روزگار بر خانوادهی وی پلها خیلی سخت میگذشت. پر کردن دهان همهی بچهها کار سختی بود. لباس گرم به همهی آنها پوشاندن هم کار سختی بود. رویهم رفته ” خدا میدونه اگه شمال بودیم چی سرمون میومد”. ” درست میگن که تر و تمیز نگه داشتن آنها کار سختیه. ” آقای ویپل گفت: ” اینطور که معلومه شانس هیچ وقت به ما رو کردنی نیس”. اما خانم ویپل که باور به، هرچی پیش آمد خوش آمد داشت، همیشه به همسرش میگفت: “در هرحال نباید آه و نالههای ما به گوش همسایهها برسه”. خوش نداشت کسی برایش دلسوزی کند. ” نه. حتی اگه مجبور باشیم تو یه واگن زندگی کنیم و اینجا و اونجای مملکت پنبه بجینیم، نباید کسی بتونه از بالا سر به ما نگاه کنه. “
خانم وی پل پسر دومش را که ساده لوح بود بیشتر از دو فرزند دیگر دوست اشت. و این را بارها گفته و میگفت. اگر با همسایهیای که جور بود گپ و گفتی داشت، یا به شوهر و مادرش هم که دم به دم میگفت. آقای ویی پل گفت: “لازم نیس این حرفها را هردم اینور و اونور بزنی”، ” مردم خیال میکنن هیچکی غیر از خودت به اون محبتی نداره”. او گفت: ” خودت میدونی که این در طبیعت مادراس که اینطوری باشن. مردم انتظار زیادی از پدرا ندارند. “. ” این احساس برا هر مادری طبیعیه”.
«اون» ترجمه داستان کوتا He نوشتهی کاترین ان پورتر میباشد که اولین بار در مجلهی چپگرای نیوز مسس (New Masses) در سال ۱۹۲۷ و سپس در سال ۱۹۳۰ در کتاب یهوداهای شکوفنده چاپ شد.
اما این مانع پچم پچ همسایهها بین خودشان نمیشد تا بگویند” خدا اگه اون رو بکشه خیلی بهش لطف و مرحمت کرده” میگفتند: ” این همش نتیجهی گناه پدراس” بین خودشان اختلاط میکردند که” خون بد و کارهای بد هم که روش-ها اینم نتیجه ش. ” اینها را پشت سر وی پلها میگفتند. اما توی رویشان در میامدند که: ” اون اونقدا هم بد نیس. کم کم خوب میشه. ببین اون چطو داره بزرگ میشه. ” خانم وی پل از حرف زدن در این باره نفرت داشت، سعی میکرد به آن فکر نکند، اما همین که کسی پا در منزل میگذاشت، موضوع دوباره پیش کشیده میشد، و او ناچا بود پیش از آنکه به چیز دیگری بپردازد، ابتدا در بارهی اون حرف بزند. با این عمل فکرش آسوده میشد. ” من کاری تو دنیا نبوده که براش انجام نداده باشم اما اینطور که معلومه بدبختی رو نمیتونم ازش دور کنم. اون خیلی قوی و پر جنب و جوشه، همیشه داره یه کاری میکنه؛ از همون وقتی که تونس راه بره اینطوری بوده. بعضی وقتها واقعن خیلی بامزه میشه، اون همیشه داره یه کاری میکنه. دیدن کلکهاش خیلی خنده داره. امیلی دخترم بیشتر بلا سرش اومده، همیشه باید کارهاشو من رو به راه کنم، و ادنا پسرم هم که نمیشه کاری بکنه و صدای استخونهاش در نیاد. اما اون میتونه هر کاری را بدون یه خراش انجام بده. یه بار این حرف قشنگه رو کشیش وقتی اینجا بود گفت. او گفت، و من تا روز آخرعمر یادم میمونه. آدم بیگناه در پناه خداس. برای همین اون هیچوقت صدمه نمیبینه”. هر گاه خانم ویپل این گفتهها را تکرارمیکرد، احساس میکرد آبگیر گرمی برسینهاش جاری است، و اشک از چشمهایش سرازیر میشد، و آن وقت میتوانست در باره چیزهای دیگر حرف بزند. او گویا با هیچ مشکلی بزرگ میشد. باد تختهای چوبی از مرغدانی کنده و بر سرش زده بود و اون اما این را نمی
فهمید. چند تایی کلمه یاد گرفته بود که بعد از آن حادثه آنها را فراموش کرد. هیچگاه مثل بچههای دیگر از غذا شکایتی نداشت، منتطر میماند تا به او بدهند. چمباتمه زنان در گوشهای میخورد و ملچ ملوچ و منمن میکرد. چاق و چربی بدن مثل پالتویی پوشانده بودش، او میتوانست دو برابر ادنا هیزم یا آب حمل کند. امیلی هم همیشه سردش میشد. مادرش میگفت: ” اینه از من داره” بنابراین در هوای سرد یکی از پتوهای رختخواب اون را بر میداشتند و روی امیلی میانداختند. و اون مثل اینکه بی خیال سرما بود.
یادداشت:
(KATHERINE ANNE PORTER) خانم کاترین ان پورتر ۱۵ ماه می۱۸۹۰ تگزاس آمریکا به دنیا آمد. و در ۱۸ دسامبر ۱۹۸۰ در سن نود سالگی درگذشت.
در سال ۱۹۶۶ به پاس کتاب مجموعه داستانها (چاپ ۱۹۶۵) برنده جایزهی پولیتزر و جایزهی ملی کتاب شد.
“He” was first published in the leftist magazine New Masses (1927)، and collected and published in the book Flowering Judas in 1930
Wippleوی پل ترجمه:
علی کریمی

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.