باز هم سپیده دمی، 

که لحظه ها با شتاب، 

معکوس شمرده می شوند،

از لابلای تلاطمِ گُرگ و میش هوا، 

درپس چشم بندِ تنیده ام،

پرتوی تماشاییِ آسمانِ کم فراخ،

پَر می کشد، هیچ می‌شود فضا!

در این دخمهٔ سردِ دهشت،

نقطهٔ انتهایِ حبس و زندگی یکی است! 

مرا از راهروهایِ بی بازگشت مرگ،

به سوی کدام سلاخی می برند؟

سینهٔ عاشق،

در تیررس دیوانه وارِ سرب ها، یا

گردن برافراشته‌، 

حلق آویز گره فجیع طناب! 

هیچ معجزه ای در کار نیست!

 

شاید ذهنِ پر خاطره ام،

افسارِ بی قرارِ شقیقه هایم را،

رام کند، 

تا در خیال سرزمینِ شیفتگان غوطه زنم!

آه ای نسیم سحر!

پژواک شیههٔ اسبِ رها را 

از این کرانه های کویر،

در گوش یاران و هیمه هاشان،

گِردِ شراره ها ی آ تش، بنواز!

در قلب عزیزانم ستاره بکار، 

و بوسه باران کن 

قطره اشک چشمانِ درانتظار شان را!

‌میخواهم از شانه های هستی، 

دستانِ بسته ام را آویزان کنم.

‌و با واپسین لبخندِ تلخ به زندگی،

زیستن را در آغوش کشم!

 

خاموشی ام، 

حقیقت صداست!

سرودی است از آشناییِ عشق و خشم ، 

میدانم پروانه های کوچک دلنازک، 

بال بال خواهند زد، 

تا در دور دست، 

در بستر اقیانوس گِل آلود،

امواج خروشان پویایی بزایند،

بیداری طنین انداز شود!

سکوتِ سنگین کورکورانگی بشکند 

و دیگر هیچگاه

سرنوشت ساز نگردد.

رسم آزاده کُشی، 

برافتد، برچیده شود،

در همه دیار برای همگان.

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)