_ کریسمس هزار و نهصد و بیست و چهار ، در میان آتش جنگ جهانی اول ، اتفاقی افتاد که به افسانه شبیه بود. روز بیست و چهارم دسامبر ، سربازان ارتش آلمان ، در حالی که در خندق های خود پناه گرفته اند ، شروع می کنند به تزئین درخت های کوچک کریسمس خود و آواز می خوانند . در ان سو سربازان بریتانیایی پاسخ آلمانی ها را با آواز می دهند . و داستان از این جا شروع می شود . هدیه های کریسمس از دو سوی خندق ها به سمت جبههء دشمن فرستاده می شود ، الکل ، تنباکو ، غذا . و این آغاز آتش بس کریسمس است . آتش بسی که تا چند روز ادامه پیدا می کند .
_ بدبین ها خواهند نوشت که رای دهندگان دوباره تن به بازی حکومت دادند . که همان نامی از صندوق در آمد که به نظر آیت الله خامنه ای نزدیک تر بود . که من فکر می کنم اگر نظر حکومت همان کاندیدایی است که من نامش را روی برگهء رای ام نوشته ام ، اسمش یک قدم نزدیک شدن به پیروزی ست . اگر من و حکومت در یک نام به توافق می رسیم یعنی امید به اصلاح و بهبود . خوشبین ها خواهند نوشت حکومت به خواست اکثریت تن داد . من خوشبینم . اما فکر می کنم چه بدبین باشیم و چه خوشبین ، چه انتخاب حسن روحانی را شکست بدانیم و چه پیروزی ، شب بیست و پنجم خرداد نود و دو اتفاقی افتاد که به افسانه شبیه بود .
_ در فاصلهء روزهای آتش بس ِ منتهی به سال نو ، سربازان دو جبههء جنگ ، خواندند و رقصیدند و نوشیدند . حتی فرصت پیدا کردند فوتبال بازی کنند . آن ها آدرس و عکس رد و بدل کردند تا بعد از جنگ دوباره هم را ببینند . هر چند نمی دانم کسی می داند که بعد از جنگی که پس از پایان آتش بس ادامه یافت و کشته های دوباره ، هیچ کدام از سربازان جان سالم به در برده ، دلش خواست پا به خانهء دشمن بگذارد یا نه .
_ من از هفت تیر راه افتادم و پیوستم به جمعیتی که ولیعصر را رفت بالا به سمت میدان ونک . جمعیتی که هی به تعدادش افزوده شد و تمام راه نام « میر حسین » را فریاد زد . در میان آدم هایی که تعدادی شان از ما نبودند . بدبین ها خواهند نوشت آن ها مدارا کردند . خوشبین ها خواهند نوشت آن ها بهت زده بودند از جمعیتی که هنوز نام « میر حسین موسوی » را فریاد می زد . از اتشی که هر چند زیر خاکستر ، اما هنوز روشن بود . من خوشبینم . خوشحالم بودم از حضورشان در کنارم . که فریام می زدم و لبخند می زدم و آن ها باتوم های شان غلاف ، می شنیدند و توپ تانک فشفشه فقط یک شوخی بود . اما این حقیقتا صدای جنبش بود .اما چه خوشبین باشیم و چه بدبین ، حضور ان ها میان ما و پلیس هایی که ما را « شهروند محترم » خطاب می کردند اتفاق بزرگی بود . گیرم تنها یک شب . اما شبی که از خاطر نخواهد رفت .
_ در ان روزها سربازان میان رقص و آواز ، فرصت یافتند اجساد کشته شدگان روزهای قبل را ، با احترام به خاک بسپارند .
_ شب بیست و پنجم خرداد من و دوستانم دست هم را گرفته بودیم . مراقب بودیم گم نشویم . نه چون نگران هم بودیم که شب یکی مان به خانه بر نگردد . چون می خواستیم تمام خنده ها را و لحظه ها را با هم شریک شویم . ما فرصت پیدا کردیم نام زندانیان سیاسی را فریاد بزنیم ، نام شهیدان جنبش را فریاد بزنیم . ما به تمام آن ها که در میان مان نبودند ادای احترام کردیم . ما یکصدا سهراب بودیم و ندا بودیم و و خیابان های شهر مان دوباره فریادمان را شنید ، این بار بی اشک آور و بی گلوله . شب بیست و پنج خرداد نود و دو ما پیروز خیابان های شهرمان بودیم .  …
_ این نوشته از پایان آتش بس کریسمس نخواهد نوشت . از پایان شب بیست و پنجم خرداد نیز .
* عنوان نوشته بخشی از بیانیهء شمارهء نه میر حسین موسوی
* عکس از آرش عاشوری نیا

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)