من به هرم مازلو اعتقاد دارم. آلکوس (الساندرو پاناگولیس، مبارز یونانی) شبی که در انتظار تیرباران بود، بعد از سه ماه شکنجه بی وقفه فجیع، از جمله شکنجه های جنسی، وقتی از فرط خستگی بیهوش میشود خواب میبیند دانه ای است، که آن دانه مدام تقسیم میشود و از هر دانه یک گل بیرون می آید و از میان هر گل زنی. با عجله و با علم اینکه به زودی بیدار میشود و زندگی اش به پایان میرسد، بی اینکه از زنهای توی خواب بپرسد میخواهند یا نه، بی اینکه به صورتشان نگاه کند، به قول نویسنده یکی یکی به همه آنها دخول میکند. به سرعت و با عجله. تا که بیدارش میکنند.

در خاطرات عباس سماکار (مبارز ایرانی) هم همچو چیزی خوانده بودم. در شب اول دستگیری اش که به شدت شکنجه شده و از حال میرود، خواب دختری را میبیند که عاشقش است. خواب میبیند او را سخت بغل گرفته و دختر آرامش میکند.

من به هرم مازلو اعتقاد داردم. حتی از جان گذشته ترین مبارزان عالم، آنها که خواب و خوراک و زندگی دنیوی را برای خود حرام کرده اند، در ناخودآگاه خود برای زنده ماندن مثل آدمهای دیگر عمل میکنند و خواب بهترین دریچه به سوی ناخودآگاه است. در خواب، سانسورگر خودآگاه ما، آنکه اغلب دوست دارد ما کسی بهتر و قوی تر و مستثناتر از آنچه هستیم باشیم، دیگر از کار می افتد و قدرت به عمق روح ما میرسد، آنجا که ناخودآگاه حاکمیت نسبتا مطلق دارد.

نیازهای فیزیولوژیکی قاعده هرم مازلو هستند. خواب و خوراک و سکس، اگر بخواهیم مختصرش کنیم. در این میان، اتفاقی در طول تاریخ افتاده که از آن آگاهی ندارم، اما باعث شده، نیاز سکس از سایر نیازهای اولیه انسانی جدا شود. و این مسئله در مورد ما زنها بغرنج تر است.

معمولا سکس را از ما قایم میکنند، مثل اشراف درباری، زمانی که بودا نوجوان بود و مرگ و بیماری را از او پنهان میکردند، اما بالاخره زمانی می آید که ما با سکس رو به رو می شویم و آن وقت کارمان زار است.

بسیاری از مادران ما، عمیقا فکر میکنند سکس موضوعی ست مردانه. بسیاری شان عمیقا فکر میکنند سکس وظیفه ای ست که از سر اجبار روی دوششان افتاده. یا حربه ای ست برای نگه داشتن مردشان. وسیله ای ست که به آنها در زندگی قدرت میدهد و البته بچه هم تولید میکند. سکس، ممنوع ترین پدیده روی زمین است تا روز ازدواج و ناگهان، در لحظه تبدیل میشود به یک تکلیف، که هر کس به آن عمل نکند زندگی خود را باخته است. لذت بردن از سکس، یا گناه است، یا روسپیگری و یا اتفاقی خارق العاده که به کرم مردشان بستگی دارد و اگر هم بشود، کسی نباید صدایش را در بیاورد.

مادربزرگها از این هم بدتر فکر میکنند، دیدن مرد پیش از ازدواج برای خیلی از آنها معنی نداشته و هنوز هم سر اصول خود هستند. حتی شب عروسی همه لباس خود را در نمی آوردند و چشمهایشان را میبستند تا زود تمام بشود. سکس برای بسیاری شان کثیف ترین وجه زندگی زناشویی بوده. عذابی که باید توی تاریکی بی اینکه کاری کنند تمام شود و برود.

اما مازلو چی؟

حدس میزنم بسیاری از مادران و مادربزرگهای ما بارها و بارها توی خواب ارضا شده اند، با احساس گناه از خواب برخاسته اند و غسل کرده اند.

