عشق آمریکایی من (بیست‌و‌هفت. ساندویچِ جورج حبش)

جمعه, ۲۷ام فروردین, ۱۴۰۰

منبع این مطلب ایرون

نویسنده مطلب: مجید نفیسی
 

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

        سی‌و‌دو شعر برای وندی

             

 

از اعتراض به ترامپ باز‌می‌گشتیم
و می‌خواستیم در پارک گلدن گیت بگردیم.
کنارِ ساندویچ‌فروشی ایستادیم
که بوی تهران می‌داد.

وندی گفت: “انگار ایرانیست
نامش دیوید حبش است.”
گفتم “نه” و پرسیدم: “اهل کجائید؟”
گفت: “پدر‌بزرگم از اورشلیم آمده
و این مغازه از آنِ او بوده.”

بگو بعد چه گفتیم و چه شنیدیم.
او از عمویش جورج گفت
و من از دوست فقیدم حسین
که پس از یورشِ سیاهکل
از ایران به دوبی رفت
تا به جنبش فلسطین بپیوندد.

دیوید ساندویچی بزرگ بدستم داد
که به تابوتی می‌مانست.
گفتم: “یک روز
مردگانمان را به‌خاک می‌سپاریم”
و بیرون آمدیم.

در پارک نشستیم
و به ساندویچها کل زدیم.
شیرین بودند و تند
و مانند ساندویچهای ایران
سرشار از خیارشور.

        بیستم فوریه دوهزار‌و‌نوزده

اشعار: ۱. روی پل ۲: کاش آب بیاید ۳. سبدهای خالی ۴. قهوه‌جوش ۵. دل بی‌قرار ۶. رختشویی ۷. گل کاغذی ۸. حقیقت ساده ۹. پرنده‌ی فارسی‌خوان ۱۰. باغبان ۱۱. سروهای گمشده ۱۲. دیدار از دیوار ۱۳. آیا عشق جامی از هورمونها‌ست؟ ۱۴. روز استقلال ۱۵. ای درد ۱۶. فصل چیدن تمشکها ۱۷. چه کسی رشک‌انگیزتر است؟ ۱۸. تماشای بیسبال ۱۹. شبی در کالیستوگا ۲۰. خوابِ “ماجرای نیمروز” ۲۱. برای ابدیت شعر نمی‌گویم ۲۲. رد‌پاهای ما در مائوئی ۲۳. از خلیج تا خیزابها ۲۴. قربانگاه شعر ۲۵. دوبلین ۲۶. تماشای برف با وندی ۲۷. ساندویچِ جورج حبش

 

My American Love

        Thirty-Two Poems for Wendy

 

Twenty-Seven.

George Habash Sandwich

        By Majid Naficy

 

We returned from a Trump protest

And wanted to walk in Golden Gate Park.

We stopped at a sandwich shop

Which smelled like Tehran.

Wendy said, “He looks Iranian.

His name is David Habash.”

I said,  “No” and asked, “Where are you from?”

He said, “My grandfather came from Jerusalem

And this shop belonged to him.”

Then, guess what we said and heard.

He told me about his Uncle George

And I told him about my late friend, Hossein

Who after the Siahkal Raid*

Went to Dubai from Iran

To join the Palestinian Movement.

David gave me a big sandwich

Which was like a casket.

I said, “One day

We will bury our dead”

And we left.

We sat in the park

Biting into our sandwiches.

They were sweet and spicy

And, as with Iranian sandwiches,

Full of pickles.

 

        February 20, 2019 

*On February 8, 1971, a group of young guerrillas attacked the gendarmerie post in the town of Siahkal near Caspian Sea. It was the beginning of Armed Struggle in Iran. 

POEMS: 1. On the Bridge, ۲. I Hope the Water Returns, ۳. Empty Baskets ۴. Coffee Maker ۵. Anxious Heart ۶. Washing ۷. Bougainvillea ۸. Simple Truth ۹. Persian-Singing Bird ۱۰. The Gardener ۱۱. Lost Cypresses ۱۲. Visiting the Wall ۱۳. Is Love a Glass of Hormones? ۱۴. Independence Day ۱۵:  Oh, Pain ۱۶. The Season of Picking Raspberries ۱۷. Who Is More Envied? ۱۸. Watching Baseball ۱۹. A Night in Calistoga ۲۰. Dreaming “High Noon” ۲۱. I Do Not Write Poetry for Eternity ۲۲. Our Footprints in Maui ۲۳. Bay to Breakers ۲۴. The Altar of Poetry ۲۵. Dublin ۲۶. Watching the Snow with Wendy ۲۷. George Habash Sandwich

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

این مطلب خلاف آیین نامه تریبون است؟ آن را به ایمیل tribune@radiozamaneh.com گزارش کنید
Join

دسته‌بندی‌ها: تمام مطالب, فرهنگ

برچسب‌ها: |

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.