شهر، سقای تنهایی، شیاطین کِل زده، در آمرزش دایره، و دایره، سم آهوان، به دور _لن ترانی.

شعر یک

 

براق شو چشم من

در ربای نگریستن

و ریختن شانه

که شهدِ اول تو بودی

بعد ادامه‌ی تو بود

میان سلاخی‌ِ عکس‌ و تراکم‌ دیوار

 

کوه، ران‌های‌ِ شهر را می‌لرزانْد

جوانی

در شیره‌ی اتاق، بخارگونْ

من در عصب انگورها، جامی

(سلامت باشد اذانِ غروب)

و سلامْ

به دره‌ای تُخس می‌شد

 

می‌گفتی: ابوالبشر دستی گشاده داشت.

صید آب می‌کرد

و در تتمه‌ی غار، آتش می‌خوانْد.

یادم هست

جنین پیری را که در انزجارِ خاطره، رشد ‌می‌کرد

و گذشته‌، دو سومِ اندامش را خورده بود.

 

شب، تبخیر پیشانی‌ست؛ دار،چینِ گردنْ

و قسم دادی

به زیتون و انجیر

که ما را در اعتدال، کوبیده‌اند!

 

می‌گفتی:

برگِ درخت، بی‌حشره رخ نداد

و من که ریختم

تنه‌‌‌ام

بی‌سایه ماند.

چهار‌بال در شیره‌ی آواز

دوپا به زیر شکم

تکیده

با رعشه‌ی تور

 

الهام گردی

شهریور ۹۹

 

شعر دوم

 

هفت نسل از ابراهیم

بر دست نوشتنی نیست

صورت‌مان را شکاف می‌دهد

 

اَرِنی

 

هفت نسل از ابراهیم

بر دست نوشتنی نیست

صورت‌مان را شکاف می‌دهد

 

ارنی

 

از کوه‌ها گذشته‌ام

در قلب، سنگ جوانه می‌زند

و

شقیقه‌های بریده، هوا را

فقیهِ خاکستری، دوردستِ نزدیک

غبار، گماشته‌ی اندوه است

پرتگاه، اشتهارِ جوانی…

 

اعا‌ده‌ی روز داشتم

دست، بر پل‌ها معلق

و در پوست آهکی‌ام

پری‌خوانی تن‌آجین، استخوان، چال می‌کرد.

 

شهر

سقای تنهایی

شیاطین کِل زده

در آمرزش دایره

و دایره، سم آهوان

به دور

 

_لن ترانی.

 

دیدمت در کنج‌های تشویش

و باده‌ی نافم در تمنای تمشک

سرخاب تن‌ را تیغ می‌کشید

پیش مرگِ پرنده‌‌ای

که درخت را نشان می‌داد.

 

آه توت‌های لرزان

رشته جوانیِ گره خورده در کتف‌های تهران

سرزمین موعود

سرزمین موعود

سوسن ریخته‌

در تور و کفن‌های عاشقانه.

 

سوگند به تماشا

که ایستادم

ایستادی

بر شیار دیدن‌ات سایه می‌‌بارید

جویده

جویده

کال

کال

و زمین پرودگار بی‌سرانجام تن‌هایی بود.

 

فروردین ۱۴۰۰

 

 

شعر سوم

 

«مگر زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟»

 

آیه‌ی هجرت/ سوره‌ی نساء

 

«پرنده یک»

 

برای چه دوستم داری مادر؟!

تکه کاغذی دارم در نشست صندلی

می‌پرم به شبی غریب

فکر کردی پرنده‌ام؟!

 

نباتِ تنِ توام مادر

و زمان، گودبرداری چشم‌هایم را آغاز کرده

زمان که هیبتی عریان دارد

و از گلدسته‌ها، سه بار تکرار می‌شود.

 

گوش بر گوش گذاشته‌ام

دهان بر دست

و زمان در کف دهان چال می‌شود.

 

آب بریز مادر

آب بریز

به آن‌‌ور آب‌ها

به کاسکو

استار باکس

و صورت ویکتوریا سکرت

به حراج بزرگ یکشنبه

تخفیف جمعه‌های سیاه

و هجوم در نشئگی خرید

_حی الفلاح مادر

حی الفلاح

ارجعی الی ربکِ راضیهًمرضیَه

 

 

به پوست تو اشاره می‌کنم

به چهل تکه میان سینه‌ات

یکی آه

دیگری خانه‌ی حسرت

آری اندام شگفتی دارد مهاجرت

رنجی دوپا

سری بزرگ

دهانی ساکت.

 

چه‌ می‌گویی مادر؟

فکر کرده‌ای پرنده‌ام؟!

