کوتاه در باره این نوشته:
روش شناسی مارکسی چیست (بحث اصلی)؟
چرا روش شناسی لوکاچ، مارکسی نیست؟
چرا لوکاچ در مورد انگلس به خطا رفته است؟

در بحث های راجع به انگلس، یک نکته پر رنگ دیده می شد: عده ای آنقدر که با انگلس مسئله داشتند، با لوکاچ مسئله ای نداشتند و عجیب تر این بود که یکی از سرچشمه های اصلی کژفهمی های رایج در مورد انگلس و دیالکتیک طبیعت، کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ بوده است که مورد استناد و بهره برداری شبه مارکسیست های غربی قرار گرفته است.

شکی نیست که برداشت لوکاچ از دیالکتیک، کلی و غلط بوده است، لوکاچ دیالکتیک طبیعت را نادیده میگرفت و دیالکتیک را منحصر به تاریخ تصور میکرد و اینکه دیالکتیک تاریخ با دیالکتیک طبیعت تفاوت دارند و هر یک تعیُن متفاوتی از دیالکتیک هستند را کنار میگذاشت و به این ترتیب وحدت علوم اجتماعی و طبیعی را غلط میدانست و این کژاندیشی بدست عده ای تا بدانجا پیش رفت که گویا انگلس دیالکتیک طبیعت را بر دیالکتیک تاریخ حاکم کرده است.

 
 

نقدی بر روش شناسی لوکاچ در تاریخ و آگاهی طبقاتی

مجید صالحی

بدون روش شناسی انقلابی، نمیتوان به تئوری انقلابی روز رسید.

 

مسئله اصلی – بحران و بن بست کنونی و فراروی از آن:

پیروزی انقلاب اکتبر، جهان را لرزاند و شراره هائی از مارکسیسم انقلابی را حتی در دور افتاده ترین روستاها پخش و گسترده کرد و امید، خوش بینی، سمپاتی وسیع و حمایت توده های پرولتری جهانی را به همراهی با خود ترغیب کرد. در مقابل، شکست آن در گذار به سوسیالیسم، نیز منجر به بدبینی، شک و تردید نسبت به هر انقلاب پرولتری تازه ای شده است. بازتاب های ذهنی این شکست در شکل هائی متفاوت (از جمله شکست مارکسیسم و رد آن، تجدید نظر طلبی، توجیه رفرمیسم و شبه مارکسیسم غربی) و در ترکیب با آنچه که پیش از انقلاب اکتبر علیه مارکسیسم بود، جنبش های مارکسیستی را با چالش و بحرانی چند جانبه روبرو کرده است. نشانه ها و نمود های بارزی از این بحران، را میتوان در آشفتگی و تشتت تئوریک، فرقه گرائی، انزوا از توده های پرولتری، رکود، ضعف و ناتوانی، بویژه در پاسخگوئی به پرسش هائی در باره گذشته، امروز و آینده یافت. پرسش هائی مانند:

