بررسی قتل غم انگیز ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی ، حمید اشرف یا ساواک؟!

ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی معروف به دانه و جوانه

ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی معروف به دانه و جوانه

ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی فرزندان فاطمه سعیدی و قلیچ شایگان شام اسبی (که از اعضای حزب توده بود)، بدلیل جدایی والدین در سال ۱۳۴۷، با مادر و دو برادر بزرگتر ابوالحسن و نادر زندگی میکردند. البته نادر فرزند قلیچ بود و فاطمه سعیدی نامادریش بود که او را از کودکی بزرگ کرده بود. بعد از جدایی، نادر با نامادری و برادرانش زندگی میکردند.

فاطمه سعیدی تحت تاثیر نادر بتدریج با مبانی چپ آشنا شد و آن دو به گروه مصطفی شعاعیان پیوستند. نادر در سال ۱۳۵۲ در درگیری با ساواک کشته شد و گروه شعاعیان با چریکهای فدایی خلق متحد شدند. فاطمه سعیدی هم مدتی بعد توسط ساواک زندانی میشود و این دو کودک نزد مصطفی شعاعیان زندگی میکنند تا اینکه شعاعیان، سرپرستی این دو کودک را به حمید اشرف سپرد. این دو کودک در سازمان با نام “دانه و جوانه” شناخته میشدند. ۱

این دو کودک در طی ضربه ساواک به خانه تیمی واقع در تهران نو در ۲۶ اردیبهشت‌ماه ۵۵، همراه ۶ تن دیگر از چریکهای فدایی کشته شدند.

محمود نادری در کتابی تحت عنوان “چریکهای فدایی خلق” ، بدون استناد به حتی یک مورد سند و مدرک ، حمید اشرف را قاتل این دو کودک معرفی میکند! و در اینباره هیچ سندی نیز ارائه نمیدهد! ۲

از طرفی سایتهای حکومتی نیز به استناد به همین کتاب، حمید اشرف را قاتل این دو کودک ذکر میکنند و حتی سن این دو را ۷ ساله و ۱۰ساله ذکر میکنند درحالیکه آنها ۱۱ و ۱۳ساله بودند!

اما جالب اینجاست که مسئول تعقیب و گریز ساواک در این مورد خاص، پرویز معتمد که پرونده حمید اشرف زیر دست او بود و شخصا برای وی شنود گذاشته و تماسهایش را چک میکرد و رفت و آمدها و روابطش را رصد میکرده، و هم او بود که نهایتا رد خانه حمید اشرف را زد، ماجرای قتل دانه و جوانه (ارژنگ و ناصر) را در مصاحبه با ایرج مصداقی اینگونه شرح میدهد(بخشی از مصاحبه):

 ایرج مصداقی: با وجود آن که در هیچ‌یک از گزارش‌های ساواک در هنگام کشته شدن حمید اشرف با قاطعیت از اتهام مرگ این دو کودک به او منتسب نشده امارژیم مدعی است که حمید اشرف تیر خلاص آن‌ها را زده است و عده‌ای از دشمنان حمید اشرف هم روی آن انگشت می‌گذارند. شما که شاهد صحنه بودید و بهتر از هرکس دیگری با حمید اشرف و روحیات او آشنا بودید نظرتان چیست؟

پرویز معتمد: “همان ابتدا قبل از این که درگیری شروع شود حمید اشرف نارنجک‌ها را پرتاب کرد و به شکلی که توضیح دادم گریخت. قبل از پرتاب نارنجک از سوی حمید اشرف و صدای شلیک مسلسل‌اش، صدای تیری به گوش نرسید. این نشان‌دهنده‌ی آن است که آن دو بچه توسط او کشته نشدند.”

ایرج مصداقی: منظورتان این است که حمید اشرف نمی‌توانسته ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی را به قتل رسانده باشد؟‌

پرویز معتمد: “بله این نظر من است و صد در صد فکر کنم درست است. قطعاً او نمی‌توانست این کار را کرده باشد. این که گفتم نشانه‌اش است. توضیح دادم که او نارنجک چطوری انداخت و فرار کرد. او خودش را انداخت به خیابان و خانه به خانه و با تیراندازی با مسلسل کلاش گریخت. تأکید می‌کنم این که در خانه چه اتفاقی افتاده من خبر ندارم. اما مطمئن هستم که هنگام مرگ این دو کودک، حمید اشرف در آن خانه نبود.” ۳

