رادیکالیسم در صورت‌های گوناگون و متنوع آن مانند رادیکالیسم سیاسی که در اشکال انقلاب، ترور و یا حکومت‌های نظامی بروز می‌کند، رادیکالیسم نژادی و جنسی که در شکل‌ها و گونه‌های مختلف آپارتاید ظاهر می‌شود، بنیادگرایی مذهبی و یا رادیکالیسم‌های متقاطع که از آمیزش چندین نوع بنیادگرایی پدید می‌آیند، همواره از موضوعات مورد توجه در مطالعات علوم سیاسی بوده‌اند. خصیصه اصلی همه این انواع نیز خروج از جریان اصلی main stream بوده که این رادیکالیسم‌ها وابسته و معطوف به آنند. به عنوان مثال، انقلابات سیاسی نوعی واکنش رادیکال از جانب بخش وسیعی از مردم است که در حاشیه‌ قدرت سیاسی زیست می‌کنند. هدف اصلی این واکنش ساخت جریان آلترناتیوی است که خود تبدیل به جریان اصلی سیاست شود. جریان‌های بنیادگرای‌ دینی که عموما در حاشیه جریان اصلی دینی زیست می‌کنند،‌ پرچمدار نوعی قرائت دینی هستند که هدف خود را تبدیل شدن به جریان اصلی دینی با توسل به خشونت‌ فیزیکی یا کلامی قرار دادند. به این ترتیب است که می‌توان تمام گونه‌های رادیکالیسم را انحرافی از «وضعیت نرمال» که جریان اصلی را نمایندگی می‌کند، به شمار آورد. اما وضعیت نرمال چیست؟ آشکار است که هیچ وضعیت نرمال ماتقدم یا متافیزیکی وجود ندارد که به عنوان معیار یا تراز مورد استفاده قرار گیرد، اگرچه می‌توان مدعی بود که عموم بنیادگرایان به اشکالی از «وضعیت مطلوب» باور دارند که جایی فرای وضعیت موجود قرار دارد و به این سبب است که غالب جریان‌های رادیکال در نوعی «باطنی‌گری» شریک هستند،‌ باطنی‌گری که محور اصلی آن باور به وضعیتی است که ورای ظواهر وضع موجود قرار دارد و فرد بنیادگرا را ملزم می‌کند تا برای دست یافتن به آن، وضع موجود را حذف نماید. روش این حذف نیز در طیفی از واکنش‌های رادیکال فیزیکی یا کلامی جای می‌گیرد.

دو نکته مهم در باره گرایشات ضدسیستمی رادیکال وجود دارد. اول آن است که همه سیستم‌ها الزاما حاشیه‌هایی را تولید می‌کنند،‌ حاشیه‌ای که چسبیده یا وابسته به جریان اصلی است و از آن ارتزاق می‌کند و بدون میزبان خود امکان ادامه بقاء ندارد. حاشیه‌نشینان کسانی هستند که به هر دلیلی در حاشیه سیستم یا جریان اصلی زیست می‌کنند. البته منظور از حاشیه‌نشینان صرفا کسانی نیستند که به صورت فیزیکی در حاشیه شهرها زندگی می‌کنند بلکه بیشتر کسانی هستند که در حاشیه مناسبات مسلط اجتماعی زیست می‌کنند. نکته دوم هم آن است که همواره گرایش شدیدی در حاشیه‌نشینان برای تبدیل شدن به جریان اصلی یا آلترناتیو وجود دارد. گرچه غالبا حاشیه‌نشینان از فقدان یک روح جمعی که موجد همبستگی است رنج می‌برند، اما تحت شرایطی، گرایش همگرایی در این گروه‌ها پدید می‌آید که آنها را به سمت واکنش‌های رادیکال علیه جریان اصلی سوق می‌دهد. در این مواقع گرایش‌ بسیار شدید ضد سیستمی در حاشیه‌نشینان موجب آن می‌شود تا دست به حذف میزبان خود بزنند و سپس با ایجاد یک جریان آلترناتیو، خود را به مثابه جریان اصلی جدید تعریف کنند. روش‌هایی که معمولا نیروهای سیستمی برای جلوگیری از توسعه رفتارهای ضدسیستمی اتخاذ می‌کنند متفاوت است اما در کشورهای توسعه یافته، سعی می‌شود مکانیزم‌هایی توسعه یابد تا نیروهای حاشیه‌نشین را داخل جریان اصلی جذب کند اگرچه کارآیی این روش نیز به یک دلیل ساده محدود است و آن اینکه هر سیستمی خواه‌ناخواه میزانی از حاشیه‌نشینی‌ غیرقابل رفع را ایجاد