آیا در دوران مربوط به انقلاب اکتبر، شرایط عینی جهانی برای تداوم انقلاب سوسیالیستی، فراهم بوده است؟ چرا انقلاب در آلمان از همان ابتدا شکست خورد؟ آیا پراکسیس انقلابی تاکتیک ها و استراتژیک در جائی اشکال داشته است؟ آیا تئوری مشکل داشته است؟ آیا در رفع نقایص برجای مانده مارکسیسم (مانند تکمیل کتاب کاپیتال)، تلاشی موفق انجام شده است؟ آیا مارکسیست ها با آخرین فن آوری جمع آوری، پردازش و انتقال ایمن داده ها آشنائی دارند و آن ها را در جهت شناخت شرایط روز و فراروی از آن، و حتی در پراکسیس و سازماندهی بکار میبرند؟ تحلیل مشخص از شرایط مشخص جهان امروز چیست؟ ویژگی های اصلی سرمایه و سرمایه داری فعلی چیست؟ آیا حد و مرزی برای انقلابات پی در پی نیروهای تولید و فن آوری های نو وجود دارد؟ آیا اتوماسیون فزاینده، به بیکاری هرچه بیشتر نیروی کار ساده تر نمی انجامد؟ آیا استفاده از گوشی های هوشمند همراه، اینترنت، سیستمهای اطلاعاتی گوناگون، جلسه از راه دور، اتمیزه کردن تولید و سرویس، مدل تازه خرید و فروش، بسیاری از مشاغل و چهره اقتصاد سیاسی را دگرگون نخواهد کرد؟ سرانجامِ مهاجرت های وسیع بیکاران در بازار های اشباع شده کار، چه خواهد بود؟ دستمزد ها چه سیری خواهند داشت؟ ثروت و قدرت انحصارات، با نرخ انباشت شدید تری در حال اوج گیری بیشتر است با این وجود، چگونه میتوان نتیجه گرفت که امپریالیسم در حال زوال است؟ بر پایه کدام تحلیل مشخص، امپریالیسم در بن بست قرار دارد و در حال فرو پاشی است؟ چه محدودیت های مشخصی در برابر رشد خارق العاده سرمایه وجود دارد؟  آیا امپریالیست ها از جنگهای جهانی گذشته درس سازش به جای جنگ گرفته اند و در تقسیم بازارها، خوی برتری طلبانه و خشونت بار سرمایه را مهار کرده اند یا اینکه جنگهای امپریالیستی تازه ای در پیش خواهد بود؟ انبوه سلاح های کشتار جمعی در کنار سلاح های تخصصی کشتار فردی یا محدود، جهان را به کدام سو خواهند برد؟ چرا جنبش کارگری در گستره جهانی، دچار ضعف و افت شدید شده است؟ چه باید کرد و برنامه کوتاه مدت و دراز مدت چیست؟ آیا برای فراروی از سرمایه، مدلی پیشنهاد شده است؟ دوران گذار چیست و چگونه باید از وجه تولید سرمایه داری، فراروی کرد؟ در شرایطی که پرسش ها و موضوعات مهم و متعددی برای پژوهش های مارکسیستی وجود دارد چرا باید در گذشته بمانیم و در تکرار کلیشه ای و شعار گونه ای از مارکسیسم و یا نسخه های انحرافی آن در جا بزنیم؟

همه این مسائل شرایط بیمار گونه ای را پدید آورده اند که مهمترین ویژگی آن، دوری و انزوا از توده های پرولتری است. این انزوا نمودی از فلج پراکسیس عملی است که از سوئی، ریشه در فلج پاسخ گوئی تئوریک دارد اما تئوری نتیجه فرآیند پراکسیس نظری است یعنی پراکسیس نظری در آشفتگی به سر میبرد و دچار نوعی فلج شده است و این فلج نیز تحت تاثیر فلج تحلیلی شناخت است. فلج تحلیلی در شرایطی میتواند بروز کند که روش، توان روش شناسانه، منابع و دانش میدانی کافی، با ابهام، سردرگمی و ضعف روبرو باشد و تشتت فکری، آشفتگی های ضد و نقیض پدیداری و فرقه گرائی، غلبه کرده باشد. به بیانی کوتاه، در دیالکتیک [آشفتگی، نظم]، آشفتگی حاکم شده باشد.

فراروی از این آشفتگی و غلبه بر آن، نیازمند سلاح نقدی ریشه ای و قدرتمند است که بتواند در نقدی مسلح و قوی از این شکست ها نیز بکار آید. این سلاح، چیزی جزء ابزار تئوریک روش شناسی مارکسیستی نیست. تنها از طریق راهنمائی دیالکتیکی نظم روش شناسانه، میتوان بر ذات آشفتگی های پدیداری این بحران غلبه کرد. شاخص نظم، رابطه مستقیمی با میزان سازمان یابی آن دارد. یعنی نظم از یک سو به درجه آگاهی انقلابی به معنای مشخصه کیفی آن و از سوی دیگر در ارتباط با شاخص دیگر، رشد و گستره کمی این کیفیت و در حفظ نسبت توده های کارگری به عنوان اکثریت آن است.

