل امر توجه نا متعادل به سیاست خارجی نیست، این است که عملاً حیات سیاسی داخل ایران و فعالیت های اپوزیسیون که آن هم متوجه است به داخل، به یکسان و بسیار زیاد تحت تأثیر سیاست خارجی قرار گرفته است.

 

از داخل شروع کنیم. همه صحبت از تمایز بین دو گروه اصول گرا و اصلاح طلب می کنند. ولی وقتی از نزدیک نگاه کنیم و بخواهیم وجوه تمایز این دو را معین نماییم، می بینیم که به جز یک مورد، در باقی کمابیش مثل همند. ارادت به خمینی همه گیر است، ایدئولوژی یکیست، ارجاعات تاریخی مشابه است، پابندی به شریعت عین هم است، کار نادانی هر دو در اوج است، در فساد شانه به شانه می تازند، هیچ یک حرمتی برای حقوق مردم قائل نیستند و… تفاوت در یک جاست:

اصلاح طلبان مایلند به هر قیمت با آمریکا کنار بیایند و حاضرند در این راه هر امتیازی بدهند، چنان که در برجام دادند و دیدیم. در مقابل، اصول گرایان مخالف این روش هستند و مایل به دادن امتیاز نیستند و سیاست آمریکا را در منطقه به چالش گرفته اند.

 

یعنی خط تمایز اصلی در سیاست داخلی ایران، تبعیت کردن یا نکردن از آمریکاست، به همین روشنی و بدون رودربایستی. بعد از انقلابی ضد آمریکایی و سقوط حکومت دست نشاندۀ شاه، حدود بیست سال طول کشید تا آمریکا دوباره اینطور در مرکز سیاست ایران قرار بگیرد. رفسنجانی راه را افتتاح کرد و ابواب جمعیش آنرا تعریض کردند تا حالت بزرگراه فعلی را گرفت.

 

این تحول بنیادی محتاج توضیح است. اول ببینیم که انگیزۀ ضدیت یا آمریکا چه بود:

 ایدئولوژی اسلامگرا. وقتی این ایدئولوژی در تماس با واقعیت فرسوده شد، مانع اصلی کار مرتفع شد. در این میان ضدیت چپگرایانه با امپریالیسم هم که پشتوانۀ همین موضعگیری بود، از میدان خارج شده بود. عملاً ملی گرایی تنها مانعی بود که می توانست در این زمینه عمل بکند، ولی ارجاع به آن به هیچ رو برای اسلامگرایان مطبوع نبود. هم به این دلیل که مرجعشان امت بود نه ملت و هم از این جهت که ملی گرایی ایرانی با لیبرالیسم و خواستاری دمکراسی پیوند خورده و این سابقۀ تاریخی مانع استفاده از آن برای تقویت حس استقلال بین حکومتگران می شد ـ اینها با هر کس کنار بیایند با مصدق نخواهند آمد. امروز هم که اسلامگرایان می کوشند تا تصحیح مسیر کنند و چاشنی ملی گرایی را به گفتار خود اضافه نمایند، می بینیم که گرفتار چه مشکلاتی هستند و چگونه می کوشند تا از سابقۀ ملی گرایی ایرانی فاصله بگیرند و اصلاً وجودش را نفی کنند تا بتوانند معجونی را خود ساخته اند به عنوان جنس اصل  و اختراع بی سابقه به خورد مردم بدهند.

 

مانع دوم اخلاقی بود، عزت نفسی که می باید مانع گردن گذاشتن به حرف بیگانه بشود. ولی اسلامگرایان با جدا شدن از ایدئولوژی، فاتحۀ اخلاق را هم خواندند. مکانیسم کار که خاص این گروه است، به مختصری توجه می ارزد.

 

در ذهن اسلامگرایان قرار بود که دین بنیاد اصلی اخلاق باشد و وقتی خودش در تماس با سیاست از اعتبار افتاد، دیگر چیزی باقی نماند. رو گرداندن از ایدئولوژی هایی نظیر کمونیسم و نازیسم با رجوع به اخلاق سنتی ممکن می شد، نمونه هایش در تاریخ هست. ولی در ایدئولوژی مذهبی چنین رجعتی ممکن نیست. چون بر خلاف آن دیگران، ایدئولوژی خودش را مترادف اخلاق به معنای معمول و سنتی معرفی می کند. در اینجا، کندن از اسلامگرایی با اتکا به ارزش های اخلاقی، در صورتی ممکن می گردد که فرد به اخلاق عاری از مذهب، حال بگوییم سکولار یا لائیک، رو بیاورد که محتاج تحولی بسیارعمیق است و در جمع نادر. باید اخلاق را، با کندنش از دینی که آن را فاسد کرده، نجات داد. کار خیلی مشکل تر از مواردی است که مثل زدم. این بی اخلاقی بی سابقه ای که بین اسلامگرایان سابق و لاحق شاهدیم، در اصل از اینجا سرچشمه می گیرد.

 

حال بیاییم خارج کشور و نگاهی بکنیم به اپوزیسیون. اینجا وضع روشن تر و به عبارتی بدتر است.

از همان ایدئولوژی شروع کنیم که اینجا در جهت عکس عمل کرده است.

