روزنامه نگار و نویسنده کلمبیایی، _(مارس ۱۹۰۸-۱۹۶۶)Hernando Téllez)

معروفترین اثر هرناندو تلز ” چرم و دیگر هیچ” ، است. شاهکاری در نویسندگی که آن را در دبیرستان های آمریکایی که زبان اسپانیایی آموزش می دهند ، درس می دهند.

 اکرم پدرام نیا آن را بنام ” کف و هیچ” در ایران ترجمه کرده است.

نسخه صوتی همین داستان بنام “کف صابون” با صدای خوب بهروز رضوی در یوتیوب موجود است.

داستان خاکسترهایی برای باد را من از ترجمه انگلیسی خانم هریت دی. اونیس، به فارسی برگردانده ام. 


صدای اغواگر گرمی داشت. نمی ساعتی می رفت و او باز ناتوان از گفتن آنچه می بایست می گفته و نگفته بود. روی کنده ای گنده کنار در نشسته بود. کلاه کم بهای نمدی و روغنی خود را در نیاورده و همچنان که حرف میزد دیده بر زمین دوخته بود. هوآن او را خیلی خوب می شناخت. پسر سیمون آره واله و همسرش لارا بود. از همان بچگی هم اسم و رسم خوبی نداشت. اما هیچ کس به فکرش هم نمی رسید که اکنون بتواند بگوید او حالا داشت چه بر سر همسایه و دوست پیر پدرش در میاورد. ” برات خیلی بهتره که تخلیه کنی” و بدون آنکه بخواهد چشم از زمین بردارد تکرار کرد. هوان پاسخی نداد.  سپیده می دمید و ابرهای سنگین خبردار باران بود. شرجی بود. هوآن از بالای سر میهمان داشت به کشتزار سبز، زرد، زرد رسیده، باز شبز و سبز روشن و سپس صورتی نگاه می کرد. دره از آنجایی که ایستاده بود چشم انداز زیبایی داشت. نقطه ی مناسبی برای دیدن جنبش سرهای غله در باد.

صدای زمخت و رسای زنش از آشپزهانه آمد که” کی اونجاست؟” و او اما جوابی نداد. مهمان با سری خم پایین  خم گشته نشسته بود. با یک لنگه کفش گرد گرفته اش داشت خاک سفت لنگه ی دیگر را می سایید و بعد با احتیاط پاشنه اش را فشار می داد. و دوباره در آمد که” بهتره تخلیه کنی” سرش را این بار بلند کرد. خوان با خود اندیشید که او  بجز چشمهایش که مثل مادرش رنگ برگ تنباکو ست، چقدر شبیه پدرش است. ” کی اونجاست؟” این بار صد از نزدیکی شنیده می شد. کارمن زنش بود که با بچه ای در بغل میان دری که به ایوان باز می شد ایستاده بود. مرد از روی کنده بلند شد و پشت شلوارش را با دست مالید و کلاه از سر برداشت .موهایی پرپشت مثل مال فردی زندانی بیرون زد. معلوم بود که خیلی وقتی هست که شانه نشده. “صبح به خیر، کارمن خانم” . بچه داشت با گلوی مادرش بازی میکرد و در تلاش بود تا انگشت در نرمی اش پنهان کند. چند ماهی بیشتر سن نداشت.پسر بچه توجهی به شیر مادر و قنداق خاکی اشت نداشت.هوان حرفی نزد. مرد آشکارا دستپاچه بود. برای لحظاتی صدای جز سکوت روستا و  از میانه ی این سکون آوای همواره پنهان طبیعت شنیده میشد. دل درٌه در زیر دم دمیدن صبح به سلامت می تپید. خوان با خود اندیشید” و آفتاب هم که خواهددمید.”  