برای برون رفت از این بحران، لازم است به صورتی روشمند و در پرتو دیالکتیک [پدیدار، ذات]، ویژگی های اساسی و ذاتی آن یعنی شرایطی که به این بحران انجامیده و آنرا تغذیه میکند شناسائی کرد پس گام نخست در برون رفت از بحران، شناخت آن است و شناخت هر چیز، که شناخت ذات آن میباشد دو سویه است. از یکسو نیازمند دانش، تجربه و داده های میدانی عرصه و موضوع (محتوا) و از سوی دیگر نیازمند دانش و تجربه روش شناسی یعنی توان شکل دهی منطقی به داده های میدانی است.

گام دوم و مکمل آن، فراروی به پراکسیس راه حل یابی و پیاده سازی آن است و این رهنمود اصلی تزهائی در باره فوئرباخ است. یعنی مارکسیسم، دو فرآیند اساسی [شناخت، پراکسیس] دارد که در عرصه های کاربردی (موضوعی-میدانی) لایه ای بکار می آید. بالاترین لایه آن، [شناخت، پراکسیس] روش شناسی مارکسیستی است.

محور اصلی این نوشته، بحث در باره همین لایه ریشه ای و پایه ای است. اما دشواری کار در این است که این روش شناسی، در هاله کدر و غبار آلود انحرافات فرقه ای بسته بندی شده است. بنابراین مهم و ضروری است که این روش شناسی را با دقت از آثار مارکس و انگلس، استخراج و روشن کرد و با دقت، انحرافات آن را در آثار دیگرانی که این روش شناسی را آلوده کرده اند تمیز داد تا به تعریفی از یک نظام جامع، یکپارچه و روشن، حول محور روش شناسی رسید، که نه تنها ذات مارکسیسم را در بر داشته باشد، بلکه به روشی ترکیبی، با جلوه های مستقیماً مرتبطی از آثار او و یار و یاور هم راهش، مشخص و غنی شود که راهنمای سیستماتیک [شناخت، پراکسیس] عرصه ها و شرایط جهانی-تاریخی و محلی-اکنونی شود.

رکود در جنبش های کارگری و مارکسیستی، فرصتی برای پژوهش های تئوریک:

هنگام بررسی و ریشه یابی منشاء بحران و رکود، میتوان از طبقه بندی و اثرات متقابل دوگانه های [ذهنی، عینی]، [شناخت، پراکسیس]، [پراکسیس نظری، پراکسیس عملی] و جنبش [مارکسیستی، خود انگیخته کارگری] شروع کرد. به این ترتیب در بررسی منشاء ذهنی بحران پراکسیس مبارزاتی کنونی، به بحران شناخت رسید و چون شناخت، پراکسیسی از روش شناسی است، میتوان به بحران در پراکسیس و شناخت روش شناسی رسید. به این ترتیب به یکی از ریشه های اصلی ذهنی بحران یعنی درک و کاربرد ابهام آمیز [شناخت، پراکسیس] روش شناسی مارکسیستی میرسیم.

مشابه همین تحلیل را میتوان برای واکاوی و ریشه یابی منشاء عینی رکود جنبش های کارگری و بحران پراکسیس مربوط به آن انجام داد و با وجود تفاوت حوزه ای، به همان ضعف [شناخت، پراکسیس] روش شناسی مارکسیستی رسید.

یکی از بزرگترین ضعف های چپ، داشتن برداشت و درکی سطحی، مبهم و آمیخته به تعصب فرقه ای از روش شناسی انقلابی است. در دوران انزوا و رکود، روی آوری ناگزیر به واکنش در برابر رویداد های روزمره، جایگزین ابتکار عمل موثر پیش روانه میشود که توجه چپ را به پدیدار ها جلب میکند. سطحی و ساده نگری تئوریک، صدمات بسیار بزرگی ببار آورده است. هنگامی میتوانیم خود را مارکسیست بدانیم که به عمق روش شناسی آن راه یافته باشیم. و در همین رابطه میتوانیم دوران رکود حاضر را به فرصتی برای خانه تکانی در [شناخت، پراکسیس] روش شناسانه تبدیل کنیم.