می‌کند. مکانیزمی که در برخی از کشورهای سرکوبگر به کار گرفته می‌شود، اجازه مشارکت حداقلی به حاشیه‌نشینان است. کشور ایران از این منظر مثال جالبی است. اگرچه اکثریت مطلق مردم ایران عملا حاشیه‌نشین‌های سیاست هستند، اما فریب ناشی از رای دادن در انتخابات آنها را متقاعد کرده که از امکان مشارکت در تعیین سرنوشت خود برخوردارند و به این وسیله تا حدودی از خطر تبدیل نارضایتی عمومی به یک انقلاب مردمی جلوگیری شده است. کمترین تردیدی در این باره وجود ندارد که هدف اصلی بنیانگذار نظام اسلامی از تاکید بر برگزاری انتخابات همین امکان‌سازی فریب بوده است وگرنه در چارچوب اندیشه دینی خمینی که در آن قدرت سیاسی سایه‌ای از سلطنت الله است و ولایت فقیه شعبه‌ای از ولایت محمدیه و فقیه واسطه فیض وجودی ذات باری، سخن گفتن از انتخاب جمهور بیشتر به یک ناسزای دینی شبیه است تا چیزی دیگر.

از قوی‌ترین جریان‌های سیستمی که جهان معاصر را به نحوی غریبی در خود گرفتار کرده، به زعم بسیاری امکان تولید ثروت ناشی از توسعه مناسبات اقتصادی جدید است. ترکیب تکنولوژی جدید به همراه ابداع روش‌های نوین تولید اعتبار و بانک که در اصل به معنی تبدیل زمان به طلاست و یا تبدیل گردش زمان به گردش پول، نوعی از انسان طراز مدرن را تولید کرده که اسیر چرخه تولید و مصرف شده است. در واقع تولید انسان مدرن پروژه‌ای است که از رنسانس آغاز شد که در آن انواع متنوع عقل به نفع تنها نوع خاصی از عقل کنار زده شد، عقلی که منحصر به فرد بودن کیفیات پدیدارها را نادیده می‌گیرد تا بتواند صورت‌بندی ریاضیاتی را تولید کند که تمام پدیدارها را یک‌کاسه نماید. برای یک انسان پیشامدرن، حرکت رودی که از جلوی خانه او رد می‌شد الزاما از همان قوانینی پیروی نمی‌کرد که باعث فرو افتادن سنگی در ته چاهی می‌شد. اما دانش جدید اشکال به غایت متنوع طبیعت را در دستگاه‌های به غایت محدود ریاضیاتی اسیر کرده تا بتواند با کنترل بر آنها، منافع و عواید مستخرج را در خدمت نوعی از زیست انسان‌ها قرار دهد که با آن نوع عقل، همزیستی دارند. به این ترتیب تمام جهان انسان مدرن در صورت‌های ریاضیاتی خلاصه می‌شود که سعی در تهی کردن اشیاء از کیفیت‌های منحصر به فرد آنان دارد تا بتواند این صورت‌ها را در تکنولوژی مربوط به کنترل آنها به کار گیرد. به عبارت دیگر اکنون این فرم‌های ریاضیاتی است که جهان را می‌سازد نه اینکه آنها صرفا یک بیان خاص از میان بی‌نهایت فرم‌های ممکن توصیف جهان باشند. هنگامی که نیوتن قوانین حرکت خود را در قالب فرمول معروف اصل دوم خود پایه گذاشت،‌ عموم مردم متقاعد شدند چیزی به عنوان «نیرو» در جهانی که فیزیک علاقمند بود آن را «جهان خارج» نام نهد وجود دارد که در یک ضرورت ریاضیاتی با مشتق دوم تابع مکان در ارتباط قرار می‌گیرد. اما این همه ماجرا نبود. این رابطه در ضمن «وجود» نوع خاصی از مکان و زمان را نیز فرض می‌کرد. به این ترتیب یک رابطه ریاضیاتی که چیزی نبود جز یک فرم خاص برای «بیان» یک ضرورت، وجه هستی‌شناسانه یافت که در آن جهان به گونه خاصی «می‌بایست» وجود داشته باشد. اگرچه چنین فرضیاتی با پیش‌رفت‌های آتی فیزیک ملغی شدند اما باز خود داستان به نحو دیگری تکرار شد، یعنی اکنون نه وجود نیرو،‌ بلکه «وجود» فضایی با کیفیات خاص توپولوژیکی بود که مفروض گرفته می‌شد تا قوانین مربوط به نیروی سابقا موجود را به شکل دیگری بازسازی نماید.

