صبح یکی از روزهای سرد زمستان 84 بود .

ساعت حدودا 8 صبح ، میدان استاندارد کرج

برف زیادی باریده بود .

سوز سردی می آمد و خورشید کم کم داشت پدیدار می شد .

پست از ساعت شش صبح شروع می شد و پست دادن در میدان استاندارد کابوسی بود که دومی نداشت .

نه مغازه ای نه خانه ای و نه کیوسک انتظامی و نه حتی یک تاکسی یا مسافر کش که بشود دودقیقه بروی و بنشینی توی ماشینش تا کمی گرم بشوی …

دو ساعت تمام لرزیدم . احساس می کردم نوک دماغم یخ زده و هر لحظه ممکن است بشکند و بر زمین بیفتد .

مدام راه می رفتم تا یخ نزنم اما احساس می کردم پاهایم مال خودم نیستند .

کمی برف رفته بود توی پوتینم و انگار همانجا قندیل شده بود . پاهایم گز گز می کردند و دستهایم مثل جوب خشک شده بودند . انگشتهایم را نمی توانستم خم و راست کنم .

مثل روزه دار تشنه منتظر افطار

مثل مسافر خسته نزدیک به مقصد

مثل کوهنوردی عاجز چند گام مانده تا قله

مدام دقیقه شماری می کردم که یک مغازه ای باز بشود تا من نجات پیدا کنم .

هی به خودم امید می دادم و می شمردم اما زهی خیال باطل

هیچ گشایشی در کار نبود .

خورشید کم کم بالا می آمد و من دلخوش این بودم که با برآمدن آفتاب هوا کمی گرم تر بشود .

آنروزها پرادو تازه وارد بازار شده بود . قشنگ ترین شاسی بلندی بود که دیده بودم .

درست در بحوبحه این استیصال بود که دیدم یک پرادو از دور دارد به طرفم می آید .

خوب که نگاه کردم دیدم یک جوانک خوش تیپ راننده آن است و وقتی دقیق تر نگاه کردم دیدم کمربند نبسته است .

دو سال خدمت در پلیس یادتان می دهد فقط عیب های مردم را ببینید . حتی از فواصل دور

دستهایم را با زحمت بالا آوردم و به راننده علامت ایست دادم .

جوانک چند قدمی جلوتر از من زد روی ترمز و کنار خیابان ایستاد .

خودم را به کنار پرادو رساندم .

شیشه را که پایین داد انگار سشوار به صورتم گرفته باشند باد گرمی به صورتم خورد که نزدیک بود چشمهایم از لذت بسته بشوند . دماغم را بالا کشیدم و بریده بریده گفتم :

مدارک لطفا …

جوانک با اضطراب پرسید : واسه چی جناب سروان ؟

گفتم : کمربند ایمنی

نگاهی به خودش کرد و با تعجب دستش را گذاشت روی سینه اش و با دلهره گفت :جناب سروان ! ننویسیا . به خدا ….

ولی من  اصلا صدایش را نمی شنیدم . چقدر دلم می خواست من فقط یکساعت جای او بودم و پشت فرمان پرادو می نشستم . اصلا پرادو به درک هر ماشینی بود که بخاری داشت . افسر هم جریمه ام می کردم به گیگیلی پسر آن وقت نداشته ام . فقط ای کاش من توی ماشین بودم و پاهایم گز گز نمی کردند .

جوانک گفت : به خدا تا همین یه دقیقه پیش کمربندم بسته بود . از اتوبان که پیچیدم بیرون بخاری زیاد بود گرمم شد زدم بغل کتم رو در آوردم یادم رفت کمربندم رو ببندم . به خدا کمربند بسته بودم .

این جمله ها را که می گفت . مخصوصا آن قسمت ( بخاری زیاد بود و من گرمم شد ) دوست داشتم خفه اش کنم . دوست داشتم تمام آدمهایی را که باعث شده بودند من با مدرک لیسانس دو ساعت تمام توی سرما قندیل ببندم و یخ بزنم را خفه کنم . گوشم سوت می کشید . صدای جوانک را نمی شنیدم . تند تند قبض را سیاه کردم و با مدارک پسش دادم . جوانک بد و بیراه می گفت . تهدید می کرد . گاز داد و قبض را مچاله شده از پنجره ماشینش بیرون انداخت . یعنی به آنجایم … یعنی هزاری هم از این قبض ها بنویسی می شود قیمت لنت ترمز ماشینم .

 

و این داستان هنوز هم ادامه دارد ….

داستان پرادو سوارهایی که ماشینشان تابستان ها خنک است و زمستان داغ و مردم بیرون را به آنجایشان هم حساب نمی کنند .

داستان مردمی که بیرون دارند از سرما یخ می زنند و از گرما می پزند و تنها کاری که از دستشان بر می آید اینست که پرادو ها را با نفرت نگاه کنند .

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)