 

مثالی از عیب اصلی تحلیل ها: بن بست شرایط و معمای استالین

پیش از شروع بحث لازم است به یک نکته اشاره کرد: دیکتاتوری پرولتاریا، ماهیت و محتوای طبقاتی حکومت دوران گذار سوسیالیستی است، و با دیکتاتوری فردی و یا حزبی که شکلی استبدادی از حکومت است کاملاً متفاوت است. محتوای چنین حکومتی، دیکتاتوری برای امحاء سرمایه داری است ولی شکل آن دموکراسی پرولتاریائی بر پایه مرکزیت دموکراتیک است.

اما بحث اصلی: یکی از بزرگترین مسائل بسیاری از نقد های گذشته، تحلیل هائی است که در آنها به جای رفتن به عمق و ریشه ها، بیشتر به علائم و نتایج آن توجه شده است. نمونه بارزی از این مسائل، موضوع برخورد به استالین است.

در سوئی او را به گونه ای رمانتیک به عنوان شخصیتی آهنین و اراده پرولتاریا و کلید فروپاشی نازیسم و هیتلر ستوده اند و علت شکست سوسیالیسم را به حساب تجدید نظر طلبی بعد از او گذارده اند. در سوی دیگر او را به عنوان دیکتاتوری خونین و دلیل اصلی فروپاشی شوروی شدیداً محکوم کرده اند.

هر دو این نتیجه گیری ها، به جای تحلیل ریشه ای شرایط، توجه خود را توام با رمانتیسم عشق یا نفرت، متوجه یک شخص می کنند و این در حالی است که این جنبه تاملی و راز آمیز با محدود و میخکوب کردن کانون توجه به یک جزء پدیداری، تبدیل به مانعی جدی در برابر شناخت دیالکتیکیِ ذات شرایط میشود. یعنی نگرشی که سرنوشت کل تاریخ انقلاب و شکست آن را در وجود یک فرد، ساده و خلاصه میکند، با انتزاع از ذات یعنی نادیده گرفتن نیروهای محرکه ذاتی و زمینه ساز باعث میشود ذاتی که موجبات و زمینه حاکمیت آنگونه ای او را فراهم کرده است، همچنان در پشت او و در پرده ای از ابهام، پنهان باقی بماند.

بنابراین یک عیب اصلی این تحلیل ها، توجه یکسویه به قابلیت ها و عملکرد شخصیت ها است و سوی مهمتر و ذاتی شرایط ضروری که باعث تحقق این قابلیت میشود را به حاشیه می کشاند. به بیانی دیگر هر دو این نتیجه گیری های پدیداری متضاد، به این پندار متکی هستند: استالین شرایط سیاسی-اجتماعی-اقتصادی روسیه دوره خودش را به وجود آورده است.

با طرح چند پرسش میتوان این بحث را به لایه های عمیق تر، ریشه ای تر و ذاتی تر کشانید:

چگونه میتوان، ناگزیر در تنهائی بین المللی و اقتصاد عقب مانده، در برابر محاصره جنگی، سیاسی و اقتصادی سرمایه داری بین المللی و ضد انقلاب داخلی با صلابت ایستاد و در عین حال دموکراسی مورد نظر رزا لوکزامبورگ و کمون پاریس را پیاده کرد؟

آیا نفوذ و قدرت بورژوازی و ارتجاع، اجازه میدهد که آرای عمومی در هر گستره ای اعم از شورا ها و مجلس موسسان و غیره در حفظ و حمایت از سوسیالیسم گام بردارد؟ اساساً آیا درست است که سرنوشت انقلابی را که به سختی موفق شده به دست صندوق های آرای عمومی در هر گستره ای سپرد؟  آیا در غیر اینصورت هر یک از این حذف های تاکتیکی به حذف کل دموکراسی کارگری نمی انجامد؟ اصولا آیا غیر از این است که استالین در همین بستر و ادامه و تکمیل همین روند، خودکامگی خود را تحقق بخشید؟