” بسیار خوب ، من دارم میرم” مرد ها با هم خداحافظی  و کارمن اما ساکت ماند. چشمش به همسر بود. میهمان دوباره کلاه را برسر نهاد و پشت به آنها کرد و به سمت دروازه ی در ده پانزده متری خانه راه افتاد و آن را با احتیاط باز کرد. لولاهای روغن نخورده  آوای جیرجیر این طور وضعیت ها را راه انداختند. لولاهایی آنچنانی و دستکار آهنگر محلی.

 

” گمونم بهتره اونا تخلیه کنن”چرا؟ پسر سایمون آره واله و همسر مرده اش لارا، نیم ساعتی میشد که زور میزد تا حالیشان کند. اما  گویی داشت آب تو هاون می کوبد. همه ی کار و بار این سیاستمدارها و حکومتی ها پیچیده س.با وجودی که دست پسر سایمون آره واله همدست کارهای کثیف حکومتی ها  بود، توی این مساله عقلش به جایی قد نمی داد . هوان گفت: “پست فطرت” میگه اگه تا آخر هفته نرفته باشیم، اونا میان و میندازنمون بیرون.

” مگه اینکه سر به نیستمون کنن” کارمن بود که پاسخ میداد. ” همون حرفی که من زدم” هوان با چهره ای که در نقابی از اندوه بود گفت. کارمن با بچه که در چنگ در بازویش داشت به آشپزخانه رفت. خوان تنها ماند. مثل درخت روبروی منزلش. زمین در آن ناحیه نامرغوب بود و هیچ دلیل موجه ای وجود نداشت تا بدانی چرا دولت خواهان خانه ی خوان و مزرعه های آن دور و بر بود. –اصلن به دردشان نمی خورد- چند تکه برای کاشت ذرت ، چند تپه سیب زمین با باغچه ای برای سبزیجات و جویبار آبی کوچکی به قول کارمن شکرخدا 

از منطقه ای تمیز و بزرگ در کوهستان هورتادوس(Hurtados)) جاری میشد. خانه اما نصف و نیمه ای کلبه بود و نصفه ای خانه. خوان داشت فکر میکرد که اگر دولتی ها بخواهند خانه را از دستش در بیاورند مجبورند تتمه ی پولی را که سالها پیش برای ساختن آشپزخانه و  نصب مخزن تخلیه گنداب گرفته بود، بپردازند. اما آیا آنطوری که پسر سیمون آله وارلو گفته بود ، این حقیقت داشت که اونها باید محل را تخلیه کنند؟ بی برو برگرد. او در انتخابات گذشته شرکت کرده بود. خوب که چی بشه؟ کی نکرده بود. بعضی ها این طرفی و بعضی ها اون طرفی. کسی هم ککش نمی گزید.  یکی هست که همیشه پیروز میشه و یکی هم بازنده. خوان خنده ی دبشی کرد. ” نه بابا اون داشت منو می ترسوند” . اما نه این جورها نبود. یادش آمد هنگامی که هفته ی پیش در شهر بود، اوضاع قدری عجیب و غریب بود. چند تا پلیس علاوه بر اسلحه شلاق هم دستشان بود. حالا اسلحه جای خودش، اما شلاق چرا؟ این چیزها گیجش میکرد. قانون و شلاق در دست، هری دلش ریخت پایین. از اون گذشته آدمهای غریبه ای هم دیده بود. در فروشگاه رومیلو لینار بهش روغن نفروخته بودند. گفتندتمام شده. اما روغن حی و حاضر بود. برٌاق و غلیظ داشت از بشکه ای سیاه به قیف و از قیف به داخل بطری پشت پیشخوان می چکید. بخاطر اخمی که دون رومیلو کرد،چیزی نگفته بود. دلش هم نمی خواست با هیچ کس حرف بزند. چهار پلیس دور و بربازار گشت می زدند، اما چندان آدمی در آن حوالی نبود. خریدهایش جزیی شد، یک قابلمه پخت و پز سفالی، یک قالب صابون و یک جفت دمپایی. به داروخانه هم رفت تا یک شیشه وازلین معطر و یک بسته پنبه بخرد. بناویدس صاحب داروخانه با خوشرویی اما با لحنی شک برانگیز پرسید: ” تا اینجا که اومدی خظ و خبری نبود؟” و تا خوان خواست دهان باز کند بناویدس اشاره کرد که ساکت باشد.  پلیسی و به دنبالش پسر سایمون آره والو داشتند وارد می شدند. پلیش با شلاق ضربه ای به پیشخوان زد که بناویدس رنگ از صورتش پرید و به تندی خریدهای هوان را  برایش بسته بندی کرد. ” اینجا چه خبره؟” پلیس پرسید.  آره واله هوان را شناخت اما طوری نگاه میکرد که گویی پیش از این هرگز او را ندیده است. پلیس به بناویدس مهلت جواب دادن نداد و رو کرد به هوان و در حالی که شلاف را به شلوارش میزدگفت: ” پس توهم یکی از اونایی که دارن مقاومت میکنن؟”رنگ از  صورت هوان هم بایست مثل بناویدس پرید باشد چون احساس کرد که قلبش به تپ تپ افتاده. خیلی دلش می خواست کشیده به صورت پلیس می زد.  پلیس هیچ حقی نداشت با آدمی آرام که در حال خریدن پنبه 