پرویز معتمد در گفتگو با سعید قائم مقامی نیز همین روایت را اینگونه توضیح داد:”حمید اشرف بعد از اطلاع از محاصره ی ساواک به پشت بام رفته،بسمت حلقه محاصره ابتدا نارنجک می انداخت و فورا مسلسل میگشود و بلافاصله بعد از گشودن مسلسل (جهت عقب نشینی مأمورین) از راه پشت بام فرار میکرد، در آن روز هم پیش از صدای نارنجک و مسلسل حمید اشرف، صدای تک تیراندازی به گوش نرسید، این یعنی آن دو کودک را حمید اشرف نکشته. اگر او کشته بود، در آن کوچه ی شش متری، صدای تک تیر راحت شنیده میشد. آقای محمود نادری! تو به اشتباه نوشتی و غلط کردی که نوشتی که آن دو بچه را حمید اشرف کشته!” ۴

از طرفی ، ساواک نه تنها مانوری روی قتل این دو کودک توسط حمید اشرف نداد بلکه بعد از ضربه به آن خانه، نام این دو کودک را جزو “تروریستها” اعلام کرد!

ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی

نام ارژنگ و ناصر شایگان شام اسبی نیز جزو “تروریستها” اعلام شده بود!

          تا مدتها ساواک هیچ سخنی از اینکه حمید اشرف آن دو کودک را کشته مطرح نکرد در حالیکه اگر ساواک هنگام ورود به آن خانه تیمی با جنازه دو کودک مواجه میشد ،  مسئله قتل دو کودک پیش از ورودش و توسط چریکها را حتما منتشر میکرد. در حالیکه اینطور نبود و در برگه پزشکی قانونی هم علت مرگ “درگیری با مأموران” ذکر شده.

گواهی پزشکی قانونی برادران شایگان شام اسبی

گواهی پزشکی قانونی جسد دانه و جوانه

از طرفی “فاطمه سعیدی” مادر این دو کودک که در آن هنگام در زندان بسر میبرده ، در اینباره میگوید:

“شرح این که من چگونه از شهادت دو فرزند دلبندم در زندان اوین با خبر شدم، این که بر من چه گذشت و چه عکس العملی نشان دادم، در اینجا نمی گنجد. اما این را بگویم که در اولین فرصت به دفتر زندان رفتم و با داد و بیداد رو به “سروان روحی” (رئیس زندان اوین) گفتم: “شما چه وحشتی می خواهید توی دل مردم بیاندازید؟ چرا این بچه ها را کشتید؟ چه توجیهی برای کشتن این دو کودک خردسال دارید؟ جواب دنیا را چه می دهید؟ حتماً طبق معمول همانطور که همیشه در روزنامه هایتان می نویسید خواهید گفت که آنها “در درگیری متقابل” کشته شدند.” و با خشم وتمسخر اضافه کردم: “بلی، “درگیری متقابل” بین مأموران ساواک و دو بچه ۱۳-۱۲ ساله! چه کسی چنین چیزی را از شما قبول می کند؟” سروان که تا این مدت آچمز بود و چیزی نداشت بگوید ناگهان از حرفهای من بُل گرفت و گفت: “بلی خانم، درگیری متقابل بود. یکی از مأمورهای ما را یکی از بچه های تو کشت. “این حرف خیلی به من گران آمد. گفتم آیا در خانه برادر۱۳-۱۲ساله داری؟ اصلاً بچه ای در چنان سنی می تواند دستش اسلحه بگیرد و ماشه اش را بکشد، تازه آنهم در شرایط وحشتناک گلوله باران خانه! نه خیر، این یک دروغ است. شماها اسلحه داشتید. این مأموران جانی ساواک بودند که بچه های مرا به مسلسل بستند. “خلاصه، در آخر من خواستم که مرا سر جسد بچه هایم ببرند که گفت نمی شود و مرا به بند برگرداندند. 
 فردا و یا پس فردای آن روز بود که سروان روحی مأمور فرستاد که مرا به دفترش ببرد. رفتم. او گفت: “از حرفهائی که آن روز زدم ناراحتم. من با مأمورانی که در آن درگیری بودند، صحبت کردم. شما نمی دونید جریان چیه. آن مأموران به من گفتند که بچه های تو را چریکها کشتند. “. حالا سروان روحی به این شکل حرف قبلی اش که گویا آن بچه ها “درگیری متقابل” کرده اند را پس می گرفت و این اتهام جدید را به جای اتهام قبلی می نشاند. من در جواب گفتم: “در آن محاصره نظامی و درگیری سنگین، شما چطوری فهمیدید که چریکها بچه ها را کشتند. خود آنها که شهید شدند!” او گفت: “نه، رفقایت بچه های تو را کشتند و فرار کردند.” (در آن زمان آنها می دانستند که فراری صورت گرفته ولی فکر می کردند که چند نفر فرار کرده اند). حرف سروان ساواکی برای من به هیچوجه قابل قبول نبود. این را با این جمله به او گفتم: “خب، اگر رفقای من به سوی بچه ها تیر اندازی کردند و فرار نمودند، شما از کجا این را فهمیدید؟” سروان که آشکارا معلوم بود که دروغ می گوید توجیهاتی سرهم بندی کرد وتحویل داد. در این چهارچوب جدل من با او ادامه یافت و در آخر من باز اصرار کردم که جسد بچه ها را به من نشان بدهند. سروان گفت: “نمی شود. آنها را دیگر دفن کرده اند.” ۵