آیا با شکست انقلاب در اروپا و مهمتر از همه آلمان، سوسیالیسم در شوروی ممکن بود؟ جنبه ذهنی بن بست و شکست عینی دوران گذار سوسیالیسم در شوروی، جزئی جدا ناپذیر از زیربنای ذاتی و روبنای سیاسی بحران و بن بست کنونی مارکسیسم است. اما در هر حال و با وجود تجارب گرانقدر انقلاب اکتبر، از نظر امکان سنجی میتوان پرسید که آیا احتمال قابل قبولی برای انجام موفق انقلاب جهانی در آن هنگام وجود داشته است؟ آیا شرایط تاریخی-جهانی برای انقلاب سوسیالیستی فراهم بوده است؟ یا اینکه اساساً پرسید آیا این شکست، شکست مارکسیسم است؟

 

آیا شکست پراکسیس گذار به سوسیالیسم در شوروی ناشی از تئوری است؟

مطابق تز دوم از تزهائی در باره فوئرباخ، واقعی بودن، این جهانی بودن، قابلیت و درستی تئوری، در پراکسیس ثابت میشود. به بیانی کوتاه، پراکسیس، محک تئوری است. بنابراین نخستین گام در برخوردی ریشه ای به این شکست، این است که تئوری به دقت مورد بازخوانی قرار گیرد. برای اینکار اگر به روش ترکیبی از عام مشخص مارکسیسم شروع کنیم، باید ببینیم مارکس و انگلس در باره شرایط تاریخی-جهانی انقلاب چه نظری داشته اند. گرچه آنها به لحاظ تئوریک نخواسته اند تخیلی و با حدس و گمان در مورد آینده حرف بزنند ولی در ایدئولوژی آلمانی و به شکلی عام گفته اند:

«برای ما کمونیسم مناسباتی نیست که باید برقرار شود، ایده آلی نیست که واقعیت می بایست خود را با آن وفق دهد. ما آن جنبش واقعی را کمونیسم می خوانیم که اوضاع کنونی را بر اندازد. شرایط این جنبش از مقدمات موجود کنونی ناشی می شود».(۳-۲۴) ص۶۱

آنها البته بر اساس درکی مادی از تاریخ و تضاد درون وجه تولید سرمایه داری، پیش شرط هائی فشرده، کوتاه اما راهگشا، در باره روی دادن انقلاب و [پیروزی، شکست] آن ارائه داده اند:

الف. سلب مالکیت از توده بسیار بزرگی از انسان ها، توسط گروهی که ثروت را در انحصار خود دارند،

ب. تکامل وجه تولید [نیروهای تولید، روابط تولید] سرمایه داری در بستر بند (الف)،

پ. حاد شدن تضاد درونی وجه تولید (ب): غیر قابل تحمل شدن روابط حاکم و ناگزیر شدن انقلاب.

ت. نه تنها سرمایه، بلکه پرولتاریا و عمل انقلابی اش یعنی انقلاب کمونیستی، خصلت و تعیُنی جهانی دارند بعلاوه این انقلاب نیاز به هم زمانی نسبی بین المللی دارد.

به این ترتیب، تا هنگامی که سرمایه داری غلبه ای جهانی داشته باشد، انقلابات محلی یا موضعی در فواصل زمانی متفاوت، قادر به براندازی آن نیستند. این نوع انقلاب، از سوئی با محاصره همه جانبه روابط حاکم همبسته جهانی سرمایه داری رو در رو میشود و از سوی دیگر روابط حاکم داخلی آن، ناگزیر به روابط عقب مانده محلی (ملی) تبدیل میشود و در چنبره روابط سرمایه داری حاکم جهانی استحاله پیدا میکند در نهایت در رقابت اقتصادی با آنها قرار میگیرد، شکست میخورد و از بین میرود. به این ترتیب، فقط انقلابات همبسته جهانی نسبتاً همزمان، قادر به مقابله با غلبه جهانی سرمایه داری است و پیش شرط آن، غیر قابل تحمل شدن جهانی و نه صرفاً موضعی آن است.