 

و یک شیشه وازلین از داروخانه است و کاری به کار دیگران ندارد اینطوری حرف بزند. آره والو به حرف آمد: آره این هم یکی از اون سرخ هاست که همین دور و ورا تو مسیر جاده ی ترس اسپیگالس(Tres Espigas) زندگی میکنه”. هوان چنان شق و رق ایستاده بود که گویی در کف فروشگاه ریشه داشت. چشمش به دسته شلاق چوبی کوتاه با سوراخی در یک سر و تسمه های چرمی در سر دیگر پرچ شده بود. چوب گره در گره داشت و شکل و شمایل انگشتی ورم کرده از روماتیسم را داشت . شلاق و شلاق بود که خش و خش   کنان بر یونیفرم زمخت و خاکی پلیس فرود میامد. وای وای و شات و شوت پلیس  بود که برخاست. ” اما این از اون آدم آروماس. می شناسمش”. آره والو بود که این را میگفت.شلاق از زدن ایستاد.” خواهیم دید. خواهیم دید” و خنده ای سادیستی بر چهره ی پلیس چین انداخت. ” اینجا دیگه قاه قاه بی قاه قاه، … بناویدس تو هم تو گوشت باشه” . و رفتند.

دهان هوان خشک شده بود. بسته اش را از روی پیشخوان برداشت و دست به جیب کرد و چهل و پنج سنتاوس ( پول رایج کلمبیا) را که بدهکار بود پرداخت . با بناویدس که دستهایش هنوز میلرزید و صورتش چنان رنگ باخته بود که گویی ناگهان گرفتار گرفتکی عضلات است خداحافظی کرد.

حالا دیگر تهدیدهای پسر سایمون آره والو را بایست خرده شخصی به حساب میاورد. هوان تا آنجایی که  یادش میامد سایمون آره والو دوستش بوده و این پسره هم خیلی آدم بدی به نظر نمی آمد. فقط مثل اینکه 

خوش داشت دهنش را بازکند و حرفهای سیاستمدار ها را بلغور کند. اما حالا در پی چه  چیزی بود؟  اگر رفته بود و پلیس شده بود که حرفی نبود اما اون که یونیفرم نمی پوشید. از همان وقتی که کارها بیخ پیدا کرد، دست آره والو تو دست دولتی ها بود. ملت می گفتند یا در دفتر فرماندار است یا درحال نوشیدن با پلیس ها.-خبرچین- اسمش روی خودش است. خبرچینی که هرکسی را در پنج یا ده گروه های دور و بر می شناخت. “چرا که نه؟” اهل محل بود مثل سایمون پدر و پدر بزرگش. چرا نکند، هوان و او هر دو پابرهنه به مدرسه روستا می رفتند و می دویدند و هر جا سرک کی کشیدند و نام همه ی مالکان و کرایه نشینان و کارگران روزمزد را  که اینجا و آنجا کار می کردند ،می دانستند. تا طرف بزرگ شد و کفش پوشید و کلاه پشمی سرش نهاد و در حومه ی شهر جا خوش کرد. 