فاطمه سعیدی و فرزندانش

فاطمه سعیدی و فرزندانش:ابوالحسن،ناصر و ارژنگ شایگان شام اسبی

روایتی توسط سایتهای وابسته به جمهوری اسلامی منتشر شده مبنی بر اینکه حمید اشرف گفته بود من تیر خلاص ارزنگ و ناصر را زدم تا زنده بدست ساواک نیفتند! در حالیکه سندی ذکر نمیکنند و از طرفی اگر در اسناد ساواک سندی مبنی بر قتل این دو کودک توسط حمید اشرف وجود داشت، اولا خود ساواک در آن زمان منتشر میکرد و ثانیا محمود نادری حتما در همان کتاب سفارشی “چریکهای فدایی خلق،از نخستین کنش ها تا بهمن۱۳۵۷” که بر اساس اسناد ساواک و بازجوییهای چریکها توسط ساواک نوشته شده، این ادعا را مطرح میکرد و سند را نیز ذکر میکرد! در حالیکه حمید اشرف در نامه ای که در خرداد ۵۵ خطاب به رفقایش مینویسد و در همین کتاب هم متن کامل این نامه منتشر شده، مینویسد:

“رفقای ما از کودک ۱۱ ساله تا پیرزن ۵۵ ساله با هر وسیله که در اختیارشان بود، رو در روی مأموران بی شمار دشمن ایستادند و به شهادت رسیدند. ما به آنها افتخار می کنیم…” ۶

میبینیم که خود حمید اشرف هم مرگ این دو کودک را درگیری با ساواک ذکر میکند.

در روایت مادرشان، فاطمه سعیدی نیز خواندیم که ابتدا ساواک بصراحت از اینکه بچه ها در درگیری کشته شده اند سخن گفته، اما مدتی بعد از اینکه بچه ها توسط چریکها کشته شده اند صحبت میکند(و حرفی از حمید اشرف نمیزنند) و بعد که متوجه میشوند تنها حمید اشرف از خانه گریخته، مطرح کردند که حمید اشرف بچه ها را کشته! در حالیکه از طرفی میبینیم ساواک با وجود اینکه در پی تخریب دشمنان خود (چریکها) در میان مردم بود، قطعا میبایست مسئله قتل کودکان توسط حمید اشرف را در سطح وسیع مطرح میکرد، درحالی که ساواک هیچ روی این مسئله مانوری نداده بود و ادعایی قطعی در این مورد مطرح نکرده بود! از طرفی طبق روایتها این دو کودک هیچ اطلاعات مهمی نداشتند که در صورت دستگیری توسط ساواک منجر به لو رفتن و ضربه به سازمان شود.

این مسائل و همچنین تأکید مسئول تعقیب و گریز حمید اشرف، پرویز معتمد بر اینکه کودکان نه توسط اشرف بلکه در درگیری کشته شدند، مسئله قتل توسط حمید اشرف را میتوان گفت منتفی میکند.

در اینجا از روایتهای دو تن اعضای سازمان ، میتوان به نوع ارتباط و رفتار حمید اشرف با این دو کودک پی برد:

حیدر تبریزی که از نزدیک شاهد برخورد نوع رابطه حمید اشرف با این دو کودک بوده ، مینویسد:

” قرار بود رفیق رضا (حمید اشرف) برای بحث روی طرحهائی که کار می کردیم به پایگاه بیاید. یکروز پری بما گفت که امشب رضا می آید. بچه ها کمی قبل از ساعت ورود رضا از آمدنش خبردار شدند. معلوم بود که بسیار خوشحال شده اند. بازی شان را قطع کردند و در هال نشستند به انتظار رسیدن رفیق. در باره او با هم حرف می زدند.