بحث بالا چکیده ای از بند ۵ – تکامل نیروهای تولید به عنوان پیش شرط مادی کمونیسم کتاب ایدئولوژی آلمانی است که فراز هائی از آن در زیر می آید.

«این [[از خود بیگانگی]] – مفهومی که بتواند برای فیلسوفان نیز قابل درک باشد -، فقط با دو پیش شرط عملی می تواند از بین برود. برای اینکه قدرتی آنقدر [[غیر قابل تحمل]] شود که در برابر آن انقلاب به وجود آید، لازم است توده بسیار بزرگی از مردم را [[بی چیز]] کرده و در تضاد با دنیائی از ثروت و فرهنگ قرار داده باشد. هر دو این پیش شرط ها نیازمند افزایش بسیار بزرگی در نیروی های تولیدی و درجه بالای تکامل است و از سوی دیگر این تکامل نیروهای تولید (که در آن هستی تجربی-جهانی-تاریخی توده ها جایگزین هستی محلی آنها میشود) پیش فرض عملی قطعاً لازمی است، زیرا بدون آن، تنها نداری، بی چیزی و نیاز، همگانی می شود و به سبب کمبود، مبارزه بر سر لوازم ضروری دوباره آغاز میشود و به این ترتیب تمام کثافت های گذشته باز خواهند گشت و گذشته از آن، چون فقط با این تکامل جهانی نیروهای تولید است که مناسبات جهانی بین انسان ها برقرار می شود ، که از یک سو در کلیه ملل، پدیده توده ((بی چیز)) را به طور همزمان بوجود می آورد و هر ملتی را به انقلاب های سایر ملل وابسته می سازد، و سرانجام افراد تجربی-جهانی-تاریخی را جایگزین افراد محلی میکند.

در غیر این صورت:

(۱) کمونیسم، تنها می تواند در حالتی موضعی و محلی بوجود آید،

(۲) نیروهای مراوده، بخودی خود نمیتوانند جهانی، و بنابراین تبدیل به قدرتهای غیرقابل تحمل شوند: آنها در حالتی بومی محصور در خرافات باقی خواهد ماند، و

(۳) هر نوع گسترش مراوده، کمونیسم محلی را از بین می برد.

از نظر تجربی، کمونیزم تنها با کنش ((یکباره)) و همزمان توده های ملل حاکم، امکان پذیر است و این در شرایطی میتواند روی دهد که نیروهای تولید توسعه یافته و مناسبات مربوطه آنها بین المللی و غیر قابل تحمل شده باشند  مستلزم تکامل جهانی نیروهای تولید و نیز مناسبات وابسته به آنها است». (۲۴-۴) با توجه به (۱-۲۴ ص ۳۸-۳۷ )، (۲-۲۴ ص ۳۱۶-۳۱۴) و (۳-۲۴ ص ۶۳-۶۲)

نتیجه گیری:

شرط فعلی انقلاب پیروزمند: کنش یکپارچه و همزمان توده های ملل حاکم. هر چند در آغاز این کنش، محلی است اما موفقیت آن، در فراروی پیوسته به عرصه جهانی است

کمون پاریس نشان داد که انقلاب محلی تنها در یک شهر، شکست پذیر است و انقلاب اکتبر نشان داد که گذار محلی به سوسیالیسم، میتواند با موانع روبرو شود، بیراهه رود و شکست بخورد.

درس های تجربه کمون پاریس (در یک شهر) و شکست خونبار آن، انقلاب اکتبر را آبیاری کرد، شکی نیست که درس های تجربه بعدی پیروزی و شکست انقلاب اکتبر (در یک کشور)، انقلاب جهانی را  آبیاری میکند، انقلابی که تا غلبه جهانی بر سرمایه داری ادامه یابد.