اما این روند تنها آغاز تولید انسان مدرن بود. روش‌شناسی علم مدرن خود را بر تمام ساحت‌های دانش بشری گسترش داد. انسان، اکنون نه آقا و ارباب عقل خود،‌ بلکه اسیر نوع خاصی از عقل خود گشته بود. واکنش‌های متعددی که چه در دنیای هنر به ویژه بعد از دو جنگ ویرانگر بین‌المللی پدید آمدند، چه جنبش‌هایی که داخل اندیشه فلسفی پیدا شدند مانند جنبش رمانتسیسم و نهلیسم،‌ و چه خرده‌جنبش‌های اجتماعی مانند هپیسم و مانند آن نتوانستند خللی در این جریان اصلی قدرتمند ایجاد کنند. عقل مدرن اکنون نه صرفا در محافل یا انجمن‌های علمی تخصصی و نه در دانشگاه‌ها بلکه بیش از آن در قالب ساختارهای خودسامانده یا خود سازمند است که متمرکز شده است. این نکته حایز توجه فراوانی است که عقل مدرن از ابتداء خود بنیاد بوده به این معنی که اعتبار این عقل و گزاره‌های منتج از آن نه از منبعی بیرون از آن بلکه از درون خود آن تامین می‌شده است. به این ترتیب عقل مدرن خود را به تدریج در سازمان‌ها و فرایند‌های خارجی فرا‌ افکنده و یا می‌توانیم بگوییم متعین و متحقق کرده که خودسامانده هستند، تولید ثروت می‌کنند، تصمیم‌های راهبردی برای سران کشورها تولید می‌کنند، گزینه‌های زندگی و فرهنگ را پیش روی آدمیان قرار می‌دهند، جهان انسان را می‌سازند و او را قادر می‌سازند در جهان ساخته شده در چرخه تولید و مصرف مشارکت کنند و فراتر از آن در ساخت وجدان آدمی نیز مشارکت می‌کنند. این توانایی علم امروز در خودسازماندهی و کنترل خود دقیقا از کیفیت خودبنیادگی عقل مدرن نشات گرفته است. با این وجود افراد بسیاری در حاشیه مناسبات این جهان مدرن به زیست خود ادامه دادند اگرچه قابل انکار نیست که برای ادامه حیات خود به نحو مستقیم به مکانیزم‌های تولید ثروتی که در این جهان ابداع شده، وابسته بودند.

انسان‌هایی که در حاشیه دنیای مدرن زیست می‌کنند بیشتر طالب نوعی از آزادی هستند که فرای مناسبات دنیای جدید قرار دارد، مناسباتی که آدمیان را یک‌شکل می‌خواهد با وجدانی یک‌شکل و شیوه زیستی یک‌شکل و رویاهایی یک‌شکل. این طلب آزادی کلید درک روانشناسی این افراد برای پیوستن آنها به جریانات ضدسیستمی است. آنها در رفتارهای ضدسیستمی نوعی از آزادی و رهایی را می‌جویند که در آموزه‌های دنیای مدرن غایب است. گفته مارکس را باید دوباره به یاد آورد: مذهب، روح جهان بی‌روح است، گفته‌ای که باید آن را به طریق مناسبی تغییر داد. تنها مذهبی که آموزه آن بر نفی جهان جدید از طریق جهاد قرار دارد روح جهان است و پایبندی به آن به عنوان کنشی ضدسیستمی برای حاشیه‌نشینان دنیای مدرن جذابیت دارد. اهمیت این تغییر در آنجاست که منتقدان جهان مدرن عموما بخشی از خود این سیستم پیچیده هستند، در حالیکه قرائت‌های بنیادگرا خواستار حذف جهان جدید به روش رادیکال هستند. جهاد از اهمیت محوری در این بحث برخوردار است. هر کنشی که بر آموزه جهاد قرار نداشته باشد، یک کنش ضدسیستمی اصیل نیست. جهاد هم فراهم آورنده معنی برای رفتار ضدسیستمی است و هم روش آن را تبیین می‌کند. جوانانی که از سابقه شرارت برخوردارند، امکان جذب سریع به گروه‌های جهادی را دارند. آنان اکنون به ایده‌ای دست پیدا می‌کنند که به رفتار ضدسیستمی آنها معنی می‌بخشد، آنها را با افراد دیگر همبسته می‌کند و از طریق این همبستگی خود را به میانجی یک گروه بزرگتر ادراک می‌کنند و از طریق این خودآگاهی، خود را از نیستی و نابودگی به هستی و باشندگی وارد می‌کنند. جهاد ابزاری است که حاشیه‌نشینان رفتار خود را به واسطه آن دارای معنی می‌کنند و در این معنی دادن به رفتار خود است که خود را از حاشیه‌نشینی رهایی می‌بخشند و در رویای خود به جریان اصلی تبدیل می‌کنند. بی‌راه نیست اگر ادعا کنیم از دید بنیادگرایان،‌ انسان مدرن به مثابه زندانیانی هستند که به زندانی بودن خود آگاهی ندارند، خوابیدگانی که باید با صدای فروریختن برجهای تجارت جهانی بیدار شوند و یا با صدای شلیک گلوله در خیابان‌ها به حضور «دیگری» اذعان کنند.