 

 

شعر چهارم

 

«پرنده دو»

 

بغل گرفته‌ای اندامم را

و انسانِ من الف کوچکی

که دیگران بر سرش کلاه می‌گذاشتند

دیگران،اشکالِ زن و مرد بودند

در دست‌

زخم‌هایشان،پنهان

در زخم،‌ جزرهایشان

 

یکی‌شان در چشم‌هایم پلک می‌زد

و بر دهانم سنگ

نامش، رفیق بود

قِسمِ کوچکی از صخره‌ها

 

دیگری شاعر

از ارتکاب کلمه می‌آمد

و ید بیضایش، گریبان‌ام را پاره می‌کرد

 

از خاطره

ترک برداشتم

خیالِ آن جوانی در رحمِ خالی مادر

استمرارِ عریانی بود

تکثیرِ ساقه‌هایِ فرو رفتن

 

ملال را صدا کردم

ویرانه‌هایِ مجرد را

و در دعوت

تاخیر، کیهانِ سقف را چرخ می‌زد

 

سایه‌خوران از ظهر گذشته‌ام

از حماسه بر زانو

و با تردستیِ مرده‌هایی که می‌روند_برگ‌ریز_شده‌ام

 

چون پرنده

از خانه به خانه‌ای دورتر

 

 

شعر پنجم

 

«آبان: فرشتۀ موکل بر آب»

فرهنگ عمید

 

«مه نشین»

 

پسر کسی بودی

نامت را نمی‌دانستم

و چال‌های جوانت را چاه‌های نفت، پر می‌کرد.

 

جریب جریب پیشانیات

از ترکه‌ی درختان، چین می‌خورد

طره‌ها ‌

صورت

از شانه‌‌ات ، فرشته‌ای توت

 

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ

خواندم

خواندم‌

خواب‌هایت را

و از مادر، تن‌های فارسی‌ام جدا می‌شد

 

نوش باد

نوش باد

معشیت ما بر بسته‌های خالی

شیشه‌‌ی بانک‌

و نوبت‌های بی‌سر

 

 

گذشت از کبوترخانه

مه‌نشین سرخ

و بر گرمابه‌ی رگی، جام گرفت

چه خیابان

در تسلای کتف‌اش

انبوهِ گلاب و تیغ

 

خطابِ باد، باد

خطاب سنگ، خون‌چه‌ی کوه

و خطاب پر، هوهوی گنجه‌ای

 

کشته‌ام

کشته‌ای

کشته‌ایم

 

در سطحِ کوچکِ ما

زندگی، ظهرِ زحمت است

خونِ تو

از خواب‌ها برمی‌خیزد

و به گورها، عدد می‌بخشد

 

آذر ماه ۹۹

 

 

شعر ششم

 

بر تو چه گذشته است؟

تا بریزم به گلوی اتاق

ای چراغان در اندوه گچ

غنیمتِ گیج در بزم تنهایی

معترض به دایره‌‌ی کبود که در را کوفته

نظر دارد به مردمکی تنگ

 

دهان تر کن

این شانه‌ها، جویده در های های تسلی‌ست

و اُخرا بر گردن آجر

سینه‌ای گشاده دارد؛

میان‌ِ دست، دریا کف می‌زند

و پسرانِ شبیه تو، غول‌ را به تخت

 

دیوانه

زنجیرِ وقت‌های نیامده

شیوع رقص باش

و قتالِ حافظه

 

من پیشانی کوته کرده‌ام

در زیر فرش‌ها، گل‌های شلخته را گریسته‌ام

دسته‌ای ابرو

جنبشی ساکن

و عصرهای مشروطه خواه

 

من عشقی‌ام شاها!

در ستیغِ پنجره

فیلی شطاحْ

لرزه‌‌ی خون دارد

و پوست‌اش، چله‌ی ِجیوه‌

دارد دشنه‌ی سنگ را می‌رود

دارد عریضه‌ی کوه را…

 

هر قدر خاکستر، آبی‌تر

 

 

شعر هفتم

 

دیوانۀ توام

و زیارتِ ِمناره‌هاى سینه‌ام

دست کجت را شفا نمى‌دهد

اهل قبرهاى نشسته در منى

اهل حیات‌هاى رو به باران

در این حیاط اما لبت را شسته‌ام

و در حوضچۀ نافم

ماهىِ زبانت، وارو مى‌زند

تعلق منى

به ساعت شش صبح

و چسبندگى نان در کف دست‌هایم

تعلق منى

به زیبایىِ در خود نشسته‌ام

حصرِ خانگى

و پیراهنى که به ذبح مى‌رود.

دیوانۀ توام

و پشت به گردنت، درخت‌هاى داغ‌دیده

زنجیر مى‌زنند.

بلند شو

بلند شو

در این مهمانى

رقصى دونفره

دایره‌ها را پنهان مى‌کند.

بلند شو

بلند شو

با جذبه‌هاى محدود

در اندام مجهول

اشکال مغموم

 

ساعت از روبه‌رو، زخم مى‌زند

و خاطره، در گذشته، به آینده نزدیک‌تر است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)