 

 

انحرافات تئوریک:

پراکسیس مارکسیستی با دو گروه انحراف مهم نظری و عملی در گیر است. از سوئی توهّمات شبه مارکسیستی که در پس عبارت پردازی های بظاهر مارکسیستی، کلّی بافی با انتزاعات میان تهی، جزم اندیشی و ایده آلیسم را عرضه میکند و از سوی دیگر تجربه گرائی افراطی (پراگماتیسم و امپریسم). کشف و افشای این انحرافات، ضرورتی اساسی دارد.

پرسش اصلی از آنهائی که یک سویه به صورتی پراگماتیستی و امپریستی صرفاً به پراکسیس عملی تاکید میورزند این است که پراکسیس کدام تئوری، مورد نظر آنان است؟ آیا تئوری ای که پاسخگوی مسائل توده ها از جمله پرسش های بالا یا مشابه آنها نباشد، قابلیت نفوذ در توده ها و مبدل شدن به نیروی مادی انقلابی را دارد؟ پیروان هر نظام تازه در تاریخ، تئوری و اعمال نظام پیشین را زیر سوال میبرند و محکوم میکنند و در مقابل، تئوری تازه ای که پاسخگوی مسائل باشد ارائه میکنند.

سهم مهمی از انحرافات تئوریک، ریشه در توهّمات ایده آلیستی شخصیت هائی دارد که بدون درک عمیق از دیالکتیک و کاربرد آن در شرایط مشخص و بدون واسطه روش شناسانه و عبور از پژوهش، تحلیل و ترکیب کافی، به نتایج انحرافی رسیده اند. در این بین، نقش لوکاچ در غبار آلود کردن آموزه های روش شناسی مارکسی، جای ویژه ای دارد و کماکان کمتر افشاء شده است.

 

چکیده:

هدف اصلی این نوشته، حرکت در جهت رسیدن به برداشتی درست تر، دقیق تر و روشن تر از روش شناسی مارکس است. بیشتر مقدمات زیر با چنین هدفی تدوین شده اند. در عین حال و بیشتر پس از این مقدمات، نقد روش شناسی لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی (۱)، به خصوص با توجه به عنوان دوم این کتاب یعنی «مطالعاتی درباره دیالکتیک مارکسیستی» آورده شده است. البته کتاب او، بحث های درستی نیز دارد ولی توجه این نوشته، معطوف به کشف و رمزگشایی از نفوذ هاله رازآمیز هگلی و پاره ای از انحرافات دیگر روش شناسی او است که تحت عنوان مارکسیسم ارائه می دهد.

مقدماتی که در پی می آید نه تنها پایه و محک نظری داوری، بلکه همچنین واسطه ای برای تسهیل این نقد می باشد. بنابراین، از تعاریف کوتاهی در باره مفاهیم پایه ای روش شناسی دیالکتیکی آغاز می شود. البته در این مختصر، هر قدر هم حول نیاز این نقد، تعاریفی آورده شود باز ممکن است کافی نباشد، به همین دلیل، ارجاعات به منابع مکملی، این مقدمات را همراهی می کند. با این حال دو موضوع دیالکتیک [ذات، پدیدار] و روش دیالکتیکی و منشاء آن، کمی برجسته شده اند به ویژه از آنجا که روش دیالکتیکی، بر درک دیالکتیکی [ذات، پدیدار] از عینیت و گذار های از پدیدار به ذات و به عکس، استوار است، این دیالکتیک، به صورتی بسیار ساده، از طبیعت، یعنی یکی از منشأ های مادی آن، انتزاع شده است و سپس تعریفی فشرده از روش دیالکتیکی و مهمتر از همه بحثی در باره سرچشمه آن به نظرتان خواهد رسید.

اهمیت این مقدمات، آنقدر زیاد است که ناگزیر آنرا طولانی کرده است. با این حال، خواننده آشنا با این مفاهیم می تواند مستقیماً از بخش «نقد روش شناسی لوکاچ» آغاز کند.