 

احساسات ضد آمریکایی در ابتدا بین اپوزیسیون جایی نداشت. آمریکا از ایران بیرون رانده شده بود و دعوا بر سر چیز دیگری بود. ولی خواستاری دمکراسی باعث نوعی احساس نزدیکی به آمریکا می شد که بی پایه نبود، بخصوص که خود رژیم هم در ضدیت با آمریکا سنگ تمام می گذاشت و واکنش منفی نسبت به گفتار اسلامگرا، نظر مساعد مخالفان به آمریکا را تقویت می کرد. حجاب دمکراسی در پوشاندن مطامع دول غربی بسیار خوب عمل کرده و می کند و طبیعی بود که ایرانیان هم آمادۀ فریفته شدن باشند، بخصوص در موقعیتی که شرایط سیاسی بدین سو سوقشان می داد. تازه در آن زمان هنوز خطر کمونیسم هم بود که به نوبۀ خود آزادیخواهان و البته بسیاری دیگر را به گزینش جبهۀ غرب تشویق می کرد. بعد هم که اسلامگرایی جای کمونیسم را گرفت، باز دلبستگی به دمکراسی باعث گردید تا تبلیغات آمریکا را که دشمنی آن کشور را متوجه به اسلامگرایی و نه ایران می شمرد، جدی گرفته شود. توهم نزدیکی و داشتن منافع مشترک با آمریکا نزد آزادیخواهان ایرانی از این جا آب می خورد و هنوز هم می خورد. قبول اینکه ارزش های دمکراتیک در صحنۀ سیاست خارجی پشیزی نمی ارزد، آسان نیست و برای همین است که تبلیغات کذب کشور های غربی هنوز هم بین بسیاری مؤثر است. پیدا کردن تعادل و بیان بستگی به دمکراسی بدون دل دادن به این دروغ ها، به مرور و زحمت بین ایرانیان جا باز کرده است ـ تازه نه به انداز کافی.

 

البته این ساده لوحی تنها دلیل نفوذ احساست مثبت به آمریکا در بین اپوزیسیون نیست. دلیل دیگر این امر پولی است که دستگاه های تبلیغاتی این کشور و متحدانش است در بین مدعیان مخالفت پخش می کنند. الان چندین سال است که این گروه که امکانات گسترده و ارادۀ مستمر در مخالفت با جمهوری اسلامی دارد، در عمل بخش عمدۀ آن چیزی را که ما اپوزیسیون ایران می دانیم و می خوانیم، خریده است و به خدمت خود گرفته و تبدیلش کرده به بلندگوی تبلیغات خارجی. دکانی که بودجۀ بی حساب دارد و عملاً تمامی اسباب قابل اعتنای رسانه ای را در خدمت.

 

اگر شما با این جریان تبلیغاتی همراه شوید، همه جا راه دارید، خودتان را نشان می دهند، سخنانتان را منعکس می کنند و خلاصه به بازیتان می گیرند. اگر غیر از این باشد، نادیده گرفته می شوید. میل به دیده شدن، یک طرف، جذابیت امکانات مادی هم در جای خود عمل می کند و آنهایی را که مستعد هستند، به سوی این جبهۀ قوی می کشاند. جالب اینکه بسیاری از داوطلبان خدمتگزاری قبلاً دورۀ رهایی از اخلاق را در جمهوری اسلامی گذرانده اند و بدین ترتیب کاملاً برای پا گذاشتن در این راه آماده شده اند. بی دلیل نیست اگر اصلاح طلبان بخش بزرگی از این عملۀ تبلیغاتی را تشکیل می دهند.

هر کس که بخواهد به طور جدی، محض حفظ منافع و حقوق مردم ایران و به سودای آزادی کشور با نظام اسلامی مبارزه کند، عملاً در تنگنایی قرار گرفته است که باید بایکوت کامل رسانه ای و البته سانسور اینترنتی را بخصوص در شبکه های اجتماعی به جان بخرد. یعنی بپذیرد که با حد اقل امکانات ممکن کار بکند.

 

نتیجه

در وضعیت فعلی، موضعگیری در سیاست داخلی ایران و نه فقط سیاست خارجیش، چه در مقام موافقت با حکومت فعلی انجام گردد و چه مخالفت با آن، باید در وهلۀ اول ایستار خود را در قبال آمریکا و سیاستش روشن سازد. نه به دلایل ایدئولوژیک، از این جهت که نفوذ آمریکا در این هر دو زمینه به حد اعلاست و البته موجد بیشترین اشکال.

 

موضعگیری در مقابل دو گروه خدمتگزاران آمریکا که عملاً در امتداد هم قرار دارند، کاملاً منطقی است و روشن است که باید به موازات هم انجام بپذیرد. چنین روشی موجد توهم تمرکز بیش از حد روی سیاست خارجی و احیاناً اصرار بر مخالفت با آمریکا می گردد. هر دو تصور بیجاست. در هر دو حالت، سیاست داخلی، یعنی روابط سیاسی بین ایرانی هاست که در مرکز توجه قرار دارد و دلیل توجه به آمریکا هم این نیست که ما از حوزۀ حیات و کار خود خارج شده ایم تا متعرض آمریکا بشویم. بر عکس، آمریکاست که از دو طرف وارد این حوزه شده است. ما دنبال سیاست خارجی نرفته ایم، سیاست خارجی آمده دنبال ما و سیاست داخلی کشورمان را مسخر کرده است.

 

اتخاذ مواضع درست، مستلزم بی اعتنایی به حملات تبلیغاتی ارزان بهایی است مخالفت با دخالت آمریکا در سیاست داخلی ایران را به حساب ضدیت با امپریالیسم و یا موافقت با مواضع جمهوری اسلامی می گذارد. اگر کسی در پی آزادی و بهروزی مردم ایران است نمی باید از این تهمت ها بهراسد.

 

۲۶ سپتامبر ۲۰۲۱

۳ مهر ۱۴۰۰

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)