گلوله ها ابتدا کارمن و بعد هوان را بیدار کرد و بچه گریه کرد. هوا داشت روشن و آنچه در اتاق بود آشکارا دیده میشد. تو پریدن از رختخواب به حساب هوان ساعت پنج بایست باشد. شلیک ها تکرار شد. این بار از فاصله ای نزدیک تر. شوارش را پوشید و کمربند را بست و پرید بیرون. حدسش  در باره ی ساعت درست بود. نوری شیری رنگ از آسمان بر کشتزار می تابید. “بله ،ساعت پنجه، گمونم روز خوبی در پیش داریم”  او بدون هیچ دلیلی آن طور فکر میکرد. صدای لولای دروازه خبر از آمدن کسی میداد. دو مرد داخل شدند. هوان بی درنگ هر دو را شناخت.آره والو  بود و پلیس کذایی شلاق به دست فروشگاه بناویدس. پس تهدید آره والو  راست راستی شد؟ درست دوازده روز از آخرین دیدارشان میگذشت. همه پیز همان جوری داشت میشد که گفته بود. ” یه هفته. تو یه هفته از اینجا بزن بیرون. این بهتری کاریه که میتونی بکنی و گرنه……” و باز سر و کله ی آره والو پیدا شده بود. اما این بار به حکم قانون. پلیس به هوان نزدیکتر که می شد به هوا شلیک هم میکرد. ” صداش خیلی خوشگله. مگه نه؟ فردا اگه از اینجا نرفته باشی، بیشترشو میشنفی. حالیت شد؟” و دوباره ماشه را کشید و این بار شلیک به ساقه های نازک ذرت. فقط محض تفریح.         

 

آره والو با سری آویخته آنجا ایستاده بود. نه نگاهی به هوان میکرد و نه به کارمن که بیرون دویده بود تا ببیند چه اتفاقی دارد می افتد. ” اخطاریه منصفانه ای بهت دادن. تخلیه کن و زود هم تخلیه کن.” پلیس کلت را در جلدش نهاد و بازوی آره والو را گرفته هر دور شدند. تازه آن وقت بود که آره والو بوی بد برندی را از نفس پلیس دریافت. 

همه آن کاری را که باید بکندد کردند. آره والو و قانون. هوان و بچه و کارمن. خانه به راحتی گر گرفت و با صدای ترق تروق خوش نوای پوشال، چوبهای خشکیده و لوازم زهوار در رفته ی خانگی در دو یا سه ساعت سوخت. نسیمی که از شمال می وزید شعله ها را مانند نمایشی از آتش بازی در میانه ی میدان روستا کرده بود. شمعی  به هییت یک غول . پلیس داشت کیف میکرد. چهار نفری بیشتر و آره واله آمده بودند تا ببینند آیا هوان ماتینز بنای مقاومت دارد یا محل را ترک کرده.  هنگامی که به شهر بر میگشتند سر راه در فروشگاه لینار توقفی کردند. فرماندار آنجا با تنبلی به کیسه های ذرت لم داده بود. ” کارها چطو پیش رفت؟ ” خیلی خوب جناب” این آره والو بود که پاسخ میداد. ” ماتینز رفته بود؟” پلیس گفت:”نه. احمق درها را قفل کرده و درخانه مانده بود. توجه می فرمایید که من وقتی برای تلف کردن نداشتم….”

روغن داشت چکه چکه از بشکه به قیف و از قیف به بطری می ریخت.

فروردین ۱۴۰۰

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)