لوکاچ با اینکه هدف خود را «درک درست ذات روش مارکس و کاربرد درست آن» اعلام کرده است، در عمل با بکار گیری استقرائی ناقص و بسیار محدود (متکی بر برداشت هائی از یکی دو نقل قول) و با حاکم کردن چند مفهوم مجرد به بیراهه می رود. مفاهیم مجرد همیشه این خطر را دارند که از واقعیت های عینی و ویژگی های ذاتی آنها دور شوند . او به جای بررسی تحلیلی آثار مارکس و انگلس و ارائه نظام مند روش شناسی آنها، به نتیجه گیری های شتابزده و ناقص از چند نقل قول (حتی در مواردی در پی نویس ها) بسنده می کند. او از یکسو بر لزوم رویکردی مشخص (انضمامی) تاکید دارد اما از سوی دیگر در عمل، در سرتاسر کتاب، با عبارت پردازی های کلی، و کلیت، کلیت کردن ها، نه تنها موضوعات را روشن نمیکند، بلکه بر ابهامات می افزاید و این درست نقطه مقابل رویکرد مشخص و عملی مارکس و انگلس است.

حکم لوکاچ مبنی بر «کلیت انضمامی مقوله ی اساسی حاکم بر واقعیت است»، صرف نظر از مفهوم این مقوله، نشان دهنده پیروی از کلیشه های انتزاعی و حاکمیت ایده آلیسم بر اندیشه او است.

ادعای دیگر او مبنی بر «چیرگی تعیین کننده ی کل بر جزء در تمام عرصه ها»، به عنوان «ذات روش … مارکس»، نیز نشان از یکسو نگری توهم آمیز او و برداشت انحرافی اش از روش شناسی مارکسیستی است.

لوکاچ با طرد دیالکتیک طبیعت و محدود پنداشتن دیالکتیک، به روش دیالکتیکی و چند دیالکتیک دیگر، و نیز با محدود پنداشتن حوزه کاربردی روش دیالکتیکی که همه را بدون پشتوانه تحلیلی کافی و به صورتی غیر حرفه ای نتیجه گیری کرده است، رویکردی تقلیل گرایانه در پیش گرفته، با سنگر گرفتن در پشت کل، کلیت و کلیت مشخص، درب بیراهه ای را گشوده است که در نهایت خوراکی برای تولد شبه مارکسیست های غربی شده است.

در بیانی کوتاه، نمونه ای از پرسش های این نقد به قرار زیر است:

آیا تقلیل دیالکتیک به کل، کلیت و «کلیت انضمامی» توسط لوکاچ، از پشتوانه اصولی و عملی برخوردار است؟ آیا لوکاچ تحلیل همه جانبه آثار مارکس و انتزاع مفاهیم روش شناسی مارکس از آن ها را اساس قرار داده است؟ آیا لوکاچ سعی نکرده است مفاهیم رازآمیز هگلی را با چند نقل قول از مارکس بیامیزد و آنها را ذات روش شناسی مارکس، جلوه دهد؟ آیا در میان آثار لوکاچ، هرگز تعریفی از روش دیالکتیکی و یا حتی موردی از کاربرد آن وجود دارد؟ آیا بدون داشتن درکی مشخص و عمیق از روش دیالکتیکی، و نیز تاریخچه و کاربرد آن، احکام محدود کننده او از اعتباری برخوردار است؟ آیا انتقاد های او از انگلس در باره بازتاب و دیالکتیک طبیعت درست است؟ آیا روش دیالکتیکی را میتوان به روش پیش بردن انقلاب تبدیل کرد؟ آیا دیالکتیک، ذات تحولات تاریخی است؟

اگر چه این نقد همه جانبه نیست، ولی رئوس مهمی از کژ فهمی های روش شناسی او را در بردارد. با این حال باید اشاره شود که این نوشته صرفاً نقد کتاب لوکاچ نیست بلکه به فراخور شرایط، با نقب و گریز هائی به نکات تکمیلی دیگر حتی حاشیه ای ولی مهم دارد.

دنباله نوشته در:
نقدی بر روش شناسی لوکاچ در تاریخ و آگاهی طبقاتی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)