رضا(حمید اشرف) که وارد شد، صدای خنده و شادی بچه ها فضای خانه را پر کرد. فرصت ندادند و شروع کردند به تعریف وقایعی که اتفاق افناده بود. هر یک چیزی می گفت و وسط حرف همدیگر می دویدند.
یاد گرفتن طرز کار دوربین جدید و ظهور میکروفیلم، موضوع بسیار جالبی برایشان بود و آنرا با آب و تاب برای رضا تعریف می کردند و عکس هائی را هم که گرفته بودند به او نشان می دادند. ناصر ماجرای دیر کردن ارژنگ و تنبیه شدنش را هم به تفصیل توضیح داد. بعد از حدود نیم ساعت رضا به بچه ها گفت؛ بذارید برم رفقای دیگر راهم ببینم. ناصر با خنده گفت؛ راستی ما یکبار هم رفیق رو دیدیم.

رضا آمد توی اطاق، روبوسی کردیم. ولی چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که ناصر به در زد که بیا دیگه منتظریم. رضا به هال برگشت و صحبت هایشان را از سر گرفتند. کمی بعد از سر و صداهائی که می آمد، بنظر می رسید ارژنگ و ناصر در حال کشتی گرفتن و کاراته بازی با رضا هستند. صدای نفس زدن شان حسابی بگوش می رسید.

 آنشب بر خلاف معمول بچه ها دیرتر خوابیدند و با رضا حرف می زدند. روز بعد با آنکه کار زیادی داشتیم، رضا در بین جلسات وقتهائی را جور کرده بود که با بچه ها باشد. رابطه عاطفی و علاقه شدید بین بچه ها و رضا کاملا مشهود بود.

رفیق رضا آنروز بمن گفت:” بالاخره بچه های سازمان را دیدی. می بینی چطور خودشان را با شرایط سخت چریکی تطبیق داده اند. همانگونه که مقاومت قهرمانانه مادر در زیر شکنجه مایه افتخار ماست، این بچه ها نیز موجب سربلندی سازمان هستند.” آنشب (یا شب بعد) رضا رفت و سکوت بچه ها از دلگیری شان حکایت می کرد. یکی دو روز گذشت تا به حالت عادی بر گشتند.” ۷

حمید اشرف

حمید اشرف

ناهید قاجار(مهرنوش) از ویدا (لیلا) گلی آبکناری که بدلیل بیماری تیروئید، طبق سفارش حمید اشرف از مشهد به تهران آمده و خود حمید برایش وقت دکتر گرفته و او را به دکتر برده و او دو هفته در خانه تیمی حمید اشرف با این دو کودک زندگی کرده بود، نقل قول میکند(البته این روایت پیشتر ذکر شده و چون مطلب درباره دانه و جوانه است مجددا میاوریم) :

” برای من جالب بود که حمید با ارژنگ شایگان شام اسبی شطرنج بازی میکند و با ناصر که کوچکتر بود اسب سواری بازی میکرد! حمید میگفت: کاش بچه ها میتوانستند مادرشان را ببینند.(مادرشان در زندان بود). بچه ها مدرسه نمی رفتند و حمید مومنی معلم آنها شده بود. همان زمان صحبت از تلاشهایی بود که رفقا برای فرستادن بچه ها به خارج کشور انجام داده بودند (که ضربات اردیبهشت۵۵ مهلت نداد.)” ۸

از این روایتها میشود به نوع رابطه عاطفی بین حمید اشرف و دانه و جوانه پی برد و اینکه او در صدد فرستادن بچه ها به خارج نیز بوده است.

 گرچه در زندگی چریکی و مخفیانه، حوادث و رخدادها و رفتارهایی بوجود می آید که درک آن در شرایط عادی و در دنیای نوین بسیار مشکل بنظر میرسد اما باید در نظر داشت که همیشه بایست وقایع تاریخی را آنگونه که بوده روایت کرد و دید سیاه و سفید در بررسی وقایع تاریخی ، از ارزش آن میکاهد و جنبه ی حب و بغض به آن می دهد.    

مطالب مرتبط:

حمید اشرف،شرحی از سرگذشت چگوارای ایران!


      پانویس ها:

۱) برای فرزندان من اشک تمساح نریزید / نوشته ی فاطمه سعیدی

۲) کتاب چریکهای فدایی خلق از نخستین کنش ها تا بهمن ۱۳۵۷ / نوشته ی محمود نادری

۳)جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر / مصاحبه ی ایرج مصداقی با پرویز معتمد

۴) https://youtu.be/ff_Uto6dPIA

۵) برای فرزندان من اشک تمساح نریزید / نوشته ی فاطمه سعیدی

۶) کتاب چریکهای فدایی خلق از نخستین کنش ها تا بهمن۱۳۵۷ / نوشته ی محمود نادری

۷) آیا غزال باز هم شعری سروده بود؟ / نوشته ی حیدر تبریزی

۸) مقاله ی “ویژه چهلمین سالگرد سیاهکل” / نشریه آرش


نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)