ما چطور فکر میکنیم؟ گویی همه ما مثل مادربزرگهایمان فکر میکنیم. افکار مادربزرگ، مثل یک ژن دست نخورده، مثل اینکه یهو دماغ آدم شبیه عمه پدرش میشود، به ما منتقل شده اند. تنها در شرایط دشوار انتخاب است که اگر دقیق شویم و با خود روراست باشیم، میفهمیم که هیچ فرقی با مادربزرگمان نداریم و سکس، هنوز زشت و بد است. در واقع ما علیرغم شعاری که میدهیم، باور نداریم این بدن مال ماست و حق ماست که از آن لذت ببریم. از دختران چشم و گوش بسته هم نمیگویم، از قشری میگویم که دوست پسر داشته اند، حتی سکس بدون ازدواج را تجربه کرده اند، اما همیشه تردیدها و عذابهایی را به دوش کشیدند که شاید هرگز نفمیده اند از کجا آمده.

زنی که به گفته خودش عاشق همسرش است ولی سکس خوبی با او ندارد، فکر میکند برای “همچو دلیل ذلیلی” حق ندارد شوهرش را ترک کند و خوابیدن با مرد دیگر هم که چیزی ورای جنایت است. دختری که با دوست پسرش سکس خوبی دارد، اما قادر نیست با او بحث روشنفکری بکند، از او جدا میشود که “مگر من حیوانم که فقط سکس کنم؟” زنهای بسیاری هستند که به خاطر ریاضتهای طولانی مدت جنسی که به خود تحمیل کرده اند ناگهان دست به روابط متعدد میزنند، از خود خشمگین و متنفر میشوند و هرچه سکس میکنند، روحشان راضی نمیشود. زنهای بسیاری هستند که به خاطر افکار به ارث برده از مادر بزرگ، هیچ وقت از سکس با شوهرشان لذت نمیبرند، بعد از یکی دو زایمان پیرو افسرده میشوند و از پا می افتند. زنهای بسیاری هستند که از سکس میترسند، زنهای بسیاری هستند که از سکس خود لذت نمیبرند و بیمارگونه به سکس با پارتنر خود ادامه میدهند و هیچ وقت راضی نمیشوند اما فکر میکنند حق ندارند به دنبال لذت دیگری باشند، چون آنها “خیانتکار” و “فقط به دنبال سکس” نیستند.

همه این زنها، در قاعده هرم مازلو درجا می زنند و هیچ گاه به مراحل بعد و در نهایت به خود شکوفایی و خودآگاهی نمی رسند.

کسی که به نان شب خود محتاج است نمیتواند بیاندیشد، و کسی که نتواند بیاندیشد، به قول ارسطو، از اصلی ترین کارکرد انسانی خود دور شده است. چنین شخصی هرگز به جایگاه بالاتری نمیرسد. و سکس هم، مانند غذا، یکی از نیازهای اصلی ست.

من فکر میکنم باید شروع کنیم به اندیشیدن و زیر و رو کردن باورهایمان. ممنوعیت و زشتی سکس، اصلا سختی سکس از کجا آمده؟ چرا غذا خوردن سخت نیست؟ خوابیدن سخت نیست اما سکس کردن، نیاز دارد به عبور از هفت خوان رستم و درجا زدن و هرگز طعم شیرین لذت را نچشیدن.

فکر میکنم باید شروع کنیم به حرف زدن از سکس. منظورم تعریف کردن خاطره و تجربه جنسی نیست، بلکه حرف زدن از مفهوم آن است، اینکه چه حسی را به ما منتقل میکند، آیا ته نشین لذتش، وقتی که حالت “مشروعی” ندارد حس تردید و گناه نیست؟ اگر هست برای چه؟ مشروعیت سکس را چه کسی تعیین میکند؟ مادربزرگ؟ برای او چه کسی تعیین کرده؟

من فکر میکنم اگر موفق شویم دست از فکر کردن مثل مادربزرگهایمان برداریم، به وضوح میبینیم که سکس جزیی هم ردیف خوراک و خواب، در قاعده هرم مازلو ست. البته شخصا فکر میکنم سکس خوب، سکسی ست که ارضا جسمی و روحی را با هم داشته باشد. سکس بد، مثل این است که به یک آدم تشنه، آب گرم شور بدهی. حالش را به هم میزند و تشنه ترش میکند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)