از طرف دیگر فرایند جهانی‌سازی موجب پیدایش یک موج حاشیه‌نشینی جهانی هم شد که گرایشات رادیکالی را در مخالفت با مناسبات مسلط جهانی از خود نشان داد. اینکه اشکال بروز و ظهور التهابات ناشی از این مسئله چگونه است، محل مطالعه است اما رادیکالیسم مذهبی در شکل جهانی آن یکی از صورت‌های بروز و ظهور همین پدیده است. در خلاء ناشی از فروپاشی اردوگاه چپ، این بنیادگرایی مذهبی بود که به سرعت به عنوان حلقه اتصال حاشیه‌نشینان جهانی خود را وارد صحنه کرد و از آنجا که حاشیه‌نشینی وابسته و طفیل خود سیستم است، بنیادگرایی مذهبی نیز به شکل ملغمه‌ای بی‌شکل از آموزه‌های دنیای مدرن که بر روی پایه‌های ایمان دینی و اندیشه اسطوره‌ای ماقبل مدرن قرار دارد، ظهور کرد. پیوند نامیمون دانش جدید با اندیشه اسطوره‌ای دینی در برخی از قرائت‌های رادیکال دینی جالب توجه است. در این مورد مثلا بازخوانی آموزه‌های سید قطب آموزنده است. مساجدی که ایمان دینی رادیکال را تبلیغ می‌کنند در سراسر جهان به عنوان پایگاه‌های محلی جذب نیروهای حاشیه‌نشین و سازماندهی آنها در قالب نیروهای رادیکال عمل می‌کنند. این مساجد نوعی از ایمان دینی را تبلیغ می‌کنند که در آن فرد مومن با صرف ایمان به الله از برتری قابل توجهی نسبت به دیگران برخوردار می‌شود و شاهد آن را هم متن مقدس می‌گیرند انتم الاعلون ان کنتم مومنین. آنها به سبب همین انگیزه استعلاء، خواستار تبدیل شدن به جریان اصلی از طریق حذف خشونت‌آمیز مناسبات مسلط جهانی هستند. آنها با تفسیر دلخواه خود از آیات متن مقدس، جهاد را در شکل کشتار هر آنکسی که در داخل جریان اصلی زیست می‌کند معرفی می‌کنند و خواستار براندازی نظام جهانی هستند. در این میان ایران نیز خودخواسته، خود را به عنوان کشور حاشیه‌ای جا زد تا بتواند به عنوان محور اتصال یا هاب نیروهای حاشیه‌ای جهانی عمل کند. در واقع ایران الزاماتی هم برای جهانی‌شدن داشت. در نوشته‌ای در سالیان دور در این باره توضیح دادم چگونه ایران با زوال منابع سنتی قدرت خود روبرو است و برای جبران این زوال و ایجاد منبع جدیدی از قدرت نیاز دارد تا به عنوان یک بازیگر جهانی شناخته شود. به علاوه، ایدئولوژی آخرزمانی حکومت شیعی مبنی بر ظهور آخرین امام شیعیان نیز در این مورد موثر است. به این ترتیب ایران عملا در وضعیتی قرار گرفت که او را خواسته یا ناخواسته به سمت جهانی شدن تحت فشار قرار دارد و او را عملا تبدیل به هابی برای نیروهای حاشیه‌نشین و ضد سیستمی مناسبات جهانی نمود. اینکه اشکال محتمل ساخت قدرت در ایران آینده چگونه است را در چند نوشته پیش بیان کردم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)