خواجه‌یی شیخی را به مهمانی برد و بر سر نهالی (دشکچه) نشاند.
دیناری چند در زیر نهالی بود. شیخ دست کرد و بدزدید. خواجه زر طلب می‌کرد، نیافت .
شیخ گفت: از حاضران به هرکس گمان می‌بری بگو تا از او طلب داریم.
خواجه گفت: ای شیخ من به حاضران گمان می‌برم و به تو یقین.

دیوان اشعار عبید زاکانی

مدعا فهم کن پسر جانا

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)